مقدمه

آیا کتاب «معرکه ی فریدورکه» اثر گومبرویچ، بزرگترین رمان لهستانی قرن پیش، را مطالعه کرده ای؟ از منظر او بالغ شدن برابر است با تباه شدن. مزایای نوجوانی را برای گذار به جوانی نیست و نابود می کنیم. جوانی پرتب و تاب را به فنا می دهیم در حالی که قصد داریم بالغ شویم. اما ناگزیر، از آنجا که در جوانی تنها نبودیم، در پایان یکدیگر را خلق می کنیم و این ریسک را می پذیریم که از بیرون، به شکل معیوب و باورناپذیر، یکدیگر را خلق می کنیم.(مسند عقاب، کارلوس فوئنتس، ترجمه ی مهدی سرائی ص 217)

افتخار این را دارم که جوانی ام در پلیدی و پلشتی نگذشت. با پایان رسیدن دوران تحصیل و گرفتن دیپلم، مسئولیت فرهنگی جهاد سازندگی دیّر را پذیرفتم و در حدود یک سال در این سمت ماندم. در این مدت با فعّال کردن کمیته های فرهنگی روستایی با نمایش مستند و فیلم تلاش نمودم. یادآور می شوم دو روستای آبدان و لمبدان از این برنامه ها استقبال نمی کردند اما مردم دیّر و بردستان و دوراهک بیشترین همکاری را داشتند. از طرفی با توجه به مناسبت های ایّام، ویژه نامه هایی تهیه می کردم. و گاه با مسئول تبلیغات سپاه پاسداران دیّر اطلاعیه ها و بیانیه های مشترک می دادیم. پس از آن به حسب نیاز کمیته ی امداد امام خمینی(ره) سمت حسابداری را به عهده گرفتم و قریب به هشت ماه هم در آنجا مشغول فعّالیت بودم. چه صفایی داشت از مسئول، جناب ابوالقاسم فخرایی، گرفته تا انباردار، جناب مختار فخرایی، وقتی کالاها از راه می رسید همه مشغول به کار می شدند. در این مدت توانستم کمیته امداد را مستقل از مرکز استان کنم به گونه ای که چند ماه کالاهای مورد نیاز را از تهران تهیه می کردیم. تا این که در تیرماه 1361 با دوستانی راهی حوزه ی علمیه شیراز و پس از یک سال، به قم رفتم و با استقرار در مدرسه ی امام صادق(ع) سال های جوانی را سپری کردم. در همین ایام سه بار به جبهه ها عازم شدم و در فضایی معنوی، ایمان را تجربه کردم.

پس از حوزه وارد دانشگاه شدم و هشت سال از جوانی را به تحصیل دوباره همت گماشتم. بقیه ی این دوران هم عضو هیئت علمی دانشگاه شدم و به تدریس دروس معارف اسلامی پرداختم. گویا تمام دوران جوانی به تحصیل و تدریس گذشت بی آن که کسی را بیازارم و یا بر مسندی بنشینم که موجبات غم و رنج دیگری را فراهم نمایم. و از این بابت خدای بزرگ را شاکرم.

در دوران طلبگی برخی دوستان اصرار داشتند که برای قضاوت ثبت نام کنم ولی امری درونی مرا از این کار باز می داشت. از این رو هرگز ره به سوی داوری مدام دیگران پیدا نکردم. چرا که در آنجاست که پای می لغزد و قلم به رعشه می افتد و تمام اینها از توان من خارج بود. از طرفی مسئولیت اداری و سیاسی هم نصیبم نشد که از قَبِل آن وضعی به هم بزنم و عده ای طرفدار و دشمن پیدا کنم. گاه این بیت حافظ که فلک به مردم نادان دهد زمام مراد/ تو اهل فضلی و دانش همین گناهت بس را با خود زمزمه می کنم.











مطالعه کردن

از دوران جوانی مطالعه کردن و یادداشت برداری از مقالات و کتب و نشریات را مدنظر داشتم. مطالب زیبا و جذّاب را در چند دفتر گردآوری می کردم. از مرحوم علی اکبر دهخدا خوانده بودم که او بیش از دو میلیون فیش برای فرهنگ لغت فارسی سترگ خود تهیه کرده بود. من هم دیرزمانی است که یادداشت های خود را در قطع کوچک ثبت می کنم. از تنها چیزی که خسته نمی شوم مطالعه کردن و نکته نویسی است. به جرئت می توانم بگویم تمام کتاب هایی که به نگارش در آورده ام و مقالاتی که پرداخته ام، از همین دست نوشته هایم سرچشمه می گیرد. مطالعاتم به حسب علاقه در زمینه های مختلف است و تابع شرایط محیط و کار و تدریس نیست. دوست دارم از هر موضوعی در حوزه ی علوم انسانی سر در بیاورم.

آثاری در زمینه های عرفان، جامعه شناسی، روان شناسی، کلام، اخلاق، فلسفه و تاریخ را در سیر مطالعاتی خود قرار داده ام. همه ی اینها علاوه بر ادبیات عرب، فقه و اصول و تفسیر قرآن و احادیث است که در دوران طلبگی بدان وابسته و دلبسته بودم. شخصیت های محبوبم علی شریعتی، عبدالکریم سروش، مرتضی مطهری، مهدی بازرگان، مصطفی ملکیان، محمدمجتهد شبستری، محسن کدیور، سعید حجاریان، هاشم آقاجری، داریوش شایگان و عطاء الله مهاجرانی هستند. کمتر کتاب یا مقاله ای از این بزرگان منتشر شده که نخوانده باشم. همچنین آثاری از شکسپیر، پروست، چخوف، تولستوی، داستایفسکی، همینگوی، ساراماگو، کوندرا، کازانتزاکیس، یالوم و کامو مطالعه کرده ام. ساده تر بگویم کتاب ها را به حسب اتفاق یا در پی نگارش مقاله ای و یا به سفارش دوستی مورد مطالعه قرار می دهم. با دکتر طریف خالدی همدلم که می گفت: در طول عمر خود، مدت زمانی را که با کتاب سر کرده ام خیلی بیش از زمانی بوده که با مردم گذرانده ام؛ دلیلش شاید این باشد که در کتاب به آرامشی رسیده ام که با بیشتر مردم به آن دست نیافته ام؛ بنابراین، اکنون دوستانی اندک، اما کتاب های زیادی دارم که به آنها عشق می ورزم. سال های عمر من سپری شد و جهان حقیقی من جهان خواندن بود و نوشتن.(زیستن با کتاب، طریف خالدی، ترجمه ی محمدرضا مروارید ص 15)

از سینماگران داخلی، مخملباف، بیضایی، کیارستمی، ملاقلی پور، کیمیایی و مهرجویی تقریبا تمام آثارشان را دیده ام. از خارجی ها نیز فیلم های دیوید لینچ، آندره تارکوفسکی، آلفرد هیچکاک، چارلی چاپلین، اینگمار برگمان، کریستوفر نولان و مارتین اسکورسیزی را تماشا کرده ام. از میان شاعران نیز دلباخته ی مولوی، حافظ، سعدی، عطار، عراقی و فیض کاشانی هستم. و از معاصران بیش از همه به اشعار سهراب سپهری و پروین اعتصامی و رهی معیری علاقه مندم ولی گاه آثاری از گلشیری، مشیری، شاملو و شهریار هم می خوانم.











عبادت کردن

پس از سال ها تمرین و تکرارعبادت، از نماز خواندن به عنوان یک نیاز درونی لذت می برم. روزه گرفتن را مفید جسم و جان می دانم. یعنی به گونه ای از گفتمان فقهی عبور کرده ام. تا آنجا که برای فرار از ظاهرگرایی های دینی از گذاشتن ریش بلند و آنکادر و داشتن تسبیح و انگشتر و خواندن دعا با صدای بلند خودداری می کنم. در جمع به امور مستحبی نماز و دعا کمتر می پردازم تا از زهدِ ریایی پرهیز کرده باشم. برای این که از آسیب های روحانی بودن در امان باشم در زمان خرید و تفریح و مسافرت ترجیح می دهم از لباس طلبگی استفاده نکنم.

از ویژگی های من احترام گذاشتن به همه ی انسان ها و بها دادن به آنهاست. چرا که معتقدم هر انسانی با هر ایده و منشی برای خودش شخصیتی قائل است که محتاج نگاه مثبت دیگران است. اولین بار، این نظر را در مواجهه با زندانیان دریافتم و آن را بر تمام اطرافیانم تعمیم دادم. گفت و گوی طولانی با آنها مرا به این نتیجه رساند که در بدترین آدم ها می توان نکات مثبت هم یافت و مورد ملاحظه قرار داد هر چند نباید مؤید کارهای منفی و غیراخلاقی آنها بود. از تکبّرورزی دیگران نفرت دارم و همواره از خدای خود خواسته ام که هیچ وقت نخوت و غرور مرا به خودش مشغول نسازد. از تواضع کردن به همگان از کوچک و بزرگ لذت می برم. حتی لباس طلبگی هم نتوانسته است مانع این اخلاق شود. به این که به خود بگویم پوشیدن این لباس اخلاق خاص می طلبد و انسان باید در بعضی شرایط خودش را بگیرد تا از او سوء استفاده نشود. این مطلب را در روان شناسی آموخته ام که رفتار هر کس آینه ی رفتار دیگران است. از انسان های متکبّر و خودخواه در هر لباس و منصب بیزارم. چنان که از آدم های چاپلوس و متملق و هرزه گو.

