به جرم آزاداندیشی

اخراج از دانشگاه در سال 1386

دلم برای این نسل سوخته می‌تپد و می‌سوزد. همواره درصدد بودم، بخشی از فراز و نشیب‌های زندگی‌ام را برای درس‌آموزی نسل‌های آینده قلمی کنم. خصوصاً این که زندگی اجتماعی من با نسل پیچیده و پردغدغه‌ای به نام دانشجو گره خورده است. دانشجویانی که از ته قلب آنان را می‌ستایم و بر همه‌ی زیبایی‌ها و رنج‌های‌شان صحه می‌گذارم؛ هر چند متهم به این سوز و ستایش هستم. از طرفی در صدد نوشتن مقاله‌ای به نام «پارادوکس‌های زندگی» هستم. ولی هیچ وقت فکر نمی‌کردم که پیش از نگارش آن، زندگی خودم پر از پارادوکس خواهد شد. البته سال‌هاست که در عین بی‌قراری با تناقض‌های زندگی کنار آمده‌ام و آن‌ها را پذیرفته‌ام. شاید مراد مولانا از تناقض دل همین باشد آنجا که می‌گوید:

کز تناقض‌های دل پشتم شکست بر سرم جانا بیا می‌مال دست

زیر دست تو سرم را راحتی ست دست تو در شُکربخشی آیتی ست

سایه خود از سر من برمدار بی‌قرارم بی‌قرارم بی‌قرار(مثنوی 6/564)

در این مجال، به اجمال شش ماه اخراج از دانشگاه تا نامه‌ی بازگشت به آن را گزارش می‌کنم.(1) استخدام من به عنوان عضو هیئت علمی دانشگاه علوم پزشکی، به خاطر استاد نمونه شدن در دانشکده پرستاری در سال ۱۳۷۵ بود که در آنجا به صورت حق‌التدریس مشغول به کار بودم. پس از چند سال به عنوان استاد نمونه در دانشگاه علوم پزشکی استخدام رسمی شدم. سپس در یک دوره‌ی دیگر استاد نمونه‌ی دانشگاه‌های استان هرمزگان نیز یدک کشیدم.

در نهایت در میان چهار استان منطقه‌ی هفت یعنی هرمزگان، کرمان، یزد و سیستان و بلوچستان به عنوان استاد ممتاز معرفی شدم و قرار بر این شد که در تابستان 1385 در مشهد لوح تقدیر و سه سکه بهار آزادی را دریافت کنم ولی مرا به جرم همین آزادی از سکه‌ی آزادی محروم کردند. احساس کردم در حال حذف شدن از دانشگاه هستم. پس از بازگشت از مشهد، طی نامه‌ای درخواست تبدیل وضعیت کردم. از سوی معاونت آموزشی دانشگاه، نامه‌ای مبنی بر اعلام حکم رسمی قطعی به معاونت امور اساتید و دروس معارف اسلامی ارسال شد. اما متأسفانه پس از گذشت یک سال، در تیرماه 1386 حکم اخراجم به معاونت آموزشی دانشگاه ابلاغ شد. متن نامه به قرار زیر است.

دانشگاه علوم پزشکی هرمزگان- معاون محترم آموزشی و پژوهشی

سلام علیکم

با احترام، عطف به نامه شماره 7206/پ/24 مورخ 12/7/85 در خصوص جناب آقای عباس فضلی به اطلاع می‌رساند: با توجه به بررسی‌های به عمل آمده، تقاضای تبدیل وضعیت نامبرده در اولویت قرار نگرفت. لذا خواهشمند است مقرر فرمایید: ضمن لغو حکم ایشان، این معاونت را از اقدامات انجام گرفته مطلع نمایند. با آرزوی توفیق روزافزون برای شما/ سیدحسین رکن‌الدینی، معاون امور اساتید و دروس معارف اسلامی در دانشگاه‌ها

