چرا باید کتاب بخوانیم؟ M&M
چرا باید کتاب بخوانیم؟
من دائم کتاب میخوانم، هر چه به دستم برسد. خودم را جیرهبندی میکنم تا همیشه ذخیره داشته باشم.(1)
مقدمه
یکی از عیوب اجتماعی ما این است که به فرهنگ شفاهی خو گرفتهایم. یعنی بیش از گوش دادن حرف میزنیم و بیش و پیش از اندیشیدن از زبان عادی بهره میگیریم. سخن گفتن ما گاه، مانع اظهار نظر دیگران میشود حتی وقتی دیگری حرف میزند به جای این که به حرفهای او گوش کنیم به فکر این هستیم که چگونه حرفهای بعدی خودمان را تنظیم کنیم و یا گاهی آن قدر به فکر فرو میرویم که اصلاً نمیدانیم طرف مقابل چه میگوید فقط به چشمهایاش خیره میشویم تا او فکر کند که ما سراپا گوشیم. وقتی در محیط عمومی مانند سالن انتظار و یا در تاکسی و اتوبوس نشستهایم، دوست داریم با کسی حرف بزنیم. حتی گاهی برای نجات از تنهایی، دیگری را با خود همراه میکنیم تا با او به گفتوگو بپردازیم.
هیچ تردیدی نیست که جامعهی ایران دچار مشکل شدید فرهنگ شفاهی است. جامعهای که به این بیماری فرهنگی مبتلا است، وقتی به رسانههای مجازی هم دست پیدا میکند، باز هم همان فرهنگ را تسرّی میدهد. خصیصهی بارز فرهنگ شفاهی سطحینگری نسبت به تمام امور پیرامونی است. ویژگی دوم فرهنگ شفاهی تعصب در گفتار و رفتار است. نکتهی دیگر این که فرهنگ شفاهی به افراد متکی است نه به منابع. یعنی در فرهنگ شفاهی نوعی کیش شخصیت شکل میگیرد. وابستگی به فرد مانع دوراندیشی و بزرگاندیشی است چرا که ابتلای به این فرهنگ راه ورود به دیگر اندیشهها را می بندد. در فرهنگ شفاهی پوپولیسم جای پلورالیسم را پر میکند. در این فرهنگ همه چیز پیرامون مسائل ساده و افکار سادهاندیشانه دور میزند. در فرهنگ شفاهی نزاع فیزیکی صورت میگیرد؛ خیابان را ببینید وقتی دو نفر با هم سر جنگ دارند، چگونه واژههای رکیک به همدیگر حواله میکنند. این همه، نتایج حاکمیت فرهنگ شفاهی بر یک ملت است.
برای برون رفت از این بحران باید به کتابخوانی رو آورد. کسانی که کتاب نمیخوانند به همان خصائص فرهنگ شفاهی مبتلایند. فرانک فوردی معتقد است: عصر ارسطو عصر خوانندگان و کتابخانهها بود و با ارسطو دنیای یونانیها از تعلیمات شفاهی به عادت مطالعه گذر کرد.(2) نصر حامد ابوزید در تفسیر آیات اولیهی سورهی علق میگوید: امر به قرائت در اینجا، طلب تکرار، و معنای اِقرَأ «تکرار کن» است. این نکته بر خلاف تصور کنونی رایج، حاکم و متأثر از تحوّل معنای فعل اِقرَأ است که همراه با تحوّلی موازی در قلمروِ فرهنگ در انتقال از مرحلهی شفاهی به مرحلهی کتبی و مدوّن پدید آمده است.(3)
آلن دو باتن میگوید: در خواندن، دوستی ناگهان به اصل نابش باز میگردد. با کتاب هیچ نیازی به خوشرویی دروغین وجود ندارد. و اگر شبی را با این دوستان (کتابها) به سر ببریم، علتش این است که از صمیم قلب خواستهایم. به همین دلیل است که پروست ترجیح میداد با اوراق صحافی شده نمایشنامه وقت بگذراند تا نمایشنامهنویس زنده.(4) پروست مینویسد: در آن زمان شمار کتابهایی که میشناختم بیشتر از آدمها بود و از ادبیات شناخت بهتری داشتم تا از جامعه.