کتابخوانی      

      برای شناخت دنیای متن یا همان مواجهه ی دیالکتیکی بین خواننده و نویسنده ما نیازمند یک فهم پیشینی هستیم. یعنی قبل از خواندن یک کتاب باید دغدغه ی فهمیدن، وجودمان را پر کند. به قول هرمنوتیکرها پیش فرض فهمیدن، نوعی نافهمی و سوء فهم نسبت به یک موضوع است. یعنی باید دریابیم که ما مسائلی را درک نکرده ایم و برای فهم آنها نیازمند تلاش فکری و مواجهه ی مستقیم با کتاب هستیم. تا این عنصر شکل نگیرد، مطالعه اتفاق نمی‌افتد. بنابراین اقرار به جهل، آغاز فهم است. این اقرار و اعتراف بیشتر ناشی از این مساله است که فرهنگ شفاهی و شنیدن از این و آن، بر افکار ما سیطره دارد. و این امر مانع از درک آثار مکتوب می شود.

   یکی از پدیده هایی که منجر به تجربه ی مستقیم با موضوعی می‌شود، روبه رو شدن با کتاب است. در این رویارویی، مثلث خواننده، نویسنده و متن شکل می گیرد. یعنی شما درمی یابید که پشت این کتاب یک نویسنده حضور دارد که این متن را نوشته است اما داستان به همین جا ختم نمی‌شود و این آغاز راه است. سؤال اساسی این است که فرایند فهم چگونه شکل می گیرد؟ یعنی آن نویسنده چگونه این کتاب را به وجود آورده است؟ با چه ابزار و انگیزه‌هایی، دست به نگارش زده است؟

    جالب است بدانید نویسنده ی یک کتاب پس از نوشتن آن حکم یک خواننده را دارد. و مانند ما می تواند از متن خودش برداشت‌هایی داشته باشد. یعنی باز هم عنصر فهمیدن نمایان می شود. متن کتاب به ابزاری برای فهمیدن مبدل می شود و همه ی ما از جمله نویسنده به دنبال فراگیری هستیم. گویا فهم استعاره و تمثیلی است از اکسیژن یا آب که در طول حیات ما بدان نیازمندیم. این مثال خصوصا برای شرایط امروزی که ما با ویروس کرونا درگیر هستیم کاملاً محسوس است. هر گونه اختلال تنفسی فرد را مشکوک به کرونا می کند. فهمیدن هم مثل نفس کشیدن امری ضروری و فراگیر است. ما هر لحظه نیازمند فهمیدن هستیم. متون مکتوب اصل و پایه این امر است. اما تابلوهای  نقاشی، موزه‌ها، اینترنت و گفت و گوها ابزار دیگر دانستن هستند.

        جریان جاری فهم است که ما را به خواندن ترغیب می‌کند. به قول پابلو نرودا شاعر شیلیایی اگر مطالعه نکنیم به مرگ تدریجی دچار می‌شویم. پس تا اینجا دریافتیم که مراجعه به کتاب جدی است. حالا در مواجهه ی با متن چه اتفاقی رخ می‌دهد؟ یکی این که درمی یابیم شخصی این متن را نوشته است و خواسته ما را با موضوعی آشنا کند. نویسنده برای نگارش کتاب، نیازمند استفاده از امکاناتی است. نخست نسبت به یک موضوع فکر کرده است و با توجه به شرایطی که داشته در ذهن خود پرورش داده است. سؤالات ذهنی و بیرونی در جهت طرح موضوع وجود داشته و او با انگیزه ای دست به قلم شده است. درک تمام این عناصر در فهم متن مؤثر هستند. وقتی با توجه به این شرایط، مؤلف کتابی را تنظیم کرد و به چاپ رساند و به دست ما رسید، حال ما با متنی مواجه هستیم با پشتوانه ها و پیش فرض هایی که درک آنها برای فهمیدن متن مهم است.

    اما با وجود این شناخت مشترک، چرا برداشت ها درباره ی یک کتاب متفاوت می‌شود و هر کسی از ظن خود یار آن کتاب می شود. چون عنصر فهم سیال است. و این برداشت های گوناگون حاصل یک سری مطالعات و پیش فهم های ما نیز هست. به تعبیر دقیق تر فهم یک پدیده بین الاذهانی است.

    در پرتو مطالعه کردن آرام آرام این مفاهیم هویدا می شود و به ما یاری می‌دهد که یک متن را بشناسیم یعنی ما با هم می فهمیم و از طریق یکدیگر به یک مطلبی علم پیدا می‌کنیم. بنابراین افراد بسیاری در این فهمیدن شریک هستند. و ما باید همه ی آنها را به رسمیت بشناسیم. شناور بودن فهم نشانگر وجود فهم های مختلفی است که گاه می تواند در برابر نظر نویسنده باشد. یعنی متن قابلیت و ظرفیت برداشته های متفاوت را دارد و از دل آنها معناهای جدیدی خلق می‌شود که مختص ماست. بنابراین ما با مطالعه کردن خود را می یابیم و به قول رومن رولان ما کتاب را نمی‌خوانیم بلکه خود را در کتاب می خوانیم. خلاصه این که در مطالعه ما خود را کشف می کنیم.