برخلاف بیشتر روحانیون از اظهار فضل، نشستن بر بالای مجلس، خود را از دیگران برتر دانستن، به لباس روحانی افتخار کردن، توقع سلام از دیگران داشتن و سخنرانی های طولانی و کاربرد کلمات عربی و کلیشه ای بدم می آید. دوست دارم در همه ی این جهات نه فقط نفرت خود را نشان دهم بلکه گاه ساختارشکنی کنم. از صحبت کوتاه و گویا استقبال می کنم. از کاربرد واژگان انگلیسی برای تفهیم مسائل دینی و مذهبی ابایی ندارم. خلاصه از هرچه مرا از مردم عادی و کوچه و بازار دور کند و فاصله ها را بیشتر سازد، فاصله می گیرم. دوست دارم مانند انسان های عادی باشم تا مدیران متکبّر، سردمداران قدرتمند، دانشمندان فضل فروش، استادان فخرفروش و افراد آدم فروش.















فرد آفرینی

در طول زندگی پرفراز و فرودم هیچ وقت نخواسته ام ادای کسی را در آورم. اگرچه آن فرد تنها شخصیت مطرح جهان باشد. چرا که از تقلید خصوصا در عرصه ی فکر و فرهنگ بسیار بیزارم. و از این که گاه می بینم و یا می شنوم، فردی ادای لحنی یا فکر دیگری در می آورد، سخت آزرده خاطر می شوم. و احساس می کنم این فرد از خود هیچ ندارد. و شخصیت حقیقی اش گم شده است. و برای جبران کمبودها، خود را از دیگری که متعلق به او نیست، پُر می کند و چون نمی تواند او باشد، ادای او را در می آورد.

خداوند چنان که در قرآن آمده، همه را فرد آفریده است. وَلَقَدْ جِئْتُمُونَا فُرَادَى كَمَا خَلَقْنَاكُمْ أَوَّلَ مَرَّةٍ (انعام/94) این فردآفرینی حکایت ویژگی های فردی است که در هر کسی به ظهور می رسد و اقتضای آن زیستن با همان خصوصیات است. تردیدی نیست که مراد از این فردیت و اندیویدوالیسم رفتارهای ناسفته و ناپخته انسان نیست بلکه وجوه تمایز طبیعی مانند قد و قیافه و تن صدا و استعداد و برخی صفات خانوادگی و اجتماعی است که در آدمی به ارث می رسد و هیچ تأثیری در روند به خودآمدن و نوشدن و پیشرفت ندارد بلکه همراهی این ارثیه ها برای درک بهتر از خود و مقابله با خود کاذب و شخصیت برساخته بسیار مؤثر است... تقلید از دیگران و خود را جای دیگری جا زدن درجا زدن است.

در زمین دیگران خانه مکن/ کار خود کن کار بیگانه مکن

راه دادن بیگانه به خانه، مساوی است با بیرون کردن خود حقیقی از خانه ی وجود است. یکی از پیامدهای منفی و ناگوار مدرنیته، الیناسیون یا همان از خودبیگانگی است. و چون انسان نمی تواند در خلاء زندگی کند کسی را به جای خود در خانه ی وجودش راه می دهد و بدبختی او از همین جا آغاز می گردد. مقایسه کردن خود با دیگران از آثار سوء این تقلیدهاست. چه که انسان دوست دارد کس دیگری باشد و به جای او زندگی کند. به جای تحقق آرزوهای خود به فکر شبیه سازی اخلاقی دیگران برمی آید. ما همواره دیگری را در خود کلون و تکثیر می کنیم در نهایت نه او می شویم و نه خود را درمی یابیم. کلون شدن پایان غم انگیزی است که نمونه اش را می توان در فیلم «موهبت الهی» اثر نیک هام، محصول 2004 دید.

خداوند خواسته است که هر فردی به فردیت و ویژگی های فردی خود که در تلاقی با دیگری نیست؛ افتخار کند. تنوع در اندیشه و زیست و ریخت خواست خداست. دستکاری و شبیه سازی و تغییر ژن با نظام طبیعت و خلقت در ستیز است و روند هستی را نه بهتر که بدتر می کند. هر چند از نظر فقهی هم پذیرفته شده باشد.











حس نوستالژیک

از زمانی که بندر دیّر را به سمت شهر مسجدسلیمان و بعدها شیراز و قم ترک کردم. همواره برای دیدار خویشان و خانواده خصوصا پدر و مادر مسیری طولانی را طی می نمودم. وسیله ی نقلیه ی عمومی که در آن دوران به جابجایی مسافران می پرداخت، معمولا مینی بوس و اتوبوس بود. خاطرات تلخ و شیرین بسیاری مرا در این سفرها همراهی می کرد. تلخ ترین آنها سفری بود که در تابستان سال 1361 به اتفاق دوستم سیدغلامرضا حسینی برای آشنایی با حوزه ی علمیه به مشهد رفته بودیم. در موقع بازگشت اتوبوس با یک کامیون تصادف کرد. و چند نفر کشته و زخمی شدند. جالب اینجاست که موقع سوار شدن، راننده از ما دو نفر خواست که جای خود را به دو نفر دیگر بدهیم. ما هم پذیرفتیم. متأسفانه دو نفری که جای ما نشسته بودند؛ در این تصادف فوت کردند. کمتر از این هم زمانی بود که با راننده ها بر سر موسیقی های به ظاهر مبتذل سر جنگ داشتم. یک بار از قم برمی گشتم؛ دوراهی چغادک با اتوبوس آبادانی ها به سمت بندر دیّر در حرکت بودم. شب شهادت حضرت علی(ع) بود از این که راننده، بی خیال این شب، موسیقی مشتی گذاشته بود؛ سراسیمه خود را به جلوی اتوبوس رساندم و نوار را از دستگاه بیرون کشیده و شکسته و به جای خود برگشتم. پس از نیم ساعت شاگرد راننده به طرف من آمد و با گویش آبادانی گفت: بِچه ها گفتن چرا نزدیش؟ داشتم استدلال می کردم که در این شب مصیبت، شما چرا موسیقی پخش می کنید؟ که راننده صدا زد دوراهه ی دیّر. کسی نبود؟ من هم با صدای بلند گفتم: بله من پیاده می شوم در این حیص و بیص شاگرد فرصت نکرد که خواسته اش را پیاده کند. بعدها که به یک خوزستانی این قصه را تعریف کردم گفت: خدا رحمت کرده بود و الا باید کتک مفصلّی می خوردید. بار دیگر هم در مسیر قم به شیراز، پس از تذکر به راننده، یک نفر اصفهانی غافلانه از پشت، مشتی نثارم کرد. لذا از آن دوران تاکنون از اصفهانی و آبادانی جماعت خوشم نمی آید. یک بار هم در مسیر شیراز-دیر تذکری به بوشته ی راننده دادم که با مارپیچ راندن اتوبوس، اعتراض دیگران را برملا کرد.

اما جدا از این اتفاقات، حس نوستالژیک من از دو راهه ی دیّر شروع می شود. اول از روستای لمبدان عبور می کنم که برایم چندان جذّابیتی ندارد. با مردمانی سرد و بی روح و تک روحانی که منبر را به سیاست بیالوده و هاشمی و خاتمی را با چوب توهین می راند و احمدی نژاد را با عجلّ لولیک الفرج آمیخته و آموخته می داند. بد نیست خاطره ای هم از میهمان نوازی آنها نقل کنم. سال های دور، یک بار که درمانده ی امام جماعت برای اقامه ی نماز عید فطر بودند. یکی از اهالی خود را به جایگاه نمازجمعه دیر رسانده و تقاضای روحانی کرده بود. مجری نماز هم مرا که در صف نشسته بودم به ایشان معرفی کرد و ما هم حسب وظیفه دعوت را لبیک نموده و با جناب مصطفی دشتی، همکلاسی دوران راهنمایی، راهی لمبدان شدیم. نماز عید و دو خطبه ی مختصر را خواندم. تصورم بر این بود که ما را به صبحانه ی روز اول ماه دعوت می کنند اما راننده گفت: شما را به کجا برسانم من هم وقتی فهمیدم هوا پس است گفتم: مرا به بردستان به خانه ی خواهرم برسانید. ماجرا را به خواهرم و شوهرش تعریف کردم و کلی از میهمان نوازی لمبدانی ها گفتیم و خندیدیم.

