خدایا داغونیم
خدایا داغونیم
روز پنج شنبه 7/1/1393 به اتفاق باجناق سید مصطفی موسوی به شهر کوچک تفت در 20 کیلومتری یزد رفتیم. در میدان مرکزی شهر ازمینی بوس پیاده شده و مستقیما راه موزه مردم شناسی را که متعلق به میراث فرهنگی بود، پیش گرفتیم. این موزه قبلا خانقاهی بوده که شاه نعمت الله ولی و پس از او فرزندان و نوادگانش در آن زیست کرده اند. با تابلوها وتوضیحات آقای موسوی لذت بیشتری از فضای موزه بردم.
تلفیقی ناهمجنس و ناهمسنگ از زندگی گذشتگان و امروزیان ما را متوجه خود کرد و سؤالی در ذهن ما خلجان نمود. پرسش را با مدیر موزه در میان نهادیم اما وقعی ننهاد. گویا عطش فهماندن در او خشک شده بود. یعنی در حقیقت کارمندی بود که می خواست روزش را به شب رسانده وحقوقی دریافت کند. متأسفانه نمونه این نگاه در جامعه ما پر است. به قول استاد ملکیان اگر به کارمندان دولت اعلام کنند بدون حضورتان در اداره حقوقتان پرداخت می شود معلوم نیست چند درصد کارمندان از آمدن به اداره استقبال می کردند. البته این را می شود ازروزهای سرگردان بین التعطیلین هم فهمید.
از طرفی شما فکر می کنید چند درصد متولیان فرهنگی و آموزشی کشورمان دغدغه وعطش پرسمان را دارند؟ تا از گفتمان برآمده از ذهن مراجعان استقبال نمایند و در صدد افزایش آگاهی خود و پخش اطلاعات در فضای فکری جامعه برآیند و در پس ابرهای ندانستن، خیمه ای از جسارت و شهامت برپا نموده وراهی به سوی بی نهایت را نصب العین ارزشهای خود نهند. !!!!
از موزه بیرون آمده و درمراسم ختم بانویی درگذشته به مسجد شاه ولی که در کنار موزه یا همان خانقاه بود شرکت کردیم. قاری مسنی پس از اتمام هر روضه خوانی از جمع حاضر تشکر می کرد و به خواندن قرآن و مدًاحی می پرداخت. در شهرهای استان یزد معمول است که در مراسم ترحیم از صبح تا ظهر قریب پنج روحانی وعظ و روضه خوانی می کند. و در میانه ها، مداحی صورت می گیرد. و در پایان همه را به صرف ناهار دعوت می کنند.
در حین خواندن آیاتی از سوره انبیاء به نکته جالبی برخورد کردم که "یاکل الطعام و یمشی فی الاسواق "خاص پیامبر اسلام (ص)نیست بلکه به تصریح قرآن همه پیامبران از این رفتار اجتماعی برخوردار بوده اند یعنی این تلقی اعراب که تصور می کردند پیامبرباید از جنس دیگری باشد به همه جوامع پیشین قابل تعمیم است و علی رغم این تصور، قرآن اصرار دارد که آنها از جنس شمایند و امور بشری در آنها هویداست. (انبیاء /8)
از مسجد روانه بازار قدیم تفت شدیم. زورخانه پوریای ولی در کوچه ی کنار مسجد بود. تمایل داشتم که مراسم زورخانه را ببینم که متأسفانه با درب بسته مواجه شدیم. در حالی که راه را می پیمودیم نکته ای مرا متوجه خود کرد و آن اینکه در گذشته ی تاریخ ، مسجد ، زورخانه ، حمام ، خانقاه و بازار در کنار هم بوده اند تا اهالی محل هر کدام مکانی را انتخاب نمایند. گویا ترکیب و تجمیع مکانها حکایت از نگاهی پلورالیستی و تکثر گرایانه داشته که مردم در ذهن خود می پرورانده و به نوعی در رفتارهای اجتماعی شان تجلی یافته بود.
در ورودی بازار یک محوطه نسبتا بزرگی بود که نخل بلندی در گوشه اش خودنمایی می کرد. یکی از اهالی می گفت که این نخل در مراسم عزاداری امام حسین(ع) دور میدان به حرکت در می آید و بیش از 100 نفر در زیر آن قرار می گیرند. نخل گردانی در شهرهای استان یزد مرسوم است. البته فلسفه این نخل گردانی برایم حل ناشده است. اینکه ریشه این امر کجاست؟ وهدف از زیر این بار یک تنی رفتن چیست؟ وچه سود وسویی در بردارد؟ ذهنم را مدتی مشغول خود کرد پاسخی نیافتم و از کسی هم نپرسیدم.
مسیر را به سمت بازار ادامه دادیم. به یک نوشت افزار رسیدیم که چند کتاب در قفسه هایش پرپر می زد به دنبال کتابی در حوزه مولوی شناسی می گشتم که مغازه دار با تعجب گفت: سراغ این گونه کتب در تفت نگیرید. ولی من یک معلم بازنشسته هستم و در این زمینه کتابهایی دارم که خاک می خورد. خود را شاگرد مرحوم دکتر فروزانفر معرفی کرد. از آنجا که کلیه کتابهای آن بزرگوار در زمینه مولوی پژوهی را قبلا مرور کرده بودم با شاگردش به سخن پرداختم. ایشان می گفت: آن مرحوم تفسیری در قرآن داشته که اخیرا به چاپ رسانده اند. اظهار بی اطلاعی کردم ولی شاخک های ذهنم حساس شد که آن را ببینم البته دکتر فروزانفر در مدرسه عالی سپهسالارآن دوره، تفسیر قرآن می گفته احتمالا این کتاب حاصل همان جلسات باشد. بحث و گفت وگویی هم در باره مرحوم همایی و دکتر شریعتی شد. چون لیسانس خود را در مشهد در دهه چهل گرفته بود، از ایرج صغیری بوشهری و پاپلی یزدی نیز سخن راند. شماره تلفن هایمان رایادداشت کرد. با او خداحافظی کردیم.
