میان سالی 2
گذرگاه عافیت
خاطرات تابستان 1389
در ته تابستان به ذهنم رسید تا خاطرات این فصل را مرور کنم و از پس گذر خاطره ها، نکاتی را به خود و دیگران گوشزد نمایم. شاید از پس بیان و عیان یادداشت ها، دلی درگیر یا دلگیر شود و در نهایت چیزی نصیب من یا او گردد. در خلال یادداشت های روزانه و شبانه ام از خاطرات، به شعر مشهور سپهری دل بسته شدم آنجا که می گوید: پشت دریاها شهری است/ قایقی خواهم ساخت/ خواهم انداخت به آب/ دور خواهم شد از این خاک غریب/ که در آن هیج کس نیست/ که در بیشه عشق/ قهرمانان را بیدار کند. به اتکاء این ابیات می خواستم عنوان یادداشت ها را «خاک غریب» نام نهم ولی این ترکیب عنوانی شد برای زندگینامه ی خودنوشتم. وقتی در ذهنم به اشعار حافظ فکر می کردم، این مصرع که «جریده رو که گذرگاه عافیت تنگ است» را مطابق مضمون شعر سپهری یافتم در نتیجه از عنوان اول صرف نظر کردم و ترکیب «گذرگاه عافیت» را برای آنها پسندیدم.
یادداشت های تابستانی من چون طولانی و پرتنوع است شکل خاطره به خود گرفته است. برای ما که به عنوان یک معلّم ناچار باید تابستان را در مرخصی و مسافرت به سر ببریم و هجرتی اجباری را تجربه کنیم؛ تابستان رنگ و بوی دیگری به خود می گیرد و خودش می شود خاطره. خاطرات زیبایی های خاص خود را دارد. خاطرات یعنی پر کردن اوقات فراغت در جهانی که آکنده از فراغت و بیکاری است. خاطرات یعنی بیهوده سپری نکردن عمر در زمانی که انسان برای گذران ایام به هر کاری دست می زند تا از تنهایی و یگانگی نسبت به خویشتن رهایی یابد. خاطره ها دل سپردن به حادثه هایی است که با تلخی و شیرینی های بسیاری همراه است. حوادثی که در پسِ آن تجربه ها صف کشیده اند تا در قالب قلم، به کسان دیگر نمایش داده شوند. خاطرات یعنی آموزش هنر خوب زیستن و سرخوش لحظه های ناب زندگی بودن و مشارکت دادن دیگران در احساسات فکری و ذوقی خویش. خاطره یعنی سایش قلم در واگویی آنچه که اتفاق افتاده، برای آنچه که بعدا می خواهد اتفاق بیافتد.
خاطرات تنیدن گذشته در حال برای ظهور و حضور آینده است. اولی(تنیده) برای نویسنده و دومی(حضور) برای مخاطب کلام و طرف دیگر قلم. با خاطرات است که حافظه جان می گیرد، ذهن به کار می افتد و ضمیر بیدار می شود و تجربه ها تکرار می شوند. با خاطره هاست که انسان در زمان حال می زیید و افتخارات گذشته رونمایی می شوند و روبان قرمزی به دور حادثه های گذشته کشیده و به آیندگان هدیه می گردد و بالاخره با خاطره هاست که روح پرواز می کند و در افقی ناپیداکرانه، دست در دست فرشتگان، نظّاره گر لحظه های رهایی می شود و به خدای زمین و آسمان سلام می کند و لبیک گوی جاودانه های جاوید و خلسه های آشتی پذیر می گردد. با خاطرات است که هستی ها با نیستی ها گره می خورد و ماجراها از کتم عدم به صحرای وجود خیمه می زنند تا بار دیگر خاطری را شاد و ضمیری را امیدوار کنند. خاطرات یعنی یادداشت هایی در تنهایی، خاطره یعنی سیر در جهان آفاق و انفس در درازنای گیتی برای خنداندن کسی و به هیجان در آوردن هوشی. در سایه ی تشعشع درخشان خاطره هاست که برق از چشمان خواننده بیرون می جهد و نگریستن در فراسوی افق بیکران را برایش هموار می سازد تا شاید در دلش ذوقی سبز شود و روحش پرواز در آسمان پُرراز را تجربه کند. این بخش شامل دوازده قسمت است که در آنها از مفاهیم و معانی ذهنی صحبت به میان می آید. و طولانی ترین خاطره نویسی مرا رقم می زنند.
