در سال جاری خاطرات را معکوسانه در پای قلم قربانی می کنم. چون شیرین ترین و تلخ ترین حادثه ها و خبرها روزهای پایانی تعطیلات بلند نوروزی خاطرم را به خود مشغول کرد.

 تلفنی در هنگام ورود به بندرعباس از آفتی اجتماعی خبر داد. خانمی از پشت خط از ارتباط همسرش با زن متاهلی گله مند بود که مدتی ذهن و زبانش رادرگیر کرده  و به مشاجرات و منازعات خانوادگی دامن زده بود. تا آنجا که به نحوست و نجاست معنوی خانه مسکونی خود معتقد شده بود. از من مشورت می گرفت که تصمیم دارد خانه اش ترک و مدتی را در خانه اجاره ای سپری کند. اما من او را از این کار بازداشته و گفتم: جابجائی فیزیکی نقش اندکی در جابجایی ذهنی دارد. مگر اینکه فرد مزاحم در همسایگی شما و یا اینکه گذرش از آنجا می افتد. همین امر موجبات آشفتگی ذهنی و روانی شما را فراهم می کند.

در مقام پاسخ به انکار هر دو فرض پرداخت و تماس ها را از جنس موبایلی و پارکی می دانست البته می گفت: اکنون خطر رفع شده است و همسرم از کرده خویش پشیمان گشته و همه چیز را به فراموشی سپرده است و با خدای خود و من عهد بسته گرد این پدیده زشت اجتماعی نگردد.

بد نیست اندکی پیرامون این ارتباط تلفنی که دغدغه پاره ای از زنان و مردان این روزگار است به بحث بپردازم. سالها پیش گفته می شد که حضور اینترنت و موبایل و ماهواره ،دروغگویی را از بین برده است در صورتی که امروز به جد می توان گفت: بزرگترین دروغ ها و فتنه ها از طریق همین ابزار شکل می گیرد.  تردیدی نیست که نکوهشی متوجه این ابزار نیست. بلکه ابزار الکترونیکی صرفاً به تسریع ارتباطات مثبت و منفی آدمیان کمک می کند. بنابر این، نفس سرکش آدمی است که از حدود و مرزهای طبیعی و شرعی و سنتی خود عبور کرده و در وادی آسیب های اجتماعی و اخلاقی سیر می کند. و متأسفانه علی رغم همه توصیه ها  و تذکره ها پیرامون استحکام خانواده در اسلام و سنت ایرانی باز شاهد ارتباطات ناسفته و  غیر شرعی افراد جامعه هستیم.

از طرفی همین ابزار دسترسی به رویکرد و مشاهده و مقایسه زنان و مردان دیگر را آسان نموده است و آدمیان را به گناه و خطا دعوت می کند مگر اینکه وجدان اخلاقی و عرفی و شرعی مانع از بروز این پدیده ی شوم گردد .

بطور کلی باید گفت: ابزار مدرن در جامعه مدرن بدون پشتوانه دینی و اخلاقی راه به جایی نمی برد و ضرورت تدوین و تهیه یک نظام کارآمد از سوی کارشناسان را دو چندان می کند. در هر صورت بروز چنین حوادث تلخی در جامعه ما به فرسودگی روحی  و دینی خانواده ها می انجامد و نیاز به موشکافی و بررسی مجدد عوامل و موارد تشکیل دهنده این ارتباطات منفی دارد.

اما دومین حادثه تلخی که پیش از آن رخ داد پیامی بود که از جناب آقای عطایی درباره آقای قاسم کرمی و بیماری او دریافت کردم. گویا این مرد عرصه فرهنگ و روزنامه نگاری با مرگ دست و پنجه نرم می کند و در بخش مراقبت های ویژه بستری است.

آقای کرمی از پیشگامان نشر هفته نامه و روزنامه در بندرعباس است و عمری را در آگاهی بخشی جامعه گذرانده است. با هرمزگان شناسان آشناست. او در فراز و نشیب های مطبوعاتی یدی طولا دارد.ما هم برایش عمری طولانی و برخوردار از صحت و سلامتی را از خداوند منان آرزومندیم. ( اکنون او در بهشت زهرای بندرعباس آرمیده است)

از این حادثه و خبر تلخ که بگذریم. شیرین ترین خاطره این ایام را بازگو می کنم و آن دیدار دوستی پس از گذشت36 سال دوری است.