(5) چنان که طُریف خالدی اعتراف میکند: در طول عمر خود، مدت زمانی را که با کتاب سر کردهام خیلی بیش از زمانی بوده است که با مردم گذراندهام؛ دلیلش شاید این باشد که در کتاب به آرامشی رسیدهام که با بیشتر مردم به آن دست نیافتهام؛ بنابراین، اکنون دوستانی اندک، اما کتابهای زیادی دارم که به آنها عشق میورزم. سالهای عمر من سپری شد و جهان حقیقی من جهان خواندن بود و نوشتن.(6) جرج سامسون، ارتباط میلتون با آثارش را به عبارتی بیان میکند که این ارتباط را به خوبی نشان میدهد. میگوید: وی در کتابهای خود زندگی میکرد و خود را در آنها مینوشت.(7)
خواندن، ضرورت است، نه فضیلت. همان قدر ضروری است که نیازهای دیگر ما. اگر سامانهی آموزشی و فرهنگی جامعهای نسلهای خود را طوری بار آورد که یاد بگیرند مسائل و مشکلات خود را از راه خواندن بشناسند و راهحل آنها را از راه خواندن بیابند، از خواندن بیاموزند، لذّت روحی و معنوی ببرند، تواناییهای خود را ارتقاء دهند، از کمبودهای خود بکاهند، پا به پای جهان حرکت کنند، به قدرتهای آفرینشی، به تفکر خلاق، به نگرش انتقادی و تحلیلی دست یابند، نیازی شکل میگیرد که به نیاز مؤثر بر نشر، بر تولید و عرصهی آثار تبدیل میشود و آنگاه مانند محرکهی پیشرانی نشر را به حرکت وامیدارد.(8)
باید به این فکر خو کنیم که در مردم دَور و بر خودمان چیزی جز کتاب نبینیم. آدم اهل تمیز این مردم را بررسی میکند، با هم مقایسه میکند و از همهی آنها ترکیبی برای کار خود میسازد. دنیا چیزی نیست مگر صفحه کلیدی برای هنرمند واقعی، دیگر بسته به همت اوست که از این صفحه کلید صداهایی در آورد که انسان را مفتون کند یا از ترس خون در رگش بخشکاند. جامعهی بد و جامعهی خوب هر دو شایستهی بررسیاند. در هر چیزی حقیقتی نهفته است. بیایید هر چیزی را درک کنیم و هیچ چیز را ملامت نکنیم.(9)
دانشجویی که کتاب غیردرسی در حوزهی علوم انسانی نمیخواند، حق اظهار نظر پیرامون مسائل اجتماعی و سیاسی ندارد. با فکر فرضی نمیتوان ایده ایجاد کرد. این سخن دکتر شریعتی خطاب به فرزندش احسان همواره آویزهی گوش خود کنید که اگر میخواهی به هیچ دیکتاری گرفتار نشوی بخوان بخوان بخوان.(10) تصور نکنید تنها به دیکتاتور سیاسی و اجتماعی اشاره دارد. بالاترین دیکتاتور، خود شما هستید. اکتفا کردن به اندیشههای بسته و وابسته خود نوعی دیکتاتوری فردی است. ابوسعید ابوالخیر در تفسیر آیه 256 سورهی بقره گوید: طاغوت هر کس نفس اوست.(11)
مقدمهی مطالعه
کتاب خواندن به تمرکز کردن و سکوت پیشه کردن نیاز دارد چون در تمرکز و سکوت است که اندیشهی ما بارور میشود. تمام اندیشمندان و مخترعان، افکار و اختراعات خود را مدیون این دو عنصر هستند. مطالعه کردن ما را به سکوت و تمرکز دعوت میکند ولی ما چون دچار فرهنگ شفاهی هستیم از فضای ساکت لذّت نمیبریم.
ما معمولاً تنهاییمان را با گوش دادن به موسیقی یا تماشای یک فیلم پر میکنیم. حتی وقتی دسترسی به آهنگ نداریم، خودمان سرود سر میدهیم. همهی این امور نشانهی حاکمیت و غلبهی فرهنگ شفاهی است. برای نجات از این فرهنگ ضعیف باید به کتاب روی آوریم. کتاب به ما اندیشیدن و حتی درست صحبت کردن را یاد میدهد. شعرخوانی، افکار ما را منسجم و ادبیات گفتاری ما را سامان میبخشد. کتابخوانی، فکر ما را از یاوهباوری و زبان ما را از هرزهگویی باز میدارد. وسعت ذهن و قدرت بیان ما را بالا میبرد.
