121

هستی و مستی



حافظ بیش از هر شاعری از مستی سخن رانده است. اما مولوی خصوصا در دیوان شمس از هستی و مستی سخن می گوید و گاه در پایان غزل به خموشی و سکوت دعوت می کند ولی در مثنوی معنوی همواره در راستای شریعتمداری از مستی ظاهری پرهیز می کند و از این که عده ای برای رهیدن از هستی به مستی پناه می برند مورد عتاب و خطاب قرار می دهد و می گوید:

چون دمی از هوشیاری وارهند ننگ خمر و زمر بر خود می نهند

می گریزند از خودی در بی خودی یا به مستی یا به شغل ای مهتدی(226/6)

تردیدی نیست که هر دو به شریعت پایبند بوده اند. بهاءالدین خرمشاهی در توجیه رویکرد حافظی به می و مستی، عشق ادبی را طرح می کند ولی من تصوّر می کنم مولانا و حافظ رندانه و قلندرمآبانه در قالب ملامتی گری و رهیدن از ظاهرگرایی به این سبکِ سخن روی آورده اند.



122

واژه ی مرد



تصور اولیه این است که واژه ی مرد در مقابل زن است ولی در گذشته این گونه نبوده است. دکتر محمد معین در Martiya و فارسی باستان Mareta , و اوستایی Mart حاشیه ای که بر فرهنگ برهان قاطع زده است می گوید:مرد، فارسی میانه به معنی انسان و بشر به کار رفته است. در این صورت کلمه ی مردانه و مردی به معنای انسانی است. پس این که سعدی می گوید:

تا مرد سخن نگفته باشد عیب و هنرش نهفته باشد

مراد از مرد انسان است. البته می توان به جای کلمه ی مرد واژه ی فرد گذاشت که باز هم درست می شود.

شاید در عربی هم به همین منوال باشد یعنی رجولیت به معنای عام انسان باشد و اخوت هم دال بر مردانگی. در این صورت آیه ی انما المؤمنون اخوة(حجرات/10) به معنی درستکاری و انسانی است.









123

مطالعه



با توجه به استانداردهای جهانی میزان مطالعه در کشور ایران بسیار پایین است. چرا که در نگاه بین المللی خواندن ادعیه و کتب مقدس و همچنین دروس مدرسه ای و دانشگاهی از لیست مطالعه خارج می شود و فقط آنچه در حین فراغت و به حسب علاقه و دغدغه ی فردی، در مقام پاسخ به دغدغه های ذهنی صورت می گیرد، مطالعه محسوب می شود.

تصور می کنم این محدودیت در سنجش تعریف مطالعه مربوط به این نکته است که انگیزه ی اصلی در مطالعه دریافت معنایی از زندگی است. در خواندن یک کتاب فرد باید به کنجکاوی های درونی اش پاسخ دهد. نه این که در مقام شغل یا تحصیل به تحقیقی متمایل شود و یا به فخرفروشی و رخ کشیدن اطلاعات خود به دیگران همت گمارد. در حقیقت مطالعه رمز ماندگاری روح آدمی و پویایی اندیشه است. حیات انسانی بسته به مطالعه ی آزادی است که در طول زندگی تداوم می یابد.





124

سحر زبان



با این که فرهنگ شفاهی مانع بزرگی برای ورود به مطالعه ی مکتوب است اما در گذشته ی تاریخ، همین فرهنگ سبب ماندگاری آثار گذشتگان شده است. گویا تمام کتب کلاسیک حاصل یک گفتگوی شفاهی بوده است و یا سخنرانی بزرگان سینه به سینه به نسل های بعدی منتقل شده است و توسط افرادی به استنساخ در آمده است.

کتاب «گاتا و جاته» در طی چندین سده در زمره ی شفاهیات بوده است. الواح حضرت موسی هر چند به صورت مکتوب بوده است اما توسط آن حضرت به پیروانش املاء شده است. اناجیل اربعه تا سه قرن توسط نسل پنجم عیسویان به نگارش در آمده است. قرآن کریم در طول دوران پیامبر اسلام(ص) و سال ها پس از رحلت پیامبربه صورت شفاهی قرائت می شد. اسطوره ها و داستان های تاریخی هم در گذر زمان مکتوب شده اند.

پیش از اختراع صنعت چاپ، چون کار استنساخ کُتب سخت بوده است مردم معمولا ترجیح می دادند آنها را از زبان حکایت و بیان شفاهت بشنوند. محافل دانشمندان و شاعران با ذکر شفاهی رونق داشته است. معمولا مردم بیشتر خواهان شنیدن رویدادها در قالب گفتارند. استقبال از رادیو و تلویزیون از همین خواسته سرچشمه می گیرد. حتی در جهان امروز روی آوری به فضای دیجیتال حاصل فرهنگ شفاهی است. بنابراین همه چیز از قدرت بیان و سحر زبان مدد می گیرد. حاصل آن که آثار مکتوب برای ماندگاری و حفظ دستاوردهای علمی و فرهنگی بشر است.









125

حافظ پژوهان



ما فقط نام دو بزرگ به عنوان مصحّح حافظ می شناسیم ولی نمی دانیم که آن بزرگوران صاحب چه اندیشه ها و نکته سنجی هایی در زندگی اجتماعی و علمی خود بوده اند. هر دو پیش از این که به تصحیح حافظ بپردازند؛ پژوهش های فراوانی در حوزه ی ادبیات و تاریخ داشته اند. عطش آنان به تحقیق آن قدر زیاد بوده که مدت ها در کشورهای اروپایی به تحصیل و پژوهش اشتغال داشته و به چند زبان مسلط بوده اند.

آناتول فرانس توسط محمد قزوینی به دکتر قاسم غنی معرفی می شود. وی عجیب شیفته ی فرانس می شود و به ترجمه ی آثارش می پردازد. حاصل تحقیقات آن بزرگواران در قالب یادداشت هایی به چاپ رسیده است. استاد فروزانفر در برخی مواقع با علّامه قزوینی در باره ی داستان های مولوی مکاتبه می کرد. مثلا در باره ی این که دقوقی کیست؟ قزوینی جواب می دهد شاید مراد عبد المنعم بن محمد دقوقی همعصر مولانا باشد که در حماة نزدیک قونیه می زیسته است.

زندگی نامه ی علّامه قزوینی توسط دکتر قاسم غنی به نگارش در آمده است و دکترعلی اکبر فیاض استاد و مؤسس دانشکده ی ادبیات دانشگاه مشهد، زندگینامه ی همشهری خود دکتر قاسم غنی را نوشته است. پس از مدت ها تلاش فکری و تحقیقی دکتر غنی از استاد قزوینی تقاضای تصحیح دیوان حافظ را می کند ولی علّامه قزوینی می گوید: حاضر به مذاکره با اوست. و با این ادب به کار مشترک تصحیح می پردازند هر چند آن دو بزرگوار مدتی هم فعّالیت سیاسی می کردند. در دوران معاصر شخصیت های دیگری چون دکتر پرویز ناتل خانلری و دکتر سلیم نیساری و هوشنگ ابتهاج(سایه) به تصحیح دیوان حافظ همت گماشته اند که باید تلاش آنها را هم قدر دانست.





126

سخن بی بیان



این که شاعری چون مولوی، گاهی در مورد عشق به جایی می رسد که می گوید:

در نگنجد عشق در گفت و شنید عشق دریایی است قعرش ناپدید

و برخی از شارحان هم از تأکید و تکیه بر این نوع سخنان از گقتن باز می مانند؛ دلیلی بر ناتوانی زبان در بیان مطالب نیست. زیرا زبان تا آنجا که فهم راه دهد، حتما آن را همراهی می کند. یعنی هیچ چیز از ساحت زبان خارج نیست و اگر شاعر یا نویسنده ای از ناتوانی در بیان سخن می گوید، دلیل بر این نیست که به دریافتی رسیده است که در قالب سخن نمی گنجد. چون زبان نماینده ی فکر آدمی است اگر فکر به چیزی برسد حتما زبان هم می رسد. بنابراین هر فکری وقتی به زبان می آید قابل درک و ارائه است.

اما این که فکر به دریافتی رسیده است که زبان قادر به بیان آن نیست؛ شاید به تحلیل آیندگان و دیدگاه آنها در مورد آن بیت و یا تصوّر شاعر از آن بیت برمی گردد. مطمئنا آیندگان با توجه به شناخت عمیق تر و همه جانبه ای که از پدیده های هستی پیدا می کنند به درک بهتری هم نائل می شوند.

بنابراین اعتراف شاعر به تنگنای زبان و ناتوانی فکر او اشارت دارد. و آن این که خیلی از مسائل است که درکش نیازمند گذر زمان است. یعنی ما می توانیم با فراگیری اندیشه های مولوی به درک فراتر از مولوی هم برسیم. چنان که دریافت یک مفّسر قرن چهاردهم به مراتب از درک یک مفّسر قرن چهارم دقیق تر و وسیع تر است.

نکته ی فرعی قضیه این که جهان پیشینیان بسته بود و جهان امروزیان گشوده است و روایت اینها به مراتب دقیق تر از گذشتگان به نظر می رسد. البته صفحه ی هستی توسط پیامبران و عارفان معرفی شده است و همچنان این طومار گشوده می شود تا روزی که درک ما به وسعت جهان پیرامون برسد و آدمی خود جهانی شود بنشسته در گوشه ای.











127

اصول زدگی



استاد محمود شهابی با وجود اهتمام فراوانی که در کار مطالعه و تدریس و تألیف کتاب های فقه و اصول داشت، مضرات توّغل افراطی در این دو علم، خاصه دومی را نادیده نمی انگاشت. اشتغال بیش از اندازه ی اهل علم به اصول فقه موجب شده است که آنان از طرفی فرصت کافی برای مطالعه و تدبر در آیات و احادیث و سیره ی معصومین را نداشته باشند.

