انعکاس درد

        همواره کوشیده ام واژه ها را از فرهنگ مسلط زمانه رها سازم و با حس دیگربودگی آنها را به کار گیرم. از این رو از سیاست به خاطره و از خاطره به تئاتر پناه برده ام تا خود را در سرزمین های مختلف تست کنم. از واگویی ادبیاتی خاص پرهیز می‌کنم تا زبانم رنگ و آهنگ چاپلوسی به خود نگیرد. با تیغ تیز و تند نقد به سراغ گفته ها و معناها می روم و بدبینانه به سوژه‌ها و واژه ها می نگرم.

      برای من هیچ چیز رنگ تعین به خود نمی‌گیرد. با توجه به وجود اغراض و گاه امراض فراوانِ قلمی و زبانی، به جنگ مفاهیم و مسائل می‌روم. از این که بتوانم واژه ی مقدسی را از تصاحب و مالکیت گروهی خاص نجات دهم، خرسندم. این امر با درآمیختگی کلام و نقد سوژه ها میسر است. وقتی با توسل به شعر "مرگ تدریجی" پابلو نرودا نوشتم: من سالها با این جملات زیسته ام، دقیقا مرادم از زیستن در نوشتن همین است. یعنی جمله ی نوشته شده ای یا آنچه خود نوشته ام، موجبات زندگی ام را فراهم کرده است. نوشتن یعنی با مفاهیم و واژه ها سر کردن.

       من این کتاب را از سربی دردی و برج عاج نشینی ننوشته ام. در کلمه به کلمه آن دردهایم انعکاس یافته است. از این رو شما در خاطرات و سفرنامه‌ها هم اعتراضات و یا پاسخ به گلایه ها را مشاهده می‌کنید. نوشتن بهانه‌ای برای زیستنم بوده است. اگر نمی‌توانی مستقیم با کسی سخن بگویی بنویس. آخر روزی نوشته ها به حرف می آیند و کسی از دور به آنها گوش می‌سپارد و اکنون فرصت این گوش سپاری فراهم آمده است.

      این حس‌آمیزی نوشتن و خواندن و گوش فرا دادن، حاصل تلاشی است که در تنهایی رخ داده است و امروز رونمایی می‌شود. چه زیباست مطلبی که در گذشته نوشته شده و از گذشته ی دیگری سخن گفته است اما اکنون که هست و آینده ی دیروزی که بود، به سرگذشتی جان می بخشد که از سر گذشته است. تمام این مفروضات یعنی تنها زمانی که هست و باید باشد، حال است و پس و پیش آن چیزی حضور ندارد.