مطالعهی کتاب، دروازهی ورود به اندیشهی دیگران است. وقتی ما سکوت میکنیم یعنی اجازهی حرف زدن به دیگران میدهیم و بهترین کسی که میتواند با ما صادقانه سخن بگوید، کتاب است. مطالعه ما را به سرزمین رؤیاها نزدیک میکند و آرام آرام، در درون ما رؤیای جدیدی میسازد. کسی که اهل مطالعه است، تنهایی و سکوت را دوست دارد. خواندن یعنی همنشینی با بزرگان و آشنا شدن با افکار جدید و شنیدن حرفهای متفاوت. چرا که در طول تاریخ کتابهای ضعیف و کم استفاده، خود به خود محو و در زیر چرخ تاریخ له میشوند و فقط شاهکارهاست که میمانند.
مجتبی عبدالله نژاد میگوید: در خانهی ساده و عاری از حادثه، کتابهایی که میخواندم بزرگترین حادثهی زندگی من بود. واقعاً هر کتاب تازهای که میخواندم، برایم حادثهای بود و زندگی من را وارد مسیر جدیدی میکرد. الان که به گذشته نگاه میکنم و سعی میکنم خاطرات کودکیام را به یاد بیاورم، میبینم مهمترین خاطراتی که از آن روزها دارم، حال غریبی است که با خواندن همین کتابها داشتم. کتاب جانشین تمام آن تجربههایی شد که خودم را از آنها محروم کرده بودم. با هر کتابی پوست میانداختم و به انسان جدیدی تبدیل میشدم. بعد این عادت کتابخوانی همراه شد با شوق نوشتن. شاید اگر زندگی پرحادثهای داشتم و کتاب بزرگترین حادثهی زندگیام نبود، به راه دیگری میرفتم.(12)
ساحتهای خواندن
خواندن از نگاه هرمنوتیکی، شمول وسیعی دارد. نوشتن، اندیشیدن، گفتن و حتی چت کردن را در بر میگیرد. هر کدام از اینها، خود تقسیماتی دارد. کسی که مطالعه میکند، ذهنی فعّال دارد و به نوشتنِ بیشتر متمایل است. قدرت تخیّل خلّاق دارد و ذهنش در معرض موضوعات و ایدههای متنوعی است و در آخر عطشِ سیریناپذیری برای بیشتر خواندن دارد و به تبع آن نوشتن برایش ضرورت مییابد. هما بابایی مؤلّف کتاب «لیلا» میگوید: هنوز هم خواندن کتاب بزرگترین و لذتبخشترین تفریحی است که برای خودم متصور هستم. ضمن آن که در تمام سالهای زندگیام (شاید از همان وقت که سواد یاد گرفتم) مشغول نوشتن بودهام. این را نگذارید به حساب ادعایی، راستش نوشتن برای من مثل یک تراپی بوده است و تا یکی از دوستان بسیار عزیزم اصرار نکرده بود به فکر انتشارشان هم نمیافتادم.(13)
از سویی دیگر، در خواندن به معنای مطالعه، سه ساحت جلوه میکند که میتوان از آن به تریلوژی خواندن تعبیر کرد. نخست مطالعهی کتابهایی است که شخص نیاز مداوم به آن دارد. دوم خواندن نشریات تخصصی است و سوم گوش سپردن به کلام اندیشهورزانی که سخنانشان تفکربرانگیزند و بخشی از نیازهای مطالعاتی ما را برآورده میکنند.