به پل و پیچ بردستان که می رسم دو چیز خاطرم را به خود معطوف می دارد. سمت راست جاده پدر و مادری که در پشت امامزاده در خاک خفته اند و من هم آرزو دارم که روزی زیرپای شان آرام بگیرم. و اما در سمت چپ، خانه ی خواهرم که قلب مرا به سوی خودش می کشاند. اگر خبررسانی به دیّر نبود ترجیح می دادم اولین دری که می زنم خانه ی او باشد.

در بردستان دوبار توفیق سخنرانی داشته ام آن هم اتفاقی. اولی آن در پایان ماه رمضانی بود که با دامادمان، علی اسفندیاری، برای حضور در قرآن خوانی محله ی سادات رفته بودیم. از آن طرف سیدغلامرضا حسینی به برادرش تلفن زد که مرا از صحبت کردن در این جمع بازدارد اما اصرار کردند که باید صحبت کنی. من هم پذیرفتم و از رحمت الهی گفتم که واسعه است و مسلمان و غیرمسلمان را شامل می شود و باید از تنگ نظری های مذهبی دست برداشت. سخنان مرا برنتافتند و بر سرم ریختند که این چه تحلیلی است؟ پس از سخنرانی به دیدار شیخ احمد امینی رفتیم. سیدصفی از جلسه، خودش را به خانه ی شیخ رساند و گفت: هنوز عده ای در آنجا حضور دارند و بحث می کنند من به آنها گفتم: فلانی حرف متفاوتی زده است که بر خلاف شب های قبل، شما هنوز به گفت و گو می پردازید. سال ها بعد باز به اتفاق علی اسفندیاری برای حضور در مراسم شب یازدهم محرم به حسینیه ی محله ی پائین رفتیم. اما این بار به اصرار سیدغلامرضا حسینی به بالای منبر دعوت شدم و از اسطوره ی عاشورا گفتم. باز هم آن را نپذیرفتند و در میانه ی صحبت مخالفت شروع شد. ترجیح دادم بدون پاسخ، منبر را ترک کنم. روزگار غریبی است نازنین.

به رغم این مخالفت ها و نپذیرفتن ها، من هنوز بر سر موضع هستم و هر دو موضوع که از دغدغه های دینی و ایمانی ام سرچشمه می گیرد را قبول دارم. من نه دینم را از عوام گرفته ام که تابع آنان باشم و نه از نظر اقتصادی وابسته به آنان هستم. نان شان را نمی خورم که نام شان را ببرم بلکه گاه ننگشان را هم پذیرایم.

از خیالی جنگ شان و صلح شان/ وز خیالی نام شان و ننگ شان

در کوی نیک نامی ما را گذر نداند/ گر تو نمی پسندی تغییر ده قضا را

در هر صورت از بردستان که می گذرم بندر دیّر هویدا می شود و مرا تا ساحل آرزوهای دوران کودکی می کشاند. این همان حس نوستالژیکی است که نمونه اش را می توان در فیلم «توت فرنگی های وحشی» جست و جو کرد. دوره ی کودکی و نوجوانی را در همین دیار گذرانده ام. این مکان جغرافیایی همواره مرا به یاد گذشته های دور می اندازد. خصوصا زمانی که در کنار ساحل قرار می گرفتم و عاشقانه در پی چیزی می گشتم.

دیدن خواهر و برادران و خویشان نیز از خوشی های حضورم هست. نشستن با فامیل احساسِ بودن را به آدمی القاء می کند. از این رو دورهمی های خانوادگی را پاس می دارم. البته گاه صحبتی دینی و نصیحتی اخلاقی هم چاشنی نشست هاست.

در مورد سخنرانی هایم در بردستان و لمبدان پرده برداشتم. اما دریغ از یک سخنرانی رسمی در زادگاهم بندر دیّر چرا نمی دانم. البته خاطرم هست که در مراسم ختم خاله ام مریم و دخترش زینب صحبت کردم. اما آن سخنرانی ها هم جدی گرفته نشد. در فرصت دیگر هم دو نشست با هنرمندان داشتم که گویا اندیشه ام را برنتافتند. یعنی توقع آنها از یک روحانی در حدّ روضه خوانی در مجلس ختم بود و یکی از افراد، این را در نشست دوم که عنوان پرطمطراق «دیلتای و هنر نمایش» یدک می کشید، اعتراف کرد. لازم به ذکر است که من این سخنرانی آخری را پیش از بندر دیّر در تئاتر شهر تهران ایراد کرده بودم. اگر دقت کرده باشید من الان دارم آشنایی زدایی می کنم. و شما را با وجه تسمیه ی عنوان کتاب یعنی «خاک غریب» هم آگاه می کنم. به این که من شیفته ی سخنرانی و ارائه ی کنفرانس در زادگاهم نبوده و نیستم. این قدر کارگاه و کلاس در شهرهای مختلف استان هرمزگان و در سطح کشوری برگزار کرده ام که خسته شده ام. و اکنون برخی آنها را می توان در کتاب «مواجهه با متن» و یا در بیان پاره ای خاطرات همین اثر جست و جو کرد. از طرفی من با همین نوشته هایم با دیگران حرف می زنم و اندیشه هایم را با آنها در میان می گذارم. تصور می کنم نوشته ها و یادداشت ها ماندگارتر خواهند بود و داوری در مورد آنها آسان تر. چرا که طیف وسیع تری از مخاطبان را در برمی گیرد.





































دوران طلبگی

در تیرماه سال 1361 با دوستانی چون سید غلامرضا حسینی از بردستان و ابوالحسن انوبیده و حیدر احمدی از دوراهک و حسین فرامرزی، حسین سلیمانی و محمدرضا سالک از منطقه ی جم، ابتداء به حوزه ی علمیه ی شهید دستغیب شیراز رفتم. در پرانتز عرض کنم هر یک از این دوستان به راهی رفتند و سرنوشتی متفاوت بر پیشانی شان نقش بست. در هر صورت، پس از اتمام کتاب «جامع المقدمات» برای ادامه ی تحصیل راهی قم شدم. البته در این میان به مدت چهارماه به اتفاق دوستم حسینی به جبهه رفتیم. پس از بازگشت متوجه اطلاعیه ای شدم که حوزه ی قم دیپلم ها را فرا می خواند. فرصت را غنیمت شمرده و ثبت نام کردم. از اول مهرماه با پذیرش در مدرسه ی رضویه مشغول به تحصیل شدم. و تا سال 1366 در حجره ای از مدرسه ی امام صادق(ع) سکنی گزیدم. در این سال ها با کوشش فراوان دوره ی مقدماتی و بخشی از دوره ی سطح را به اتمام رساندم. در ضمن تحصیل ادبیات عرب، فقه و اصول، به مطالعات روان شناسی و جامعه شناسی نیز دل سپردم. از طرفی نشریاتی چون حوزه، کیهان فرهنگی و کیهان اندیشه را مشترک شدم. در این نشریات اندیشه های نو با رویکرد ادبی طرح می شد و مرا با نکات جدیدی آشنا کرد.

در همین دوران دیدار کردن از علمای دینی و مراجع در جهت بهرگیری از تجارب اخلاقی و آموخته های علمی آنها را مغنتم شمردم. الگوی من همواره کسانی اند که از تلاش علمی و ابتکار فکری برخوردار بوده اند و از تبختر و خودشیفتگی دوری گزیده اند. و رفتارشان نمونه ی بارزی از خضوع و خشوع در برابر خدا و بندگان شان بوده است. هیچ وقت از رفتار دیگران تبعیت محض نکرده ام و این نشست و برخاست ها مرا از داشتن روحیه ای مستقل و آزاد باز نداشته است.

در آغاز طلبگی چند بار در نشست هفتگی روحانیون بوشهری حضور یافتم و از این که به حرف های ساده و گاه بی محتوا مشغول بودند؛ آزرده خاطر شدم. خصوصا این که قلیان کشیدن هم جزء برنامه های همیشگی آنها بود. تصمیم گرفتم برای مدتی در این گردهمایی ها شرکت نکنم. از این رو کمتر با طلبه های دشتی ارتباط گرفتم.