از قضا پیک دانشگاه، اصل و رونوشت نامه را به دفتر خود من تحویل داده بود و مسئول دفتر پس از مشاهده‌ی آن با ناراحتی مرا در جریان متن نامه قرار داد. پس از دو روز جلسه‌ی کمیته هیئت بدوی تخلفات اعضای هیئت علمی در معاونت آموزشی برقرار شد و من که دبیر کمیته بودم؛ باید روند پرونده‌ی دو نفر از اعضاء را گزارش می‌کردم. فرصتی شد تا پس از جلسه، نامه را به معاون آموزشی، دکتر حسین فرشیدی تحویل دهم. معاون ابتدا برآشفت و گفت: من با اخراج شما مخالفم و دانشجویان هم اگر اطلاع پیدا کنند، قطعاً عکس‌العمل نشان می‌دهند. ولی شما اجازه دهید تا با رئیس دانشگاه صحبتی بکنم. دو روز بعد، وی پس از مشورت به دفتر اینجانب آمد و گفت: رئیس دانشگاه برای جلوگیری از واکنش دانشجویان، پیشنهاد استعفا از سوی شما داده است. من هم با ضرس قاطع پاسخ دادم: مگر من فرماندار جاسک‌ام که استعفا دهم؟(2) من استعفا نمی‌دهم و شما و رئیس بروید هر کاری خواستید انجام دهید. با ناراحتی دفتر مرا ترک کرد.

دو ماه و نیم از این ماجرا گذشت و رایزنی‌های من با همکاران و دوستان حتی دخالت جناب حجت‌الاسلام مهدی کروبی که معاونت حزب اعتماد ملی‌اش در استان هرمزگان را به عهده داشتم، راه به جایی نبرد. یادآور می‌شوم که در سال 1384 که کروبی نامزد ریاست جمهوری بود، من در ستاد ایشان فعّالیت داشتم و چند روزی هم که به شهرستان‌های استان سفر کرد با او همراه شدم. عده ای از دوستان گفتند: شاید شما را به علت فعّالیت سیاسی اخراج کرده‌اند. در مردادماه سال 1386 به منزل ایشان در تجریش تهران رفتم و خصوصی با ایشان دیدار کردم. در این نشست، ضمن گفتگو در باره‌ی مسائل کشور و آینده‌ی نظام، موضوع اخراج از دانشگاه را با ایشان در میان گذاشتم. بلافاصله با ریاست نهاد رهبری در دانشگاه‌ها تماس گرفت و درخواست کرد که از اخراج من جلوگیری شود. صحبتی هم در مورد نوشتن خاطرات سیاسی‌اش داشتم که گفت: این روزها این قدر دروغ می‌شنوم که جرئت نمی‌کنم چیزی نگارش کنم.

سرانجام در تاریخ 28/6/ 1386 حکم اخراج از سوی معاونت آموزشی- پژوهشی دانشگاه به دانشکده‌ی پزشکی، خطاب به من ابلاغ شد. «این حکم با توجه به نامه‌ی شماره‌ی 4397/84/33 معاونت امور اساتید و دروس معارف اسلامی به منظور خاتمه‌ی خدمت شما صادر گردید. بدیهی است از تاریخ اجرا در این دانشگاه هیچ‌گونه سمت حقوقی نخواهید داشت/ دکتر فرشید عابدی رئیس دانشگاه» من هم صبورانه حکم اخراج از دانشگاه را تحویل گرفتم و با دانشگاه خداحافظی کردم. اما ققنوس‌وار در آتش خشم زمانه در دلم به دانشجویان گفتم: به امید دیدار!

غمناک نباید بود از طعن حسود ای دل شاید که چو وابینی خیر تو در این باشد

با یکی از همکاران هیئت علمی مشورت گرفتم. گفت: سال‌هاست می‌خواستند شما را اخراج کنند ولی الان بهترین فرصت برای تسویه حساب با استادان دانشگاه است. بعدها دریافتم که بزرگوارانی چون دکتر درودیان، آشوری، رئیس طوسی، ساعی، صفایی، عراقی و استاد مجتهد شبستری در خردادماه 1385 بازنشستگی اجباری شده‌اند. سه ماه بعد احمدی‌نژاد در آیین بازگشایی دانشگاه‌ها با انتقاد از استادان لیبرال و دگراندیش عنوان کرد: دانشجویان باید بر سر این گونه استادان فریاد بزنند. در آبان‌ماه همان سال نوبت به محسن کدیور و سعید حجاریان رسید. این موج، دکتر حاتم قادری، هاشم آقاجری، محمدعلی حاضری، هادی خانیکی، جواد کاشی و محمد محمدی گرگانی را هم در بر گرفت و خطر اخراج پیرامون بیگلری، ابوالفضل شکوری، محمدعلی مهدوی‌راد، نوبری و مهریزی نیز احساس می‌شود. ظاهراً این موج به ساحل بندرعباس رسید و مرا هم در برگرفت.