روز 15 فروردین در مسیر بازگشت به بندرعباس به منزل آقای احمد مبارکی از معلمان آگاه و دلسوز شهرستان گاوبندی (پارسیان فعلی) رفتم. بعدازظهر به اتفاق از روستای میلکی در پنج کیلومتری شهرستان به محله فومستان رفتیم میانه راه سراغی از دوست قدیمی خود یعنی آقای محمد مبارکی گرفتم. در پاسخ گفت: او پسر عموی من و در همین محله ساکن است. قصه 36 سال پیش یعنی سال 1356 را برایش بازگو کردم. زمانی که من در سن 14 سالگی  دوره تحصیلی خود را در اول هنرستان در شهر مسجد سلیمان می گذراندم و آقای مبارکی به اتفاق سه نفر دیگر دوران سپاهی دانش را سپری می کرد و به ناچار مدت یکماه تا یافتن خانه ای اجاره ای با دوستانم در محله نمره یک، جایی که اولین چاه نفت در ایران مورد بهره برداری قرار گرفته بود. ساکن شدیم.

شب او را به خانه دعوت کرد. آمد در اولین دیدار پس از گذشت بیش از سه دهه از عمر ذوق زده شدم یادآوری آن روزها برایم خاطره انگیز بود. می گفت با آن دوستان همدوره ای هنوز ارتباط دارد و هفته پیش یکی از آنان را به خانه اش دعوت کرده است. چهره اش کمتر دچار تغییر شده و ایمانش هنوز ماندگار بود سادگی و ساده زیستی از وجودش تلالو می کرد. در راستای رشته فنی اش به تعمیر وسائل برقی می پرداخت و از این طریق امرار معاش می کرد.

آنچه از آن روزگار در خاطر من مانده بود ایمان و اخلاقش بود که از پس گذشت این همه سال پابرجا بود و حوادث اجتماعی و سیاسی خدشه ای در آن ها ایجاد نکرده بود. او یادآور شد که صاحب خانه سیدی بود 60 ساله که از نماز و روزه بویی نبرده بود و من به او نماز یاد دادم.

از اینکه سرباز مومن آن دوران را در کنار خود می دیدم بر ذوق و شوقم افزوده می شد. او می گفت در آن روزگار به مسجد سلیمان، مسکو سیلمان می گفتند. از ایمان و نماز در آن دیار خبری نبود. خود به خاطر می آورم که در فاصله ای نه چندان دور از مسجد محله یک فاحشه خانه وجود داشت. حال در چنین فضا و شرایطی فردی ایمان خود را نگه دارد هنر بزرگی است. آن هم نه ایمان گفتاری بلکه عملی و رفتاری.

متاسفانه عده ی زیادی از ایمان و نماز دم می زنند ولی بدان اعتقادی ندارند و در مرحله عمل از آن بیگانه اند آیا فردی که در چنان شرایطی که از در و دیوار کفر می بارد رو به قبله بایستند با کسی که در ناز و نعمت دنیوی بسر می برد و اطرافیانش حداقل به ایمان ظاهری و نماز تکلیفی تن می دهند اما او بیگانه از آن است. یکی است؟! قضاوت با شماست.

تعجب من براین است که افرادی در پیرامون ما هستند که ادعای تحول جهانی و اندیشه همگانی دارند و از ذره ای ایمان هم برخوردار نیستند. هر چند به شناسنامه مسلمان و مسلمان زاده اند ولی در واقع شناسه مسلمانی ندارند و از ایمان حتی از نوع ظاهری اش نیز بهره ندارند. بارها گفته ام و بار دگرمی گویم به اعتقاد من : نمازپیشانی و پشتوانه مسلمانی است. کسی که از این نشانه نشانی ندارد حیف است که نام مسلمانی را بر او نهند. از آخرت و عذاب و داوری اخروی هم که بگذریم از حیث اجتماعی و اخلاقی هم نمی توان جایگاهی برای او در نظر گرفت.( قابل توجه بی ایمانان و بی نمازان روزگار ما)

  البته از ایمان پر ریا و ادعاهای گزاف اعتقادی همراه با چاپلوسی و سالوسی هم متنفرم متاسفانه مسئولان و مداحان و جاه طلبانی در کشور رشد و نضج یافته اند که با ریاکاری تمام چنان سجاده را آب می کشند که دیگران آنها را زاهدان زمانه می پندارند. ظلم و ستمی که اینان بر جامعه روا می دارند از جنایت سفاکان در جهت بی اعتبار کردن دین و آموزه های دینی  کمترنیست. در حسرت یک ایمان و اعتقاد بی ریا دلم گرفته است. دیدن و زیارت مجدد آقای مبارکی برای من مبارک بود چون مرا از این حسرت برای لحظه ای خارج کرد. حافظانه می گویم

من و هم صحبتی اهل ریا دورم باد    از گرانان جهان رطل گران ما را بس

صبح جمعه با گروهی از کوهنوردان به رهبری آقای دلدار دایی آقای احمد مبارکی به کوهنوردی رفتیم. در حدود 20 نفر که نیمی از آنان زن بودند. مسیری یک ساعته را تا دامنه کوهی در کنار آبشاری پیمودیم. صبحانه را در کمال سادگی و بی ریایی نوش جان کردیم و مسیر بازگشت را درنوردیدیم گویا تمام جمعه ها در این شهرستان گروهی به هوای کوهنوردی گردهم می آیند. دومین کوهنوردی جمعی را تجربه می کردم. بار اول در تهران مسیر فرحزاد تا امام زاده داود را با دوستانی پیموده بودم.