در این آمد و شد نزد روحانیون بلندمرتبه، بیشترین تأثیر را از سیدمصطفی حسینی بوشهری گرفتم. او در نشست های مکرّر مرا به خواندن درس و مطالعه ی عمیق و متفکرانه دعوت می کرد. و مشوّق خوبی برای گذر از ایده های خام و تعصبی ام بود. از این که بزرگان حوزه را به چالش بکشد ابایی نداشت. یکبار وقتی نظر علامه طباطبایی در تفسیر آیه 3 سوره ی مائده را توضیح دادم گفت: نه چنگی به دل نمی زند. از پاسخش شوکه شدم. گاه در نشست ها پیرامون کتبی که به چاپ رسیده بود بحث و گفتگو می کردیم و یا اتفاقات کشوری و بوشهری را به چالش می کشید. شیرین ترین جلسه ای که در منزل ایشان با حضور جناب علی رفیعی علامرودشتی داشتم این بود که از بعد از ظهر تا ساعت ده شب در نقد و بررسی کتاب های تازه منتشر شده گفت و گو صورت گرفت. در باره ی آن بزرگوار دو مطلب را قلمی کرده ام که در همین کتاب آمده است.(به ص ... مراجعه شود)





طنز روزگار

در زندگی حوادثی رخ می دهد که در نگاه اولیه برای فرد حادثه دیده تلخ است اما یادآوری و بازگویی آن، پس از سال ها می تواند برای دیگران شیرین و درس آموز باشد. تصور می کنم مطایبه به همین معناست. من هم در زندگی خاطراتی دارم که روزی تلخی اش را چشیده ام ولی اکنون شیرینی اش را حس می کنم. تذکر این خاطرات هم درس عبرتی است برای دیگران و هم لبخندی بر لب های آنها جاری می کند و هر دو نیکوست.

فکر می کنم سال 1364 بود. در دهه ی محرم با شیخ محمود محمودی به روستای خیرآباد از توابع خرامه در استان فارس به تبلیغ رفته بودیم. هنگام بازگشت به شیراز در مورد وضع پرداختی بانیان مجلس صحبت می کردیم. گفتم: برای من دوهزار تومان داده اند. او هم گفت: مبلغ دریافتی من سه هزار تومان است.

به شیراز رسیدیم و در مدرسه ی حکیم، جنب شاهچراغ در حجره ای سکنی گزیدیم. در آنجا دوباره پول هایمان را بازشماری کردیم. من گفتم: احتمالا مقدار آن بیش از دوهزارتومان باشد. پس از شمارش مأیوسانه گفتم: نه همان مقدار است. شیخ محمودی گفت: همو مُچِن همو کُچِن؟(کنایه از این که همان اندازه است) با خنده گفتم: آره.

زمان گذشت تا این که در اواخر دهه ی هشتاد، دوست و همشهری ما یعنی شیخ محمود محمودی، امام جمعه ی کنگان شد. یک روز در جلسه ی شورای اداری در مورد سخنران روز غدیر بحث می شود. جناب پیام قانون که مسئول روابط عمومی فرمانداری بود، پیشنهاد می کند که آقای فضلی که هم روحانی و هم استاد دانشگاه است برای این مراسم مناسب است. شیخ محمودی سخت برآشفته می شود و می گوید: حق ندارید فضلی را دعوت کنید. بعد از جلسه هم فرماندار آقای قانون را مورد خطاب قرار می دهد که چرا با این پیشنهاد امام جمعه را ناراحت کردید؟

طنز روزگار را ببینید که او یادش رفته بود که روزی ما با هم به تبلیغ رفته و پول هایمان را شمرده بودیم. و او گفته بود همو مچن همو کچن. راست است که می گویند: قدرت و ثروت و شهرت آسیب پذیرند.!!!

















ازدواج

در سال 1365 با واسطه گری آقای حسن رسولی زاده و همسرش زهرا امینی، با رباب جمال زاده از خانواده ی نجیب گناوه ای ازدواج کردم. اتفاقا در مراسم خواستگاری، پدرش یعنی حاج یحیی رسولی زاده هم حضور داشت. پس از پاسخ مثبت از سوی خانواده ی دختر، پدر و مادر و برادرم علی و همسرش زینب و خواهرم عصمت از بندر دیّر برای برگزاری مراسم عقد به قم آمدند. با حضور خانواده ی عروس و دایی شان جشن ساده ای برگزار شد.

از آن روز به بعد من هر هفته به دیدار عروس می رفتم. مادرش عزت، با احترام از من پذیرایی می کرد. در آن روزگار هنوز در حجره ی طلبگی به سر می بردم. خاطرم هست یک روز که شهریه ی طلبگی به مبلغ دوهزار تومان گرفته بودم، همه را تقدیم همسرم کردم. زندگی شیرین من شروع شده بود. باز به یاد می آورم ایّام جنگ و بمباران های هوایی بود. روزی که بازار قم را زدند به اصرار عروس، مادرش با مدرسه تماس گرفت و با این که وسط هفته بود من به خانه ی آنها رفتم.

پس از گذشت 8 ماه از دوران عقد، 25 تیرماه سال 1366 مراسم عروسی با حضور خانواده ی من و آنها در فضایی ساده و صمیمی برگزار شد. خانه ای در اول منطقه ی نیروگاه قم با همکاری آقای رسولی زاده اجاره کردم. و زندگی مشترک ما آغاز شد. امکانات اولیه آنچنانی نداشتیم. تا رسیدن یخچالی که از طرف پدرم خریداری شده بود و باید از دیّر به قم ارسال می شد، مدت یک ماه با یونیلیت سر کردیم. دوچرخه ای از دوستم قرض گرفته بودم و هر روز نیم قالب یخ می گرفتیم و در آن می گذاشتیم و در کنارش مرغ یا گوشت و کره قرار می دادیم. تا این که یخچال توسط دامادمان علی اسفندیاری از دیر به بوشهر آورده شد و از آنجا با یک کامیون به قم فرستادند و آن را تحویل گرفتم.

به همسرم عشق وافر دارم هر چند گاه با تندی زبانی او را آزرده ام. البته همسرم مرا بخشیده و این را بارها به زبان آورده است. امید دارم که خداوند نیز از گناه زبانی من درگذرد و مرا از رحمتش بی نصیب نگرداند. گاه خوف از دوری رحمت الهی، غزالی وار در جسم و جانم نفوذ و خواب شبم را آشفته می کند ولی با یادآوری سخن حضرت امیرالمؤمنین در دعای کمیل که او را «سریع الرضا» صدا می زند به آرامش نسبی می رسم.

در دوران عقد، دو نامه ی عاشقانه برایش نوشتم که اکنون در دو صفحه ی پایانی سند ازدواج بازنویسی شده است. همین دو نامه گواه روشنی از دلبستگی من به اوست. ذکر آنها در اینجا خالی از لطف نیست.

هو الحق

از ربابه ی عشق دم نتوان زد. چه که سیمای دل فروغش مرا به افلاک رهنمون ساخته و قامت رعنایش حکایت از عشقی پردوام داشته و سخنان عاشقانه و دلپذیرش مرا با ملائک همسخن کرده است. چه بگویم از تشعشع عشقی که تمام وجودم را فرا گرفته و با ابر بهاری مرا به سوی سرزمین گل محمدی می کشاند. سرزمینی که در آن همه ی گل ها تبسمی بر چهره دارند و از شیرازه ی نگاه شان محبت و عشق نظاره گر است. آنجا که عاشقان فریاد عشق را سر می دهند. ای محبوبه و معشوقه ی من، ای عشق دل و مهوای من، ای ربابه ی عباس، شراره ی محبتم را چشیده ای؟ یا باید جداره ی قلبم را بشکافم تا به خوبی نظاره گر عشق درونم باشی؟ نه تو خود می دانی که

چو شو گیرم خیالت را در آغوش/ سحر از بسترم بوی گل آیو 5/ 10/ 65

بسم الله الرحمن الرحیم

ای ربابه ی عشق، از برکات حسن تو مرادم مجذوب گشته و با یاد توست که خدای را به یاد می آورم. ای جمال تو قبله ی جانم، آنگه که سیمای پرفروغت بر دلم جلوه می کند، قیمتی برای جلوه اش جز جانم نمی دانم. ای کمال تو سنبل باغم، آن گاه که بر دلم غم سایه می افکند این وصال خیال توست که به من آرامی خاطر می دهد. ای مونس و یار من، آن گاه که زندگی بر من تنگی می گیرد با روی شکفته ی توست که لبانم برای خنده گشوده می شود. ای مصلح کار من، آنگه که نامه ای به وسیله ی باد صبا برایت ارسال می دارم جانم را بدرقه ی نامه ات می کنم. ای ربابه ی عباس تو خود می دانی که در محبتت غرق شده ام. چه که به قول حافظ

چنان پر شد فضای سینه از دوست/ که یاد خویش گم شد از ضمیرم عباس تو

4/ 1 / 66



در هر صورت، حاصل این پیوند چهار فرزند، دو دختر به نام های صدیقه و ریحانه و دو پسر با اسامی روح الله و سینا بود. دختر بزرگم صدیقه در سال 1392 با دامون علی عمرانی از اهالی بروجرد ازدواج کرد و اکنون دو فرزند به نام های رها و بهار دارد. اسفند سال 1397 هم شاهد عروسی پسرم روح الله با الهام مظفری شیرازی بودیم. و ریحانه هم در سال 1400 با امیرحسین نوریان از اهالی تهران ازدواج کرد. من هر سه را خوشبخت می دانم و از خداوند برای آنان زندگی شیرین و باصفایی را آرزومندم. اما اکنون فقط سینا با ما زندگی می کند. یادآور می شوم که من این اثر را که حاصل شصت سال تجربه ی زیسته ام هست به فرزندانم پیشکش کرده ام.

