در مهرماه دانشجویان پس از آگاهی از وضعیت‌ام، در اولین حرکت، اقدام به نگارش نامه‌ای به وزیر وقت بهداشت کردند. در بخشی از آن آمده است: متن این نامه از دو جهت حاوی یک درخواست و یک تأسف است. تأسف از این جهت که گمان می‌کردیم برخی برخوردهای خاص با اساتیدی که ممکن است از پاره‌ای جهات فکری با گروهی پیوند نداشته باشند، پایان یافته است. چرا که همیشه تصور می‌کردیم دانشگاه در هر کشوری باید مظهر تعامل افکار و جلوگاه آرای مختلف باشد. باعث شگفتی است که می‌بینیم در زمانی که دانشگاه و اساتید با کمترین انتظارات در حال ساخت این کشور و رشد علمی و فرهنگی هستند چنین اقداماتی صورت می‌گیرد. شگفتی دیگر این است که استادی مورد بی‌لطفی برخی از مقامات قرار گرفته است که در این دانشگاه یکی از خوشنام‌ترین، منظم‌ترین، بااخلاق‌ترین و محبوب‌ترین اساتید می‌باشد فردی که همواره در بین دانشجویان بوده است و در حل مشکلات علمی، روحی، اجتماعی، فرهنگی و دینی و حتی مالی آنان کوشیده است. حتی حاسدان به موفقیت و محبوبیت ایشان نیز نمی‌توانند به این صفات پیش گفته اعتراف نداشته باشند. اما درخواست ما این است که با تجدید نظر در لغو حکم استاد گرامی جناب آقای فضلی، مدیر گروه معارف اسلامی این دانشگاه، نشان دهید که ارزش زحمات ده‌ساله‌ی یک استاد رنج کشیده همواره محفوظ خواهد ماند. معلّمی که حقیقتاً در جایگاه معلّمی خود دوست، یاور و راهنمای اکثریت به اتفاق دانشجویان بوده است ولی اکنون به ناحق مورد بی‌لطفی قرار گرفته است.

نامه‌ی مذکور با ۳۱۲ امضاء از سوی دانشجویان پزشکی و پرستاری و بهداشت، با درج شماره‌ی دانشجویی آنان، به مسئولان استانی هم ارسال شد. به دنبال آن، نامه‌ای هم به همت دکتر اصغر رزم‌آرا از طرف 29 نفر از اعضای هیئت علمی دانشگاه از جمله دکتر مؤیدی، علیشیری، مدنی، عالیشان، شاهی و خانم‌ها دکتر عابدینی، رادافشار و نادری در خصوص ادامه‌ی همکاری اینجانب، تنظیم و به وزارتخانه ارسال گردید.

من هم در اولین بازخورد، نامه‌ای خطاب به معاونت آموزشی دانشگاه نوشتم و گفتم: نظر به این که حکم لغو حکم اینجانب در تاریخ 17/6/86 صادر شده است در طی این مدت با رایزنی‌هایی که به عمل آورده‌ام، متأسفانه به مستند قانونی و دلیل قانع کننده‌ای دست نیافته‌ام. حال با توجه به این که حکم هیئت علمی اینجانب از طرف ریاست وقت دانشگاه صادر شده است، خواهشمند است دلائل قانونی خود را کتباً اعلام فرمائید. با تشکر- فضلی 16/7/86