اینکه سلامتی جسمانی نیازمند به ورزش و کوهنوردی دارد تردیدی نیست اما سلامتی روحی نیز نیازمند بینش و دانش است. روح هم غذای خاص خود را طلب می کند. اما اینکه چرا عده ای از عذا رسانی به روح غافلند در شگفتم پس آن جمله مشهور که عقل سالم در بدن سالم است جای سوال دارد که عقل سالم هم در گرو دانش و دین سالم است. تلاقی عقل و بدن و روح سالم آدمی را به خدا می رساند. همان که کوه از اوست. 

حال که از سادگی و بی ریایی دوست قدیمی آقای مبارکی سخن به میان آمد بگذار از حضور در جشنی بگویم که آغازش بی ریایی بود و پایانش پر از تملق و چاپلوسی. فکر می کنم ذکراین تجربه برای شما هم شیرین باشد. در آغاز هفته دوم تعطیلات در زادگاهم بندر دیر از توابع استان بوشهر به مناسبت اولین سالگرد راه اندازی کانون ادبی هنری مدام دیری از طرف کتابخانه عمومی در تالار هنر مراسم جشنی برپا بود. ازقضا مرا هم به این مراسم بزرگداشت دعوت کرده بودند و رفتم.

یادآوری این نکته ضروری است که مدام دیری از شاعران و عارفان گمنام دوره قاجار است که مرحوم سدید السلطنه در کتابش از او یادی کرده ولی دکتر ذبیح اله صفا در تاریخ ادبیات ایران او را به فراموشی سپرده است و احمد اقتداری با جستجوهایی که داشته معتقد است این عارف گمنام در سرایش شعر عرفانی توامند بوده و در مهاجرتی ناخواسته مدت ده سال در هندوستان به سر می برده است. در سالهای اخیر در تخریب خانه ای از خویشان او دفتر شعری یافت شد که نزدیک به دو هزار بیت است و می گویند او 20 هزار بیت در قالب مثنوی سرایش کرده که بقیه آن مفقود شده است. اکنون همین دفتر به چاپ رسیده و با مقدمه ای که پرویز هوشمند بر آن نوشته به موارد فوق اشارت کرده است. نام اصلی شاعر سید عبدالقاهر قاهری است و مدام تخلص اوست.

در هر صورت مراسم با یک ساعت تاخیر شروع شد. برای اولین بار مجری بدون نام بردن از کسی و  تعریف از فرد خاصی حضار مجلس را به گل های بهاری تشبیه کرد که همه به این گلستان راه یافته اند. از اینکه جلسه بدون چاپلوسی و سالوسی آغاز شده بود. لذت بردم ولی یکباره عنان از زبان مجری خارج شد. مسئول کانون را که چند سالی از ما بزرگتر است به عنوان پیر فرهنگ و معلم بسیاری از حضار معرفی کرد .وقتی مسئول کانون پشت تریبون قرار گرفت او هم جمع حاضر را با گل های بهاری و ادیبان و شاعران و فرهنگ دوستان مورد خطاب قرار داد و از فلسفه راه اندازی این کانون گفت و با صراحت بیشتر از اینکه نام خاصی را نمی برد عذرخواهی کرد و رسم مروت و جوانمردی بجا نهاد. اما در پایان نتوانست از مسئول کتابخانه عمومی به علت همکاری در راه اندازی کانون یادی نکند و او را نستاید.

برای بار دوم مجری، سخنران بعدی را اینگونه معرفی کرد و گفت ما یک میهمان ویژه داریم و آن کسی نیست جز آقای .... مسئول محترم کتابخانه های عمومی استان که امیدواریم بتواند درسامان دهی کتابخانه عمومی بندر دیر تلاش مضاعف نماید. او هم آمد و با آمارهای ضد و نقیض از احتشام فرهنگی گفت و به توصیف و تمجید دولت کریمه پرداخت.

مجری محترم برای اینکه از بیان چاپلوسی ها عقب نماند این بار یادی از همایون خرم کرد که در سال گذشته دارفانی را وداع نمود و گفت. اکنون به تک نوازی آقایی گوش می کنیم که جای خرم را پر کرده است و در ردیف علیزاده و کیوان ساکت است. بعد از تک نوازی جلسه را ترک کرده  به میهمانی برادرم رفتم اما در مسیر راه حدیث نفس می کردم که عجب جلسه بی ریائی بود. مطمئن باشید پس از من تا پایان جلسه بر حجم چاپلوسی ها افزوده شده است.

