تب فلسفی
تب فلسفی
تصور کرده ای من می شکفم که دیده شوم؟ نه من برای خودم می شکفم نه برای دیگران. چون شکوفایی خرسندم می کند. سرچشمه ی شادی من در وجود خودم و در شکوفایی ام است.( آرتور شوپنهاور به نقل از یادنامه ی داریوش شایگان ص 729)
ژان گرینه دید کامو از نظام منطقی گریزان است پس نمی تواند فلسفه بخواند.
تاریخ ادبیات را هم دوست نداشت پس راه ادبیات هم بسته بود.
گرینه به او گفت دلهره ی فلسفی را انتخاب کن
که تلفیقی از فلسفه و ادبیات باشد.
کامو به راه افتاده بود-دلهره هستی، آلبرکامو، ترجمه ی محمد تقی غیاثی ص 12
دوست دارم عنوان کلی مجموعه آثارم را تب فلسفی بنامم. نامی که در کتاب دکتر صاحب الزمانی به نام خط سوم در باره ی زندگی و آثار شمس تبریزی ص 18 یافتم. افلاکی هم در مناقب العارفین بحران های روحی دوره ی نوجوانی شمس را تب فلسفی خوانده است. هر چند شمس در دوره ای دچار تب فلسفی شد اما من در تمام طول عمر در همین تب می سوزم. هیچ اندیشه ای و قلمی و قدمی مرا در زندگی و روش سعادتمندی قانع نمی کند. دوست دارم در مورد هر موضوعی بیاندیشم. در زمانی همتم در شعر و شاعری گذشت. مدتی به خواندن آثار بزرگان پرداختم. روزگاری به سینما دلباخته شدم. امروزه از رمان خوانی و شاهکارهای ادبی لذت می برم. چند صباحی به مباحث عرفانی و معنایی دل سپردم. روان شناسی و جامعه شناسی را دوست دارم. دوره ی طولانی به ادبیات عرب و فقه و اصول پرداختم. از این که ساعت های زیادی در کتابخانه به مطالعات قرآن پژوهی بپردازم خسته نمی شوم. گفتگوهای فلسفی را دنبال می کنم. اما هیچ چیز قانعم نمی کند همه ی اینها در دو کلمه خلاصه می شود تب فلسفی
ترکیب «تب فلسفی» عنوانی است که در آغاز دهه ی نود برای کانال تلگرامی و وبلاگ شخصی خود انتخاب کرده بودم به قصد آن که این عنوان بتواند تمام نوشته ها و گفته های مرا پوشش دهد و در دهه های پایانی عمر مرا همراهی نماید. و در نهایت نامی شود برای مجموعه ی آثار نوشتاری و پژوهشی من.
واژه ی «تب» که بیانگر نوعی بی قراری در هستی است، به بحران روحی هم معنا شده است. افلاکی در مناقب العارفین بحران های روحی نوجوانی شمس تبریزی را تب فلسفی خوانده است.(به نقل از کتاب خط سوم، دکتر ناصرالدین صاحب زمانی ص 18) چنان که از زندگی شمس برمی آید و گاه در اشعار مولوی هم انعکاس یافته است؛ این بحران ها شمس را تا دوران پیری رها نکرد. و او را در یافتن و رسیدن به خواسته های اش همراهی نمود. و مولوی هم که درصدد ترمیم این آلام برآمد، به درد فراق و جدایی گرفتار شد و در ن هایت خود تبدیل به شمس دیگری گردید. از این رو در مثنوی و دیوان شمس به امور مختلف چنگ زد اما ناپایدارانه سرود رهایی سر داد. البته او خوب دریافته بود که زندگی در همین طلب بی قراری ها می گذرد.
جمله بی قراریت از طلب قرار توست
طالب بی قرار شو تا که قرار آیدت
تردیدی نیست که ما در جهان بی قراری و بی ثباتی به سر می بریم و اقتضای سیالیت هستی دگرگونی و تحول است. از سوی دیگر ساکنان کره ی خاکی با علم به این صفت به هر حشیشی چنگ می زنند تا بمانند. شهوت و شهرت و ثروت سه عنصر اصلی این حشیش اند. غافل از این که همان خواسته ها موجبات مرگ آن ها را فراهم می آورند. یعنی هر کسی به گونه ای این بی ثباتی را تجربه می کند.