آنچه ذیل گونههای خواندن گفته شد، قابل بسط و گسترش است. اما برای شروع کار، توصیه میکنم مطالعه را بر اساس علائق خود شروع کنید. البته از هر نوع کتاب، بهترینش را انتخاب کنید. چه موضوع و مطلبی طنزآمیز باشد، چه مسئلهیی جدّی و فلسفی. به این دلیل که هر چیز خوب - در اینجا کتاب - شما را به بهتر از خود ارجاع میدهد. ملاک برتری یک چیز آن است که شما را در خود محصور نکند، بلکه به بهتر از خود فراخواند. توصیهی دیگرم، حذر کردن از کتابهای کمارزش و ضعیف و سخیف است. چون این کتابها خوانندهی خود را سطحینگر و سادهانگار بار میآورند و او را به همین سطحینگری قانع میکند و چه بسا باعث سقوط او شوند. پس دل به بالا و والا بسپرید تا رشد و اعتلاء یابید. انسانهای جزماندیش کتابهای ساده میخوانند و جرئت و جسارت بیشتر و بهتر خواندن را ندارند. آنان میترسند که با خواندن کتب عمیق و دقیق، افکارشان مشوّش شود، یا به تصور این که منحرف نشوند، به خواندهها و دانستههای اندک خود بسنده میکنند. این گونه افراد زندگی خود را در چند فرمول دیکته شده خلاصه میکنند. لذا از فهمیدن بیشتر و یا ورود به عرصههای شکبرانگیز و ناشناخته هراس دارند. به قول سعدی
از آب خرد ماهی خرد خیزد نهنگ آن به که با دریا ستیزد
جان کلام این که در مطالعهی کتابهای اصیل، جدّی و پیگیر باشید. از خواندن کتابها و نشریات زرد پرهیز کنید. این گونه نوشتهها شما را رشد نمیدهند. سخنرانیهای ساده و کمارزش را گوش نکنید و خود نیز از گفتن سخنان بیهوده و سخیف اجتناب ورزید. از این که مقاله یا سخنی شما را به اندیشیدن وادارد، استقبال کنید. ذهن دوراندیش و سختگیر داشته باشید. اجازه ندهید دیگران به جای شما بیندیشند و برای زندگی و عقاید و اندیشههای شما تصمیم بگیرند. از تقلید گفتار و رفتار و نوشتار دیگران بپرهیزید. به قول فوئنتس در صورتی که نظری نداشته باشید، جارچی ایدههای دیگران خواهید شد.(14) هرچه انسان استقلال بیشتر داشته باشد، بهتر زندگی میکند. اومبرتو اکو میگوید: از هر ده کتاب، کافی است که یکی را بخوانید. (در حوزهی جستارها) برای بقیهی آنها، اگر به کتابشناسی و یادداشتی مراجعه کنید، بلافاصله میفهمید که ارجاعات داده شده با اهمیت است یا نه... اما کتابهایی که به مناسبت رویدادها و موقعیتها سر هم میشود. دلیلی ندارد که وقتتان را با خواندن آنها تلف کنید.(15)
برای ورود به مطالعه باید آثار کلاسیک ادبیات و دیوان شعرای برجسته را خواند و به ذهن و ضمیر آنان وارد شد و زبان تودرتوی آنها را شناخت. به قول نیکلاس اسپارکس در کتاب «نامهای از دیروز» پدرش تصمیم گرفت به او خواندن از طریق کتابهای شعر را بیاموزد. بلند خواندن آنها را یاد بگیر و بعد به گفتن هر چیزی که میخواهی بگویی قادر خواهی بود.(16)
فهم پیشینی
برای شناخت دنیای متن یا همان مواجههی دیالکتیکی بین خواننده و نویسنده ما نیازمند یک فهم پیشینی هستیم. یعنی قبل از خواندن یک کتاب باید دغدغهی فهمیدن، وجودمان را پر کند. به قول هرمنوتیکرها پیشفرض فهمیدن، نوعی نافهمی و سوءفهم نسبت به یک موضوع است. یعنی باید دریابیم که ما مسائلی را درک نکردهایم و برای فهم آنها نیازمند تکاپوی فکری و مواجههی مستقیم با کتاب هستیم. تا این عنصر شکل نگیرد، مطالعه اتفاق نمیافتد. بنابراین اقرار به جهل، آغاز فهم است. این اقرار و اعتراف بیشتر ناشی از این مسئله است که فرهنگ شفاهی و شنیدن از این و آن، بر افکار ما سیطره دارد. و این امر مانع از درک آثار مکتوب میشود.