به استصحاب و اجماع و برائت کتاب و سنت افتاد از قرائت

از طرف دیگر در فهم نصوص دینی دربمانند و عبارات واضح و روشن کتاب و سنت را بر فرض ها و احتمالات نادر الوقوع، از معنای حقیقی آن دور کنند و در مقام تحلیل مسائل، واقعیت های خارجی را درک نکنند و ناقد واقع بینی باشند.(مقاله خاطراتی از استاد شهابی، اکبر ثبوت، ماهنامه مهرنامه شماره 48)







128

فقه بازاری و آخوندهای ما



رفتم خدمت آقای صدر و گفتم: که ایشان(آیت الله خویی) نسبت به شما عنایت و نظر داشتند اما در مورد قضیه ی بیانیه و فتوای تراشیدن ریش با حالت اعتراض گفتم: چرا این جور است؟ آقای صدر با همان لهجه ی شکسته ی زبان فارسی گفتند: پسر عمو ما دوتا فقه داریم یکی فقه بازاری و آن فقهی است که علما و صاحبان فتوا از بازار نظر می گیرند. فقه دیگر مبتنی بر سنت نبوی است که وقتی حضورا مراجعه کنید، پاسخ شما را می دهند. ایشان عقیده اش و استنباط فقهی اش همان است که به شما گفته، اما آنچه در رساله نوشته بر اساس فقه بازاری است.(خاطرات سیاسی- اجتماعی، دکتر صادق طباطبایی ج 1 ص 135)

موقع خداحافظی امام به من گفتند: من فکر می کردم فقط آخوندهای ما پرحرف هستند این(پیتر اشتاین باخ اسقف آلمانی) از آخوندهای ما پرحرف تر بود. من گفتم: آقا با این تفاوت که این بنده ی خدا تشنه است و برای دانستن بیشتر سؤال می کند. اما زمینه ی پرحرفی علمای خودمان را شما بیشتر می دانید!!(همان ج 3 ص 125)

امام می گفتند: بعضی از آخوندهای ما فکر می کنند تبلیغ مذهبی می کنند در حالی که کالب هستند. بعضی دوستان ما معتقدند یکی از دلایل حقانیت اسلام این است که 14 قرن مروجین اسلام به اسلام ضربه زده اند ولی هنوز اسلام سر پاست.(همان ج 3 ص 126)







129

حکم امر و نهی



آیا امر و نهی از امور اخلاقی است یا حقیقی؟ وجوب و حرمت شرعی ناشی از همان گزاره ی امر و نهی است یا به حسب گفته ی شارع؟ یعنی چون خدا گفته حرام و حلال است؟ یا چون خود گزاره ی حقیقی است و حکم شارع پس از آن می آید و خبر از واقع و نفس الامر می دهد؟

اگر از ناحیه ی شارع باشد پس احساسی و روان شناختی است. و به حسب اعتباری که شارع نزد ما دارد گفته اش واجب الاطاعه است. اما اگر کشف از واقع باشد آن واقع ناشی از چیست؟ آیا به حسب ذات مضمون خبر است و یا به اعتبار فایده ای که بر او مترتب است؟ آیا می توان به خوب و بد ذاتی یک چیز دست یافت؟

از طرفی امر و نهی از امور انشایی هستند نه اخباری که محتمل الصدق و الکذب باشند. پس خوب و بد بودنش را چگونه می توان تشخیص داد؟ اگر یکی بگوید: این سخن خدا نیست بلکه گفته ی خود پیامبر است چه اتفاق می افتد؟ یا این که قوانین موضوعه چه وضعی دارند؟ این ها پرسش هایی است که در مورد امر و نهی می توان طرح کرد.







130

خلق مدام



پروفسور توشیهیکو ایزوتسو دو سخنرانی در دانشگاه تهران در تطبیق اندیشه ی بودیسم با اسلام ناظر بر آراء دو اندیشمند بزرگ اسلامی یعنی غزالی و ابن عربی با عنوان «خلق مدام» ارائه داد که اکنون به صورت یک کتاب در آمده است. به نظر می رسد که مولوی متأثر از اندیشه های آن دو بزرگوار معتقد است که آدمی همواره از عدم به وجود می رود. به تعبیر دیگر ممکنات چون بین بودن و نبودن قرار دارند همواره تمایل به نیستی دارند در نتیجه باید امری آنان را به هستی دعوت کند. رجعت از نیستی به هستی رخ می دهد. از طرفی این که پیامبر فرمود: دنیا ساعتی است. یعنی هر لحظه هستی در حال تغییر و تحوّل است و این نیازمند خلق مدام از سوی خداست.

مولانا در ابیات زیر نکات فوق را بیان کرده است

از سخن صورت بزاد و باز مرد موج خود را باز اندر بحر برد

صورت از بی‌‌صورتی آمد برون باز شد که إنا إليه راجعون‌‌

پس ترا هر لحظه مرگ و رجعتی است مصطفی فرمود دنیا ساعتی است‌‌

فکر ما تیری است از هو در هوا در هوا کی پاید آید تا خدا

هر نفس نو می‌‌شود دنیا و ما بی‌‌خبر از نو شدن اندر بقا

عمر همچون جوی نو نو می‌‌رسد مستمری می‌‌نماید در جسد

چنان که در دیوان شمس می گوید:

عالم چو آب جوست بسته نماید و لیک می رود و می رسد نو نو، این از کجاست؟ (غزل ش 462)











131

نظم پریشان



حافظ نامی درخشان و دیرآشنا در سرزمین ایران بلکه جهان است. هر کسی به نوعی دلباخته ی اوست. هیچ ادیب و سخنوری نیست که به کلام او استناد نکند. و یا او را با اندیشمند و فرهیخته ای قیاس نگیرد. نام شیراز هم به حافظ گره خورده است. چه کتاب ها و مقالات و نام ها که به نامش نوشته اند. بعید نیست که واژه ی ترکیبی خداحافظ به جای خدانگهدار در افواه عمومی ناشی از این دلبستگی و وابستگی باشد.

او را منتقد دین ظاهری و ریاکارانه دانسته اند. تفسیر اشعارش قرن هاست که حافظ پژوهان را به خود مشغول داشته است. پس از او هر شاعر و ادیبی افتخار همنشینی و همکلامی با او را دارد. تردیدی نیست که وجه تسمیه ی او حاکی از حفظ قرآن در چهارده روایت است. چه که خود گفته است:

عشقت رسد به فریاد ار خود بسان حافظ قرآن زبر بخوانی در چهارده روایت

صبح‌خیزی و سلامت طلبی چون حافظ هر چه کردم همه از دولتِ قرآن کردم

مَخلص کلام، این همه شهد و شکر که در کلامش ریزان است، حاصل دقّت و موشکافی در این کتاب مقدّس است. چنان که به قول بهاءالدین خرمشاهی، نظم پریشان در دیوان خود را از قرآن اقتباس کرده است. در پرتو آموزه های این کتاب است که صوفیان و فقیهان و متکلمان را به باد انتقاد می گیرد و به آراء و افکارشان می تازد. اگر در کنار قرآن دیوان حافظ قرار دارد حکایتی از همداستانی این دو کتاب است. گویا دیوان در فضایی قرآنی سروده شده است و مغناطیس الهامی و وحیانی آن را هم به خود گرفته است.







132

مشروب خواری



سعدی در باب سوم گلستان یعنی عشق و مستی و شور می نویسد: کسی که در بیداری موجب آزار دیگران می شود خوابش به از بیداری است. وقتی مغولان به مصر حمله کردند چون گاهی از سرمستی در جایی به خواب می رفتند و از اذیت و آزار دیگران دست برمی داشتند. یکی از فقیهان مصر گفته بود: مشروب خواری برای ایشان مجاز است چون در موقع مستی کمتر به دیگران آزار می رسانند.

هر چه کوته نظرانند بر ایشان پیمای که حریفان زمُل و من ز تأمُل مستم(سعدی)







133

تفاوت روحانی و عالم دینی



در بحث از روحانیت، شهید مطهری و دکترشریعتی و دکترسروش به تفکیک میان روحانی و عالم دینی عطف عنان داشته اند و عمده ی انتقاد این سه بزرگوار متوجّه روحانی مصلحت اندیش است که عهده دار آیین و مناسک دینی است و از اسطوره های مذهبی برای پیشبرد اندیشه های خود بهره می گیرد. ولی عالم دینی با نگاه معرفت اندیشانه به دنبال برداشت عقلانی از دین است.

دکتر سروش در مباحث اصناف دینداری، جلسه ی ششم نقل قولی از یکی از دوستان می کند که او نزد علامه طباطبایی حضور داشت و عده ای از روشنفکران دینی که عازم آلمان بودند؛ جهت طرح مسائل فکری به نزد ایشان آمده بودند. پس از این که آنها منزل را ترک کردند، به زبان شیرین ترکی به من گفت: عده ای وقتی می خواهند به حج و زیارت بروند، همراه وجوهات به نزد علما می روند. ولی اینها وقتی می خواهند به خارج بروند نزد ما می آیند بدون آن که وجوهات بپردازند. این مزاح علامه دقیقا تفاوت بین روحانی و عالم دینی را مشخص می کند. برای گره گشایی فکری و علمی به نزد عالمان دین می روند ولی برای اجرای مراسم و مناسک مذهبی نزد روحانی می روند.

بنابراین کسانی مانند استاد جعفری، شبستری، کدیور، مطهری و بهشتی عالم دینی محسوب می شوند که پاسخگوی مسائل اندیشگی دین هستند. اما جامعه نیازمند به طبقه ی روحانی هم دارد. و چاره ای جز این نیست.