در هر صورت گویا سالوسی ها و تمجید های ناسفته جز خون  ماست. نمی شود جلسه ای بدون تعریف وتشویق های پرهیاهو برپا شود. همین رنگ و لعاب های مصنوعی است که اشخاص را پیچیده تر و پرتوقع تر و فربه تر نشان می دهدو  تشخیص طالح و صالح را بس مشکل می کند. من تردید ندارم که بیشتر توصیفات ما از گذشتگان، مشحون و آکنده از همین ملاحظات است. اولین آسیبی که متوجه آن بزرگان کرده است این بوده و هست که جریان نقدپذیری را از بین می برد اگر شاملو فردوسی و اشعارش را مورد نقد قرار می دهد علیه اومی شورند و اگر طه حسین مصری بر شعر جاهلی می تازد همه او را مرتد می خوانند و اگر نفیسی حافظ را عارف نمی داند او را ملامت می کنند.و اگر خانم قدس بر شمس تبریزی ایراد می گیرد او را شماتت می کنند. ما یادمان رفته که هیچ نویسنده و شاعری معصوم و مصون از خطا نیست.

پایین بودن آستانه تحمل و نقدناپذیری فرزانگان ،ناشی از همین تعریف و تمجیدهاست. تصور می کنم این که در قرآن کریم در وصف پیامبران آمده است لااسئلکم علیه اجراً. یکی از معانی اجر ،پاداش های گفتاری است که در معنای امروزیش همان ستایش ها و مرحبا گفتن هاست. سوره هل اتی که در وصف امیرالمومنین (ع) و خانواده اش می فرماید: لا نرید منکم جزاءً و لا شکورا. در همین راستاست. حسن کار در عدم مطالبه این پاداش های دنیوی است.

بگذارید بجز این جسارت تفسیری یک جرئت حدیثی هم ارائه کنم. من سالهاست که حدیث من لم یشکر المخلوق لم یشکر الخالق و همچنین حدیث لوکانالعلمHYPERLINK "http://klaseabe.blogfa.com/post-9.aspx" HYPERLINK "http://klaseabe.blogfa.com/post-9.aspx"فی الثریا لناله قوم من الفرس که پشت پولها هم حک شده است را  ساخته و پرداخته ذهن ایرانیان می دانم. خلاصه اینکه این احادیث جعلی است توضیح و تفسیرش بماند برای وقت دیگر.

چند سال پیش وقتی در یک جلسه رسمی اعضای هیئت علمی دانشگاه، پزشکی از باب تفاخر گفت: من بر اساس حدیث العلم علمان علم الابدان وعلم الادیان پیامبر اسلام (ص)  علم الابدان را انتخاب کردم. من با صراحت تمام گفتم: این حدیث از پیامبر اسلام نیست و جعلی و بر ساخته است  برای این منظور مقاله ای تهیه کردم وهفت مدرک جعلی بودنش را بر شمردم. او هم برآشفت. بعدها خواندم که مولوی به تفسیر دیگری از حدیث پرداخته و در فیه مافیه خود گفته است: هر علمی که به آن تحصیل و کسب در دنیا حاصل شودآن علم ابدان است و آن علم که بعد از مرگ حاصل شود آن علم ادیان است. دانستن علم " اناالحق" ابدان است. اناالحق شدن علم ادیان است. نور و چراغ و آتش را دیدن علم ابدان است هر چه  آن دیدست علم ادیان است(ص 228)

همو در مثنوی معنوی با صراحت تمام می گوید:

جان جمله علم ها این است این          که بدانی من کی ام در یوم دین(3/2654)

حالا معلوم شد که نیت واقعی همکار ما چه بوده است که این همه شب و روز برای یافتن بول قرار ندارد. وبعضی به طنز او را علی بولی لقب داده بودند.

####

در ایام نوروز مونس تنهایی من قرآن و مثنوی معنوی مولانا دفتر سوم با شرح کریم زمانی بود. ازقرآن کریم نکته ها برگفتم. کتابی که با هر بار خواندن مطالب جدید و برتری را می توان از آن آموخت. قرآن علت ضلالت بیشتر مردمان پیروی از هوای نفس می داند و می گوید ان کثیراً لیضلون باهوائهم من غیرعلم در مثنوی دفتر سوم هم جز قصه وکیل صدر جهان که از غرر قصاید عشقی مولانا و در حقیقت غزلیات مثنوی است. حکایت مارگیر واژدها در بیان همین هوای نفس است آنجا که می گوید:

نفست اژدرهاست او کی مرده است          از غم و بی آلتی افسرده است

گر بیابد آلت فرعون او                              که به امر او همی رفت آب جو

آنکه او بنیاد فرعونی کند                         راه صد موسی و  صد هارون زند

کرمک است آن اژدها از دست فقر             پشه می گردد ز جاه و مال صقر

اژدها را دار بر برف فراق                        هین مکش او را به خورشید عراق

 (3/7ـ1053)

این اشعار در حقیقت بیان حالات آدمی است. او در تجربه های عرفانی خود جهانیان را با ترفند های نفسانی آگاهی می بخشد و خود بدان اعتراف دارد که سخنان ما حکایت خود ماست

چه خود را در سخن آغشته ایم      کز حکایت خود حکایت گشته ایم (3/1147)

چنان که در دفتر اول در آغاز قصه کنیزک و پادشاه گفته بود.

بشنوید ای دوستان این داستان       خود حقیقت نقد حال ماست آن (1/35)

باز همو در وصف بی توجهی ما به خویشتن می گوید:

خویشتن را نشناخت مسکین آدمی        از فزونی آمد و شد در کمی

خویشتن را ادمی ارزان فروخت             بود اطلس خویش را بر دلقی بدوخت

 (3/1ـ1000)

او درباره ی معجزات انبیا داد سخن می دهد که:

کوه ها هم لحن داودی کند                 جوهر آهن به کف مومی بود

باد حمال سلیمانی شود                              بحر با موسی سخندانی شود

ماه با احمد اشارت بینی شود                       نار ابراهیم را نسرین شود

خاک قارون را چو ماری در کشد                     استن حنانه آید در رشد

سنگ بر احمد سلامی می کند                     کوه یحیی را پیامی می کند

 (3/17ـ1014)

 و اینکه مااز این گفت و گو و غلغله عالم بیگانه ایم از زبان جمادات می گوید:

ما سمیعیم و بصیریم و خوشیم                   با شما نامحرمان ما خامشیم

چون سوی جمادی می روید                      محرم جان جمادات چون شوید

از جمادی عالم جان ها روید                       غلغله اجزای عالم بشنوید

فاش تسبیح جمادات آیدت                        وسوسه تاویل ها نربایدت .

 (3/22ـ1019)

 

*******

برادر بزرگترم علی سالهای دور مرا با ترانه های ام کلثوم خواننده شهیر مصری آشنا کرده بود. این بار یاد آور آن ایام شدم گفت: بله من به این خواننده سرشناس مصری علاقه فراوان دارم و اکنون نیز از طریق شبکه مصر گاه آن را دنبال می کنم. اخیراً یکی از ترانه های دوره ی جوانیش در شب جمعه از ماهواره پخش کرد. من هم قصه پدر یکی از دوستانم که بخاطرمرگ ام کلثوم رادیوی خود را به زمین زده و از شدت ناراحتی آن را تکه تکه کرده بود، نقل کردم.

از برادرم پرسیدم شما این ترانه ها را از چه طریقی دنبال کردی ؟ گفت: به واسطه آشنایی با احمد زاهدی معلم و  مسئول جهاد سازندگی در اوائل انقلاب اسلامی . او شدیداً به این خواننده عرب علاقه داشت. همان شب تلفنی داشتم که فردا آقای زاهدی مهمان ماست. شما هم تشریف بیاورید. چه اتفاق جالبی روزگار را ببینید چگونه آدمیان را پس از سالها دوری و دلتنگی به هم نزدیک می کند.او دومین فردی است که در ایام نوروز امسال پس از سی سال زیارت می کردم.

صبح ساعت 11 به دیدار آقای زاهدی که معلم من هم بوده است شتافتم. پس از سلام و احوال پرسی وگفت و گو پیرامون مسائل جاری جامعه در فرصتی از فلسفه علاقه اش به ام کلثوم پرسیدم. او در پاسخ گفت: من شیفته این خواننده عرب بودم تا اینکه احساس دلبستگی من شدید شد. ترس از این دلربایی و شیفتگی سبب شدبیش از سی نواری که از ایشان گردآوری کرده بودم شکسته و از بین ببرم. از آن به بعد به علیرضا افتخاری خواننده سنتی علاقه مند شدم  و اکنون سخت شیفته قرآن خوانی شحات محمد انور قاری مشهور مصری شده و به قرائت های مختلف او خصوصاً النازعات گوش  فرامی دهم.

با اینکه بازنشسته جهاد سازندگی بود خیلی از اوضاع فعلی دلخوش نبود و انتقاداتی را متوجه دولت کریمه می کرد. به من توصیه کرد به منطقه بوشهر نیایم. همان سفارش که مرحوم پدرم همواره داشت.من هم پذیرفتم. البته از اینکه خدمتی فکری به همشهریانم روا دارم لذت می برم ولی روزگار مانع از این خیرخواهی است. از طرفی بوشهری ها خصوصاً از نوع دیری اش به غریب نوازی و آشناگریزی شهره اند. زهی تأسف!!