یکی از پدیدههایی که منجر به تجربهی مستقیم با موضوعی میشود، روبهرو شدن با کتاب است. در این رویارویی، مثلث خواننده، نویسنده و متن شکل میگیرد. یعنی شما درمییابید که پشت این کتاب یک نویسنده حضور دارد که این متن را نوشته است اما داستان به همین جا ختم نمیشود و این آغاز راه است. سؤال اساسیتر این که فرآیند فهم چگونه شکل میگیرد؟ یعنی آن نویسنده چگونه این کتاب را به وجود آورده است؟ و با چه ابزار و انگیزههایی، دست به نگارش زده است؟
جالب است بدانید نویسندهی یک کتاب پس از نوشتن آن، حکم یک خواننده را دارد و مانند ما میتواند از متن خودش برداشتهایی داشته باشد. یعنی باز هم عنصر فهمیدن نمایان میشود. متن کتاب به ابزاری برای فهمیدن مبدّل میشود و همهی ما از جمله نویسنده به دنبال فراگیری هستیم. گویا فهم، استعاره و تمثیلی است از اکسیژن یا آب که در طول حیات ما بدان نیازمندیم. این مثال خصوصاً برای وضعیت امروزی که ما با ویروس کرونا درگیر هستیم، کاملاً محسوس است. هر گونه اختلال تنفسی، فرد را مشکوک به کرونا میکند. فهمیدن هم مثل نفس کشیدن امری ضروری و فراگیر است. ما هر لحظه نیازمند فهمیدن هستیم. متون مکتوب اصل و پایهی معرفت هستند. تابلوهای نقاشی، موزهها، اینترنت و گفتوگوها ابزار دیگر دانستن محسوب میشوند.
جریان جاری فهم است که ما را به خواندن ترغیب میکند. به قول پابلو نرودا شاعر شیلیایی اگر مطالعه نکنیم به مرگ تدریجی دچار میشویم. پس تا اینجا دریافتیم که مراجعه به کتاب جدّی است. حالا در مواجههی با متن چه اتفاقی رخ میدهد؟ یکی این که درمییابیم شخصی این متن را نوشته است و میخواهد ما را با موضوعی آشنا کند. نویسنده برای نگارش کتاب، نیازمند استفاده از امکاناتی است. نخست نسبت به یک موضوع فکر کرده است و با توجه به وضعیتی، مطلبی در ذهن خود پرورش داده است. سؤالات ذهنی و بیرونی در جهت طرح موضوع وجود داشته است و او با انگیزهای دست به قلم شده است. درک تمام این عناصر در فهم متن مؤثر هستند. وقتی با توجه به این وضعیت، مؤلّف کتابی را تنظیم کرد و به چاپ رساند و به دست ما رسید، حال ما با متنی مواجه هستیم با پشتوانهها و پیشفرضهایی که درک آنها برای فهمیدن متن مهم است.
کشف خود
اما با وجود این شناخت مشترک، چرا برداشتها در بارهی یک کتاب متفاوت میشود و هر کسی از ظن خود یار آن کتاب میشود؟ چون عنصر فهم سیّال است. و این برداشتهای گوناگون حاصل یک مجموعه مطالعات و پیشفهمهای ما نیز هست. به تعبیر دقیقتر فهم یک پدیدهی بینالاذهانی است. شاهکار بودن هملت برای ویژگیهای ادبیاش نیست بلکه چون در برابر برداشتهای ما تاب آورده، مبدّل به شاهکار شده است.(17)
در پرتو مطالعه کردن آرام آرام این مفاهیم هویدا میشود و ما را یاری میدهد که متن را بشناسیم یعنی ما با هم میفهمیم و از طریق یکدیگر به یک مطلبی علم پیدا میکنیم. بنابراین افراد بسیاری در این فهمیدن شریک هستند. و ما باید همهی آنها را به رسمیت بشناسیم. شناور بودن فهم نشانگر وجود فهمهای مختلفی است که گاه میتواند در برابر نظر نویسنده باشد. یعنی متن قابلیت و ظرفیت برداشتهای متفاوت را دارد و از دل آنها معناهای جدیدی خلق میشود که مختص ماست. بنابراین ما با مطالعه کردن خود را مییابیم و به قول رومن رولان ما کتاب را نمیخوانیم بلکه خود را در کتاب میخوانیم. چنان که پروست از زبان راوی در مورد خوانندگان آیندهی خود میگوید: چنین کسانی به نظر من نه خوانندگان من، بلکه خوانندگان خودشاناند. چون کتابم چیزی به جز نوعی عدسی بزرگکننده مانند آنهایی نخواهد بود که عینک ساز کومبره(18) به مشتریانش میداد؛ کتاب من که به یاریاش به خوانندگانم وسیلهای خواهم داد که درون خودشان را بخوانند(19) شما به این خاطر کتاب به دست میگیرید که در حال یادگیریِ چگونه زیستن هستید. چون میخواهید آزادتر باشید، کمتر بترسید و به آرامش برسید. شناخت- به خصوص خودشناسی- آزادی است.(20) خلاصه این که در مطالعه ما خود را کشف میکنیم.