134

مطهری و خاتمیت



کتاب «خاتمیت» شهید مرتضی مطهری را خواندم چه نکته های نغزی در آن بود. چند مورد از آنها را واگویی می کنم

- در اسلام حق فهم و تفسیر و تفحص منحصر به طبقه ی معینی نیست بلکه شرط آن را علم و صلاحیت فنی دانسته است.(ص 112)

- اجتهاد یک مفهوم نسبی و متطور و متکامل است و هر عصری و زمانی، بینش و درک مخصوصی ایجاب می کند این نسبیت از دو چیز ناشی می شود قابلیت استعداد و پایان ناپذیری منابع اسلامی برای کشف و تحقیق و دیگر تکامل طبیعی علوم و افکار بشری و این است راز بزرگ خاتمیت(ص 135)

- قرآن در هر زمانی می تواند موضوع مطالعه ی جدید قرار بگیرد و بلکه باید موضوع مطالعه ی جدید قرار بگیرد. (ص147)

- تاریخ قرآن نشان می دهد که هر قرنی که بر قرآن و اسلام گذشته است قرن بعدی که آمده است آن را بهتر از قرن قبلی فهمیده اند. همان طور که طبیعت را هم هر چه بشر جلوتر آمده است از بشر پیش از خود بهتر فهمیده است(ص 160)









135

گفتگو در باره ی کتاب



اما رزا زن کتابخوانی بود و می توانست در باره ی کتاب ها حرف بزند و این برای سوِتلانا نوعی رهایی بود. آنها اندکی نوشیدنی خوردند و بعد مشغول بحث در باره ی نظرات سورن کی یرکگارد، فیلسوف مذهبی دانمارکی می شدند که تئوری های وحدت وجودی اش در باره ی ایمان برای سوِتلانا فوق العاده جالب و تأثیرگذار بود. آنها در باره ی سیمون وی، عارف و فیلسوف مذهبی فرانسوی و زندگی تراژیکش حرف می زدند. همیشه بحث پاسترناک هم بود. اما نویسنده ی محبوب سوِتلانا داستایفسکی بود. همیشه می گفت: آه عجب داستانی است این قمارباز داستایفسکی. رزا گفت که شخصا چخوف را ترجیح می دهد. موقعی که رزا گفت از اشعار جسورانه ی مارینا تسوتایوا لذّت می برد، سوِتلانا به همان شیوه ای که فقط خاص خودش بود از کوره در رفت. تسوتایوا هیچی نیست، ولش کن. ادم ضعیفی بود، خودکشی کرد. تو باید اشعار آخماتووا را بخوانی. به خصوص رکوئیم اش را که به راستی دارای عظمت و شکوه اخلاقی است.(دختر استالین، روزماری سالیوان، مترجم بیژن اشتری ج 2 ص 788)

در این گفت و گوی دوستانه دقت کنید. نکات بسیاری برجسته شده است. اولا نشان می دهد که هر دو اهل مطالعه ی کتاب اند و هر کدام سخت شیفته ی نویسنده ی مورد علاقه ی خود. و در مورد او به نقد و نظر می پردازند. در این متن، از مشاهیری چون کی یرکگارد، سیمون وی، آنتون چخوف، داستایفسکی، آخماتووا سخن می رود. بنابراین هر انسانی باید در حین مطالعه شخصیت محبوب خود را دریابد و با او دمخور شود. شاید این رویکرد نوعی الگوگیری در زندگی است که قابل توجه عارفان و روان شناسان نیز هست. بالاخره فرد کتابخوان نیازمند این نگرش است که بر اساس آن بتواند دیگر نویسندگان را مورد ارزیابی قرار دهد.

ثانیا متن نشان می دهد که مطالعه باید فراگیر باشد و موضوعات متنوّع را در برگیرد. در این گفت و شنود از مذهب، فلسفه، عرفان، رمان و شعر سخن رفته است. چرا که اکتفا به یک رشته و مسأله، فرد را دچار نوعی تعصّب و تک منبعی می کند به گونه ای که از موضوعات دیگر غافل می شود و گاه جاهلانه به ستیز با آنها می پردازد.

نکته ی دیگر این که هر دو فرد، با توجه به مطالعه ی کتاب ها، شخصیت ها را با تجربه های زیسته شان مورد بررسی قرار می دهند. مثلا کی یرکگارد به خاطر نظریه ی وحدت وجودی اش در باره ی ایمان یا سیمون وی عارف را به علت زندگی تراژیکش که در سال 1943 به خاطر اعتصاب غذا در اعتراض به فاشیسم هیتلری در 35 سالگی درگذشت، معرفی می کنند. همچنین رکوئیم عنوان مجموعه شعرهایی در باره ی سال های ترسناک روسیه در اواخر دهه ی 1930 رژیم استالین است؛ سال هایی که به دوره ی «وحشت بزرگ» معروف شد. این همان زمانی است که آخماتووا هفده ماه متوالی هر روز در برابر زندانی در لنینگراد در صف می ایستاد تا بسته ای از پوشاک و مواد غذایی را به دست پسرش لف، که به اتهام فعالیت های ضدانقلابی دستگیر شده بود؛ برساند.(همان منبع ص 789)

نتیجه: نفس گفت و گو بین دو نفر در باره ی کتاب های مورد مطالعه می تواند پیامدهای بسیار خوبی داشته باشد. و از نظر روانی و روحی نوعی آرامش خاطر نصیب افراد کند و در نهایت دیگرانی که شاهد این ماجرا یا دیالوگ هستند نیز بهره بگیرند. پس مطالعه کنید و مطالب خود را به صورت مستند در اختیار دیگران قرار دهید.







136

آشنایی با فرهنگ های دیگر



من یقین دارم تحوّلی که در ادبیات ژاپن و آمریکای لاتین پیش آمد و دنیا را به سوی خود جلب کرد؛ از پرتو حضور نویسندگان در کشورهای بیگانه بوده است. می دانید که بیشتر نویسندگان آمریکای جنوبی، سال های بسیاری را در تبعید به سر برده اند و خواسته یا ناخواسته، روشنفکران چندفرهنگی و چندصدایی شده اند که نقش مهمی در جهان بینی و آفرینش یک اثر جاودانه یا همه زمانی و همه مکانی دارد.(نوشتن در غربت، شاهرخ تندرو صالح صص 378)

چنان که نویسندگان آذری با فرهنگ آن سوی مرز(ترکیه) و نویسندگان اصفهانی شانس هم نشینی و هم زیستی با ارامنه و یهودیان را می یابند؛ خیلی زودتر از شهروندان دیگرِ ایران با فرهنگ اروپا و نگرش مدرن آشنا می شوند.(همان ص 379) چنان که هر آدم اهل مطالعه ی جدّی، حتی اگر فقط رمان بخواند، بعد از یک دوره با فرهنگ های گوناگون آشنا و تا حدودی اُخت می شود.(همان ص380)











137

عاشقانه ها



در روزنامه ی شرق چهارشنبه دوم مهرماه 1393 مقاله ای در مورد کتاب «محاکمه ی دیگر» اثر الیاس کانه تی با ترجمه ی ناصر غیاثی خواندم. کافکا در طول عمر خود در حدود 1500 نامه و کارت پستال خطاب به اشخاص مختلف نوشته است. تعداد 511 تا از این نامه ها خطاب به فلیسه است که در یک کتاب گردآوری شده است. حال کانه تی آلمانی در باره ی تأثیر نامه های فرانتس کافکا به فلیسه بلوئر که در سال 1912 با او آشنا می شود، بر شکل و محتوای رمان محاکمه را مورد توجه قرار داده است.

نمونه ی دیگر را می توان در کتاب «عاشقانه ها» که حاصل 40 نامه است که بین جبران خلیل جبران و می زیاده لبنانی ردّ و بدل شده است. شاید کاری که کانه تی در مورد کافکا به انجام رسانده است در باره ی خلیل جبران هم قابل پیاده شدن باشد. اما مصادیق دیگر یعنی رابطه ی بین مارتین هایدگر و هانا آرنت، هولدرلین و کارولینه، کی یر کگارد و رگینه اولس، لایب نیتس و سوفی شارلوت هم موارد خوبی برای بررسی است.

آدمیان دنیای شگفتی دارند این روابط را نمی شود با دید منفی نگریست. نامه ها حرف های زیادی برای گفتن دارند. دریافت این روابط و پژوهش پیرامون آنها کاری است کارستان.











138

تن آدمی شریف است..



وقتی در جشن صدمین سال استاد محمدعلی موّحد، ایشان را در لباس ساده ای مشاهده کردم که پس از گذران یک عمر، متواضعانه به سعدی تأسی می جوید و می گوید:

ننازم به سرمایه ی فضل خویش به دریوزه آورده ام دست خویش

خدایا به عزت که خوارم مکن به ذُل گنه شرمسارم مکن

مرا شرمساری ز روی تو بس دگر شرمسارم مکن پیش کس

واقعا دریافتم که باز به قول همان سعدی تن آدمی شریف است به جان آدمیت/ نه همین لباس زیباست نشان آدمیت. البته تصور می کنم جناب سعدی به ضرورت شعری یا رسم ادب آموزی، ترکیب "نه همین" را افزوده است تا بگوید: پوشش هم اندکی در شخصیت سازی آدمی مؤثر است. در غیر این صورت باید می گفت: شرافت انسان فقط به جان بخشی اوست نه چیز دیگر.

در مقابل وقتی می بینیم که در دوران معاصر چه شخصیت هایی بزرگی خود را وامدار کت و شلوار و کفش هستند و به ظاهرگرایی و لباس تن، تن داده اند؛ دیگر تردیدی ندارم که در جامعه ی مصرفی، کلاس گذاشتن با پوشش هم یکی از عواقب کاپیتالیسم است.(دیگر عواقبش را در کتاب «جامعه مصرفی» ژان بوردیار دنبال کنید) اگر در کُمدِ لباسی مدیران این مملکت نگاهی بیاندازید، چندین کفش نو واکس زده و کت و شلوار اتوکشیده و از خشکشویی برگشته را مشاهده می کنید که بخشی وسیعی از شخصیت فرد را در خود گم یا پیدا کرده است. نگرانی و نمایش این ابزار بیشتر در زمانی هویدا می گردد که فرد از مسئولیت کنار گذاشته شده اند و البسه چون خود شخصیت بلااستفاده مانده اند.

