در میان اقیانوس و مانوس(2)

 نگاهی به کتاب هیچ دوستی به جز کوهستان


    جالب است نویسنده در طول داستان، نام هیچ کتاب و یا نقل قول از شخصیتی را نیاورده اما خیلی بعید است این گفتارها بدون پشتوانه ی فکری و مطالعه شکل گرفته باشد. مگر این که بگوییم تنهایی و فراغت های ذهنی، نویسنده را در بیان  این نکته ها توانا کرده است. چنان که خود می نویسد:

     اما برای من تنهایی و سکوت بالاترین موهبتی بود که می توانست نصیبم شود. در فضایی که زندانی های سرکش، هویت شان را در حرّافی ها و فریادهای بیهوده و خنده های بلند دوستانشان می جستند، خلق تنهایی نیازمند گونه‌ای شاعرانگی و تخیل بود... گمان می‌کنم به خوبی این را فهمیده بودم که تنها کسانی که از این رنج زندان به سلامت عبور می کنند که چیزی خلق کنند، زمزمه کنند و چشم اندازی امیدوارکننده در آن سوی حصارها و اتاق های لانه زنبوری ترسیم کنند.(ص 89)
    با تمام امیدی که در نوشته هایش حضور دارد اما مواقعی رگه هایی از پوچ گرایی در قلمش آشکار می شود. مثلا در جایی می‌گوید: اگر ضربه ی یک موج سرگردان قایق را دونیم می‌کرد، بی شک می مردیم. مانند همه مردن های پوچ دیگر. مرگ با این که عظمتی به اندازه ی خود زندگی دارد، بسیار ساده اتفاق می‌افتد. پوچ و بیهوده، درست مثل خود زندگی. اشتباه است اگر خیال کنیم مردن ما با مردن میلیاردها انسان دیگری که تا به حال مرده اند و از این پس نیز خواهند مرد خیلی متفاوت است نه، مرگ یک حادثه ی ساده است و همه ی مرگ ها پوچ و بیهوده اند. مردن در راه دفاع از یک سرزمین یا یک ارزش بزرگ با مردن برای یک بستنی چوبی هیچ تفاوتی ندارد. مرگ مرگ است. ساده و پوچ و ناگهانی، درست شبیه تولد.(ص 60)
      البته شاید ناامیدی ها او را به این صرافت انداخته باشد اما با وجود این تلقی او از برخورد مرگ و زندگی ستودنی است. آنجا که می نویسد: حضور مرگ و حرکت در دهلیزهای اسرار آمیزش ترس را می کُشد و شیرین ترین لحظات را رقم می‌زند.(ص 32) انسان گمان می کند که همیشه اتفاقات مرگبار فقط برای دیگران می‌افتد و در آن شرایط باور به مرگ و نزدیک به آن دشوار است.(ص 8) مرگ و زندگی‌ دو روی یک سکه اند. مرگ از دل زندگی می‌آید و شیرین ترین بخش آن است.(ص 33)

     مسلما کسی که در تلاطم امواج اقیانوس قرار گرفته و وضعیت مرزی مرگ را مشاهده می‌کند، بهتر می تواند به توصیف آن حالت بپردازد. در جایی می نویسد: از صورت و خطوط چهره اش می‌شد فهمید که زندگی در دلپذیرترین حالتش دارد به او لبخند می‌زند. از مرگی که در یک قدمی اش بود گریخته بود و این خاصیت مرگ است حتی لمس کردنش هم به زندگی طراوت و شادابی شگفت انگیزی می بخشد.(ص 42)