کنش خواندن
دلایل اصلی ما برای خواندن عبارتاند از کسب دانش، عمق بخشیدن به درک و فهم، تجربه کردن لذت و کسب حکمت و خردی که بتوانیم با آن زندگی کنیم.(21) خواندن یک عمل مهم و تأثیرگذار است. از این رو واکاوی آن هم بسیار مهم جلوه میکند. تا ذهن درگیر یک ماجرا نشود، خواندن اتفاق نمیافتد. بارزترین مصداق این درگیری، پرسشگری و عطش فهمیدن است و فهمیدن وقتی صورت میگیرد که انسان اعتراف کند که نمیفهمد. این نفهمیدن هم یک لاف گزاف نیست. بلکه واقعا به این نتیجه رسیده است که نمیداند. خود همین ندانستن آغاز دانستن است و برای نجات از آن باید به کتاب رجوع کرد.
نکتهی دیگر این که فرد متوجه میشود، چه قدر معنا گسترده است و نیاز به فهمیدن، مهم و چارهساز است. به قول شلایرماخر انسان تا با یک بدفهمی مواجه نشود، معنایی را درک نمیکند. تاکنون آنچه را دانسته است، از زبان دیگران یا کپی ای از فهمیدن بوده است. اکنون درمییابد که خودش باید بفهمد. بنابراین درک معنا از یک بیمعنایی و بدمعنایی آغاز میشود. همین که فرد فهمید دریافت دقیقی نداشته است، سراغ کتاب میرود. کسی که با این نگاه و نگرش به کتاب مراجعه میکند، به درک جدیدی نائل میشود.
فرد وقتی که با کتاب مواجه میشود، تازه در مییابد که در درون این کتاب هم جریانی از دانستن یا همان فرآیند فهم شکل گرفته است. یعنی نویسندهی کتاب هم برای دانستن مطالعه کرده است و در نهایت به یک درک جدیدی رسیده است و همان را در کتابش بازتاب داده است. تا اینجا متوجه دو رویداد شده است یک عطش فهمیدن که امری درونی است و دیگری کشف یک معنا که در مواجهه با کتاب به آن دست یازیده است.
اما ماجرا به همین جا ختم نمیشود. وقتی فرد کتابی را با این نگاه میخواند، اتفاق سومی که رخ میدهد، خلق یک معنای جدید است که متأثر از افکار نویسنده و گاه در تقابل با او است. ملاک مطالعه همراهی با نویسنده نیست بلکه در فرایند خواندن یک معنای تازهای خلق میشود و آن حاصل افقگشایی است که به قول گادامر در مطالعه کردن رخ مینماید و برجسته میشود. فلسفهی مطالعه همین است که آدمی به یک افق و دیدگاه تازه برسد که خاص خود اوست و از درگیر شدن با معانی کتاب خوانده شده حاصل میشود. و این نگاه جدید لازمهاش مقابله و مبارزه با نظر مؤلّف نیست بلکه عبور از اوست. یعنی لازمهی خواندن، گذر کردن است و کتاب ابزار این دسترسی و نردبان ترقّی است.