قاضی گل پیازی

سال 1366 بعد از ظهر عید فطری به اتفاق مرتضی جمال زاده، برادرخانم، خدمت آیت الله مرعشی رسیدیم. حاج آقا تنهایی را تجربه می کرد پس از احوال پرسی، از درس و بحث پرسید. گفتیم مشغول خواندن دروس مقدمات حوزه هستیم. گفت: خوب درس بخوانید از طرفی قاضی گل پیازی نشوید. ما هم به احترام سری تکان دادیم و بیرون آمدیم. در راه به جناب جمال زاده گفتم: این چه حرفی است که قاضی گل پیازی نشوید؟ پس امور عامه و رسیدگی به شکایات مردم به عهده ی کیست؟ درست است در روایات بر ظرافت و پرمشقت بودن کار قاضیان اشاره شده است ولی دلیل نمی شود که امور قضاوت معطل بماند؟ ما این نگاه را به مثابه ی نوعی مخالفت با انقلاب اسلامی و امام خمینی تلقی کردیم. گویا حق با آیت الله مرعشی بود. شاید همین توصیه و تذکر سبب شد که من هیچ وقت سراغ قضاوت را نگیرم و همواره بدبینانه به این شغل و شاغلان آن بنگرم.





























قبولی در دانشگاه

روزها به درس خواندن دوره ی سطح حوزه سپری می کردم. و با اندک شهریه ای که می گرفتم گذران عمر می کردیم. پس از نه ماه به خانه ی اجاره ای دیگر در منطقه ی چهارمردان قم نقل مکان کردیم و دختر اول مان، صدیقه در آن خانه به دنیا آمد. از طرفی در همین ایّام به اصرار آقای رسولی زاده، در کنکور سراسری شرکت کردم و با رتبه ی 83 از منطقه 3 در دانشکده ی الهیات دانشگاه تهران در رشته ی علوم قرآن و حدیث پذیرفته شدم. و ناچار به مدت یک سال به تهران مهاجرت کردیم.

در مدتی که در تهران بودم بدون این که پولی از کسی قرض کنم، با فروش کتاب ها و کوپن های اضافی، امرار معاش می کردم. فرصتی هم به صورت حق التدریس در دبیرستانی در خیابان سراج، دینی و عربی تدریس کردم. هزینه های زندگی بالا بود و ناچار دوباره به قم برگشتیم. و با همان زندگی ساده ساختیم. حضور دردانشگاه تهران سبب شد از لاک طلبگی خارج شوم. استادی چون دکتر آذرنوش مرا با تاریخ ادبیات عرب آشنا کرد و با گفتگویی که با دانشجویانی چون ملازاده، هاشمی زاده، جوانی و صادقی داشتم؛ اندیشه های جدیدی را دنبال کردم. خاطرم هست در آن دوران به تماشا و نقد فیلم علاقه مند شدم و نشریات فرهنگی بیشتری را به مطالعه گرفتم.

تابستان سال 1368 با ماشینِ دائی خانم، اسباب و اثاثیه مان را به قم انتقال دادیم و در خانه ی استیجاری جدید فرزند دوم ما یعنی روح الله در تاریخ شش بهمن 1368 به دنیا آمد. خاطرم هست یک روز برفی بود. زهرا، همسر آقای رسولی زاده در بیمارستان نکویی قم بر بالین همسرم حاضر شد و پس از زایمان و اندکی استراحت او را تا خانه همراهی کرد. آقای رسولی زاده هم به خانه آمده بود. در این موقعیت مادرم از صدیقه نگهداری می کرد. پدرم که برای مدتی به بندر دیّر رفته بود، برگشت. در فضایی صمیمی با اندک امکانات مادی روزگار می گذراندیم.

در سال سوم دانشگاه، دوستم هوشنگ ملازاده که پاسدار بود درخواست کرد که من در سپاه ناحیه ی شرق تهران تدریس داشته باشم. گفتم: اگر به عنوان گذران دوره ی سربازی می پذیرید، حاضر به همکاری هستم. با کمال میل پذیرفت و کارهای اداری آن را انجام داد و من به مدت ده ماه در پادگان سپاه مشغول خدمت شدم و به ناچار زن و دو فرزندم را به شیراز نزد مادرخانم فرستادم.

در این مدت ده ماه به تدریس نیروهای رسمی سپاه و بسیج مشغول بودم. سه روز از هفته به دانشگاه می رفتم و چهار روز هم در پادگان سپری می کردم. یکی دوبار هم برای دیدن زن و فرزند به شیراز رفتم. سرانجام توانستم دوران سربازی خود را به پایان برسانم و با احتساب خدمت در جبهه، گواهی پایان خدمت من صادر شد.





نامه ای به دوست

سال 1371 آقای غلامرضا فقیه را در شهر مشهد زیارت نمودم. بسان دو دوست دلبسته ی هم شدیم. پس از بازگشت نامه ای از بندر دیّر به خورموج ارسال و رونوشت اش را برای خودم نگه داشتم. اکنون با گذشت این همه سال آن را بازنویسی و ثبت می کنم.

سلام بر گلچهره ی وجدان و فقیه حمدان که ندیم اندک افراطی با قلبمان عجین کرد و با روحی آشنا نمود. دوستی از نوع دوستی تصنعی «دوست یابی» دیل کارنگی نبود بلکه نوع برخورد، برخاسته از قلب های پرآکنده در دشت تنهایی بود که وصال ساحل را جست و جو می نمود. و در مشهدالرضا(ع) شهد شیرینش نام گلواژه محبت را شیرین کام کرد. شاید این ربط منشعب از روان خداآسای بشری باشد که پرواز با ملکوتیان آمال نهایی او برای دستیابی به قدرت مطلق است و ما را چه به این معرفت که ارضیان به فرشیان پهلو زنند و عرشیان در مأوای الهی گزین شوند.

باری ای ندیم، قلم به یاد تو می چرخد تا رقص لحظه های ندیمی قدیمی را به یاد من و تو آرد و از تنش رقصش غنچه ی صمیمیت به بار آورد و شقایق رحیمیت از مطلق رحیم به عاریت گیرد. باشد تا من و تو چون دکتر، قلم توتممان شود. به نزول «ن والقلم و مایسطرون و علّم بالقلم» ایمان آوریم و همواره در طول حیات با قلم خدایمان جوییم و رشحات وجودیش را در تن تنیده مان به کاوش نشینیم. چه که «من عرف نفسه فقد عرف ربه». آری رخ بی آلایشت مشحون از لطفی است که حقیر را در شرمندگی غوطه ورساخته و منگ و مبهم در فراسوی محبتت ناآرام مانده ام تا روزی جبران آن کنم هر چند قدمی ناتمام دراین مسیر، ما را از خود سیر و بر شما ناچیز کرد اما دست تقدیر را با بند لطفی چند نمی توان گره زد امید که خدای منان گره زن این پیوند باشد.

والسلام

برادرت، عباس فضلی

15/9/ 71

اعتراف می کنم که در طول عمر نوشتاری ام، قلمم هیچ وقت دیگر این گونه خیز برنداشت. هنوز درنمی یابم که چه امری مرا به این گونه نوشتن واداشت و چرا ادامه نیافت؟ هر چه بود چرخش قلم در آن نامه ستودنی شد. البته جناب فقیه را پس از گذر سال ها در شیراز ملاقات کردم. او اکنون چون من، معلمی بازنشسته است.



















تسلیم نشدن

لیسانس علوم قرآن و حدیث از دانشکده ی الهیات دانشگاه تهران گرفته بودم. از طریق برادرخانمم، عبدالرضا جمالزاده درخواست تدریس در دانشکده ی شهید محلاتی قم دادم. مسئول آموزش، جناب شیخ حسین نمازی گفته بود: دراین دانشکده که نیاز به مدرّس نداریم ولی برای فضلی در بوشهر دو پست در نظر گرفته ایم. یکی مسئولیت سازمان تبلیغات اسلامی و دیگری مسئولیت دفتر امام جمعه. البته لازمه اش این است که تسلیم و مبلّغ ما باشد.