رونوشت: ریاست محترم دانشگاه جهت استحضار

به رغم همه‌ی تلاش‌ها از طرف دانشجویان و استادان و بروز بی‌مهری‌هایی از سوی دیگران، از آبان ماه ۸۶ در دانشکده‌ی بهداشت دو واحد درسی برایم در نظر گرفته شد. و در دانشگاه پیام نور و ضمن خدمت فرهنگیان هم چند واحد گرفته بودم و برای اولین بار در سازمان مخابرات نیز دوره‌ی آموزشی اخلاق اداری برگزار کردم. این دوره فرصتی بود تا به همت مسئول آموزش سازمان، جناب آقای مرادی و با استفاده از کتاب «اخلاق حرفه‌ای» اثر دکتر فرامرز قراملکی کلاس پرباری را تجربه کنم. دو نفر به نام‌های مهدی محمدطاهری و محمود عبداللهی بالاترین سطح مشارکت در کلاس را از آنِ خود کردند، به گونه‌ای که در یک رقابت سالم از نمرات عالی برخوردار شدند.

در این مدت شش ماه مشغول بودم وغصه‌ی اخراجی را نمی‌خوردم. گاه دانشجویان به سراغم می‌آمدند و مرا در جریان واکنش‌ها به نامه‌های ارسالی قرار می‌دادند. من هم از آنان تشکر می‌کردم. دانشجویی به نام دارابی که فرزند شهید بود، تهدید به اخراج شد. گاه در ضمن مطالعه، غزل حافظ را با خودم زمزمه می‌کردم.

دو یار زیرک و از باده کهن دو منی فراغتی و کتابی و گوشه چمنی

من این مقام به دنیا و آخرت ندهم اگرچه در پی‌ام افتند هر دم انجمنی

هر آن که کنج قناعت به گنج دنیا داد فروخت یوسف مصری به کمترین ثمنی

بیا که رونق این کارخانه کم نشود به زهد همچو تویی یا به فسق همچو منی

ز تندباد حوادث نمی‌توان دیدن در این چمن که گلی بوده است یا سمنی

ببین در آینه جام نقش‌بندی غیب که کس به یاد ندارد چنین عجب زمنی

از این سموم که بر طرف بوستان بگذشت عجب که بوی گلی هست و رنگ نسترنی

به صبر کوش تو ای دل که حق رها نکند چنین عزیزنگینی به دست اهرمنی

مزاج دهر تبه شد در این بلا حافظ کجاست فکر حکیمی و رأی برهمنی

با وجود اخراج از دانشگاه، گاهی جهت احوال‌پرسی از همکاران و دوستان به ستاد مرکزی دانشگاه و دانشکده پزشکی می‌رفتم و از دلداری‌ها و رهنمودهای‌شان بهره می‌گرفتم. در این میان جناب علی بدرپور، رئیس اداره‌ی کارگزینی دانشگاه راه‌حل‌هایی جهت رهایی از بن‌بست موجود ارائه داد که از جمله می‌توان به نشان دادن نامه‌های بازگشت به کار استادانی از تهران و شیراز اشاره کرد که منجر به تنظیم نامه‌‌ای از طرف من به ریاست دانشگاه شد.

ریاست محترم دانشگاه علوم پزشکی هرمزگان

جناب دکتر عابدی

با اهداء سلام

احتراما به استحضار می‌رساند اینجانب عباس فضلی از تاریخ 15/9/ 1376 لغایت 12/9/ 1380 به صورت قراردادی پیمانی هیئت علمی و از آن تاریخ تاکنون، قریب پنج سال به صورت رسمی آزمایشی در گروه معارف اسلامی دانشگاه اشتغال به کار داشته‌ام. به استناد مفاد ماده 8 از فصل سوم مجموعه قوانین و مقررات استخدامی اعضای هیئت علمی و تبصره سه ماده‌ی مذکور، چنانچه دانشگاه یا هیئت ممیزه‌ی مرکزی در پایان پنج سال در خصوص تبدیل وضعیت از رسمی آزمایشی به رسمی قطعی، نظر قطعی خود را اعلام نکند، وضعیت عضو هیئت علمی به رسمی قطعی تبدیل خواهد شد.

