نوشتن به سبک همینگوی M&M
نوشتن به سبک همینگوی
در همان آغاز یادآوری یک نکتهی اساسی، ضروری است و آن این که مرادم از سبک نگارش، کوشش یک نویسنده برای به قلم در آوردن معانی، مفاهیم و واژگانی است که در ذهن و زبان او جاری است و به حسب مورد در معرض دید خوانندگان و مخاطبان قرار میگیرد. نه این که با استفاده از روش پیشینیان و در چارچوب اصول و قواعد خاصی که در کتب سبکشناسی آمده است به نوشتن دست مییازد و در پایبندی به آن اصول حسّاس باشد. آلن دو باتن مینویسد: اگر به قول پروست بر ما واجب است خودمان زبانمان را بیافرینیم، علتش این است که در ما ابعادی وجود دارد که از کلیشهها خالی است و وادارمان میکند که تعارف و تکلف را کناری بگذاریم و با دقت بیشتری چارچوب متمایز افکارمان را منتقل کنیم.(1)
ارنست همینگوی در مصاحبهای مفصل که پاریس ریویو با او داشته است بهرهوری از سبک گذشتگان را نوعی خامدستی و تقلید قلمداد میکند. وقتی مصاحبه کننده از او میپرسد، میتوانید بگویید چه اندازه جِدّ و جهد اندیشیده، صَرف تکامل سبک ویژهی شما شد؟ میگوید: این پرسش درازمدت فرسایندهای است و اگر یکی دو روزی وقت صرف پاسخش کنید چنان به خجلت میافتید که نمیتوانید چیزی بنویسید. شاید بتوان گفت که آنچه را غیرحرفهایها سبک مینامند، معمولاً تنها و تنها خامدستی گریزناپذیر کوششهای نخست پدید آوردن چیزی است که بیش از این کسی پدید نیاورده. هیچ اثر کلاسیکی تقریباً شبیه آثار کلاسیک پیشینیان نیست. مردم ابتدا فقط ناهنجاریها را میتوانند ببینند. اینها در این مرحله چندان محسوس نیستند. وقتی بیشتر به چشم آمدند مردم تصور میکنند این ناهنجاریها سبکاند. و بسیاری به تقلید میپردازند. این مایه تأسف هست.(2)
از جملات فوق استنباط میشود که سبک نوشتن تعریفناشدنی است و هر فردی به حسب ذوق و استعداد خاص خود، به نگارش دست میزند. چنان که همینگوی اشاره میکند هیچ اثر کلاسیک امروزی چون کلاسیک پیشینیان نیست. یعنی هر کس به سبک خود مینویسد و استفاده از تجارب دیگران امری مطلوب و مفید است اما نباید این امر موجب تقلید شود. چرا که هر نویسنده، در یک زمان و مکان خاص و با توجه به شرایط فکری و ذهنی خود نوشتن را تجربه میکند و تمام این موارد و مفاهیم، همواره در حال تغییر و سیّالیت است. از این رو شباهتی به هم ندارند و تحت شرایط جدید و عناصر نو دچار دگرگونی میشوند. ذکر این مقدمه برای این بود که دریابیم هر فردی، سبک خاص خود را دارد و تا حدودی میتواند از روش پیشینیان اقتباس کند. بنابراین نوشتن پیرامون سبک دیگران برای بازیابی و ارزیابی از شیوهای است که نویسندگان استفاده میکنند و فرد در جهت تعدیل و تلطیف نوشتار خود از آن بهره میگیرد. کلود لوی- استراوس میگوید: من بر این باورم که هر پژوهشگر و هر نویسندهای در نوشتهها و تفکراتش، از روش خاصی بهره میجوید که از همین طریق دیدگاه جدیدی را نسبت به نوع بشر میگشاید.(3)
اتفاقاً یادآوری و آموزش سبک دیگر نویسندگان برای گریز از تقلید و دریافت شیوهای متفاوت از آنان است هر چند میتواند تلفیقی از روشها باشد چون تلفیق، تقلید محسوب نمیشود. کوشش نویسندهی این سطور در برجسته کردن سبکهای نوشتن با همین رویکرد صورت میگیرد. چون نوشتن مانند دیگر امور در خلاء ظهور نمییابد و نیازمند آگاهی پیرامون شیوههای نوشتن است و این مهم جز در پرتو مطالعهی شیوههای مختلف نوشتن و مطالبهی یک سبک خاص به انجام نمیرسد. به قول فلوبر، آدم فقط از برکت تلاشی تابسوز و عزمی تعصبآمیز به سبک دست مییابد.(4)
تنوع و تکثر در سبک نگارش، محصول محیطهای متفاوت و شیوههای مختلف است و همین امر خوانندگان و مخاطبان را در پذیرش و استقبال از یک متن کمک میکند و چنان که پیش از این در یادداشتی خواندن را گریز از تقلید دانستهام، سخت معتقدم که نوشتن هم نوعی گریز از تقلید است. پس ما با فراگیری و یادآوری سبکهای دیگران در حقیقت جایگاه نوشتاری خود را در این بازار پرآشوب درمییابیم و درصد ارتقاء کیفیت نوشتاری خود برمیآییم.