آشکارتر بگویم من حتی از عبای شکلاتی خاتمی(هاله ی هسته ای، محمدعلی ابطحی ص 40) هم همین تلقّی را دارم هرچند روزنامه ی کیهان به نقد آن پرداخته باشد. گویا مکتب کاپیتالیسم در تار و پود صنوف و طبقات مختلف اجتماعی نفوذ و آنها را به خودنمایی دعوت می کند. چرا که اقتضای جامعه ی مصرفی حرکت پروپاگاندایی برای مصرف بیشتر است که نه فقط پوشش را بلکه تمامی مایحتاج عمومی را شامل می شود. جالب است بدانید توصیه ی پزشکان برای خوردن 8 لیوان آب در روز، نیز ناشی از ترفندهایی است که از سوی شرکت های آب معدنی در جهت فروش هر چه بیشتر کالای آنها صورت گرفته است. البته منطق حکم می کند که هر فرد انسانی به حسب کارکرد و موقعیت جغرافیایی و جسمانی آب مورد نیاز بدن را تأمین و مصرف نماید. تو خود حدیث مفصل بخوان از این مجمل!!









139

تفسیر عرفانی



همواره در این اندیشه ام که تلقّی عارفان از آیات قرآنی متفاوت از مفسّرانی بوده است که در طول تاریخ به تفسیر آیات الهی همت گماشته اند. اما این نگاه تا حدودی پنهان مانده است. تلاش در جهت احیاء این رویکرد می تواند ما را از تک محوری در عرصه ی قرآن پژوهی نجات بخشد و اندیشه ی ما را به بازنگری تفسیری سوق دهد.

به عنوان نمونه در مقدمه ی کتاب «روضة الشهداء» اثر ملاحسین واعظ کاشفی با اشاره به آیه ی 155 بقره آمده است. آزمایش الهی به چند نوع در آیه واقع شده بشی من الخوف... به چیزی از ترس که آن خوف الهی باشد یا بیم دشمنان و الجوع... و به گرسنگی که آن قحط است یا تنگی یا روزه داشتن و نقص من الاموال... و نقصان بعضی از مال ها به تاراج حادثات یا اخراج زکات و صدقات و الانفس... به نقصان در نفس ها که آن بیماری باشد و ضعف و عجز یا احتیاج و بینوایی و الثمرات البقره 155؛ و به نقصان میوه ها و تلف شدن محصولات به آفات ارضی و سماوی یا مرگ فرزندان که میوه ی باغ دل اند و روشنی چراغ بصر و ثمره ی نهال پدر و مادر و بشّر الصابرین... و بشارت ده صبرکنندگان را که در این بلیّات طریقه ی شکیبایی پیش آرند و مرسوم جزع و فزع و شکایت فرو گذارند.(ص 92)

یا اسپینوزا در کتاب «رساله الهی سیاسی» خود در مورد خوردن میوه ی ممنوعه توسط آدم می نویسد: به نظر می‌رسد که معنایش این است که خدا به آدم دستور می دهد که نیک را به خاطر نیکویی اش بطلبد و به خاطر تضادش با آنچه بد است. یعنی خیر را به خاطر دوست داشتن خیر بخواهد نه به خاطر ترس از عذاب.(ص۱۸۴)





140

تلاقی دو بهار



از امسال(1402) به مدت چهار سال، ما شاهد تلاقی دو بهار-نوروز و رمضان- هستیم. البته نسل های پیشین هم این تلاقی و تقارن ها را تجربه کرده اند و امتحان خود را پس داده اند. نه فقط این دو بهار بلکه دیگر حوادث در طول سال ها و قرن ها اتفاق می افتد. چرخش مناسبت های مذهبی به حسب تحوّلات ماه های قمری در فصول سال، حکایت امتحان و آزمایشی است که نصیب مؤمنان و مسلمانان می شود. در کنار این تغییر و تحوّلات، حوادث و رویدادهای دیگری مانند جهاد هم هست که موجبات آزمایش آدمیان را فراهم می سازد و دقیقا معلوم می شود که افراد در قبال این نوع وقایع چه عکس العملی را از خود بروز می دهند.

در هر صورت، بهار و نوروز خبر از تغییر طبیعت بیرون می دهند ولی بهار قرآن و رمضان حکایت تحوّل درون آدمی است و انسان ها محتاج هر دو هستند. البته نوروز و تغییر فصل به اجبار رخ می دهد و اراده ی ما انسان ها در آن دخیل نیست. اما تغییرات درونی و اخلاقی، کاری طاقت فرساست و به حسب اراده ی آدمی اتفاق می افتد.

تردیدی نیست که هر دو بهار توشه ای نصیب ما می کنند. بهره گیری از بهار، گردش در طبیعت و لذّت بردن از مشاهده ی گل و گیاهان است اما توشه ی رمضان، برخورداری از مواهب معنوی و قرآنی است.

استقبال از ماه مبارک رمضان اقتضای مسلمانی است و ما به پیروی از بنیانگذار مکتب اسلام و امامان مطهر و عارفان واصل آن را پاس می نهیم.





141

چالش نسلی



اصغر فرهادی باز هم جایزه ی اسکار را از آن خود کرد. او در فروشنده، پیرمردی را به تصویر می کشد که جوانی اش را گم کرده است و در تکاپوی تدارک آن است اما بی تدبیری اش او را رسوای خاص و عام می کند.

چنان که در فیلم جدایی، طبقه ی ضعیفی را به رخ می کشد که در کلنجار با خواسته های فروخفته ی خود است ولی راه حل حقوقی را نمی داند. پیش از آن نیز "در باره ی الی" سخن گفت که طبقه ی متوسط جامعه می خواهد خود را به طبقه ی مرفه برساند ولی با چالش های حقوقی مواجه می شود.

فرهادی در هر سه فیلم با این که چالش نسلی را بیان کرده است و به مشکلات حقوقی و اخلاقی آنها می پردازد اما مانند موراکامی در کتاب «کافکا در کرانه» از ورود پلیس و قاضی به ماجرا خودداری می کند و قهرمان را به یک اندیشگی و داوری درونی فرامی خواند. تا خود راه چاره را جستجو کند. و به قوانین برآمده از جامعه دل نبندد.







142

عظمت فردوسی



دکتر محمدعلی اسلامی ندوشن از یکی از نویسندگان صاحب نام مصری پرسیده بود که چطور شد که ما ایرانیان توانستیم در مقابله با عرب ها، زبان و فرهنگ خود را حفظ کنیم اما شما مصری ها نتوانستید؟ آن مصری پاسخ داده بود که اگر ما هم اثری چون شاهنامه فردوسی می داشتیم، می توانستیم زبان و فرهنگ مان را حفظ کنیم.(گفت و گو با ابوالحسن نجفی ص 213)





143

اعزام به خارج



هاشمی رفسنجانی در خاطرات خود از اعزام چند نفر از روحانیون مسئول به خارج از کشور جهت مداوا یاد می کند.

همین اعزام ها، برای عده ای مستمسک شده است که پارتی بازی در حکومت را برجسته کنند. اما من با مطالعه ی دو کتاب خاطره نویسی دریافتم که این امر در زمان پیشین هم معمول بوده است. عبدالرحیم جعفری در کتاب «در جستجوی صبح» از اعزام به خارج خود جهت معاینه ی چشم خبر می دهد که توسط وزیر فرهنگ وقت دکتر پرویز ناتل خانلری صورت گرفته است. محمد قاضی هم در کتاب «خاطرات یک مترجم» وقتی به سرطان حنجره دچار می شود، دست به دامن لیلا امیرارجمند مسئول کانون پرورش فکری کودکان و نوجوانان شده و او به سفارش فرح پهلوی بلیط رفت و برگشت به ماربورگ آلمان برایش تهیه می کند و با هماهنگی سفارت ایران تمام مخارج درمان پرداخته می شود.

نتیجه این که حاکمان، معمولا اطرافیان وابسته به حکومت را جهت مداوا به خارج اعزام می کنند. چه مسئولان جمهوری اسلامی و چه وابستگان به سلطنت شاهنشاهی. اما وجه اشتراک اعزام به خارج، اعتراف به این نکته هم هست که به رغم پیشرفت های پزشکی و امکانات درمان در ایران، هنوز مسئولان به پزشکان اروپایی دلبسته و وابسته هستند.

البته باید یادی بکنیم از مرحوم دکتر محمدمصدق که وقتی بیمار شد در بیمارستان نجمیه ی تهران بستری شد و از اعزام به اروپا اجتناب ورزید. این را فرزندش دکترغلامحسین مصدق که مسئول بیمارستان بود در یک مصاحبه اذعان کرده است.

می ماند یک مطلب دیگر این که روحانیون به مردم می گویند برای شفا به امام و امام زاده ها پناه ببرید ولی خودشان برای مداوا به پزشکان اروپایی متوسّل می شوند. بله این ایراد بر جامعه ی روحانیت وارد است. اما باید گفت: طبقات بالادست جامعه هم از اعزام به خارج دریغ ندارند و این طبقات فرودست جامعه هستند که وقتی توان مخارج مداوای بیمار خود ندارند، دست به دامن امام زاده ها می شوند.