پذیرش یک معنا به معنی تسلیم شدن و درجازدن است. ما مطلبی را میخوانیم تا از آن عبور کنیم نه این که در آن بمانیم. یعنی فهمیدن نوعی درک جاری و ساری است. اقتضای فرآیند فهم همین است. توقف در یک نوشتار و گفتار مساوی با عدم درک معناست. از اینرو رولان بارت در جستاری معتقد به مرگ مؤلّف شد. مرگ مؤلّف یعنی باور به گذر از نویسنده و عبور از معنای درک شده توسط او. نه این که تصور کنید نویسنده پس از نوشتن کتاب فوت کرده است. نویسندهی زنده هم به گونهای مرده است. یعنی ما با او کاری نداریم. محتوای کتابش برای ما کفایت میکند و آن هم برای عبور است نه توقف و ماندن در معنا. جاری بودن و سیالیّت ذهن است که روند فهمیدن را زنده نگه میدارد. فرد همواره میخواهد بفهمد؛ حتی از فهم و فهمیدن خود هم عبور کند. به قول مولوی سخن تازه بگوید.
هین سخن تازه بود تا که جهان تازه شود وارهد از هر دو جهان بیحدّ و اندازه شود
بیحدّ و اندازه بودن یعنی عبور و جاری شدن فهم. بنابراین آنچه در مواجههی ما با کتاب رخ میدهد، کلمات و معانی و نویسنده و کتاب نیست بلکه درک ما از آن است. همچنان که زندگی همواره در حال شدن و تحوّل است، عمل خواندن هم همین اقتضا را دارد. پس تا فردی وارد این عرصه نشود و خواندن را با این دیدگاه دنبال نکند در حقیقت عملی رخ نداده است و جریان فهمیدن اتفاق نیفتاده است. از این رو مطالعه فرآیند و پروسهای است که معنا در آن جریان دارد و با درک و کشف از یک سو و خلق از سوی دیگر، خواننده متوجه میشود که همچنان باید در این دریای عمیق برای دستیابی به گوهرهای ناب و مرواریدهای خالص تلاش کند و به آنچه به دست آورده قانع نشود. علی کسمایی مترجم کتاب «ولگردها» مینویسد: ماکسیم گورکی در تمام این سالها از تحصیل علم و ادب فارغ ننشست. شبهای روزگار کودکی و جوانی خود را بدون اطلاع استادان و کارفرمایان خویش، صرف مطالعه میکرد. هر کتابی به دستش میرسید میخواند. خواندن کاری بود که هرگز فراموشش نمیشد و با شوق و لذّتی وصفنشدنی به آن دل بسته بود. در افزایش و توسعهی دانش خویش کوشید و در تمام عمر به تعلیم و آموزش خود پرداخت تا خویشتن را به قلهی دانش بشری رسانید.(22)
------------------------------------
1- همینگوی، به نقل از هنر داستان نویسی ص 82
2- قدرت خواندن ص 43
3- معنای متن ص 132
4- پروست چگونه زندگی شما را دگرگون میکند ص 142
5- در جستجوی زمان از دست رفته ج3 ص 567
6- زیستن با کتاب، طُریف خالدی، ترجمهی محمدرضا مروارید ص 15
7- به نقل از کتاب ادبیات تطبیقی، کفافی ص 156
8- زیستن با کتاب و قلم ص 202
9- نامهی فلوبر به لوییز، فوریه 1842
10- با مخاطبهای آشنا ص ۶۱
11- ابوسعید ابوالخیر(حقیقت و افسانه)، فریتس مایر، ترجمه مهرآفاق بایبوردی ص 112
12- نگاه اول شخص ص 173
13- ماهنامه تجربه ش 69 ص 118
14- مسند عقاب ص 137
15- از کتاب رهایی نداریم ص 74
16- نامهای از دیروز ص 12
17- از کتاب رهایی نداریم ص 157
18- کومبره روستای خیالی، زادهی ذهن مارسل پروست بود. و به تعبیر دکتر داریوش شایگان، همواره تداعیگر کودکی راوی و محیط خانوادگی اوست.(فانوس جادویی زمان ص 159)
19- به نقل از کتاب زمان و حکایت، پل ریکور، ترجمهی مهشید نونهالی ج2 ص317
20- جانهای رواقی، رایان هالیدی/ استیفن هنزلمن، ترجمهی فرزانه بیطرفان ص 20
21- آدمی همان است که میخواند، رابرت دی یانی، علی ظفر قهرمانینژاد ص 53
22- مقدمهی کتاب ولگردها ص 4