همین مطالب را به من منتقل کرد. در مقام پاسخ گفتم: تو خودت خوب می دانی من زیر بلیط هیچ کس نمی روم و زندگی ساده و آزادانه را بر تسلیم ذلیلانه ترجیح می دهم. این اولین درخواستی بود که ردّ کردم. اما دومین درخواست وقتی بود که عضو هیئت علمی دانشگاه علوم پزشکی بندرعباس بودم. امام جمعه، حجت الاسلام نعیم آبادی از من خواست که در هر هفته خطبه هایش را مکتوب کرده در اختیار رسانه ها قرار دهم. در ضمن پیشنهاد کرد که امام جمعه ی یکی از شهرستان های استان شوم. هیچکدام را نپذیرفتم.

باز در همین دوران از سوی حجت الاسلام رکنی حسینی امام جمعه ی بندر لنگه، تقاضای پذیرش مسئولیت دانشگاه پیام نور شهرستان شد که آن هم پس از مشورت با دوستان نپذیرفتم چرا که در ذهنم می گذشت که این تقاضا در راستای تسلیم شدنی دوباره است.

جالب اینجاست هر سه تقاضا از طرف روحانیون بود. یکی قبل از اشتغال و دو دیگر پس از آن. و پاسخ من به هر سه منفی بود. گویا روحانیت همه را تابع و منقاد خود می خواهد. هر چند عاقبت ردّ این درخواست ها، پس زدن و بایکوت شدنم بود ولی من بی خیالی این بی توجهی ها، دل به خدای خود سپرده ام. تا اندکی هوای آزادی را تجربه کنم. توصیه ام به دیگران همواره همین بوده و هست. چه که به قول اقبال

آدم از بی بصری بندگی آدم کرد/ گوهری داشت ولی نذر قُباد و جم کرد

یعنی از خوی غلامی زسگان خوارتر است/ من ندیدم که سگی پیش سگی سر خم کرد















سفر به بندرعباس

پس از اخذ لیسانس به درخواست همسرم به بندرعباس سفر کردیم. برادر خانم، علیرضا جمال زاده در استانداری هرمزگان مشغول خدمت بود. مدت یک ماه رمضان فرصتی بود که من در آنجا به عنوان مبلّغ حضور پیدا کنم. از طریق دفتر تبلیغات اسلامی قم نامه ای جهت اداره زندان های هرمزگان گرفتم و با زن و دو فرزندم عازم بندر شدیم.

صبح روز بعد به اداره ی زندان ها مراجعه کردم و نامه ام را تحویل حاج آقای ناصری، مسئول فرهنگی دادم. استقبال کردند و در طول ماه رمضان، پس ازاقامه ی نماز جماعت، برای پرسنل و زندانی ها سخنرانی می کردم. درخواست استخدام از سوی مدیر کل صورت گرفت ولی از آنجا که برای کارشناسی ارشد امتحان داده بودم، علاقه ای به کار در این اداره نداشتم. در تماس هایی که با خانواده ام داشتم؛ خبر از بیماری پدر دادند. دامادمان تصمیم گرفته بود بعد از اتمام ماه رمضان او را برای مداوا به تهران بیاورد و من هم از بندر به قم بروم و آنها را همراهی کنم.

در اواخر اسفند سال 1370 همراه با خانواده ی برادرخانم عازم قم شدیم. بنابر برنامه ی که از پیش تنظیم شده بود، قرار شد آنها خود را به قم برسانند. به محض رسیدن از آمدن شان پرسیدم گفتند: نه هنوز نیامده اند. به خانه تلفن کردم برادرم خلیل گوشی را برداشت وقتی از حال پدر پرسیدم گفت: بابا تموم کرد. به شدت گوشی تلفن را زمین زدم و شروع به گریه کردم هنوز ناهار نخورده بودیم گفتم: من ناهار نمی خورم همین الان باید به دیّر بروم. دوتا از برادرخانم ها علیرضا و عبدالرضا ما را همراهی کردند و با اتوبوس از قم به اصفهان و از آنجا به شیراز و سپس خود را به بندر دیّر رساندیم.

بعد از ظهر به خانه ی پدری وارد شدیم جمعیت زیادی در حیاط خانه جمع شده بودند. با دیدن ما آه و فغان اهل خانه اوج گرفت. پدر رفته بود. یتیمی را کاملا حس می کردیم. تا یک هفته شاهد رفت و آمد همسایه ها و آشنایان و برگزاری مراسم ختم بودیم. همسایه ای داشتیم به نام حسن افسری که هر شب نزد ما می آمد و تا پاسی از شب می ماند و با ما شوخی می کرد تا رفتن پدر را تحمل کنیم. ده روز نگذشت که خبر رسید او هم از دنیا رفته است. دوباره داغ ما تازه شد.

یادم هست که شب های جمعه در خانه ی متوفی از سوی دوستان دعای کمیل برگزار می شد. اولین شب جمعه پس از مرگ پدر در خانه ی ما مراسم دعای کمیل بود و شب جمعه ی بعد در خانه ی همسایه به مناسبت درگذشت حسن افسری برگزار شد و من فرازهایی از دعا را قرائت کردم و در ضمن آن گفتم: چون ما خود داغدار هستیم کاملا می دانیم شما چه رنجی را تحمل می کنید. داغ پدرمرده را پدرمرده می داند.

در همان روزها و سوزها در رثای پدرم چکامه ای سرودم که اینک در کتاب «مغازله با مرگ» نقش بسته است. بخشی از آن برای یادآوری آن روزهای تلخ در اینجا می آورم.

پدر بی تو گُلِ وجودمان پژمرد. دلمان گرفت. روحمان رنجور شد. شادی هایمان یتیم شدند. بی تو ناچار به ادامه ی زیستن هستیم. پدر بی تو تنهاییم بسان آهوی بیابان در افق بیکران، جای تو در وجودمان، یاد تو همراهان، خوی تو در جانمان، همواره سوگ تو را صلا زنیم. تو که راحت زیستی و بی آزار بودی، صله ی رحم منش تو، پدرجان از آنان نبودی که به جمع آوری مال و منال بپردازی. آنان که به تعبیر قرآن الذی جمع مالا و عدّد. عزیزا!! بسیجیان، بسیجی ی فداکار و خداجوی ات خواندند و مردم، مردی خوش اخلاق. خانواده به یاد تو. سنگ سنگ خانه ی محقرمان خبر از تلاش خستگی ناپذیرت می دهند. با همه خوب بودی و سبکبال رفتی و ما را به سبکباری فرا خواندی. پدرجان آرام زیستی و آرام از جهان رفتی و ان شاء الله آرام نیز محشور خواهی شد. چرا که پیامبر فرمود: کما تعیشون تموتون و کما تموتون تبعثون. در سوگ تو خانه گریست. مادر موئید و برادر سوگید و خواهر مو پریشان کرد.(مغازله با مرگ ص 89)

تا مراسم چهلم با خانم و دو فرزند صدیقه و روح الله در دیّر ماندیم. پس از آن به توصیه ی خانواده برای استخدام در اداره ی زندان های هرمزگان به بندرعباس برگشتم و به مدت یک سال به عنوان کارشناس آموزش مشغول به کار شدم. اولین بار بود که در یک محیط اداری به سر می بردم. خیلی برایم جذّاب نبود. گویا مرا برای این کارها نساخته اند. البته گفت و گو با زندانیان تجربه ی خوبی بود. با انواع جرائم اخلاقی و اقتصادی و اجتماعی آشنا شدم. ولی ماندن در میان آنان و پرداختن به حال زندانیان اثر چندانی نداشت. هر چند تلاش کردم با برگزاری مراسم هنری و راه اندازی کتابخانه تا حدودی از رنج جانکاه آنان بکاهم.

به یاد می آورم یک روز به بند عمومی زندان مراجعه کردم و با چند نفر به گفت و گو پرداختم. یکی از آنان اهل کرمانشاه و جرمش سرقت مسلحانه و به حبس ابد محکوم شده بود. از او پرسیدم قبل از این چه کار می کردی؟ گفت: سنتور می زدم گفتم: فرامرز پایور را می شناسی؟ پاسخ داد: بله من شاگرد او هستم. گفتم: اگر یک دستگاه سنتور برایت بیاورم حاضری برای زندانیان اجرا کنی؟ گفت: بله خودم یک سنتور دارم. دوست و همشهری اش هم گفت: اگر امکانات برای من فراهم شود، می توانم نمایش اجرا کنم. گفتم: بسیار خوب ابزاری که نیاز داری لیست کنید تا برایت تهیه کنیم. پس از چند روز امکانات فراهم شد و این دو نفر با همکاری چند زندانی دیگر هر هفته برنامه اجرا می کردند.

آن گونه که به ذهنم فشار می آورم گویا در سال 1375 بود که برای سخنرانی در جمع زندانیان بند عمومی که عمدتا جرائم اقتصادی داشتند دعوت شده بودم. از آنجا که پیش از این در آنجا به عنوان کارشناس فرهنگی مشغول به کار بودم، دعوت را پذیرفتم و با مطالعه به جمع زندانیان رفتم. قبل از سخنرانی بر این نکته واقف بودم که شخصیت های اقتصادی از یک هوش سرشار برخوردارند که در محاسبه ی اولیه به جمع آوری پول همت گماشته اند ولی در طول دوران فعّالیت دچار اشتباه محاسباتی می شوند.