راه باغ خندان محل سکونت زرتشتیان تفتی را گرفتیم. دو زن ویک مرد زرتشتی کنار آتشکده شان زیارت کردیم. در کوچه های ساکت و خلوت، بالا می رفتیم که چشممان به تابلو مدرسه ای قدیمی خورد" دبستان شیرین تأسیس 1306" .درست بعد از یک سال که میرزا حسن رشدیه در تبریز اولین مدرسه نظام جدید را با زحمت و مخالفت های شدید راه اندازی کرده بود. این دبستان بنا شده است. البته در کنار مسجد شاه ولی هم دبستان شاهپور بود که قدمتش به سال 1316 می رسید. به انتهای سر بالایی که رسیدیم یک بنای نیم ساخت در دامنه کوه در سه طبقه با استفاده از درب های قدیمی جلوه کرد که گویا یک یزدی از زرتشتیان خریداری نموده ولی تکمیلش نکرده بود. چرا؟ نمی دانم.
از محله ی زرتشت نشین عبور کرده به قدمگاه امام علی (ع) در بالای کوه رسیدیم. پس از پیمودن پله های غیر استاندارد، خسته در آستانه قدمگاه نشستم و نوشته های روی دیوار را خواندم. در ضمن دیدن یادداشت های مزخرف ، چشمم به جمله ی زیبایی افتاد " خدایا داغونیم خدمات پس از خلقتت کجاست؟" در عمرپنجاه ساله ام اولین بار بود که با چنین جمله خیام گونه مواجه می شدم. اعتراض به نابسامانی های زندگی با استفاده از کلمات امروزی و مدرن. لحظه ای ذهنم هنگ کرد. دوباره آن را خواندم و به فکر فرو رفتم. گویا زبان حال خیلی ها را بازگو می کرد. اندکی خود را با آن متن همراه کردم ولی سریع برگشتم و به خود نهیب زدم واندیشه ام را جمع وجور کردم. که این سخن ساده و عامیانه نباید رهزن ایمان تو شود. تویی که با قرآن و کتب حدیثی و عرفانی و اجتماعی و ادبی سرو کار داری.
البته من هنوز وارد شک های خیامی هم نشده ام ولی عملکرد متصدیان دین را هم نپذیرفته ام. هنوز نابرابری های بسیاری در ذهن وزبان متدینان و رفتارهای پارادوکسیکالشان، روح و روانم را آزارمی دهد و می فرساید. هنوز که هنوز است نتوانسته ام عملکرد متناقض عالمان و حتی برخی عارفان را هضم کنم. در حوزه اندیشگی تا حدود خود را با عارفان پس از پیامبران و امامان همراه می دانم ولی مانده که ذهنم احساس آرامش به خود بگیرد. یعنی من هم به گونه ای درگیر خدمات پس از خلقت هستم اما از جنس دیگر. چون تصور می کنم خواسته های من از جنس این دنیایی نیستند و افق فکرم و نگاهم سوی دیگری را نشانه رفته که متفاوت است. با همه این سنگلاخ ها، همواره امیدم به خداست که مرا در این سربالایی دید و امید به حوض آرامش و در نهایت، دریای سعادت رهنمون سازد.
برای ورود به این عرصه ها وبه قول سارا بیکول نویسنده کتاب "چگونه زندگی کنیم" بهترین راه دستیابی به جنبه براستی فلاکت بار هستی از نگاه فلسفه وجودی، خواندن یادداشت های زیرزمینی داستایفسکی است. دلهره یک فرد تنها و غریب در این کتاب موج می زند کسی که در این جهان سرگردان است و دنبال جایگاهی می گردد و با تمام هنجارهای زندگی که انسان های عادی با آن سازگاری پیدا کرده اند ،در تضاد است
در این اندیشه ها بودم که موبایلم زنگ خورد. آقای انوری بود همان معلم بازنشسته. ما را برای صرف ناهار دعوت کرد پس از اصرار دعوتش را لبیک گفتیم و روانه خانه اش شدیم. پس از نماز و ناهار چند کتاب از جمله تاریخ علوم اسلامی مرحوم همایی و انشعاب در بهائیت اسماعیل رائین و اخوان الصفای یوحنا قمیر به ترجمه محمد صادق سجادی را به من هدیه داد. آقای موسوی هم چند کتاب دیگر انتخاب کرد. در ادامه هم گفت و گویی در باره ی شخصیت های تاریخی و ادبی معاصر شد. سپس خانه اش را ترک کردیم.
باغ صدری یا نمیر آخرین دیدنی ما بود حوضی با 95 فواره در روبروی عمارتی، حکایت از انسانهایی داشت که در دوره زندیه روزهایی را به شب گذرانده اند ولی امروز اثری از آنان نیست. و به زیر خروارها خاک خفته و بدل به معدن ونفت شده اند. آری مکانها و موزه ها حکایت گذران عمری است که به جای بیداری ما را به غفلتی غلیظ فرا می خوانند و ما درغلطیده در این غفلتها، شب را به روز می رسانیم .تا روزی که .......