مضافاً این که دادنامه شماره‌ی ه/71/151 مورخه 17/ 1 / 1372 دیوان عدالت اداری نیز بر این موضوع صحه گذاشته و مراتب را مورد تأیید قرار داده است. از آنجایی که آراء دیوان بر اساس ماده 20 قانون دیوان عدالت اداری مصوبه‌ی 4/11/1360 و اصلاحات بعدی مجلس شورای اسلامی بر امر سایر مراجع در مورد مشابه لازم‌الاتباع است، لذا با عنایت به مراتب فوق و نظر به این که خدمت عضو هیئت علمی پس از 5 سال به رسمی قطعی تبدیل خواهد شد؛ دستور فرمایید نسبت به صدور حکم اعاده به خدمت اینجانب اقدام لازم و شایسته به عمل آید.

با تشکر- عباس فضلی 6/8/ 1386

به توصیه‌ی دوستان، نامه‌ای هم خطاب به ریاست نهاد رهبری در دانشگاه‌ها نوشتم و ارسال کردم.

احتراما به استحضار می‌رساند اینجانب عباس فضلی عضو هیئت علمی و مدیر گروه معارف اسلامی دانشگاه علوم پزشکی هرمزگان از سال 1376 تاکنون علاوه بر تدریس دروس معارف اسلامی، فعّالیت در کمیته‌ی اخلاق پزشکی، شورای فرهنگی دانشگاه، هیئت بدوی تخلفات اعضای هیئت علمی و هیئت نظارت بر مطبوعات استان هرمزگان را در پرونده‌ی خود دارم.

متأسفانه معاونت محترم امور اساتید و دروس معارف اسلامی به دنبال دوبار تذکر شفاهی، در تاریخ 24/4/86 نامه‌ای مبنی بر لغو حکم اینجانب به معاونت آموزشی دانشگاه ارسال کرده است. از آنجا که طبق آیین‌نامه‌ی تخلفات اعضای هیئت که خود عضو و دبیر این کمیته هستم، مراتب مجازات‌های هیئت علمی تذکر شفاهی، تذکر کتبی و درج در پرونده، کسر حقوق، تغییر جغرافیایی خدمت، عدم تبدیل وضعیت، بازنشستگی پیش از موعد و در نهایت اخراج از دانشگاه است، از این رو مراتب اعتراض خود را اعلام می‌دارم. من اطمینان دارم که این حکم به صورت ناعادلانه صادر شده است. بدین وسیله از آن مقام محترم می‌خواهم نسبت به تجدید نظر در حکم، اقدام لازم مبذول فرمایید. با تشکر- عباس فضلی 15 آبان ماه 1386

در آذرماه دانشجویان دست به اقدام دیگری زدند و با تهیه‌ی یک طومار مبنی بر بازگشت بنده به دانشگاه، از دانشجویان سه دانشکده امضاء گرفتند که با مقاومت حراست دانشگاه مواجه شدند و مسئولان حراست به سرعت پارچه‌ها را جمع‌آوری کردند. در اقدام بعدی قرار شد در صورت عدم پاسخ به درخواست آنان در جلوی دانشکده پزشکی دست به تحصّن بزنند. در هر صورت، به دنبال ارسال نامه‌ی اینجانب به معاونت امور اساتید، در تاریخ 13/9/86 به محاکمه‌ی دیگر، به قم فراخوانده شدم. این بار ضمن تفهیم اتهامات قبلی یعنی آزاداندیشی و دگراندیشی و مدافع اندیشه‌های شریعتی و سروش، به دریافت نامه‌ای از سوی دانشجویان و استادان اشاره شد و من در پاسخ به اتهامات، همان سخنان گذشته را تکرار کردم. در نهایت گفتند: ما دوباره بررسی می‌کنیم. جالب است که در این نشست گفتند: ما در جلسه‌ی گذشته صدای شما را ضبط کرده‌ایم و الان هم با اجازه‌ی شما در حال ضبط صدا هستیم. گفتم: اصلاً کسی با من برای این کار هماهنگی نکرده است. متوجه شدم یک میکروفون در میز مصاحبه کار گذاشته‌اند.

لازم به ذکر است قبل از حضور در معاونت با جناب حجت‌الاسلام علیرضا امینی، مسئول قبلی معاونت، نشستی داشتم. ایشان ضمن تعجب از موقعیت پیش آمده گفت: شما در جلسه بگویید: در معاونت سه جُرم در نظر گرفته شده است مالی، اخلاقی و سیاسی مرا به کدام جرم اخراج کرده‌اید؟ اتفاقاً همین پیام را منتقل کردم و در پاسخ گفتند: هیچ کدام. جُرم شما فکری و عقیدتی است.