گفت و گویی هم پیرامون شیعه و سنی و تقابل این دو فرقه از نظر فرهنگی و سیاسی در دوران معاصر و گذشته تاریخ شد. او به مظلومیت شیعه در طول تاریخ اشاره کرد ولی در مقابل من از این صف گرایی و مرزکشی سیاسی و حتی فکری و فرقه ای رغبتی نشان ندادم و این عوامل را زمینه ی از هم گسیختگی جامعه اسلامی می دانم.

علی رغم گذشت سالهای بس دراز، تواضع و فروتنی او ستودنی بود. او در اوائل انقلاب تحصیل خود را در آمریکا ناتمام گذاشت و برای خدمت به هموطنانش به ایران بازگشت. مسئولیت جهاد سازندگی بندر دیر و پس از آن پذیرش سمت شهرداری در پرونده خود دارد. 33سال خدمت در جهاد سازندگی را افتخار خود می دانست. اخلاق و ایمانش ماندگار شده بود. و گذر زمان ایمانش را تقویت کرده بود. اخلاق کریمانه اش ایمان به خدایش را مستحکم کرده بود. از اینکه پس از گذشت 30 سال او را سرحال و متواضع و با ایمان می دیدم لذت بردم . تا وقتی انسانهایی چون زاهدی و مبارکی در میان ما زیست می کنند باید امیدوار بود.

####

ازبرنامه های دائمی من در ایام نوروز رفتن به زادگاهم بندر دیر و بازدید از اقوام و خویشان است. حس نوستالوژیک ما را به این دیارمأنوس و مألوف دعوت می کند. گویا این حس هم غیر اختیاری است. از سویدای دل برمی  خیزد و آدمی را به آن وادی می کشاند معتقدم این حس چون حس مذهبی در ذات آدمی نهفته است شاید معنای حدیث پیامبر اکرم (ص) که فرمود: حب الوطن من الایمان همین باشد. یعنی این حس از احساسات مذهبی  آدمی سر چشمه می گیرد. مولوی در دفتر سوم مثنوی معنوی در داستان بلند وکیل صدر جهان در تفسیر این حدیث می گوید

گرچه دل چون سنگ خارا می کند    جان من عزم بخارا می کند

مسکن  یار هست و شهر شاه من    پیش عاشق این بود حب الوطن      (3/7 ـ 3806)

گویا وطن اصلی جایی است که معشوق و مطلوب آنجاست . شاید هم معشوق ودلباخته من هم همین جا  باشد پدر و مادرمرحومم عمری را در این دیار زیسته اند. ورود و خروجمان نیز با فاتحه ای بر قبر آن دو عزیز از دست رفته همراه است. همیشه یادشان خاطرم را شاد می کند اما اندوهی در دورن مرا می آزارد . البته من دل آنها را نیازرده ام و همواره با مهربانی و لطافت با آنها برخورد کرده ام وای بر آنهایی که به پدر و مادر خود بی احترامی می کنند و یا خاطرشان را می آزارند.(ولاتقل لهما اف)

#####

در نشست های خانوادگی یکی از برادرانم از مرگ یکی از شرابخواران حرفه ای خبر داد. گفتم: عاقبت شراب خواری ، ذلت وخواری  است. آنگاه شعر زیبایی از مولانا را زمزمه کردم که در وصف اینگونه افراد در دیوان شمس می گوید :

 باده غمگینان خورند و ما زمی خوشدل تریم     روبه محبوسان غم ده ساقیا افیون خویش

همو در مثنوی معنوی توصیه می کند.

آن چنان مستی مباش ای بی خرد     چون به عقل آید پشیمانی خورد

لیک زان مستان که چون می می خورند   عقل های پخته حسرت می برند

مولانا چنان که از گفته هایش بر می آید شدیداً مخالف شراب خواری و هرزه گی بوده است و مسائل شرعی در اشعارش که از جان وجودش بر می خواسته ،رعایت می کرده است. برخلاف امثال منوچهری دامغانی که زندگیش در شراب و کباب و رباب گذشته و یا عمر خیام که می گوید:

ایام شباب است شراب اولیتر                با سبز خطان باده ناب اولیتر

عالم هم سر به سر رباطیست خراب     در جای خراب هم خراب اولیتر

ولی مولای رومی معتقد است که مستی آدمی است که باده را مست  کرده است. به تعبیر ساده تر این آلودگی تن است که به باده سرایت کرده است.

باده از مامست شد نی ما از او            قالب از ما هست شد نی ما از او

بیچاره برخی از آدمیانی که برای رهایی از غم و رنج به مشروب خواری پناه می برند.