در جمع شان قرار گرفتم. پس از ذکر نام خدا با ادب و احترام از این که ناچارم آنها را در زندان ملاقات کنم، عذرخواهی کردم و خطاب به آنان گفتم: گفتار من بیش از آن که جنبه ی حقوقی یا اقتصادی داشته باشد؛ اخلاقی است و به علل روان شناختی سرانجام کار شما اشارت می کنم. علت عمده ی شکست اقتصادی در فزون خواهی و حرص و طمع است که سبب بروز مشکلات می شود. و آدمی را از آینده نگری باز می دارد. به قول مولوی استناد کردم که

مال دنیا شد تبسم های حق/ کرد ما را سست و مغرور و خَلَق

فقر و رنجوری به است ای سند/ کان تبسم دام خود را می کند

به علت اخلاقی دیگری که اشاره کردم دروغگویی و وعده و وعیدهای نابجا بود. چیز دیگری به خاطر نمی آورم اما مهمترین دغدغه ام محترمانه سخن گفتن و رعایت ادب در گفتار بود. تا حدودی با سخنانم موافق بودند. اما در جمع آنان یک نفر که صادرکننده ی فرش بود، گفت: حاج آقا همه ی ما قربانی مدیریت غلط اقتصادی هستیم. یک روز در کشور اعلام می شود که صدور فلان کالا بلامانع است عده ای در این زمینه شروع به فعّالیت می کنند چند صباحی می گذرد بخشنامه ی جدید صادر می شود و از فردا دولت جلوی صدور آن کالا را می گیرد. آن گاه تمام کسانی که در روند خرید و صدور آن کالا هستند؛ دچار شوک اقتصادی شده و سرمایه خود را می بازند و گاه سر از زندان در می آورند. سخنانش را پذیرفتم.

حال پس از سال ها تجربه ی زندگی در این کشور و مشاهده ی ورشکستگی ها ی اقتصادی گروهی از هموطنان عزیز آن گفته ها را مرور می کنم و اعتراف می کنم که حق با او بود. رعایت مسائل اخلاقی هم بی تأثیر نیست ولی اصل قانون و رعایت آن است. جامعه ای که از قوانین آنی پیروی می کند همواره در رنج و تعب است. افرادی که قادر به تضمین فردای خود نیستند چگونه می توانند روی آرامش را ببینند. تا وقتی ما به یک ثبات اقتصادی و سیاسی نرسیم توقع رعایت اصول اخلاقی و اجتماعی نابجاست. آحاد یک کشور وقتی دغدغه های معیشتی دارند ذهن شان به سوی مسائل علمی و تربیتی سوق پیدا نمی کند. شاید یکی از علل ناهنجاری های اخلاقی و اجتماعی در جامعه ی ما بروز همین نابسامانی های اقتصادی است.

بی ثباتی اقتصادی به افراد مجوز صدور دروغ و کلک و خدعه را می دهد و شاید گاه ناخواسته به این امور غیراخلاقی تن می دهند. البته هنوز برای من این پرسش باقی است که آیا مسائل اقتصادی به اخلاقیات ضربه وارد می کند یا ناهنجار های اخلاقی بی ثباتی اقتصادی را دامن می زند؟ در هر صورت تا جامعه روی ثبات سیاسی و اقتصادی نبیند نمی توان از افراد آن جامعه انتظار رعایت امور اخلاقی را داشت. چرا که این خواسته طاقت فرساست و عده ی اندکی تاب تحمل جمع بین این دو پدیده را دارند.



































کارشناسی ارشد



بندرعباس بودم که خبر قبولی فوق لیسانس با تماس برادرخانمم اعلام شد باور نمی کردم. گفت: مگر شماره ی شناسنامه شما 5 نیست گفتم: بله گفت: خب پذیرفته شده اید. خبر خوبی بود، مسئول اداره ی زندان ها را در جریان قبولی در دانشگاه قرار دادم. از رفتنم راضی نبودند و با اصرار آنها ترم بهمن ماه، بین بندر و تهران رفت و آمد می کردم. اما برای ترم های بعدی ناچار از هجرت دوباره به قم شدم. دوباره خانه ای را اجاره کردیم و به درس خواندن مشغول شدم. به مدت دو سال تحصیل این دوره را با موفقیت به پایان رساندم.

تمام سال 1374 را در کتابخانه ی تخصصی معارف قرآن قم، جهت نوشتن پایانه گذراندم. هر روز صبح ساعت 7 مسیر خانه تا کتابخانه را می پیمودم و تا اذان ظهر مشغول مطالعه می شدم گاه در موقع بازگشت وسائل سفارشی خانم را می گرفتم. خاطرم هست یکبار وقتی به خانه رسیدم همسرم گفت: پس پیاز و سیب زمینی ات کو؟ گفتم: فراموش کرده ام ولی در مورد نسخ هر چه می خواهی می توانم برایت توضیح دهم!! خانم خندید گفت: نسخ چیست؟ چه می گویی؟ آن روز تمام ساعات را به مطالعه پیرامون نسخ در قرآن گذرانده بودم و ذهن و زبانم از انواع نسخ و ناسخ و منسوخ پر شده بود.

در هر صورت احساس می کردم که با فعّالیت های پژوهشی خو گرفته ام. در تاریخ 29 خرداد 1375 مصادف با درگذشت دکترعلی شریعتی با نمره ی عالی فارغ التحصیل شدم. تماس های مکرر دوستان از بندرعباس سبب شد پس از فراغت از تحصیل دوباره راهی بندر شوم و این بار در دفتر امور اجتماعی استانداری هرمزگان به عنوان کارشناس مشغول خدمت شوم. موقعیت فعلی بهتر از اداره ی زندان ها بود. هر چند این امور هم مرا سیراب نمی کرد.

































استخدام در دانشگاه

در نشست های قرآنی، معمولا رؤسای دانشگاه های استان حضور داشتند. یک بار جناب آقای دکتر مؤیدی رئیس دانشگاه علوم پزشکی تقاضا کرد که مدارک تحصیلی من جهت عضویت در هیئت علمی در اختیار ایشان قرار دهم تا پس از تأیید در دانشگاه مشغول به کار شوم. پس از مدتی جناب آقای دکتر زارعی ریاست دانشگاه پیام نور هم همین تقاضا را کرد که گفتم: فعلا مدارکم در اختیار آقای دکتر مؤیدی است. سرانجام در آذرماه سال 1376 به عنوان عضو هیئت علمی و مدیر گروه معارف اسلامی، جذب دانشگاه علوم پزشکی هرمزگان شدم. البته از مهرماه در دانشکده ی پزشکی تدریس می کردم. تجربه ی جالبی بود با دانشجویان گفت و گوی دوستانه داشتم. کلاس درس فرصت خوبی برای به روز کردن اطلاعات است. تدریس و تحقیق خواست همیشگی من بوده است. احساس می کردم به آنچه می خواستم رسیده ام. خصوصا که از نظر مالی هم تأمین می شدم.

سرانجام از در به دری های مکرر نجات یافتیم و در خانه ی سازمانی دانشگاه به مدت ده سال مستقر شدیم. تدریس در دانشگاه و فعالیت های پژوهشی و فرهنگی من رونقی دوباره گرفت. همکاری با مطبوعات استان و صدا و سیمای خلیج فارس از کارهای بیرونی من محسوب می شد. حضور در شورای فرهنگی دانشگاه و نشست های علمی استانی و کشوری مرا با فضای دانشگاه بیشتر آشنا کرد. سخنرانی به مناسبت های مذهبی و سیاسی سبب اقبال دانشجویان از برنامه ها شد. همکاری و حمایت از دانشجویان انجمن اسلامی بر این اقبال افزود.

بهترین روزگار من در همین دوران سپری شد. حضور خاتمی در عرصه ی سیاست و فضای باز فکری و فرهنگی فرصتی برای نفس کشیدن کشور بود. دانشجویان که خود در ایجاد این فضا مشارکت داشتند؛ از برنامه های سیاسی و فرهنگی استقبال می کردند و با حضور فعال خود به دانشگاه جان بخشیدند.

















دزدان دمپایی

مولوی واقعا انسان شناس بزرگی است. در کمتر موضوعی است که اظهار نظر نکرده باشد. وی ابیاتی دارد در مورد زندگی کودکانه که نشانگر آشنایی او با بازی ها و سرگرمی های کودکان است.

