ای تو خموش پرسخن MO
ای تو خموش پرسخن
چند روزی است که دغدغهی نوشتن یادداشتی در بارهی خسرو آواز ایران، محمدرضا شجریان را دارم. با خود کلنجار میروم و سیل تسلیتها و نوشتههای دیگران را مرور میکنم. از او جز چند مصاحبه و گفته و 59 کاست، چیز دیگری در اختیار نداریم. شجریان به تمام معنا پراگماتیست بود. با رفتارهایاش میزیست. او درس آموز صد مدرس بود. شاید در آینده، مطالبی از او به نگارش درآید. اما همین چند مصاحبه برای شناخت شخصیتش کافی است. اوصاف و القابی که توسط شاگردان و هنرمندان و پیشکسوتان هنر موسیقی به او داده میشود، در معرفی همه جانبهاش کفایت نمیکند. به قول ابراهیم گلستان ما فقط آوازهایاش را شنیدهایم.
در روز رفتنش به سوگش نشستم و فقط به مصاحبهها و صدایاش گوش فرا دادم. نای خواندن کتاب را هم نداشتم. با خود میاندیشیدم که چرا وقتی شخصی از میان ما میرود، محبوبتر و جانفزاتر میشود؟ این جملهی کلیشهای که «ما مرده پرستیم» را فراموش کنید. همهی آدمیان در اقصی نقاط جهان مردهپرستاند. نه مردهپرست که جانپرستاند. به قول مونتنی نباید راجع به هیچ زندگیای قبل از پایانش قضاوت کرد.(1) چون مرگ و سکوت بیشترین اثر را بر زیستمندان دارد. یا به تعبیر دیگر نیستی بیشتر از هستی روحپرور است. مولوی این نکته را خوب میکاود. وقتی از نیستی حرف میزند، این مفهوم بیش از مظاهر هستی او را به وجد میآورد. وقتی میگوید:
ما عدمهاییم و هستیها نما تو وجود مطلق و هستی ما
یعنی ما از عدم آمده ایم. به قول استاد مجتهد شبستری، عدم در منظر و در تفکر مولانا همه چیز است. و اگر بگوییم مولانا از عدم و از عالم عدم، اگر بشود گفت عالم، با ما حرف میزند، مبالغه نیست. او در عدم میزید. همانطور که میگوید: من در عدم غلطیدهام در نیستی پَرّیدهام.(2) یعنی عدم است که وجود دارد نه وجود.
ما دیگر با جسم شجریان مواجه نیستیم. او به سوی آسمان عشق پر کشیده است و فقط روحش در میان ماست. وقتی فردی میرود یعنی تازه دارد میآید و با بسته شدن بساط دنیویاش، پروندهی او به روی دیگران گشوده میشود. یعنی قلمها به گردش در میآیند که در بارهاش بنویسند. از ناگفتههایاش سخن بگویند. یکی از مصادیق ناگفتهها رفتارهاست. انسانهای بزرگ پیش و بیش از گفتارشان با رفتارشان با ما حرف میزنند. این که پس از مرگ آنها پارهای از نامههایشان برملا میشود، یعنی بخشی از شخصیتشان آشکار میگردد. آن گاه است که میتوان در بارهی آنها به داوری پرداخت.
پدر شجریان، درست مانند پدر ام کلثوم، خوانندهی شهیر مصری، در کودکی زیبایی قرانخوانی فرزندش را کشف کرد. اما محمدرضا همین که مشهد را به قصد تهران ترک میکند، به معنای آن است که از یک مفهوم واقعی به معنای دیگری هجرت کرده است. هر چند بعدها به یاد پدرش کاسِتی از قرآن بیرون میدهد. ولی در تهران صدایاش را خرج موسیقی اصیل میکند. انقلاب که شد، ربنایی ماندگار را خواند. فتوایی فقیهانه در مخالفت با موسیقی، او را در ادامهی کار آوازخوانیاش مصممتر میکند.
در فراز و نشیبهای انقلاب راه خود را مییابد و صدای مردم میشود. با زمزمهی اشعار و سرودن تصانیف بسیار، شاعران سترگی چون حافظ، عراقی، خیام، سعدی و مولوی را که انتقال دهندهی فرهنگ و هنر این مرز و بوم هستند، به نسل معاصر معرفی میکند. چنان که در استفاده از اشعار شعرای معاصری چون هوشنگ ابتهاج، رهی معیری و اسماعیل خویی سنگ تمام میگذارد و تا پایان عمر در مسیری که پس از چهل سالگی به آن رسیده بود، پابرجا میماند. تا آنجا که بیان میکرد گاه از آوازه و آهنگهایام سوء استفاده شده است و به نفع کسی یا جریانی مصادره شدهاند. مردمی بودنش تا آنجاست که خس و خاشاک خواندن مردم را برنمیتابد و این گفتهی ناسخته، او را به ستوه میآورد و آخرین فریاد خود را در قالب «تفنگت را زمین بگذار» سر میدهد و پس از آن، ده سال در سکوتی معنادار سپری میکند و چه زیباست سکوت.
یک خاطره هم از او به یاد دارم که تاکنون در هیچ گفتهای نیامده است. روزی از جناب سعید مدنی، که مدیریت اجرایی تهیه و تنظیم نوار «ای تو خموش پرسخن» به مناسبت دهمین سالروز درگذشت دکترعلی شریعتی از سوی بنیاد شط (شریعتی- طالقانی) به او واگذار شده بود، پرسیدم برای انتخاب خواننده چه کار کردید؟ پاسخ داد: برای خواندن سرود به سراغ چند خواننده از جمله محمدرضا شجریان رفتیم. وقتی پیشنهاد را ارائه دادیم شجریان پاسخ داد: من برای شخص خاصی نمیخوانم. تا این که در نهایت علیرضا افتخاری پذیرفت و غزلی از مولانا را خواند. پس از شنیدن این حکایت، من که شیفتهی شریعتی بودم طبیعتاً از این که شجریان پاسخ منفی داده است، ناراحت شدم. و به افتخاری افتخار کردم. اما بعد از این که همو در حافظیهی شیراز برای احمدینژاد خواند، دریافتم که حق با شجریان بود.
--------------------------------
1- به نقل از کتاب هنر مردن، پل مورن ص 47
2- مقالهی معنای جان در مثنوی معنوی