یادم نمی‌رود آخرین یادداشتی که در حاشیه‌ی کتاب یکی از دانشجویان نوشتم، این بود: در زندگی دغدغه‌های بسیاری وجود دارد ولی بهترین آن‌ها آزادگی و آزاداندیشی است. چرا که به قولِ علی علیه السلام بنده‌ی کسی مباش که خداوند تو را آزاد آفریده است. تصور می‌کنم دغدغه‌ی همیشه‌ی انسان‌ها، آزادی مشروع و مطلوبی است که برای آن هزینه‌های بسیاری پرداخت کرده‌اند و همچنان باید بپردازند. دستیابی به این اندیشه در سنگلاخ زمخت زندگی اندک است اما همین اندکش هم غنیمت است.

از دوران کودکی از هر چیزی که با آزادی‌ام در تقابل و تضاد بوده است؛ تنفر داشته‌ام. حتی در طول دوران دانشگاهی از تدریس و تحقیق تحمیلی گریزان بوده‌ام. همواره از انسان‌های کلیشه‌ای و کانالیزه‌ای فاصله گرفته‌ام. آدمیانی که فقط در اندیشه‌ی مشق و تکلیف، برای امرارمعاش، حاضر به هر گونه چاپلوسی گفتاری و نوشتاری هستند.

بند بگسل باش آزاد ای پسر تا به کی باشی اسیر سیم و زر

آزادی نعمتی است که به سختی به دست می‌آید. تلاش و شجاعت و عزت می‌طلبد. آزادی حق طبیعی انسان‌ها است اما بسیاری هستند که از این حق محروم مانده‌اند و یا بهتر بگویم محروم‌شان کرده‌اند. به قول دکتر علی شریعتی، ای آزادی، تو را دوست دارم، به تو نیازمندم، به تو عشق می‌ورزم، بی تو زندگی دشوار است.(3) یادآور می‌شوم که تعلق اخلاقی ما به تملق و چاپلوسی، سیستم حاکم و محکوم را در طول تاریخ تقویت کرده است و انسان‌های بسیاری برای زیستن بی‌دردسر تن به این تعلق و تملق داده‌اند. ولی فرهیختگی اقتضاء می‌کند که آدمی بنده‌ی آدمی نباشد.

گویا مقاومت دانشجویان و سخنان من در محاکمه‌ی قم، اثر خود را گذاشت و آنان را مجبور به عقب نشینی کرد و خواهان تجدیدنظر در حکم شدند. لذا نامه‌ی دیگری به معاونت امور اساتید بدین مضمون ارسال کردم. احتراما نظر به ارسال نامه‌ی تجدیدنظر نسبت به صدور حکم لغو حکم یادآوری یک نکته را ضروری می‌دانم و آن این که اینجانب در مدت ده سال تدریس، تصور می‌کردم استفاده از شیوه‌ی جذب دانشجو به دروس معارف اسلامی و رویکرد او به دین در حدود اختیارات استاد است. از این رو از راه طرح اندیشه‌های مختلف و استفاده از ابزارهای کمک آموزشی سعی تمام در جذب آنان کردم ولی اکنون دریافته‌ام که این شیوه، مجموعه‌ی معاونت را برنمی‌تابد. اتهام فاصله گرفتن از دین برای کسی که به مدت پانزده سال در حوزه‌ی علمیه قم سپری کرده است، دور از انصاف است. اینجانب آمادگی خود را جهت حضور در معاونت امور اساتید برای هر گونه توضیحی اعلام می‌دارم. با تشکر- عباس فضلی آذر ماه 86

