مرگ و معنای زندگی

در سوگیاد دو برادر حاج حسین و حاج محمد

    "  وقوف به تناهی خویشتن، چیزی بیش از صِرفِ فهمیدن این مطلب است که زمانی برای از دست دادن وجود ندارد. برای آن که شخص بتواند بر ساختن تمایزی میان گزینه‌های اساسی و گزینه های نامربوط زندگی توانا گردد؛ می بایست به گفته ی هایدگر، به زندگی خویش همچون یک «تمامیت» یا یک «کل» بنگرد.(نیچه را به یاد آورید که دقیقا همین مسأله را عنوان می داشت: برای آنکه فرد زندگی خویش را همچون یک اثر ادبی روایت کند؛ می بایست آن را همچون چیزی درک کند که از پیش «کامل گشته و پایان یافته» است.)

     اما برای چنین مقصودی او می بایست از پیش بر مرگ خویش نظر کرده و در خیال خویش پیش به سوی پایان زندگی اش داشته باشد. آدمی تنها با قرار دادن خویش در پایان زندگی و درک آن همچون چیزی که کامل گشته و پایان یافته، می‌تواند آن را به مثابه ی کل به فهم آورد. به باور من، مفهوم مسیحی داوری نهایی، تا اندازه ای، یاری گر چنین گونه ای از جمع بندی- خویشتن است....

       از این رو اگر کسی بر مرگ خویش «از پیش نظر افکنده»، زندگی خود را به مثابه ی یک کل ساده شده می‌فهمد و از این رو قادر به تشخیص گزینه های اساسی از مشغولیات بی اهمیت و ناچیز می گردد... این زندگی قویا معنادار است."(فلسفه قاره ای و معنای زندگی ص 284)
     به زبان ساده‌تر یکی از رویکردها به معنای زندگی این است که فرد دریابد که می میرد نه اینکه تصنعی بگوید و یا بشنود که انسان ها می‌میرند بلکه به این باور رسیده باشد که زندگی فناپذیر است. نشانه ی این باورمندی آن است که هستی در قالب یک کانون برای او جلوه گر می‌شود. یعنی کلیت زندگی را دریافت نموده و از دریچه ی نگاهش همه ی هستی در یک مسأله خلاصه می شود. در این صورت به جزئیات زندگی و تنوع آن کاری ندارد. یک چیز از میان همه ی چیزها انتخاب می کند یا ناچار از گزینش آن است. از مجموع آرزوها و آرمان‌ها به یک امر کانونی و اصیل می‌رسد و مختارانه آن را انتخاب می‌نماید.

      در حقیقت پذیرش فناپذیری برابر با درک کلی زندگی است. این درک به فرد کمک می‌کند که از میان صدها خواسته یکی از آنان را برجسته کند و تمام تلاش خود را مصروف به ثمر رساندن آن خواسته نماید. و از پراکنده اندیشی و زیادخواهی دست بردارد. آنچه که در این میان انتخاب می‌شود، همان معنای زندگی است. از این رو مرگ اندیشی منجر به معنا می شود.

        البته همچنان یک سؤال اساسی باقی می ماند و آن اینکه مسیر گزینشی چگونه انتخاب می شود؟ چه راهی برای دستیابی به آن وجود دارد؟ و چگونه می توان آن را از بقیه ی خواسته ها تشخیص داده و تفکیک کرد؟ در این جا نقش الگو اهمیت پیدا می کند. چه کسی در زندگی ما الگو شده و ما آن فرد را از دل و جان پذیرفته ایم. این فرد لزوما مربوط به گذشته نیست، می‌تواند در قید حیات باشد. انتخاب اختیاری و همدلانه اقتضا می‌کند که ما با آن الگو زندگی کنیم نه اینکه کسی بر ما تحمیل و یا اینکه به ناچار آن را انتخاب کرده باشیم.

