رفوی رنج
رفوی رنج
گوردن آلپورت در مقدمه ی کتاب انسان در جستجوی معنا اثر ویکتور فرانکل می نویسد: اگر زندگی کردن رنج بردن است، پس برای زنده ماندن باید ناگزیر معنایی در رنجِ برده یافت. اگر اصلا زندگی خود هدفی داشته باشد، رنج و مرگ نیز معنا خواهد یافت. اما هیچ کس نمی تواند این معنا را برای دیگری بیابد. هرکس باید معنای زندگی خود را، خود جستجو کند و مسئولیت آن را بپذیرد و اگر موفق شود با وجود همه ی تحقیرها به زندگی ادامه دهد.
من زیستن را در نوشتن یافته ام تا به زندگی ام معنا بخشم. روی آوردن به نوشتن هم در پس رنجی بوده که در اطراف خود مشاهده کردهام. برای نجات از رنج ها و زجرها چارهای جز یافتن مسیری برای گذر از آنها نیست. حالا هر کس خود دست به انتخابی میزند. خواندن و نوشتن برای من رفو کردن رنج هاست.
****
همینگوی می گوید: برای یک نویسنده ی واقعی، هر کتاب آغاز نوینی است که در آن سعی میکند به چیزی برسد که نارسیدنی است. اتفاقاً سؤال اساسی همین است که آیا نویسنده میتواند با راوی خاطرات و سخنرانی ها و یادداشت ها همذات پنداری کند؟ این نارسیدن آیا حکایت تفاوت راوی و نویسنده نیست؟ یعنی نویسنده میخواهد همان باشد که روایت می کند ولی نیست بلکه خلط رؤیا و واقعیت میکند. من در بازنمایی سفرنامه هند همین را تعقیب کرده و با صراحت تمام گفتم: واقعیت غیر از آنی است که در این سفرنامه حضور دارد. آیا پنهان کردن خود در پس خاطرات و سفرنامه اختیاری است یا اجباری؟ آیا نویسنده بر آن است که خود را مخفی کند تا چون دیگران نباشد؟ یا میخواهد بنمایاند تا دیگران او را دریابند؟ و باز پرسش از این که نارسیده بودن راوی، حکایت رسیدنی میکند؟ و یا باید این ناگفته ها و نارسیدنی ها را در میان سطور یافت؟ آیا این نوع روایتگری گونه ای عصیان علیه آنچه نویسنده هست، نیست؟