در بهمن ماه دوباره به قم فراخوانده شدم و پس از گفت‌وگو بنا شد که با ارسال نامه‌ای موافقت خود را با ادامه‌ی کار من با تغییر ردیف استخدامی به دانشگاه اعلام کنند. نامه در تاریخ 4/12/86 با شماره 7591/86/3 به دانشگاه رسید. در این نامه خطاب به معاونت آموزشی دانشگاه آمده است، پرونده‌ی تبدیل وضعیت ایشان مجدداً در جلسه‌ی مورخه 18/11/86 کمیته‌ی استخدام مورد بررسی قرار گرفت و با انتقال وی به سایر گروه‌های آموزشی، در صورتی که این امکان از سوی دانشگاه فراهم آید، مزید امتنان خواهد بود. موضوع در شورای آموزشی طرح شد و یک ردیف از گروه عمومی به اینجانب اختصاص یافت و حکم جدید استخدامی با احتساب چهارماه مرخصی با حقوق و دو ماه بدون حقوق صادر شد. رئیس دانشگاه پس از تأیید مجدد گفت: در این مدت اتهامات بسیاری متوجه شما شده بود که مهمترین آن‌ها دگراندیشی است. پس از آن، این جمله را تکرار کرد: قلم را می‌توان شکست ولی اندیشه را هرگز. در هر صورت، ظلم دیگری که بر من روا شد این که تمام مرخصی ذخیره‌ام را حذف کردند، ضمن این که مرا از دوماه حقوق محروم کردند. با خود می‌اندیشم که هنگام بازنشستگی، به دیوان عدالت اداری شکایت کنم و خواستار پرداخت حقوق معوقه شوم ولی اتفاقی که افتاد این که در پایان کار، کارگزینی دانشکده، شش ماه مرخصی برایم ردّ کرد و با توجه به این که خود را مستحق آن نمی‌دانستم همین را بدل از محرومیت پیشین به حساب آوردم و از شکایت صرف نظر کردم.

ما در چه جامعه‌ای زندگی می‌کنیم که اندیشیدن این همه هزینه دارد؟ غرب یکی از کارهای‌اش این بود که به همه‌ی اندیشه‌های برآمده از ذهن و زبان منتقدان و مخالفان احترام گذاشت و در پی آن پاسداشت بود که افکار رشد کرد و پخته شد و مورد نقد و بررسی قرار گرفت. الان کرسی آزاداندیشی و نقد و بررسی ایده‌ها در تمام دنیا حتی کشورهای کمتر توسعه یافته‌ای مثل بنگلادش معمول است. در آنجا از کتاب‌ها رونمایی می‌شود و مورد نقد و بررسی قرار می‌گیرد.‌ به همین علت بنگلادش در تولید علم از ما جلوتر است.

در آن گیر و گرفت‌ها به اینترنت سر می‌زدم. یک روز یادداشتی در باره‌ی کارت سوخت خواندم با خودم گفتم: سهم ما از کارت سوخت فقط سوختن بود. استاد تا نسوزد، دانشجویانش روشنایی افق فکری را دریافت نمی‌کنند. گویا قفل تعلیق شش‌ماهه‌ی من از دانشگاه با کلید همت همکاران و محبت دانشجویان باز شد.

بگذارید در پایان از نسل خاکستری که در روزگار غریبی به سر می‌برد، سخن بگویم. نسلی که دوست‌شان دارم. جُرم اصلی من هم عشق به دانشجویانم بود. دانشجو از نگاه من بهترین و شایسته‌ترین فرد جوان جامعه است. از این رو با توجه به همین ایده، من آنان را بدون هیچ قید و شرطی می‌پذیرم. جنسیت و قومیت حتی مذهب و فرقه شرط تأیید نیست. دانشجو دانشجو است. آه چه قدر دلم برای این نسل می‌سوزد و از آینده‌ی موهوم و مبهم‌شان نگرانم. خدایا مددی!

شب رفت و حدیث ما به پایان نرسید شب را چه گنه حدیث ما بود دراز

.......................................................

1- چکیده‌ی این گزارش ابتدا در شماره‌ی 210 هفته‌نامه ارمغان بندر ص 7 در تاریخ چهارشنبه 19 تیر 1387 با عنوان «چنین شد که ماندم» و پس از آن در کتاب «زیستن در نوشتن» ص 38 انعکاس یافت.

2- در همان سال فرماندار جاسک به علت فساد مالی مجبور به استعفاء شده بود.

3- خودسازی انقلابی ص 120