تا دمی از رنج هستی وارهند               ننگ خمر و بنگ برخود می نهند

نباید شک کرد که این پناهگاه،موقت و روبه زوال است و آرامش تنهادرحضو ر حضرت حق است

هیج گنجی بی دد و بی دام نیست     جز به خلوتگاه  حق آر ام نیست

#####

 برادرم خلیل  از سالوس بازی و چاپلوسی های مذهبی ها سخن راند. گفتم این هم یک حقیقت است .  ظاهرگرایی مذهبی با چاپلوسی تن می زند. و عده ای زندگی خود را مدیون همین رفتارها هستند. انسان ریاکار به ظاهر بهایی فراوان می بخشد . فراتر از آنچه در دل او می گذرد. ریاکاری امری نامطلوب در دینداری است که پیامبر اسلام (ص) مسلمانان را از آن پرهیز می داد. و حافظ و سعدی و مولوی دراین باره داد سخن داده اند

من چو اسماعیلیانم بی حذر        همچو اسماعیل آزادم ز سر

فارغم از طمطراق وز ریا               قل تعالوا گفت جانم را بیا

                                  ##

هست این ایاک نعبد حصر را          در لغت و آن از پی نفی ریا

              2930//4 

 

فلسفه اشعار حافظ در همین نکته نهفته است. او شدیداً از ریاکاری دینی انتقاد می کرد و می گفت

من وهم صحبتی اهل ریا دورم باد    از گرانان جهان رطل گران ما را بس

متاسفانه سالوسی و چاپلوسی همه زمانها را درنوردیده و خاص امروزیان نیست. اعتراض و انتقاد بزرگان  به این پدیده زشت تا حدودی مانع از گسترش آن شده است. اما برخی از آدمیان زندگی  خود را در تقلید و تکلیف از ریا جستجو می کنند.

#####

میهمان پسر خاله ام بودم. در خانه اش گاه کتب ناب یافت می شود. در نگاهی که داشتم کتاب " محمد (ص)براساس کتب کهن اثر مارتین لینگز Martin Lings را دیدم. کتابی که توسط دکتر سید حسین نصر و فریتیوف و رنه گنون تائید شده بود. این سه تن از بزرگان مذهب سنتی و ضد مدرنیسیم هستند. مولف در مقدمه می گوید، وقتی با اندیشه های رنه گنون فرانسوی مسلمان شده آشنا شدم در یکی از نوشته هایش گفته بود: در جهان مدرن عقل آدمیان فعال نیست و همه امور انسانی به دست عاطفه و احساسات آدمیان سپرده شده است. همین نکته مرا تکان داد.

یادآوی این نکته ضروری است که بزرگان اندیشه ، همواره با عاملی برای تحرک و تحولشان مواجه بوده اند. واین می تواند موضوع بس جالبی برای تحقیق باشد. توماس اکویناس را ببینید که چگونه دست از شراب  خواریش می کشد. و فرهیخته می شود. ابتدای سفرنامه ناصر خسرو را بخوانید تا بدانید چه عاملی او را به جهان معنوی فراخوانده است. کتب اعترافات اگوستین، تولستوی و غزالی مبنای تحولات  آنهاست.

در هر صورت لینگز مانند رنه گنون مسلمان شده و نام ابوبکر سراج الدین را برای خود بر می گزیند و از نکته های زیبا در کتابش این است که می گوید: مسلمانان در جهان معاصر قدر و منزلت پیامبر اسلام را درک نکرده اند و شخصیتش را در نیافته اند.

از کتب دیگری که در این ایام مطالعه کردم کتاب" فراسوی کفرو ایمان" دکتر لئوناردو لویزن ترجمه مجد الدین کیوانی بود. که درباره زندگی و افکار و آثار شیخ محمود شبستری است. لویزن که تحصیلات خود را در شیراز گذرانده است. به عنوان مدرس زبان انگلیسی در بیست سالگی به ایران سفر کرده است.بعداز 6 سال ایران را به قصد آمریکا ترک کرده و به سال 1982 در دانشگاه کالیفرنیا به تحصیل عربی پرداخته است عشق او به ایران شناسی او را به دانشگاه لندن کشانده و در آنجا در مدرسه مطالعات شرقی و آفریقایی به تحصیل ادبیات فارسی همت گماشته و پس از پنج سال در 1988 درجه دکترای خود را در رشته ادبیات فارسی احراز کرده است.

#####

  از میان پراکنده های سفر نوروزی و خاظرات تلخ و شیرین زندگی در پایان به دو حادثه آغازین اشارت دارم . روزهایی پیش از ورود سال جدید، بندرعباس را به قصد شیراز ترک کردیم. مسیر را با سهولت  و با حال و هوای بهاری وارد شهر گل و بلبل شدیم. دغدغه خواندن و اندیشیدن را با همراهی چند کتاب تا حدودی کم کردم. از دوستم هم دو کتاب یکی مولو ی و جهان بینی های مرحوم محمد تقی جعفری و جلد اول مثنوی دکتر استعلامی گرفته و مطالعه کردم.

