مقدمات مطالعه

تا قوانین خواندن و نوشتن را نیاموخته باشی نمی‌توانی قانونی برای خواندن و نوشتن وضع کنی. همین امر در باره‌ی زندگی نیز صادق است.(1)

الف: وقتی کتابی به دست می‌گیریم باید پیش از آن، در باره‌ی موضوع، مؤلّف و عنوان کتاب اطلاعات اجمالی داشته باشیم. در ضمن باید بدانیم که نویسنده با چه ذهنیتی وارد بحث شده است؟ و از طرفی ناشر و مترجم چه کسی است؟ از همه مهم‌تر نگاه پرسشگرایانه و حقیقت‌جویانه نسبت به موضوع کتاب است. یعنی باید با ذهنی سؤال‌آلود به مطالعه بپردازیم. با ذهن خالی و ناآگاهانه نمی‌توان به کتاب مراجعه کرد و بر فرض ورود، چیزی دستگیرمان نمی‌شود. یکی از علل کاهش سطح مطالعه در یک جامعه، نداشتن پرسش‌های اساسی و دغدغه‌ی فکری در حلّ مسائل زندگی است. کسی مانند کارل پوپر مطالعه می‌کند، چون دریافته است «زندگی سراسر حلّ مسئله است»(2) اما افرادی که سؤالی در ذهن‌شان خلجان نمی‌کند یا بر این باورند که برای سؤالات مطروحه پاسخ‌هایی از پیش تعیین شده وجود دارد، انگیزه‌ای برای خواندن کتاب ندارند. بنابراین انسان پرسشگر سراغ مطالعه می‌گیرد. عشق و عطش به مطالعه کار انسان‌های دغدغه‌مند است.

ب: نکته‌ی دیگر این که باید بین مطالعه و خواندن کتب آموزشی تفکیک قائل شد.(3) اولی با نگاه هستی‌شناسانه و اگزیستانسیالیستی صورت می‌گیرد اما دومی برای دریافت مدرک تحصیلی و ایجاد شغل و کسب درآمد است. در مطالعه کردن، فرد - فارغ از دغدغه‌های روزمره - در پی پاسخ به پرسش‌های بنیادین از هستی است. او می‌خواهد به جایگاه خود در جهان دسترسی پیدا کند. بالاتر از این، او خواهان بازسازی و بازاندیشی اطلاعات پیشین و باورهای دیکته شده‌ی قبلی خود است. فرد اهل مطالعه خواستار دستیابی به کنه هستی با تجربه‌ی شخصی است. او درصدد دریافتن راهی برای مواجهه با حقیقت است. وی می‌خواهد بداند که چرا باید زندگی کند؟ از کجا آمده است و به کجا می‌رود؟ آینده‌اش چگونه رقم می‌خورد؟ زمان حال را چگونه باید سپری کرد؟ دیگران با چه ذهنیتی در جهان می‌زییند و چه امری زیستن و خوشبختی آنان را فراهم می‌آورد؟ و عوامل بازدارنده‌ی پیشرفت فکری کدامند؟ و برای بهتر زیستن چه باید کرد؟ ذهن انسان اهل مطالعه متوجه این پرسش‌هاست. لذا برای دستیابی به پاسخ آن‌ها همواره می‌خواند و تفّکر و تدّبر می‌کند. و در طی مسیر با پرسش‌های جدید و پاسخ‌های متنوع دیگری روبه‌رو می‌شود.

بنابراین مطالعه با یک پرسش بزرگ در مورد آدمی و هستی شروع می‌شود و در همین راستا ادامه می‌یابد. بر خلاف خواندن کتب آموزشی که در مقام پاسخ به سؤالات از پیش تعریف شده‌اند. در خواندن نوعی تحمیل و جبر حکمفرماست. فرد ناخواسته به دانستن تن می‌دهد. یا بهتر بگوییم حفظ می‌کند. عاملی بیرونی او را به این سو می‌کشاند. از این رو دو سوم کتاب‌هایی که در کشور ما چاپ می‌شود آموزشی و کمک آموزشی هستند و این یعنی فاجعه!

در مقابل، مطالعه نیازمند یک کشش درونی است. پرسش‌های مطالعه از جنس بینش است اما خواندن از نوع نقل و دانش است.(4) در مطالعه نوعی نشاط معنوی و روحی حضور فعّال دارد اما در خواندن گاه پنجه‌ی کسالت و رنج بر روح آدمی چنگ می‌اندازد. تصور می‌کنم تشخیص و فرق ماهوی خواندن و مطالعه می‌تواند ما را به درک بهتری از روند انگیزه‌ها و رفتارهای آدمیان برساند. هر چه قدر عوامل تشخیص و تفکیک بیشتر ارزیابی شود مطالعه معنای دقیق‌تر و عمیق‌تری به خود می‌گیرد. در این میان، افراد تیزبین و نکته‌سنج می‌توانند عوامل شخصی و اجتماعی بیشتری در شکل‌گیری این دو پدیده را شناسایی و بررسی کنند.