ارنست همینگوی(1961-1899) از راه روزنامهنگاری برای گذران زندگی شروع به نوشتن کرد. پس از جنگ جهانی اول در اروپا سکونت گزید و در سال 1945 جایزهی نوبل ادبیات را برد. همینگوی در حومهی شیکاگو به دنیا آمد. و به صورت مهاجر در پاریس میزیست. نخستین اثرش که چاپ شد «در زمان ما» (1925) و سپس «وداع با اسلحه» (1929) به شهرتش رساند و صدای نیرومند جدیدی را در ادبیات آمریکا نوید داد. آثار غیرداستانی همینگوی، از جمله «مرگ در بعد از ظهر»(1932) سرگذشت زندگی پرماجرای نویسنده در صحنههای نبرد و میدانهای گاوبازی اروپا تا شکارگاههای آفریقا و ماهیگیری در آبهای کارائیب است. آخرین رمان کامل او «پیرمرد و دریا» در سال 1945 منتشر شد.
در گفتگوی مفصّلی که پاریس ریویو با او داشته، از تجارب نوشتن سخن گفته است. در آغاز میگوید: ساعتهایی که سرگرم نوشتن هستم، برایم خیلی لذتبخش است. هنگامی که کتاب یا داستانی در دست نوشتن دارم هر روز بامداد هر چه زودتر پس از روشن شدن هوا شروع به کار میکنم... آنچه را قبلاً نوشتهام میخوانم و چون همیشه جایی قلم زمین میگذارم که میدانم بعدش چه میشود، از همانجا ادامه میدهم، مینویسم تا به جایی میرسم که هنوز رمقی باقی مانده است و میدانم سپس چه اتفاق میافتد پس میایستم و به زندگی میپردازم تا روز بعد که دوباره سراغش میروم.
شاید این حالت، تجربهی مشترک تمام رماننویسان باشد اما نکتهی قابل تأمل این است که نوشتن نیازمند یک حس خوب و لذتی درونی است اما انتخاب بامداد یا شامگاه به حسب وضعیت جسمانی و روحی فرد متفاوت است. مثلاً پروست و مارکز شبها به نوشتن می پرداختند.
وی ادامه میدهد: نوشتهی روز پیش را پیوسته بازنویسی میکنم. وقتی مطلب به پایان رسید هم طبعاً دوباره حکّ و اصلاح میشود. فرصت دیگر برای بازبینی هنگامی است که دیگری آن را ماشین میکند و شما متنِ تر و تمیز شده را میبینید. آخرین فرصت موقع غلطگیری است و چه خوب که این فرصتهای گوناگون وجود دارد... بازخوانی، نویسنده را به نقطهای میرساند که باید ادامه دهد یعنی میفهمد که از این بهتر از عهدهاش بر نمیآید... پایان وداع با اسلحه را سی و نه بار بازنویسی کردم تا راضی شدم.
من خودم کابوس دارم و از کابوسهای دیگران هم باخبرم ولی نویسنده اجباری ندارد آنها را به قلم آورد. آنچه را میدانید و حذف میکنید، همچنان با خود دارید و این در نوشته و کیفیت نوشته به چشم میآید. وقتی نویسنده چیزهایی را که نمیداند از قلم میاندازد، اینها همچون سوراخهایی در نوشته آشکار میشود.
البته همینگوی به دشواری نوشتن آگاه است. از این رو میگوید: کتاب نوشتن و داستان گفتن به اندازهی کافی دشوار است تا چه رسد که آنچه را نوشتهای شرح هم بدهی. گدشته از این شارحان را از نانخوردن میاندازی.