کودکان گرچه که در بازی خوش اند/ شب کشان شان سوی خانه می کشند

شد برهنه وقت بازی طفل خرد/ دزد از ناگه قبا و کفش برد

آن چنان گرم او به بازی درفتاد/ کان کلاه و پیرهن رفتش زیاد

شد شب و بازی او شد بی مدد/ رو ندارد کو سوی خانه رود

پیش از آن که شب شود جامه بجو/ روز را ضایع مکن در گفت و گو

هر چند این اشعار به بازی کودکانه در زندگی اشاره دارد اما بیت «شد برهنه وقت بازی طفل خُرد/ دزد از ناگه قبا و کفش برد»، مرا به یاد خاطره ای می اندازد که گفتنش خالی از لطف نیست. در سال 1378 برادرم محمد با خانواده اش به بندرعباس آمده بودند ما هم در نزدیکی دریا ساکن بودیم. یک روز به او پیشنهاد دادم به اتفاق بچه ها به شنا برویم. سه پسر او و یک فرزند من خود را به ساحل رساندیم و لباس ها را در آورده و دمپایی ها هم کنارشان گذاشتیم و به آب زدیم. خوشحال و خندان ساعتی شنا کردیم. وقتی برگشتیم دیدیم از دمپایی ها خبری نیست. بچه های محله تمام آنها را دزدیده بودند. ما هم پابرهنه و غمگین به خانه برگشتیم.

شد شب و بازی او شد بی مدد/ رو ندارد کو سوی خانه رود. این بیت نیز مرا به یاد حادثه ی دیگری می اندازد که در دهه ی پنجاه اتفاق افتاد. من به اتفاق برادرم محمد و خلیل و جلیل بعد از ظهری برای شنا کردن به دریا رفته بودیم. یک پرنده ی دریایی و چند تخته که به ساحل رسیده بود، ما را به خود مشغول ساخت و تمام تلاش خود را برای رساندن آن پرنده و تخته ها به خانه داشتیم. غافل از این که غروب خورشید رسیده و ما همچنان در تهیه ی تخته هستیم. در تاریکی شب، صدایی ما را متوجه خود کرد. او برادرم حسین بود که به اتفاق پدرم به دنبال ما آمده بودند. پس از پیدا کردن ما گفتند این تخته ها را رها کنید تا به خانه برگردیم. وقتی به خانه رسیدیم دیدیم جمعیتی از اهل محل در خانه حضور دارند و مادرم هم غش کرده است. همه نگران این بودند که نکند ما چهار نفر در دریا غرق شده باشیم ولی هر چه بود به خیر گذشت.





عیدانه ها

به مناسبت نوروز 1380

کوچک که بودیم در هنگام عید آن هم عید رمضان انتظار هدیه های مالی از سوی دیگران داشتیم. و چه لدت می بردیم وقتی در روز عید فطر با لباسی نو و قلکی از اندوخته های نقدی، آورده ها را به رخ همدیگر می کشیدیم. و هر از چند گاهی به شمارش پول خرده های اهدایی می پرداختیم. البته ما جنوبی ها برای عید باستانی نوروز تره هم خورد نمی کردیم و حتی گاه از آمدن و رفتنش هم خبردار نمی شدیم. جز آن که مشغول نوشتن و پرکردن صفحات دفتر صدبرگی مشق های نوروزی مدرسه بودیم. از عید نوروز آن دوران فقط همین به یادم مانده است.

لازم به ذکر است که عید در نزد مولانا عید قربان است. چنان که مراد حافظ از عید، عید فطر است نه عید باستان. گویا همان فرهنگ حافظی در آداب و رسوم ما مانده است.

روزه یک سو شد و عید آمد و دل ها برخاست/ می زخمخانه به جوش آمد و می باید خواست

بیا که ترک فلک خوان روزه غارت کرد/ هلال عید به دور قدح اشارت کرد

نه این که مولانا و حافظ از عید نوروز یاد نکرده باشند بلکه آن را در قالب آمدن بهار یادآور شده اند.

نوبهار است در آن کوش که خوش دل باشی/ که بسی گل بدمد باز و تو در گل باشی

خوشتر زعیش و صحبت و باغ و بهار چیست/ ساقی کجاست گو سبب انتظار چیست

آن همه ناز و تنعم که خزان می فرمود/ عاقبت در قدم باد بهار آخر شد

در هر صورت یادآوری گذشته برای گذشتگان و پیشینیان دلچسب است ولی امروز که سنت ها و گفته ها و کردارها پوست انداخته و رنگ عوض کرده، بهتر است از حال و در حال زیستن و رسم زمانه یاد کنیم. در جهان پسامدرنی که به سر می بریم نقل و انتقال اطلاعات و دگرگونی فرهنگ ها و عقیده ها و گذشت زودهنگام وقت ها و نسبیت یافتن ارزش هاست. البته محض اطلاع که ما با سر رسیدن اندیشه های انتقادی پسامدرن کمتر آشنا هستیم و در جهان مدرن سیر می کنیم. آن هم نه افکار مدرن که کالاها و ابزار مدرن و حتی هنوز به تمامی استانداردهای مدرنیته هم دست نیافته ایم. واقعیت ها را می گویم نه خیالبافی های گزارشگران و سخنرانان اجتماعی و سیاسی جامعه که گاهی فکر می کنیم با بیان پیشرفت ها و فن آوری های مطروحه بل متروکه ی خود، دم از گذر از پسامدرن می زنند و سیر در مدیریت جهان و نسخه نویسی برای نسل های آینده و برنامه ریزی های کلان و خیالی برای کره ی زمین و دیگر کرات پیدا و ناپیدای دیگر و در یک کلام خدایی کردن در روی زمین آرزو می کنند.

تا وقتی ما به کالاهای مصرفی غرب و بیگانگی از اندیشه و پس زمینه ی این کالاها دل خوش کرده ایم. همین خیال پردازی ها ادامه دارد. و این هم یکی از سنت های جهان شرق است. جالب اینجاست که ما از امکانات و صنایع غربی ها بهره می گیریم اما همواره آنان را متهم به دریوزگی و لودگی و آلودگی می کنیم. گویا خدا به انها مأموریت داده است که برای ما رفاهیات فراهم نمایند و ما هم از جانب خدا مأموریم که فحش و فضاحت نثارشان کنیم. و این معامله ی پایاپای از عصر قاجار تاکنون در قالب های مختلف ادامه داشته و دارد. ظاهرا چند لحظه ای وارد جاده ی خاکی شدم ببخشید.

نوروز از راه می رسد. اوقات تلخی ها را باید کنار گذاشت و از هدیه های نوروزی سخن گفت و مطلبی زیبا و دوست داشتنی بسفت. در این مجال، یک هدیه ی قلمی تقدیم می کنم.

روان شناسی معاصر تمام تلاش خود را در جهت حالی کردن عناصر زیستی به کار برده است و برای در حال زیستن برنامه های مختلفی ارائه می دهد تا از استرس و اضطراب ها بکاهد. دکتر تانن کتابی دارد به نام «در حال زیستن» و یا کتاب دیگرش که «از حال بد به حال خوب» نام دارد. قرآن کریم نشانه ی اولیای الهی را عدم ترس از گذشته و نهراسیدن از آینده می داند. أَلَا إِنَّ أَوْلِيَاءَ اللَّهِ لَا خَوْفٌ عَلَيْهِمْ وَلَا هُمْ يَحْزَنُونَ(یونس/62) و این دو صفت را در 13 آیه از بقره تا احقاف در وصف خوبان تکرار کرده است. مفسران گفته اند ترس از آینده و اندوه از گذشته در مرام اولیای الهی وجود ندارد. یعنی کسی که نه از آینده اش بیمناک است و نه از گذشته اش اندوهناک پس در حال زندگی می کند. و همه ی خواست ها و آرزوهایش در حال نهفته است. البته این تعبیر نه به این معناست که خوبان روزگار، گذشته و آینده ای برای خود متصور نیستند و بی خیال از گفتارها و رفتارهای گذشته ی خود و بی توجه به رویدادهای آینده هستند بلکه منظور این است که با انجام عبادات و اعمال نیک به جبران گذشته و تدارک آینده می پردازند. یعنی از حال بهره ی حداکثری می برند. تصور می کنم این تفسیر با ایده ی روان شناسان معاصر منطبق است.

نکته ی جالب تر این که در زبان انگلیسی زمان و حال و هدیه هر دو با یک واژه یعنی

present

بیان می شود. و می گویند این بدان دلیل است که فرصت موجود هدیه ای است از جانب خداوند که باید قدرش را دانست. به تدریج که آینده ها به حال تبدیل می شوند، هدایای بسیار و مستمری در اختیارمان قرار می گیرد که با نحوه ی استفاده از شعور(در زمان حال) می توانیم آینده را تقریبا آن چنان که می خواهیم رقم بزنیم. به زبان ساده امکان پیشرفت شعورمدار برای انسان وجود دارد.(توسعه یعنی آزادی ص 54)