ج: از نکات اساسی دیگر، این که در مطالعه‌ی یک کتاب شما باید از همان اول گارد بگیرید و تسلیم متن و نویسنده نشوید. به قول هرمنوتیکرها نوعی مواجهه‌ی سوء‌فهمانه با کتاب داشته باشید.(5) یعنی اعتراف کنید که موضوع برای شما بسیار فخیم و عظیم است و این کتاب نمی‌تواند پاسخی قاطع به شما بدهد. سوء‌فهم سبب می‌شود که ما در مرحله‌ی نخست جذب نظرات نویسنده نشویم. به تعبیر رساتر باید با نگاه بدبینانه سراغ کتاب رفت. در اینجاست که اطلاعات اولیه نسبت به موضوع کتاب و نویسنده و مترجم و ناشر ضرورت پیدا می‌کند. گارد گرفتن در مقابل متن و مؤلّف، موجب فعّال شدن خواننده می‌شود. این رویکرد بدان معنا نیست که شما نویسنده را قبول ندارید یا این که از متن متنفرید بلکه به این معناست که موضوع این قدر برای شما مهم و حیاتی است که در نگاه اول تسلیم ایده‌ها و پردازش‌های متن نمی‌شوید و بر این باورید که نویسنده توان تحلیل دقیق گزاره‌ها را ندارد و یا این که فقط بخشی از موضوع توسط مؤلّف تبیین شده است و برای تکمیل فهم موضوع، خواننده نیازمند مراجعه به دیگر کتب است. هر چه مسئله مهم‌تر و کارآمدتر باشد، این سوء‌ظن باید قوی‌تر و برجسته‌تر شود. حتی متقن بودن و مبرهن بودن گزاره‌های یک کتاب هم نباید شما را فریب دهد که تسلیم آن شوید. شما همواره باید با نگاه پرسپکتیوی (چشم‌اندازی) و از نمای بیرون به کتاب مراجعه کنید. یعنی متن را از زوایای مختلف مورد ارزیابی قرار دهید و در مورد آن بیاندیشید. از طرفی این رویکرد سبب پذیرش انتقاد از خود و نقد نظرات دیگران و درک بهتر متون می‌شود. یعنی لازم است فرد اهل مطالعه یک گوشه‌ی ذهن خود را برای شنیدن سخن مخالف خالی نگه دارد تا نقدها و پرسش‌های جدید را بپذیرد و در ذهن خود جای دهد.

این نکات سه‌گانه با این پیش فرض تکمیل می‌شوند که هیچ کس کامل نیست. همه‌ی افراد و افکار دچار نقص و ناتمامی هستند. وجود انسان کامل در هستی امری رؤیایی و آرمانی است. اگر هم گفته می‌شود پیامبران، امامان و عارفان نمونه‌های انسان کامل هستند یعنی نسبت به ما کامل‌ترند نه این که کامل محض‌اند. فقط یک موجود کامل عیار و محض وجود دارد و آن خداست که صرف‌الوجود بلکه عین‌الوجود است.(6) پس انسان کامل وجود ندارد و فکر کامل هم نداریم. چون اگر وجود داشت و یا ما تصور می‌کردیم وجود دارد دیگر تلاش و جستجو بی‌معنا می‌شد. ما همواره به دنبال کشف حقیقت هستیم اما تنها می‌توانیم به آن نزدیک شویم نه این که به آن برسیم. مهم دویدن در پی آواز حقیقت است.(7) عطش به مطالعه با همین رویکرد ایجاد می‌شود. گزاره‌ی هیچ کس کامل نیست باید همواره شعار ما در مواجهه‌ی با متون و کتب باشد. ما با بهره‌گیری از نظرات دیگران، توان و توشه‌ی خود را تهیه و تکمیل می‌کنیم و با همین خُرده‌توشه‌ها بار خود را می‌بندیم. البته این شعار بر وجود خود ما نیز ساری و جاری است. یعنی ما هم به پاره‌ای از مطلق هستی دسترسی داریم و با ضمیمه کردن اندیشه‌های دیگران تا حدودی می‌توانیم از سردرگمی بینشی رهایی یابیم ولی همین درک نسبی و انضمامی به ما کمک می‌کند تا هستی مطلق را بهتر بشناسیم و خویشتن خویش را وسعت بخشیم.

1- تأملات، اورلیوس ص 148

2- عنوان کتابی است از کارل پوپر که توسط شهریار خواجیان ترجمه شده است.

3- به مقاله‌ی «تجربه‌های خواندن» ص 21 رجوع شود.

4- هرکه در خلوت به بینش یافت راه او زدانش ها نجوید دستگاه/مولوی

5- این مطلب در مقاله‌ی «زندگی در دنیای متن» ص 63 تبیین شده است.

6- این نگاه در فلسفه‌ی ملاصدرا و هایدگر برجسته شده است.

7- به قول سهراب سپهری کار ما شاید این است که در میان گل نیلوفر و قرن، پی آواز حقیقت بدویم