 امور روزمره را همچون دیگران سپری کردن، هنر خوب گذراندن را در بر ندارد ولی در آمدن عید نوروز شاید ما را از تکرار مکررات  نجات دهد به قول مولوی

هر نفس نو می شود دنیا و ما         بی خبر از نو شدن اندر بقا

عمر همچون جوی نونو می رسد      مستمری می نماید در جسد

اولین بار بود که قصد کردم همراه با خانواده ام تحویل سال را در حرم شاهچراغ سپری کنم. احتمال اینکه باردیگر در این حرم یا حرم حضرت معصومه (ع) گذارنده باشم زیاد است ولی اکنون ذهنم یاری نمی کند. البته زیارت را از هرنوعش دوست دارم. وقتی در قم بودم کمتر روزی بود که حرم را نبینم و به زیارت نروم. امام رضا (ع)  را هم هر گاه توفیق نصیب شد ه ارج می نهادم. زیارت قبور شهیدان و مردگان را هم در برنامه های سالانه ام دارم. زیارت و بازدید از دوستان را هم مغتنم می شمارم. و با زیارت بیماران آشنا هم نا آشنا نیستم. همه این زیارتها را عبادت به حساب می آورم. در روایت هم آمده که عیادت مریضان عبادت است.

صبح روز چهارشنبه ساعت 5/8 برای دیدن دوستی خانه را ترک کردم. قرار بود دکتر کاکایی استاد دانشگاه شیراز را هم ببینم که توفیق نشد. او یکی از شاگردان آیت ا... نجابت است. یکی دیگر از علاقمندان این مرد بزرگ و عارف استاد محمود حقیقی است که در کتابخانه شاهچراغ مشغول به کار است. سراغ او را هم گرفتم گفتند به تعطیلات رفته است. راه حرم را گرفتم پس از زیارت مختصری سراغ قبر شهید دستغیب و فرزندش سید محمد هاشم و آیت ا... نجابت که در میانشان آرمیده است رفتم. ساعتی را به فاتحه و قرآن خوانی گذراندم. صدای اذان ظهر مرا به صف جماعت کشاند. پس از نمازظهر و عصر با تماسی سراغ خانواده ام را گرفتم آنها در مسیر حرم بودند. ناهاری را در بیرون صرف کردیم وبعد از آن برای مراسم تحویل سال راهی حرم شدیم. ازدحام جمعیت مانع از ورودمان به حرم شد. ناچاراً در آستانه درب ورود به نوای دعای توسل که توسط مداح به نام امام رضا (ع) رسیده بود سراپا گوش دادیم. یا مقلب القلوب والابصار ، قلبمان را آماده شنیدن آهنگ تحویل سال 1392 کرد.

اندکی اشک در چشمانم حلقه زد. وقتی از بیماران گفت به یاد دو همکار بیمارم افتادم. با ورود به سال جدید آرزوی   بهروزی و موفقیت برای دوستان و آشنایان و خانواده و خودم را از خداوند متعال خواستار شدم. فضای معنا داری بود.همه ایستاده و روبه آستانه از خدا حاجات خود را طلب می کردند. نیمه نگاهی به زن و فرزندانم انداختم دیدم آنها هم غرق دعا هستند.

مرد میانسالی در کنارمان بلند بلند دعا می کرد. زنان و دختران با حجاب ها و لباس های رنگارنگ اندوه های خود را زمزمه می کردند. دعا هم صفایی دارد. نیاز همیشگی آدمیان در کوران حوادث و بلایا.دستگیر انسانها برای رهایی از خود و پیوستن به خدا. دعا وقتی زیباتر می شود که با آه همراه شود و آن آه چون رسن آدمی را به خدا برساند. این نکته را از مولوی آموخته ام

آه کردم چون رسن شد آه من             گشت آویزان رسن در چاه من

آن رسن بگرفتم و بیرون شدم             شاد و زفت و فربه و گلگون شدم

دربن چاهی همی بودم زبون              در همه عالم نمی گنجم کنون

آفرین ها بر تو بادا ای خدا                  ناگهان کردی مرا از غم جدا  

 5/4ـ2311

تجربه نشان داده است که در موقع دعا کردن غم و غصه از آدمی دور می شود.

 گفت رو، هر که غم دین بر گزید         باقی غم ها خدا از وی برید

  4/3137

 نگارنده نیزدر آغاز سال برای تمامی دوستان آرزوی سالی پر نشاط و همراه با بهروزی از خداوند منان خواستارم.