در میان اقیانوس و مانوس(1)

نگاهی به کتاب هیچ دوستی به جز کوهستان

کتابی دارد مارکز با عنوان سرگذشت یک غریق، که بی شباهت به کتاب بوچانی نیست.

روایت بوچانی در قالب ادبیات داستانی می گنجد اما تا حدودی متفاوت. خاطرات و خطراتی که در این رمان آمده، حکایتی است هراس انگیز از مواجهه با مرگ و موج و تنهایی و رهایی در جزیره ی مانوس. نویسنده برای نجات خویش از مرگ ناخواسته و فراموشی لحظه های تلخ و طوفانی، به نوشتن پناه برده است و به بازسازی صحنه های خشن و زمختی می پردازد که خود و دیگران در آن محاصره شده اند.

بوچانی هویت و قومیت خود را پنهان نمی‌کند و قاطعانه می گوید: اصلاً مگر کردها هیچ دوستی به جز کوهستان دارند؟(ص 183) هر چند اعتراف می کند که "همیشه وابسته بودن به یک گروه با یک هویت جمعی، سرپوشی بر تنهایی انسان است. راهی میان بر برای فرار از آن."(ص 86) اما انس با کوه را این گونه توجیه می کند. سال ها به کوه ها فکر کرده بودم و جنگیدن با کسانی که می خواستند فرهنگ باستانی و هویت کردها را نابود کنند. می خواستم نه در شهرها یا محیط‌هایی ساکت و بی دغدغه بلکه در کوه ها زندگی کنم.... سال‌های سال فکر کردم که به کوه ها پناه ببرم و تفنگ به دست بگیرم و با کسانی که قلم را نمی فهمند به زبان خودشان بجنگم. اما هر بار به عظمت و قدرت قلم اندیشیدم و پاهایم سست شدند.(ص57)
نویسنده خوب دریافته است که گریز از کشور و تن دادن به مهاجرت غیرقانونی، آمیزه ای است از شجاعت و حماقت با چاشنی ای از ناامیدی. او می گوید: شجاعت پیوند عمیقی با حماقت دارد. جنگ با موج ها و ادامه ی سفر بدون داشتن نشانه هایی از حماقت ممکن نبود. چند بار فرصت پیش آمده بود که تسلیم و منصرف شوم اما هر بار به کمک رگه های حماقت درونم به پیش می رفتم. درک خطر خودش عامل بزرگی است برای خطر نکردن و من مجبور بودم به حماقتم میدان بدهم تا به خطر فکر کنم. این را هم می‌دانم که شجاعت پیوند عمیق‌تری با ناامیدی دارد. انسان هر چه قدر ناامیدتر باشد بیشتر قدرت انجام دادن کارهای خطرناک را دارد.(ص 59)