144

فرهنگ نویسی



اولین دستورهایی که برای زبان های مختلف نگاشته اند، خارجی ها نوشته اند. اولین کتاب صرف و نحو عربی را ایرانیان نوشته اند. اولین دستور زبان فرانسوی را یک انگلیسی زبان نوشته است. یا اولین کتاب های دستور زبان فارسی را هندی ها نوشته اند. حتی بهترین فرهنگ های فارسی را هم تا اوایل قرن حاضر، هندی ها و ترک های ترکیه تهیه کرده اند نه خود فارسی زبان ها.(گفت و گو با ابوالحسن نجفی ص 193)













145

آیت الله خمینی در قونیه



شیخ علی تهرانی در کتاب «خاطرات من» از حاج مصطفی خمینی نقل می کند وقتی من به ترکیه تبعید شدم یکبار از نیروهای ساواک خواستم که ما را به شهر استانبول ببرند و یکبار دیگر خواستم ما را به قونیه بردند و در آن شهر به دیدن مقبره ی مولوی صاحب مثنوی رفتیم.(ص 61)

از حرف هایی که از ایشان(آِیت الله خمینی) در باره ی مرحوم دکتر علی شریعتی نقل کرده بودند و از جمله نفرین کردن ایشان پرسش کردم گفتند: من چیزی در باره ی او نگفته ام. فقط یکبار به خود او پیغام دادم که اگر به علمای گذشته بی احترامی نکنی، تعلیماتت از دانشگاه به بازار هم می رود.(همان ص 83)











146

مرگ شریعتی



مرگ دکتر شریعتی در بین محافل روحانی هیچ اثر تأسف بار نگذاشت بلکه بعکس اکثرا از خبر مرگ وی خوشحال شدند و در منزل آیت الله سیدکاظم اخوان مرعشی همه از مرگ شریعتی اظهار خوشحالی می کردند و مرعشی اظهار داشته که هر که با آخوند در افتد به صورتی نابود می شود. شیخ حسن کافی، واعظ ساکن تهران، اظهار داشته مرگ شریعتی در محافل روحانی بدین صورت تعبیر شد که هر کس حفظ شئون روحانیت را نکند و به هتّاکی و بی احترامی بپردازد، جوانمرگ خواهد شد. نامبرده اضافه کرد در مجالس ختمی که در گوشه و کناربرای وی منعقد گردید از روحانیون کسی شرکت نکرد و این عدم شرکت حکایت از آن داشت که از وی متنفّر بودند.(گزارش ساواک 9231/9 ه مورخه 22/8/36 به نقل از کتاب «شریعت، شریعتی و بیان ادبی مذهب» مسعود برزگر جلالی ص 376)













147

نامه های جلال

پس از این که کتاب «محاکمه ی دیگر» برداشتی از نامه های کافکا به فلیسه بلوئر اثر الیاس کانه تی با ترجمه ی ناصر غیاثی را مرور کردم؛ در خیابان های یزد به کتاب «نامه های سیمین دانشور و جلال آل احمد» دست یافتم. آن را خریدم و خواندم.

این کتاب که در سه جلد تدوین شده است و اقای مسعود جعفری آنها را تنظیم کرده است، می توان به بررسی حالات و تأثیرگذاری آنها بر کتب منتشره شده از این بزرگواران پرداخت و نکته ها آموخت.

چنان که در مطلب دیگری نوشته ام،(نامه ها و ایده ها 52) می توان به پیروی از الیاس کانه تی روی این نوع کتاب ها درنگی کرد و پژوهشی را به انجام رساند. مثلا در این نامه های جلال، چگونگی کناره گیری او از سیاست و حزب توده، سهل گیری در امور مذهبی، مقالات سفارشی به نشریات، چگونگی برخورد با دوستان و خویشان، توجه به همسر و مسائل خانوادگی، تحوّلات روحی جلال، تأثیر این نامه ها بر آثار جلال و دانشور، وضعیت آموزش و پرورش و مسائل فرهنگی و اجتماعی زمانه قابل تحقیق است.

البته در این میان، آدمی نیم نگاهی هم به خود و مقایسه ی رفتارها و بینش های خود می اندازد و راه های برون رفت از مشکلات را جستجو می کند. چرا که رنج های آدمی وقتی قسمت می شود، قابل تحمل تر می شود.





148

پذیرش واقعیت مرگ



در کتاب «رنج و التیام در سوگواری و داغدیدگی» ویلیام وُردِن چهار تکلیف را برشمرده است.

1- پذیرش واقعیّت فقدان: حتی در موردی که انتظار مرگ می رفته ممکن است بازمانده نخواهد باور کند که شخص غایب باز نخواهد گشت. به نظر وردن، مومیایی کردن مردگان و نگه داشتن اثاثیه ی آنها مانع از گذر از مرحله ی پذیرش واقعیّت فقدان است.

2- اذعان درد و گذر از ماتم: به گونه ای که فرد مصیبت دیده آگاهانه و صادقانه بپذیرد واقعه ای دردناک رخ داده که باید آن را تاب بیاورد و پشت سر بگذارد.

3- فرد سوگمند با محیطی که شخص فقید در آن حضور ندارد، انطباق پیدا می کند.

4- جایگاهی در خور متوّفی برای یاد و نام او قائل می شود و می گذارد زندگی ادامه یابد.

به قول مونتنی ترس از مرگ، جایگاه مقبره، تجملات مراسم خاکسپاری تا حدودی مایه ی تسکین بازماندگان است تا کمکی به حال مردگان.(مقالات ص 124)







149

نکته دانی حافظ

بهاء الدین خرمشاهی در مقدمه ی «حافظ نامه» آورده است: حافظ تصریح دارد که برای خود کرامات و مقامات قائل نیست و از روی صدق و فروتنی و لو به طنز می گوید که چو بید بر سر ایمان خویش می لرزم. از طرف دیگر این نکته نیز آشکار است که دل شیدای حافظ بعضی زیبایی ها و لذت های شاد و شنگ زندگی را خوش دارد. یعنی با رهبانیت و ریاضت و ترک و تزهد مفرط که از نظر شرع و عرف هم مذموم است، میانه ی خوبی ندارد. پارسای به معنای پاکدامنی و پاکدل و منیع الطبع و کریم النفس هست، ولی همطراز با زهاد ثمانیه نیست و نمی خواهد باشد. راه نجات را صریحا توصیف کرده است.

دلا دلالت خیرت کنم به راه نجات مکن به فسق مباهات و زهد هم مفروش(مقدمه حافظ نامه ج1 ص هشت)

حافظ در این بیت، به دو گروه اجتماعی اشاره می کند. گروهی که به فسق افتخار می کنند و گروهی که زهدورزی را پیشه ی خود کرده اند. به اولی خطاب می کند: آشکار کردن گناه خود گناه دیگری است و به دومی که خود را طلبکار مردم می دانند، می گوید: خویش را کامل ندیدن، کمال دیگری است.

یکی از ویژگی های بارز شعر حافظی استفاده از کلمات ساده و مفاهیم عمومی است. کاربرد دلا در کنار دلالت، هم رعایت جناس لفظی است و هم یک خطاب مهربانانه و خیرخواهانه است. در این بیت دل آدمیان را مورد خطاب قرار می دهد. یعنی ای مردم، اگر در پی مسیر نجات از بلایا و مشکلات هستید به این دو پیام من توجه کنید. یعنی نوعی آسیب شناسی اجتماعی را برملا می کند. اولا آدمی را از فسق و فجور علنی کردن باز می دارد ثانیا زهدفروشی را محکوم می کند. چرا که در آن ریاکاری است. از این رو در بیت بعد، قرب الهی را مرهون صفای نیت می داند و می گوید:

محل نور تجلی است رأی انور شاه چو قرب او طلبی در صفای نیت کوش

چنان که پروین اعتصامی هم در غزلی آورده است:

زهد با نیت پاک است نه با جامه پاک ای بس آلوده که زیبا ردایی دارد

البته حافظ در جای دیگر به انتقاد از خود می پردازد و رندی خود را به رخ می کشد و می گوید:

بیا که رونق این کارخانه کم نشود به زهد همچو تویی یا به فسق همچو منی

اما در نهایت رندی بودن هم نمی پسندد و اشعری گونه می گوید:

چون حسن عاقبت نه به رندی و زاهدی ست بهتر که کار خود به عنایت رها کنند













150

پنج اقلیم حضور



در آخرین ترم تدریس دانشگاهی، به خلاف آمد عادت، کتاب «پنج اقلیم حضور» اثر دکتر داریوش شایگان را معرفی کردم. تا دانشجویان را با اندیشه های پنج شاعر برجسته ی ایرانی یعنی فردوسی، خیام، مولوی، سعدی و حافظ آشنا کنم. بعدا دریافتم که کتاب دیگری در همین راستا توسط دکترمحمدعلی اسلامی ندوشن به نام «چهار سخنگوی وجدان ایرانی» نوشته شده است که عمرخیام در آن نیست. شاید بدین سبب که پاره ای از معاصران او را شاعر نمی دانند. اما علی دشتی در مقدمه ی چاپ دوم کتاب «قلمرو سعدی» به شش شاعر مشهور ایرانی اشاره کرده است. یعنی نظامی گنجوی هم بر آنها افزوده است. البته دکترشایگان هم در مقدمه ی کتاب خود به این شاعر اشارتی کرده است.

ظاهرا در سال 1313 از سوی مجله ی مهر، مصادف با جشن هزاره فردوسی، اقتراحی مطرح شد که بزرگترین شاعر ایران کیست؟ تا در کنار فردوسی از دیگر بزرگان ادب فارسی هم سخن رود. استاد مهرداد بهار، رشید یاسمی و لطفعلی صورتگر حول محور فردوسی و سعدی و حافظ مقاله نوشتند.

گویا در هر دوره ای به سبب پردازش شخصیت های ادبی، یکی از شعرای مشهور بر صدر می نشسته است و افراد به حسب علائق خود، در مورد آن شخصیت قلم فرسایی می کردند. مثلا آنهایی که به افسانه و اسطوره توجه داشته اند، از فردوسی نوشته اند. کسانی که به فصاحت و بلاغت دلبسته بوده اند، سعدی را بزرگ شمرده اند. و عده ای که غزل عاشقانه و عارفانه را می پسندیدند، حافظ را گرامی داشته اند. و برخی که روح بلند مولوی را دریافته اند او را بزرگترین شاعر همه ی دوران دانسته اند. افرادی که به داستان پردازی علاقه مند بوده اند، نظامی را ستوده اند. و آنهایی که از دنیا و مافیها شکایت داشته اند، به خیام پناه برده اند.

همین حس شاعرانگی ایرانیان سبب شده است که حتی سیاستمداران این کشور به شرح و تفسیر اشعار پنج اقلیم حضور بپردازند. نمونه اش علی دشتی سناتور و محمدعلی فروغی که آثاری در مورد سعدی، حافظ، خیام و مولوی دارند. از مؤرخان و ادیبان، شخصیت های بنامی چون دکتر زرین کوب، دکتر صورتگر و دکتر استعلامی نیز کتاب هایی در مورد این بزرگان نگارش کرده اند. بنابراین در دوران معاصر، ستارگان ادب فارسی، به خامه ی پژوهشگران عرصه ی ادبیات مورد توجه جدی قرار گرفته اند.

















