روزها با سوزها همراه شد
روزها با سوزها همراه شد
روز سه شنبه 13 خردادماه 1393در اصفهان بودیم که تلفن به صدا در آمد. پشت خط برادرخانمم مرتضی بود. پیام فوری مادر مریض شده او را به بیمارستان علی بن ابیطالب(ع) قم منتقل کرده ایم. زود بیایید. سراسیمه بچه ها را بیدار کردیم و تا همگی آماده شدند ساعت از هشت هم گذشت. دوباره صدای زنگ موبایل به صدا در آمد. زود دیگه.
پیام عادی نبود و خبر از حادثه ای غمبار می داد. باید همدیگر را دلداری می دادیم. می رسیم نگران نباشید. صدا ادامه داد: برای سلامتی مادر سوره ی حمد بخوانید. دیروز به دکتر رفته ولی صبح امروز باز حالش بد شده. گریه های همسرم امان را از ما گرفته بود. مدام از این که چند ماهی نزد او نرفته خود را ملامت می کرد. عباس اگر طوری بشه من چه کار کنم؟ نه ان شاء الله خوب میشه تا وقتی ما برسیم او را به خانه آورده اند و سرحال ملاقاتش می کنی.
دلیجان در پمپ بنزین توقف داشتیم. ساعت به یازده رسیده بود که نوه اش محمدحسین خبر فوت مادر را به پسرم روح الله داد و او هم فورا مرا خبردار کرد. دوباره مسیر را ادامه دادیم. گریه های من هم بر ناله های همسرم افزوده شد. گویا او نمی دانست چه خبر است چون از علت گریه من نپرسید. خواهرش تماس گرفت. چه خبر؟ من نمی دانم یکی می گوید: حالش بهتر شده و دیگری می گوید: بدتر شده. زهره تو هنوز حرکت نکرده ای؟ زود بیا.
زمان به سختی می گذشت. ساعت به 12 رسید و خبرها تکمیل شد. باز تماس. شما به خانه بروید ما می آییم. الان شما کجا هستید؟ ما به بهشت معصومه رفته ایم. پس ما هم می آئیم. مستقیم راه بهشت معصومه را پیش گرفتیم. سه فرزند پسرش با همسران شان در قبرستان بودند. از بیمارستان مادر را به سردخانه ی بهشت معصومه منتقل کرده بودند. با دیدن آنها صدای گریه ها بالا رفت. آغوش ها پر از اشک شده بود. نیاز به سخن گفتن نبود ناله ها خود حرف می زدند. هق هق گریه ها جای تسلیت گفتن را پر کرده بود. همه مات و مبهوت یا به هم نگاه می کردند و یا زانوبغل در تنهایی اشک می ریختند. هر کسی بهانه ای برای گریه کردن داشت. شوک روانی از ناگهانی بودن حادثه خبر می داد.
برگشت به خانه و آغاز گریه ها و احساس بدون او بودن. هر کسی با مرور خاطره ای یاد مادر را در دل خود زنده نگه می داشت. و اشک ها این خاطره ها را همراهی می کرد. مرگ بیانی از اوج احساس تنهایی آدمی و خبر از رفتن کسی است.
زمان از سیزده خرداد تا پانزده خرداد به کندی گذشت. روزها با سوزها همراه شد. مرگ مادرخانم کاملا غیرمنتظره و ناگهانی بود. البته آدمی از چیزی که خبر ندارد و از وقوع آن هیچ اطلاعی ندارد، همواره ناگهانی به حساب می آورد. مادرخانمی که محبت اش را از هیچ کس دریغ نمی کرد. همه را به دوستی و آشتی دعوت می کرد. از بدگویی کردن حتی آدم های بد هم اجتناب می کرد و در حضورش نمی توانستی ایراد کسی را بگیری چه از اقوام و خویشان و چه آنانی که هیچ نسبتی با ما نداشتند. اگر گاه برای اثبات کار زشتی از دیگران دلایل بسیار هم اقامه می کردی می گفت: چه می دانم شاید. یعنی باز انکارش بر تأییدش سنگینی می کرد. اگر گاه کارد به استخوانش می رسید انتقاد آرامی داشت ولی در پایان از آن انتقاد هم اظهار ندامت می کرد.
از این که دیگر چهره ی زیبا و دوست داشتنی اش را نمی دیدیم، بسیار سخت و طاقت فرسا بود. سهمگین ترین حادثه ای که آدمی با آن رو به رو می شود مرگ نزدیکان است. برای من که پدر و مادرم را از دست داده بودم، یادکرد مرگ آنان نیز مزید بر علت می شد. گویا هر مرگی تجربه ی جدیدی از تنهایی است. این تحلیل ها آرامم نمی کند.