در ادبیات فرانسوی ترکیب تب فلسفی به دلهره ی هستی ترجمه شده است. چنان که در مقدمه ی کتاب «دلهره ی هستی» اثر آلبرکامو آمده است: ژان گرینه دید کامو از نظام منطقی گریزان است پس نمی تواند فلسفه بخواند تاریخ ادبیات را هم دوست نداشت پس راه ادبیات هم بسته بود گرینه به او گفت: دلهره ی فلسفی را انتخاب کن که تلفیقی از فلسفه و ادبیات باشد. کامو به راه افتاده بود(دلهره ی هستی، آلبرکامو، ترجمه محمدتقی غیاثی ص 12)
چنان که از فراز فوق برمی آید وضعیت مرزی کامو حرکت در میانه ی دانش فلسفه و هنر ادبیات بود. مرزی که نشانگر امری بین الاذهانی و بین رشته ای است و در روزگار معاصر رویکرد به آن گسترش یافته است. امروزه کمتر کتابی در حوزه ی معناشناسی و معناگرایی است که در آن، عنصر ادبیات و فلسفه وجود نداشته باشد. تنیدگی و درهم آمیزی این دو پدیده منجر به درک بهتری از هستی می شود. ظهور کتاب هایی چون فلسفه ای برای زندگی اثر ویلیام آروین، معنای زندگی نوشته ی تری ایگلتون، هنر زندگی از الکساندر ناهاماس و هنر خوب زندگی کردن رولف دوبلی نمونه های بارز این رویکرد هستند.
در هر صورت واژه ی تب حکایت فردی است که در اندیشه، آشفته و در عمل به هر چیزی چنگ می زند تا گمشده اش را بیابد اما از این که نیابد هم ناامید نیست و قدم زدن در بیشه ی اندیشه ها را دوست دارد. اما کلمه ی «فلسفی» بیانی از در آویختن به هستی ناپیداکرانه ای است که از هر چه سنگلاخ است گذر می کند تا به محبوب خود برسد و رسیدن برای او آرزویی است مساوی دویدن در پی آواز حقیقت در حالی که حقیقت هم نرسیدن به آرزوهاست.
من شخصیت و اندیشه ام را در آثارم خلاصه کرده ام به قول عربها آثار دلالت بر ما دارد
تلک آلاثار تدل علینا فانظروا بعدنا الی آثارنا
در کتاب زیستن در نوشتن اصرار داشتم که نوشتن را یه مثابه ی تجربه ی زیستن بدانم اما اکنون از آن هم عبور کرده ام و مواجهه با متن را ملاک یک زندگی معنادار می دانم. از این رو ادبیات را راهی برای رهایی قلمداد می کنم. به قول پاموک بر این باورم که ادبیات ارزشمندترین گنجینه ای است که آدمیزاد برای درک و شناخت خود آفریده است.(چمدان پدرم ص 22) البته پیش از این مرگ اندیشی را هم ملاکی برای درک معنای زندگی ترسیم کرده بودم. سفرنامه نویسی من برای تجربه ی معنای زندگی بود که با گذشته درآمیخته شده است. البته مونتنی می گفت: وظیفه ی ما برساختن شخصیت است نه ساختن کتاب ها و پیروزی است نه در جنگ ها و قلمروها که در نظم و آرامش تحت هدایت ما. شاهکار عظیم و پرافتخار ما به شایستگی زیستن است.
از طرفی می خواستم رد پایی از خود در جهان به جای بگذارم. همان رد پایی که جلال آل احمد در داستانک خود بر روی برف ها جای گذاشت و من در مطلب کوتاهی به آن پرداختم.(حکایت ناتمام) مفهوم ناتمام بودن شاید تا حدودی بتواند با تب فلسفی پهلو بزند. گویا آدمی موجود ناقص و ناتمامی است. از این رو گفته ها و نوشته هایش هم ناتمام باقی می مانند.
البته شرح ماجرای زندگی خود را در مقاله ی گنجشک وار زیستن تقریر کرده ام.