151

تحوّل خلّاق



یکی از آثار زیستن هنری، آزاداندیشی و استقلال طلبی است. محصول این آزادی پویایی و ارتباط فعال با محیط پیرامون است. اما فرض این تحرک و پویایی، پذیرش جهانی نقش آفرین و تحوّلگراست. وجود این فرض همانا بیهوده نبودن این جهان است که در قرآن بدان اشاره شده است که ربنا ماخلقت هذا باطلا(اعراف/191) نتیجه این که جهان هستی، سرایی بسته و از پیش آماده و ثابت نیست.

حوادث پیرامون آدمی را محصور و محبوس خود می کند برای رهایی از آن باید روحی کنجکاو و جستجوگر داشت. آزاداندیشی فرصتی برای تکامل عوامل بیرونی و غلبه بر هوس های درون است. این که حضرت علی(ع) می فرماید: ولاتکن عبد غیرک و قد جعلک الله حرا(نهج البلاغه/ نامه 31) یعنی آزادگی و رهایی منجر به بازسازی انسان و هستی می شود.

انسان تنها موجودی است که بر چهره ی زمخت و شکل نایافته ی اشیاء دستبرد می زند و آنها را دگرگون می کند. و با تسلط بر زمان و مکان آن گونه که می خواهد می زیید. تحولات اجتماعی و فرهنگی حاصل همین زیستن پویا و بامعنا است.

این که ما جهان را محصول تقدیر بدانیم با نوآوری و خلاقیت آدمی ناسازگار است. واژه ی آفرینش باید همواره ما را به ابداع و اختراع رهنمون باشد. بنابراین آینده، برای هر فردی به صورت یک امکان نامعین وجود دارد نه مجموعه ای از رویدادهای از پیش تثبیت شده با حدودی معین. یعنی زمان حامل خلاقیتی است که چشم اندازی برای فعالیت آزاد و پیشرفت را رقم می زند. به قول اقبال لاهوری

گمان مبر که به پایان رسید کار مغان هزار باده ی ناخورده در رگ تاک است

این سخن اقبال در «پیام مشرق» خطاب به اشخاص بدبینی است که امکانات عظیم موجود در جهان را برای تحول انسان ها نادیده می گیرند و ایجاد تغییر در هستی را به دیده ی تردید می نگرند.





152

ضرورت حجاب



در جلسه ای که شریعتمداری و آیات عظام گلپایگانی و مرحوم حائری و مرتضی حائری به خاطر اوضاع آشفته ی قم پس از چهلم حاج آقا مصطفی در منزل حاج میرزا ابوالقاسم دانش آشتیانی تشکیل داده بودند، بحث در باره ی حجاب پیش می آید و گفته می شود که اعلام کنیم حجاب از ضروریات اسلام است. شریعتمداری با این مسأله مخالفت می کند و می گوید: ما نمی توانیم بگوییم فرح، زن شاه منکر ضروریات اسلام است.(خاطرات خلخالی ص 416)

همین متن گویای این است که ضرورت یک امر چه قدر تابع فضای سیاسی و اجتماعی جامعه است چنان که حرمت موسیقی در کتاب «گناهان کبیره» شهید دستغیب از این امر ناشی می شود.





153

توهّم مضاعف



ما همواره دچار نوعی توهّم هستیم و این امر موجبات عقب ماندگی ما را فراهم کرده است. پیش از بیان پاره ای از توهمات، یادآوری این نکته ضروری است که آنها مجال تفکر را از ما می گیرند و ما را از رویارویی شدن با اندیشه ها در جهان مدرن باز می دارند.

اولین توهّم، توهّم استغنا است. تا وقتی تصور می کنیم قرآن کریم به عنوان کتاب مقدس مسلمانان، حامل تمامی علوم و فنون فکری و عملی است و هیچ نکته ای نیست که در این کتاب فروگذار و فراموش شده باشد؛ دچار نوعی توهم مضاعف هستیم. گاه به آیه ی شریفه ی لارطب و لایابس الاّ فی کتاب مبین(انعام/59) هم استناد می شود. حال آن که مراد از کتاب مبین لوح محفوظ و علم الهی است.

برخی نیز بر این باورند که در تمامی امور باید به سخنان پیامبر اسلام(ص) و ائمه ی معصوم(ع) تمسک جست. حتی قرآن را از زاویه ی دید آنان به تفسیر نشست.(اخباریون) ضمن پذیرش کلیت این رویکرد؛ باید گفت: مراد از این توجه و تمسک، صرفا القاء اصول کلی است نه ورود به فرعیات و امور جزیی. توهّم استغنا سبب پس زدن هر گونه اندیشه ی خارج از حیطه ی فکری ما می گردد.

مکمل این توهم، توهم توطئه است. که تصور می کنیم هر صدایی و سخنی که خارج از این چارچوب باشد؛ در جهت تخریب و بازستانی این مقولات است. از این رو می خواهیم هر حرکت و عملی را در نطفه خفه کنیم.

شاید جنگ های تمدنی و مذهبی دوران آشنایی شرق از غرب و بالعکس را بتوان در فعال بودن این دو عرصه توهمی توجیه کرد. جنگ های صلیبی و درگیری های فرقه ای میان مسلمانان ناشی از نگرش بسته ای است که حاصل همین توهمات است. نبرد سخت و طاقت فرسای گروه های برآمده از میان افراطیون مسلمان برای زنده کردن افکار و اعمال سلف پیشین در همین راستا قابل توجیه است.





154

مسابقه ی فوتبال



آموزگارم مرا از طرفداری از سبز(قرمز) یا آبی در مسابقات ارابه رانی(فوتبال) یا سبک و سنگین در مبارزات گلادیاتوری برحذر داشت و ترغیبم کرد که تن به کار دهم، قناعت پیشه کنم، به کار خود بپردازم و به شایعات گوش ندهم.(تآملات، مارکوس اورلیوس، ترجمه عرفان ثابتی ص 7)
بازی های خارجی فوتبال و دربی پایتخت، بسیاری از جوانان و پیران را بر آن می دارد که به تحلیل وقایع فوتبال بپردازند و از کار خود باز مانند و شایعات را گوش دهند و تن به کار ندهند و اسراف در سخن را پیشه ی خود سازند.









155

تأثیرپذیری گلستان از قرآن(1)



پر مسلم است آنچه نام سعدى را پس از گذشت هشت قرن جاودان کرده است، بهره ی وافر او از قرآن مجيد بوده است. در جاى جاى گلستان و بوستان، آيات الهى جانبخش كلام سعدى است. هر پارسى زبانى كه با قرآن اُنسى دارد و به تلاوت آن مشغول است، خوب مى داند كه سعدى چگونه و در قالب نثر مسجّع، زبان تازى را به استخدام گرفته است و سر اين كه در منازل مؤمنين كنار قرآن كريم، كليات سعدى و ديوان حافظ وجود داشته و دارد، بهره گيرى اين دو كتاب از كتاب الهى است و از اين فراتر آنچه نام حافظ و سعدى را جاودانه ساخته است، همانا استفاده ی فراوان آنها از آيات و مضامين آنها در بيان نثر و شعر است و چون قرآن جاويد است و ماندگار، بهره گيران از آن نيز چنين اند. در اين مقاله به تاثيرپذيرى حكايات باب دوم گلستان از قرآن اشارت می شود.

1- درويشى را ديدم سر بر آستان كعبه نهاده همى ناليد كه یا غفور يا رحيم! تو دانى كه از ظلوم جهول چه آيد

عذر تقصير خدمت آوردم كه ندارم به طاعت استظهار

عاصيان از گناه توبه كنند عارفان از عبادت استغفار

ظلوم و جهول اشاره است به آيه امانت. انا عرضنا الامانه على السموات و الارض و الجبال فابين ان يحملنها و اشفقن منها و حملها الانسان انه كان ظلوما جهولا(احزاب/ 27) ما بر آسمان ها و زمين و كوه هاى عالم عرض امانت كرديم. همه از تحمل آن امتناع ورزيده و انديشه كردند تا انسان(ناتوان) بپذيرفت و انسان هم (در مقام آزمايش و اداء امانت) بسيار ستمكار و نادان بود.

از طرفى دو واژه غفور و رحيم كه از صفات بارى تعالى است در آيات زیادی آمده است. اما آيه 72 سوره احزاب با جمله «وكان الله غفورا رحيما» پايان مى يابد و بعيد نيست كه سعدى با نگاه به اين آيه دو صفت مذكور را آورده است.

2- در جامع بعلبك وقتى كلمه اى چند به طريق وعظ مى گفتم با قومى افسرده دل مرده و راه از صورت به معنى نبرده ديدم كه نفسم در نمى گيرد و آتشم در هيزم تر اثر نمى كند. دريغ آمدم تربيت ستوران و آينه دارى در محلت كوران، و ليكن در معنى باز بود و سلسله سخن دراز، در معنى اين آيت: و نحن اقرب الیه من حبل الوريد سخن به جايى رسانيده بودم كه مى گفتم:

دوست نزديك تر از من به من است نيست مشكل كه من از وى دورم

چه كنم با كه توان گفت كه او در كنار من و من مهجورم

من از شراب اين سخن سرمست و فضله ى قدح در دست كه رونده اى در كنار مجلس گذر كرد و دور آخر در او اثر كرد. نهره اى چنان بزد كه ديگران به موافقت او در خروش آمدند و خامان مجلس به جوش. گفتم: سبحان الله دوران با خبر در حضور و نزديكان بى بصر دور

فهم سخن چون نكند مستمع قوت طبع از متكلم مجوى

فسحت ميدان ارادت بيار تا بزند مرد سخنگوى، گوى(باب دوم حكايت دهم)

اين حكايت بيانگر اين معناست كه آنچه در دل ها رسوخ مى كند و جان ها را به وجد مى آورد همانا كلام الهى و تأثير پذيرى آن در دل هاى خفته است و سعدى بخوبى بر معجزه بودن قرآن واقف بوده است و يكى از جهات اعجازش نفوذ در دل هاست. اما آيه اى كه مورد استناد سعدى قرار گرفته است كاملش اين است. ولقد خلقنا الانسان و نعلم ما توسوس به نفسه و نحن اقرب اليه من حبل الوريد(ق/ 16) و ما انسان را خلق كرديم و از وساوس نفس او كاملا آگاهيم و از رگ گردن او به نزديكتريم.