هیچ وقت از خاطرم نمیرود وقتی که یکی از دوستان به من گفت: من حاضرم پیرامون یک موضوع دو ساعت سخنرانی کنم ولی دو خط هم نمیتوانم در بارهی آن بنویسم! در پاسخ گفتم: بله پدیدهی نوشتن هر چند لذتبخش است اما کاری بسیار سخت و طاقت فرساست. معمولاً نویسندگان هم از شیرینی نگارش سخن میگویند و هم از تلخی آن. همینگوی در طول مصاحبه به این دو عنصر اشاره کرده است. اما آنچه دشواری نوشتن را آسان میکند عشق به آن است که با ممارست و تمرین زیاد به دست میآید. به قول همینگوی بهترین نوشتهی هر فرد بیتردید زمانی بهتر به قلم میآید که عاشق است.... در هر حال، علم و معرفت، مسئولیت هر چه بیشتر از نویسنده میطلبد و این نویسندگی را دشوارتر میکند. تلاش برای نگارش، چیزی با ارزش، ماندگار و کار تمام وقت است.... وقتی نوشتن گناه بزرگ و برترین لذت شما باشد، تنها مرگ میتواند سد راه آن شود. و لو فقط چند ساعت از روز عملاً صرف نوشتن شود.
در جای دیگر میگوید: بر این باورم که نویسنده اصلاً خوب نیست در باره این که چگونه مینویسد، سخن بگوید. نویسنده مینویسد که با چشم خوانده شود و به طول و تفصیل یا رساله و گفتار نیاز ندارد. تردید نکنید که همواره خیلی بیش از آنچه در قرائت نخست به دیده میآید، در آنجا وجود دارد ولی از حوزهی مسئولیت نویسنده بیرون است که تشریح کند یا در دشت و صحرای ناهموار کار خود "سیاحت در معیت راهنما " ترتیب دهد. در نشست و برخاست با همکاران، شخص معمولاً راجع به کتابهای نویسندگان دیگر گپ میزند. هر چه نویسنده بهتر باشد، در بارهی نوشتهی خود کمتر سخن میگوید.
نکتهی اساسی دیگر این که نوشتن در تنهایی رخ میدهد و فرد وقتی که تنهاست بهتر میتواند تمرکز کند و بنویسد. از این رو همینگوی میگوید: من هر گاه که مَردم تنهایم بگذارند، مزاحم نشوند، میتوانم بنویسم. در نویسندگی هر چه بیشتر پیش میروید، تنهاتر میشوید. بیشتر دوستان دیرینتان میمیرند. دیگران نقل مکان میکنند. آنها را به ندرت میبینید ولی به یکدیگر نامه مینویسید. و تماس را ادامه میدهید... با این همه تنهایید چون این حالتی که باید کار کنید و فرصت کار کردن منظم کم و کمتر میشود و اگر فرصتی باقی مانده هدر رود، حس میکنید مرتکب گناه شدهاید. گناهی نابخشودنی.
وقتی این عبارات همینگوی را مینویسم، احساسم این است که خودم دارم آن را نگارش میکنم و یا او دارد حال و هوای مرا توضیح میدهد. برای اثبات این ادعا مطلبی که در مقدمهی کتاب «زیستن در نوشتن» قلمی کرده بودم، یادآور میشوم. «یادداشتها و خاطرات نه فقط یادآور گذشته است بلکه حضور دیگران در عرصههای مختلف سیاسی، اجتماعی و فرهنگی را نیز در ذهن متبادر میکند. خصوصاً هنگامی که فرد متوجه میشود، دوستان دوران کودکی و جوانیاش یا به سان او موهای سفید بر چهرهشان نشسته است و یا از دیدهها غایب گشتهاند و در دیاری دیگر زندگی میکنند و یا برای همیشه پروندهی این جهانیشان بسته شده است و به دنیای ابدی پیوستهاند؛ بنابراین لحظهای احساس تنهایی میکند و برای پر کردن آن لحظات به خاطرات پناه میبرد.» در هر صورت چه قدر زیباست تداعی معانی.
وقتی خبرنگار از او میپرسد: چه کسانی را نیاکان ادبی خود میدانید، آنهایی که بیش از همه به شما آموختند؟ پاسخ میدهد: مارک تواین، فلوبر، استاندل، باخ، تورگینف، چخوف، اندرو مارول، جان دان، کیپلینگ خوب، تورو، کاپتین مربات، شکسپیر، موتسارت، کو دو، دانته، ویرژیل، تینتورتو، هیترنوموس بوش، بروگل، پاینتیر، گویا، جوتو، سزان، ونگوگ، گوگن، سان خوئان دلا کروز، گونگورا... یک روز طول میکشد که همهی آنها را به یاد آورم و آن وقت چنین مینماید که میخواهم در عین بیفضلی، اظهار فضل کنم. به جای آن که بکوشم نام تمام کسانی را به یاد آورم که بر زندگی و کارم تأثیر گذاشتهاند. این سؤال کهنه ابلهانه نیست. سؤالی بسیار خوب ولی جدی و نیازمند وجدانآزمایی است. نام نقّاشان را بردم یا شروع کردم به بردن، زیرا از نقّاشان نیز به اندازهی نویسندگان آموختهام. لابد میپرسید چگونه؟ یک روز دیگر طول میکشد تا توضیح دهم. آنچه از آهنگسازان و از بررسی همسازی و ترکیب نغمهها(کنترپوان) میآموزیم که گفتن ندارد، بدیهی است.