آن روز به شب رسید و یکی یکی آشنایان از راه می رسیدند و تلخی حادثه را زنده نگه می داشتند تا پاسی از شب آه و ناله و اشک درهم آمیخته بود. مرگ مادر باورناکردنی بود ولی باید خود را تسلیم تقدیر می کردیم.
در روز چهارده خرداد با آمدن خاله ها، عمه ها و عموها و دایی ها و دیگر آشنایان از بوشهر و شیراز و تهران و خوزستان، فضای خانه ی مرتضی و همسایه اش پر از جمعیت شده بود. مراسم تشییع و تدفین در روز پنج شنبه با انبوه خویشان و دوستان پر از اندوه و درد و اشک از بهشت معصومه به خانه و از خانه به حرم مطهر حضرت معصومه(س) و بازگشت به بهشت معصومه برای خاکسپاری گذشت.
هنگام ورود تابوت حامل مادر به خانه، همه ی فرزندان و اقوام دور تابوت را گرفتند و هر کسی به گونه ای با اشک هایش حرف می زد. فرزند بزرگش عبدالرضا گفت: همه ی فامیل بدانند که مادر من خودش بود و یک ساک. دیگر از دنیا چیزی نداشت. باز ناله ها از سر گرفته شد.
اوج فغان و زاری در موقع خاکسپاری بود. وقتی جسد را از تابوت در آورده تا در قبر بگذارند، نزدیکان همه به طرف جسد آمدند. هر کسی می خواست به نوعی با مادر وداع گوید. یکی با بوسه و دیگری با دست کشیدن به کفن و گروهی با ریزش اشک. انبوه جمعیت در اطراف پراکنده بودند از آشنا تا غریب اما نزدیکان به قبر نزدیکتر. گویا فاصله ها با آشنایی ها اندازه گرفته بودند.
جسد در قبر گذاشته شد آه و فغان به اوج خود رسید. وحیده با خاک های قبر انس گرفته بود. رباب و زهره هم پر از اشک و آه. آقاموسی آخرین فردی بود که بوسه بر چهره ی مادرش زد. محمدکاظم بندهای کفن را گشود و در حالی که سیدمرتضی موسوی ذکر تلقین را می خواند، با تکان دادن جسد مادرش با او وداع می کرد. روح الله هوای مادرداغدارش را داشت و با آب، صورتش را خنک می کرد. ریحانه هم در گوشه ای با اشک هایش ور می رفت. همه نظاره گر آخرین لحظه بودند که سنگ های لحد، جسد را پوشاند. و خاک ها بر روی آن ریخته شد. قطره های اشک با خاک ها یکی شده بود. شمع مادر خاموش شد اما آفتاب با حرارتش روزها را با سوزها همراه کرد. به یاد این بیت افتادم
میان ما چو شمعی نور می داد
کجا شد ای عجب بی ما کجا شد
گاه فکر می کنم زندگی برای همسرم به دو زمان تقسیم شده است یکی با حضور مادر و دیگری بدون او زیستن. خصوصا این که به مادرش دلبسته و وابسته بود. وقتی به قم می رفتیم، بودن با مادر را بر همه چیز ترجیح می داد. از بازار گرفته تا زیارت و سیاحت. با شنیدن گفته هایش آرام می گرفت. گاه اگر او هم صحبتی نمی کرد با بیان خاطره یا نکته ی علمی و تربیتی، خاطر مادرش را شاد می کرد. حالا دیگر نمی دانم که چه کسی این قصه ها را برایش بازگو می کند و یا درددل هایش با چه کسی در میان می گذارد.
مطمئنا بخشی از این فقدان را من باید به دوش بکشم و بی مادر بودنش را جبران نمایم. بلکه بی پدر بودنش نیز. چرا که یکساله بوده که پدرش فوت کرده است حالا پس از چهل سال از بی پدری طعم بی مادری هم باید بچشد. آه چه سخت است.
اما زمان توقف نمی کند و این گونه نمی گذرد. حادثه ها می آید و گذشته ها را با خود می برد و به کنج فراموشی می سپارد. غم ها و مصیبت ها را کم رنگ می کند و تسلی ها بر اندوه ها مستولی می گردد. و زندگی جریان می یابد و زمان می گذرد و زمین می چرخد و هستی ما هم که روزی پراندوه بود به سر می آید و دیگری غصه ی فقدان ما را به دوش می کشد و روزگار چنین امروز و فردا می کند.