3- عابدى را حكايت كنند كه شبى ده من طعام بخوردى و تا سحر ختمى بكردى. صاحبدلى بشنيد و گفت: اگر نيم نانى بخوردى و بخفتى بسيار از اين فاضل تر بودى.

اندرون از طعام خالى دار تا در او نور معرفت بينى

تهى از حكمتى به علت آن كه پرى از طعام تا بينى(باب دوم،حكايت21)

مراد از ختم چنان كه شارحان گفته اند، خواندن قرآن است. سعدى در اين حكايت بر آن است كه پرخورى با حكمت آموزى سرسازگارى ندارد و هر كس مى خواهد كه بر سفره ى الهى نشسته و بهره جويد؛ بايد نگاهش را از سفره هاى رنگارنگ زمينى بردارد، تا نور معرفت در او جلوه گر شود.

4- يكى از ملوك مدت عمرش سپرى شد و قائم مقامى نداشت. وصيت كرد كه بامدادان نخستين كسى كه در اين شهر آيد، تاج شاهى بر سر وى نهيد و تفويض مملكت بدو كنيد. اتفاقا اول كسى كه درآمد گدايى بود همه ى عمر اندوخته و خرقه دوخته. اركان دولت و اعيان حضرت، وصيت ملك بجاى آوردند و تسليم مفاتيح قلاع و خزائن بدو كردند و مدتى ملك راند. پس بعضى امراى دولت گردن از مطاوعت او بپيچيدند و ملوك از هر طرف به منازعت برخاستند و به مقاومت لشكر آراستند. فى الجمله، سپاه و رعيت بهم برآمدند و برخى طرف بلاد از قبض تصرف او بدو رفت. درويش از اين جهت خسته خاطر همى بود تا يكى از دوستان قديمش كه در حالت و خار از پاى بدر آمد و بخت بلندت ياورى كرد و اقبال و سعادت رهبرى تا بدين پايه برسيدى، ان مع العسر يسرا

شكوفه گاه شكفته است و گاه خوشيده درخت وقت برهنه است و وقت پوشيده (باب دوم-حكايت 27)

آيه مورد استفاده سعدى آيه 6 سوره انشراح(94) است كه خطاب به پيامبر گرامى (ص) به حسب تحمل بار سنگين رسالت نازل شده است، ولى تمامى انسانها را شامل مى شود و اميدى است براى انسان هايى كه با مشكلات زندگى دست و پنجه نرم مى كنند تا در پى شكيبايى خود، آسايش و آرامش را در آغوش گيرند و صبورانه سعادت را تحقق عينى بخشند.

5- چنان كه گفته اند:

زن بد در سراى مرد نكو هم در اين عالم است دوزخ او

زينهار از قرين بد، زنهار وقنا ربنا عذاب النار(باب دوم-حکایت 30)

وقنا عذاب النار» دوبار در قرآن كريم آمده است. يكى در سوره بقره / 201 آنجا كه مى فرمايد: و منهم من يقول ربنا اتنا فى الدنيا حسنه و فى الاخره حسنه و قنا عذاب النار و ديگرى در سوره آل عمران/16 كه مى فرمايد: الذين يقولون ربنا اتنا امنا فاغفرلنا ذنوبنا و قنا عذاب النار. با توجه به شهرتى كه آيه اول دارد و در قنوت نمازهاى يوميه قرائت مى شود. ظاهرا مراد سعدى هم، همان آيه است. در حديث آمده است كه مراد از حسنه همسر نيكو خلق است.











156

تأثیرپذیری گلستان ار قرآن(2)



6- فقيهى پدر را گفت: هيچ از اين سخنان رنگين دلاويز متكلمان در من اثر نمى كند. سبب آن كه نمى بينم از ايشان كردارى موافق گفتار

ترك دنيا به مردم آموزند خويشتن سيم و غله اندوزند

علمى را كه گفت باشد و بس هر چه گويد نگيرد اندر كس

عالم آن كس بود كه بد نكند نه بگويد به خلق و خود نكند

اتامرون الناس بالبر و تنسون انفسكم.... (باب دوم - حكايت 37)

شاهد سعدى آيه 44 سوره بقره است كه مى فرمايد: چگونه شما كه مردم را به نيكوكارى دستور مى دهيد خود را فراموش مى كنيد. البته بند اول حكايت با آيه: يا ايها الذين امنوا لم تقولون مالا تفعلون، كبر مقتا عندالله ان تقولوا ما لاتفعلون (صف/ 2 و3) اى كسانى كه ايمان آورده ايد چرا چيزى به زبان مى گوييد كه در مقام عمل خلاف آن مى كنيد، اين که سخن بگوئيد و خلاف آن انجام دهيد، خدا را به خشم مى آورد.- سازگاری دارد.

7- يكى بر سر راهى مست خفته بود و زمام اختيار از دست رفته، عابدى بر وى گذر كرد و در آن حالت مستقبح او نظر كرد مست سر برآورد و گفت: و اذا مروا باللغو مرواكراما (باب دوم - حكايت 28)

و اين قسمتى از آيه 72 سوره فرقان است كه در زبان سعدى به صورت مزاح به كار گرفته شده است. آيات قبل آن به خصوصيات عبادالرحمن مى پردازد و در ادامه يكى از خصلت هاى بندگان خوب خدا را اينگونه وصف مى كند كه هر گاه به عمل لغوى (از مردم غافل) بگذرند بزرگوارانه از آن درگذرند

8- چو نبود خويش را ديانت و تقوى قطع رحم بهتر از مودت قربى

ياد دارم كه يكى مدعى در اين بيت بر قول من اعتراض كرد و گفت: حق تعالى در كتاب مجيد از قطع رحم نهى كرده است و به مودت ذى القربى فرموده و آنچه تو گفتى مناقض آن است. گفتم غلط كردى! كه موافق قرآن است.

و ان جاهداك على ان تشرك بى ماليس لك به علم فلاتعطهما

هزار خويش كه بيگانه از خدا باشد فداى يك تن بيگانه كآشنا باشد (باب دوم - حكايت 42)

در اين حكايت سعدى به دو آيه اشاره كرده است آيه اول در سوره شورى /22 وجود دارد و مى فرمايد: قل لا اسئلكم عليه اجرا الاالموده فى القربى... (اى رسول ما، به امت) بگو من از شما اجر رسالت جز اين نخواهم كه مودت و محبت مرا در حق خويشاوندان منظور داريد...آيه دوم در سوره لقمان / 15 كه ترجمه اش اين است: و اگر پدر و مادر تو را بر شرك به خدا كه آن را به حق نمى دانى وادار كنند در اين صورت دیگر آنها را اطاعت مكن.

مناظره سعدى و مدعى از نوع مناظراتى است كه دركتب تاريخى و حديثى ما انعكاس يافته است. اگر نبودن ديانت و تقوى را در خويشاوندان به معنى شرك بگيريم، دفاع سعدى بحق است ولى اگر مراد مدعى سستى در ديانت و عمل به فرامين الهى است موجب قطع رحم نمى گردد.

اين بود هشت برداشت سعدى، در باب دوم گلستان از قرآن كريم كه به طور صريح به ذكر آيه پرداخته است و تفسير آن را گوشزد کرده است و ترديدى نيست كه بيشتر حكايات با نگاهى تيزبينانه تلويحا به آيات الهى اشارت دارد و يافتن و دريافتن آنها موشكافى اهل قلم را مى طلبد.













157

عاقبتِ آرزومندی



گاهی به دلم می آید که من پادشاهم بی ملک، و قاضیم بی قضا، و صاحب صدرم بی صدر، توانگرم بی مال، و از این اندیشه ها هم بوی حب جاه و مال و طمع و حسد می آید. و از غصه ی اینها خویشتن را این سوداها می دهی. باید که روح خود را به صفات الله چنان متحد گردانی که از اینها در تو هیچ نماند. مردمان جدً می کنند در دکان های دنیا از جاه و مال. مرادها همچون نردبانی است دراز و با عقبه ی بلندی، پایه پایه برمی روند و یقین می دانم که از میان نردبان فرو خواهند افتادن(معارف جلد1 ص 374)

این جملات از عارف بزرگ بهاءالدین بلخی است که به نوعی در کلام شاگردش برهان الدین و فرزندش مولانا جلال الدین نیز انعکاس یافته است. در این عبارات پر احساس و آموزنده، نکته های بسیاری نهفته است که بدان اشارت می کنم.

- کلام با گاهی آغاز می گردد. یعنی این که وسوسه ها گاه سراغ عارفان نیز می آیند و کسی از آنها در امان نیست به دل آمدن یعنی وسوسه شدن و خواستن یعنی خواهان تغییردر بیرون به نفع برون که ارضاء منیت انسانی است.

- پادشاه بی ملک و ... بیانی از خودشیفتگی آدمی است. خودشیفتگی بر دو نوع است یکی فردی و شخصی که امثال بهاءالدین بدان دچارند و دیگری عمومی و ملی است که فردوسی و نظامی گنجوی از آن سخن می گویند.

- بوی حب جاه و حسد همواره مشام آدمی را می آزارد و کمتر کسی است که از آن رهایی یابد. به قول غزالی آخرین چیزی که از قلوب مخلصین خارج می گردد؛ حب جاه است بلکه می توان گفت: حب جاه خصلتی است که از قلوب مخلصین هم خارج نمی گردد. ورود این سوداها به دل، موجبات غصه ی آدمی را فراهم می کند و زندگی را پر آشوب می گرداند. از این رو بهاء ولد خود و دیگران را نهیب می زند که اگرآسایش دو گیتی را جستجو می کنند باید از بروز این گونه خطورات در قلب پرهیز کنند و دل را از اغیار خالی گردانند تا یار در آن ساکن شود.