ارنست همینگوی در این پاسخ دو بار جملهی " یک روز طول میکشد" را به کار میگیرد. او خود را مدیون انسانهای زیادی میداند که به مطالعهی آثار آنها پرداخته است و در نوشتن داستان از آنها بهره گرفته است. از طرفی نقّاشان و موسیقیدانان را در ردیف نویسندگان نام میبرد. چون به خوبی دریافته است که نتهای موسیقی و تصویرها هم نوعی متن محسوب میشوند و میتوانند الهامبخش نویسنده باشند.
آشنایی با این همه مؤلّف و موسیقیدان و نقّاش حاصل تکاپوی جِدّی او در مطالعه و مشاهده است. چنان که در پاسخ به این پرسش که اوقاتی که نمینویسید، پیوسته مشاهدهگرید، در پی چیزی هستید که بتوان به کار برد؟ میگوید: حتماً نویسنده اگر دست از مشاهده بردارد فاتحهاش خوانده شده است. ولی لازم نیست که آگاهانه به مشاهده بپردازد یا فکر کند چگونه به درد خواهد خورد. این طور برخورد شاید در اوایل کار مصداق داشته باشد ولی بعد هر چه میبیند به گنجینهی بزرگ چیزهایی افزوده میشود که میداند یا مشاهده کرده است. اگر بخواهید بدانید من همیشه میکوشم بنابر اصل یخهای شناور بنویسم. کوه یخ یک هشتمش پدیدار است و هفت هشتمش زیر آب. هر چه میدانید میتوانید از قلم بیندازید، این عمل صرفاً کوه یختان را نیرو میبخشد.
در پایان اظهار میدارد: من دائم کتاب میخوانم هر چه به دستم برسد. خود را جیرهبندی میکنم تا همیشه ذخیره داشته باشم... هر سال شکسپیر میخوانم، لیرشاه را همیشه. خواندن این کتاب آدم را سر حال میآورد. و بعد به دیگران توصیه میکند آنچه به قلم من مینشیند برای لذّت خواندن بخوانید. هر چیز دیگر در آن بیابید، معیاری است از آنچه خودتان به خواندن آوردهاید.
هاچنر هم در کتاب «همینگوی چرا خودکشی کرد؟» گفتههایی از همینگوی در مورد کتاب و نوشتن نقل میکند که به برخی از آنها اشاره میکنم: تمام کتابهای خوب همگی یک نکتهی مشترک دارند آنها حقیقیتر از آنچه هستند که واقعاً اتفاق افتاده است. وقتی آدم یک کتاب خوب میخواند، تمام چیزهایی را که اتفاق افتاده واقعاً احساس میکند گویی برای خود او اتفاق افتاده است و این تا ابد به او تعلق خواهد داشت. خوشبختیها و بدبختیها، خوبی و شرّ، اندوه و شادی، غذاها، شراب، مردم، هوا. اگر کسی بتواند این احساسها را در خواننده به وجود آورد، پس آن شخص واقعاً نویسنده است. این همان چیزی است که من سعی کردم در «زنگها برای که به صدا در میآید» به خوانندگان بدهم.(5)
برای هر نویسندهی واقعی، کتاب باید شروع جدیدی باشد برای این که دوباره سعی میکند به آنچه دست نایافتنی است، دست یابد. او باید همیشه به دنبال چیزی باشد که هیچگاه در گذشته به دست نیامده است و یا این که در به دست آوردنش سعی کردهاند ولی شکست خوردهاند و بعد گاهی اوقات، اگر شانس بیاورد، موفق خواهد شد. برای نویسندگان ادبی چه قدر ساده میبود که به روشی بنویسند که قبلاً همگی زیاد نوشتهاند. به خاطر این که ما در گذشته نویسندگان بزرگی داشتهایم. نویسنده باید در توان خود پیش برود جایی که هیچ کس قادر نیست به او کمک نماید. به عنوان یک نویسنده من بیش از حدّ حرف زدهام. یک نویسنده باید آنچه را که میخواهد بگوید، بنویسد. نه آن که سخنرانی کند.(6)
--------------------------------
1- پروست چگونه میتواند زندگی شما را دگرگون کند ص 110
2- پاریس ریویو، ش 18، 1958 به نقل از ضمیمهی مهرنامه شماره 5، مهرماه 1389
3- اسطوره و تفکر مدرن ص 2
4- نامه به لوییز، 15 اوت 1846
5- همینگوی چرا خودکشی کرد؟ ص 133
6- همان مصدر ص 148