         نکته ی دیگر اینکه نیاز نیست الگو به یک شخصیت یا اثر گرانبها ارجاع داده شود بلکه فرد با تجربه ای که کسب کرده است، خود شیوه ی خاصی را برگزیده و یا تلفیقی از آثار گران بار دیگران را به دست آورده است. مهم آن است که با آن و در آن زندگی کند. امری که مرگ را برای انسان‌ها قابل پذیرش می‌کند، اعتراف به فناپذیری و اتمام زندگی است. افراد گرسنه و مشتاقِ زندگی هرگز با مرگ آشتی نمی کنند. برای آنان همچنان زندگی ارزشمند و پابرجاست. دل کندن از زندگی هنر سترگی است که کمتر انسانی به آن تن می دهد.

    مسأله ی دیگری که در این مسیر می‌تواند دغدغه ی اساسی ما باشد، مصادیق این انتخاب است که به عنوان میراث ماندگار فرد تلقی می شود. منظور از این میراث لزوما نوشتن کتاب، مقاله و ایجاد اثر هنری و یا بازآفرینی نقش های پیشین نیست بلکه هر فردی به حسب موقعیت زندگی و رویه ی جاری، دست به یک انتخاب می‌زند. مهم آن است که فرد قائل و قادر به آن انتخاب باشد یعنی به این نتیجه برسد که زندگی پایان پذیر و فناشدنی است و پیش از اتمام آن باید کاری کرد. حال این کار می‌تواند واگذاری یک بنا باشد یا دستگیری فقرا و یا حتی کاشتن یک درخت و آباد کردن یک زمین.

    انتخاب و اکتفا کردن به یک چیز، نشانگر اهمیت آن چیز برای فرد است. یعنی در میان  انبوه خواسته ها و انتخاب ها ناچار از گزینش است. البته معمولاً افراد آنچه مهم تر و جدی تر است انتخاب نموده و تمام همت خود را مصروف آن می کنند‌ و خود را از پراکندگی و پریشانی نجات می دهند.

    به وحدت رسیدن در انتخاب، گونه ای بازگشت به وحدت است. کسی که احساس پایان و بازگشت در سر می پروراند، در انتخاب به امری مهم و تاثیرگذار دل می سپارد. یکی از دلایلی که ما دچار پراکندگی و گوناگونی هستیم این است که همواره از انتخاب اصیل فاصله می‌گیریم و با خود و خواسته هایمان کنار نمی‌آییم.

    دیگر از پیامدهای این تفکر(معنای زندگی در مرگ اندیشی) عدم تعلق به افراد و اشیاء است. تنها فردی می‌تواند از میان انبوه خواسته‌ها و تعلقات دست به انتخاب بزند که از تمام خواسته‌های خود صرف‌نظر کند و فقط به یک خواسته تن دهد. اصلا شاید دست کشیدن از همه ی خواسته ها خودش خواسته ی حقیقی باشد. اعلام پایان زندگی برای یک فرد و اعتراف به اتمام زندگی زمینه‌ساز انتخاب اصیلی است که تمامی علائق و خواسته ها در کنار آن رنگ می بازد و آدمی را به سرمنزل مقصود می رساند. شاید تفسیر انالله و انا الیه راجعون هم همین باشد.
     جان دیویی عقیده داشت زندگی خوب همانند کوهنوردی و رفتن از یک رشته کوه به رشته کوه دیگر است و هنگامی که دیگر هیچ رشته کوهی باقی نماند، زمان مردن است. مطلب اصلی این است که با خلاق بودن در تجربه و کارتان به نوعی عشق به زندگی دست می یابید که شما را زنده نگاه می دارد. اگر بخواهید زود تسلیم شوید، دنیا به ریشتان می خندد! اما تلاش تا حد امکان برای داشتن بهترین زندگی انگیزه ای ارزشمند و اصلی عقلانی است.(فلسفه عشق، آروینگ سینگر ص 111)