در میان اقیانوس و مانوس(3)
در میان اقیانوس و مانوس(3)
نگاهی به کتاب هیچ دوستی به جز کوهستان
بوچانی در معرفی کارکرد زندان و روحیات زندانیان نکات جذاب و برجسته ای را بیان می کند. به گونه ای که هر زندان رفته ای دوست دارد با او همذات پنداری کند. او می گوید: زندان این قدرت را دارد که به مرور زمان هر کسی را سر جایش بنشاند. قدرت حصار حتی خشن ترین انسان ها را می تواند به صلح وادارد چه برسد به زندانیهای زندان مانوس که همگی خود قربانی خشونت بودند... در زندان انسان ها بیشتر از هر زمان دیگری جزئی نگر میشوند. یک زندانی کوچکترین تغییر را می فهمد.(ص 87) بدبینی زندانی به برادر زندانی اش خاصیت هر زندانی است اما از طرفی این هدف اصلی سیستم حاکم بود تا زندانی ها در اوج بدبینی تنها و تنهاتر شوند و در نهایت، فروپاشی و سقوط شان را جشن بگیرند.(ص 88)
زندان بیش از هر چیز، انسان را از تنهایی می ترساند و این شگفت انگیزترین تناقض در زندگی زندانی است که گم شده ی زمان هاست و گویا در پیوندی ابدی با هزاران هزار چهره در لبخند و گریه و اشک و رؤیای ناگوار است.(ص 91) ذهن زندانی معجونی از این همه تصویر بعضا متناقض است که هر کدام برای خود فلسفه و تاریخی دارند. او اسیر تاریخ زندگی اش است و این همه فقط در تنهایی و سکوت و به شکلی ناخودآگاه اما ویرانگر رخ مینمایاند. تنهایی خود فلسفه است و تاریخ است. درست همچون زندگی که ساکت است و سرزنده و شکوهمند. شاید زندگی ترین زندگی تنهایی است و زندگی چه قدر تلخ است. زندگی چه قدر شکوهمند است و زندگی چه قدر ترسناک است.(ص92)
این خاصیت زندان است که کسی نمیتواند با کس دیگری مدت طولانی احساس دشمنی کند البته این قاعده برای دوستی هم صدق میکند.(ص 117) فضای زندان با قوانین ریز و درشتش طوری طراحی شده بود که زندانی ها از یکدیگر متنفر شوند. چون از رهگذر همین احساس تنفر بود که فضای زندان زندانی را منزوی تر می کند.(ص 118) این دست شوییها باهمه ی کثافتی که در خودشان جمع کرده بودند شاید تنها مکان هایی در زندان بودند که زندانی ها برای دقایقی در آن احساس آزادی می کردند.(ص 122) رنجهای زندان گویی تنها قرار بود در خلوت این دست شویی ها بر روی هم تلنبار شوند.(ص123)
زندان گونه ای از بی رحمی و خشونت را بر آدمی تحمیل می کند. احساسی که مستقیم به خشونت ذاتی زندان برمی گردد... یک زندانی آن قدر توان ندارد تا برای بغل دستی اش دل بسوزاند و رنج های دیگران را قاطی رنج های خودش کند و این واقعیت زندان است.(ص 207) آدم گاهی با تصور بدترین اتقاقی که ممکن است برایش پیش بیاید، خودش را سرگرم می کند و آنگاه احساسات هولناک، آرام آرام جای شان را به بی خیالی می دهند. من هم این گونه بودم و با این تصور احساس زنده بودن می کردم.(ص 217)