- راه رهایی از این آرزوها، وحدت موجود است یعنی اتحاد با خدا و فنا شدن در او. زیرا از این آرزوها بوی شرکت و شراکت با خدا می آید. و همین حس خداگونه شدن است که آدمی را در این جهان به ورطه ی سقوط می کشاند. به تعبیر قرآن لقد خلقنا الانسان فی احسن تقویم ثم رددناه اسفل سافلین(تین/4)

- در ادامه از خود و خواسته های نفسانی گذر کرده است و یک حکم کلی صادر می کند و آن این که مردم همواره در معرض این خطورات و خطرات هستند و به جاه و مال می اندیشند ولی این را نمی دانند که این آرزوها مانند بالا رفتن از نردبان است که پله پله طی می شود و وقتی فرد به بالا می رسد؛ متوجه می شود که زیر پایش خالی است یعنی عمر را غافلانه سپری کرده است و بدون آنکه به یکی از آن مرادها رسیده باشد؛ مرگ از راه می رسد.

- وقتی نفس های آخر به صدا درآمد؛ صدای شکستن پایه های آرزوها نیز به گوش می رسد و با فرا رسیدن مرگ یکباره از آن بالا سقوط می کند و استخوان های اش می شکند. این را با جمله ی "یقین می دانم" همراه می کند یعنی در آن تردیدی نیست که عاقبتِ آرزومندی همین است.

- اما این نکته ها با بیانی دیگر در کلام برهان الدین محقق، شاگرد بهاءالدین، نیز جاری شده است. او می گوید: دنیا سقف دوزخ است.همه ی ازهار و انوار و خوشی ها و آرزوها می بینی و در اندرون صد هزار عذاب و اگر کسی گوید تو را که عاقبت این سقف فرو درد و التفت الساق بالساق(قرآن سوره ی 75، آیه ی 29 و هنگامه بالا گیرد)، زنهار تا بر بام به لاله و ریاحین مغرور نشوی(معارف ص 48)

- گویا مولوی به تأسی از دو استاد خود اشعار زیر را سروده است

نردبان خلق این ما و منیست عاقبت زین نردبان افتادنیست

هر که بالاتر رود ابله ترست کاستخوان او بتر خواهد شکست

این فروعست و اصولش آن بود که ترفع شرکت یزدان بود

چون نمردی و نگشتی زنده زو یاغیی باشی به شرکت ملک جو

چون بدو زنده شدی آن خود وی است وحدت محض است آن شرکت کی است

شرح این در آینه اعمال جو که نیابی فهم آن از گفت و گو

(مثنوی 4/2763 به بعد)





158

معراج



معراج رفتن خاص پیامبر اسلام(ص) نیست بلکه تمامی پیامبران و اولیای الهی سفری معراج گونه داشته اند. در نقد کسانی که می گویند کتاب مقدس بر اساس هیئت بطلمیوسی آسمان را تشریح می کند و حال آن که امروزه این ایده باطل شده است و هیئت کوپرنیکی جایگزین آن گردیده است گفته اند: کتاب مقدس برای این نیامده است که آسمان ها چگونه می روند بلکه برای این آمده است که چگونه می توان به آسمان ها رفت. از این رو مولوی می گوید:

به معراج برآیید چو از آل رسولید رخ ماه ببوسید چو بر بام بلندید

یعنی تجربه ی معراج بر هر مسلمانی رواست البته این درک و دریافت نیازمند آن است که مفهوم معراج را گسترده تر بگیریم و هر نوع سفر روحانی و تجربه ی دینی را معراج گونه تلقی کنیم.

تردیدی نیست که پیامبران الهی که پیام های خود را از طریق تجربه های دینی می گیرند، در این امر گوی سبقت بر همگان ربوده اند. رؤیای حضرت ابراهیم برای قربانی کردن فرزند که به زیباترین روایت در کتاب «ترس و لرز» سورن کی یر که گور، متأله دانمارکی آمده است، نمونه ی بارز معراج است. ساختن کشتی توسط حضرت نوح و قرار گرفتن یاران در آن نمونه ی دیگری از حرکت به سوی خداست. چنان که رفتن حضرت موسی به کوه طور هم معراج تلقی می شود. به صلیب کشیدن و قربانی شدن حضرت مسیح نیز نمونه ی دیگری از به معراج رفتن است.

در معراج نامه ها معمولا از عالم برزخ و دوزخ و بهشت سخن می رود. و حال و روز آدمیان بر حسب رفتارهایی که در این دنیا داشته اند، انعکاس می یابد. جالب است عین آنچه در معراج پیامبر اسلام(ص) گزارش شده است در ارداویراف نامه، فصل چهارم نیز آمده است: و او فرمود ایدون بنویسند که در آن نخستین شب، سروش اهلو و آذر ایزد به پیشواز من آمدند به من نماز بردند و گفتند: خوش آمدی تو ای ارداویراز که ترا هنوز زمان نبود. گفتم: من پیغامبرم. پس سروش اهلو پیروزگر و آذر ایزد دست من فراز گرفتند. نخستین گام به اندیشه ی نیک و دُ دیگر گام به گفتار نیک و سِدیگر گام به کردار نیک به پل چینود فراز شدم که آفریده ی اورمزدِ بسیار نگاهبان و نیرومند است. هنگامی که به آنجا فراز آمدم و دیدم روان درگذشتگان را که در آن سه شب نخست، روان به بالین تن نشسته بود و این گفتار گاهانی را می گفت(ارداویراف نامه ص 50)

در کتاب «رسالة الغفران» ابوالعلاء معرّی و «کمدی الهی» دانته نیز همین وضع برقرار است. عمر فردوخ در کتاب «عقاید فلسفی ابوالعلاء معرّی» همسانی بین این دو کتاب را بررسیده است. البته این را هم گفته اند که دانته از منابع اسلامی خبر نداشته است و این ایده ها را از طریق منابع یهودی و بعضا عربی گرفته است.(مقدمه ی ژاله آموزگار بر کتاب ارداویراف نامه ص 14)











159

رمزپردازی جنسی



پاره ای زبان شناسان، هنر زبان را در الفاظ جست و جو می کنند نه در معنا. هر چند معنا هم از دل لفظ بیرون می آید. و در حقیقت لفظ است که آبستن معانی است. کارل آبراهام در مقاله ی «رؤیا و اسطوره» آثار الفاظ در رمزپردازی جنسی را واکاوی کرده است.(جهان اسطوره شناسی، جلال ستاری ج1 صص 77-84) که چکیده ی آن چنین است.

در زبان های هندی و سامی، کاربرد مذکّر و مؤنّث در موجودات غیرجاندار، به صورت نمادگرایی، آمده است. اولین بار زیگموند فروید بر این نکته تأکید کرد و بعدها در دو کتاب «زبان بی گفتار و معماهای زبان» اثر کلاین پل انعکاس یافت.

رمزپردازی جنسی، تجلی روان شناختی ای است که در هر زمان و مکانی با انسان ملازم است. به گفته ی کلاین پل انسان به عالم صبغه ی جنسی می بخشد. مثلا پاره ای از اجسام تزئینی و ظروف، شکل اندام های تناسلی دارند. رمزپردازی جنسی شاید در آئین ها و تشریفات مذهبی همه ی اقوام، اهمیت بیشتری داشته باشد اما زبانِ ما بهترین گواه معنای جنسی است که همواره در اندیشه ی آدمی وجود داشته است. همه ی زبان های هندی، ژرمنی و سامی دو جنس مذکّر و مؤنّث و حتی خنثی را دارند. مثلا در زبان آلمانی، نام های مصغّر خنثی هستند. چنان که کودکان و دخترانی که ازدواج نکرده اند، هم جزء افراد خنثی محسوب می شوند.

کشتی در زبان آلمانی از جنس مؤنّث است. فقط در زبان انگلیسی، ناو جنگی به انسان پیکارجو یعنی مذکّر تشبیه شده است. این تصور(زنانگی کشتی ها) را صورت زنی که زینت بخش دماغه یا قسمت جلوی کشتی است، قوت می بخشد. کشتی به سان همسر خدای هندو، شیوا در دریای کیهانی با دکل میانی که همچون قضیب است، درمی آمیزد. از طرفی کشتی به زبان استعاره، همسر دریانوردِ دور از زن و فرزند است.

مردمک چشم که چون نقطه ی سیاهی است، در زبان های مختلف از جنس مؤنّث است. اما علت نامگذاری به مردمک این است که در آینه ی مردمک چشم دیگری می افتد. در بعضی گویش های آلمانی قزن قفلی و جادگمه، نر و ماده نامیده می شوند. تقریبا همه ی درختان برای ما مادینه اند. بنابراین انسان تنها به اشیاء جان نمی بخشد بلکه جنسیت را نیز عطا می کند.

در کتاب آفرینش، مار که نماد اندام نرینگی است، اغواگر حوّاست. و همین معنی را در قصه های آلمانی و شمال اروپا دارد. سیب نیز رمز ممتازی از لحاظ جنسی است و نمودگار بارداری زن است. حوّا آدم را با سیب می فریبد.





160

آمار مطالعه



آمار مطالعه در کشور ما با توجه به استاندارد جهانی در باره ی سنجش میزان مطالعه بسیار اندک است. چرا که در نگاه بین اللملی، خواندن کتب مذهبی و ادعیه و دروس مدرسه ای و دانشگاهی از لیست مطالعه خارج می شود. و فقط آنچه در اوقات فراغت به حسب جستجوی مطلبی برای معنادار ساختن زندگی است؛ مطالعه محسوب می شود.

تصور می کنم این محدودیت در سنجش مطالعه مربوط به این نکته است که در مطالعه کردن فرد باید کنجکاو و در جست و جوی صرفا دانستن یک مطلب بدون نیاز شغلی و تحصیلی باشد. بنابراین خواندن قرآن و یا دعا هم اگر در راستای فهمیدن درکی از حیات باشد، مطالعه فرض می شود. یعنی پاسخ به سؤالی است که فرد در ذهنش ایجاد شده است و انگیزه ی اصلی او فهمیدن و پی بردن به معنای زندگی است. بنابراین مطالعه، جستجوی معنای زندگی است نه تفاخر بر دیگران و به رخ کشیدن آموخته ها.

مطالعه رمز ماندگاری روح آدمی و پویایی اندیشه است و حیات معنوی انسان در گرو مطالعه ی آزادی است که در طول زندگی دارد.