1)- سیر آفاق و انفس
در گرماگرم هوای بندرعباس، در نیمه ی تیرماه عزم سفر کردم. معمولا در سفرهای طولانی به سیر در آفاق و انفس می پردازم. منظور از سیر در آفاق، طبیعت گردی، مشاهده ی مناظر جدید و قدیم و گشت زدن در کوه و دشت است. و مقصود از سیر انفس، مطالعه کردن و خریدن کتاب ها و نشریات جدید و اندیشیدن در باره ی مطالب خواندنی و یادداشت برداری از آنها برای به روز شدن در درس دانشگاهی است.
در این سفر گویا سیر انفسی من پرملات تر از سیر آفاقی شد. روحیه ی شرقی و ایرانی همین اقتضاء را دارد. سفر درونی اش بیشتر از سفر برونی اش است. حتی در سفر که دیگران به طبیعت گردی و صحرانوردی می پردازند، من دوست دارم مطالعه کنم. البته طبیعت هم کتاب تکوین خدا است و قرآن کریم به سیر در آن سفارش کرده است. قُلْ سِيرُوا فِي الْأَرْضِ فَانْظُرُوا كَيْفَ بَدَأَ الْخَلْقَ ثُمَّ اللَّهُ يُنْشِئُ النَّشْأَةَ الْآخِرَةَ إِنَّ اللَّهَ عَلَى كُلِّ شَيْءٍ قَدِيرٌ(عنکبوت/20)
دکتر شریعتی در کتاب «ویژگی های قرون جدید» در مقاله ی متدولوژی علم می نویسد: در قرآن وقتی از روح می پرسند می فرماید: قُلِ الرُّوحُ مِنْ أَمْرِ رَبِّي (اسراء/85) یعنی روح از امر پروروگار است. یعنی خیلی خودتان را وارد این ماجرا نکنید به جزئیات آن نپردازید. بر خلاف ما که وقتی از روح بحث می شود به مسائل مختلف روح از نظر فلاسفه و عرفا و مباحث روان شناسی پیرامون حالات روح و روان توجه می کنیم. ولی وقتی از طبیعت و موجودات سخن می گوید به تفصیل پیرامون آن می پردازد. مانند: أَوَلَمْ يَنْظُرُوا فِي مَلَكُوتِ السَّمَاوَاتِ وَالْأَرْضِ(اعراف/185) أَفَلَا يَنْظُرُونَ إِلَى الْإِبِلِ كَيْفَ خُلِقَتْ(غاشیه/ 17)(ص 56 و 57)
با همه ی شیفتگی و ارادتی که به دکتر شریعتی دارم اندک نقدی بر گفته اش وارد می دانم. و آن این که هر چند قرآن بحث روح را پردازش نمی کند اما همین اشاره ی اجمالی سبب گسترش دانش فلسفه و عرفان شده است. از طرفی برخی مفسران گفته اند: در اینجا مراد از روح، جبرئیل است. ولی قرآن به پدیده ی طبیعت هم فقط توصیه به مشاهده ی آن نموده است. در هر صورت، قرآن کتاب هدایت است و نه کتاب طبیعت شناسی یا روح شناسی. با وجود این، آگاهی از پدیده ها درک ما را نسبت به پدیدآورنده بهتر و بیشتر می کند. بگذریم.
مخفی نماند که طبیعت شناسی خاص متخصصان رشته های طبیعی است و من که از آن بهره ای ندارم تنها به طبیعت گردی اکتفا می کنم. روی چمن نشستن و گاه با فرزند خردسالم به توپی زدن را دوست دارم. از این که تنهای تنها در پارکی قدم بزنم و بازی کودکان و بگومگوی بزرگان را تماشا کنم، لذت می برم. پیاده روی هم که خوره ی کار من است. حساب کرده ام در این مدت دوماه تابستان اگر روزی سه کیلومتر هم پیاده روی کرده باشم، در مجموع قریب به صد کیلومتر، به اندازه مسیر بندرخمیر تا بندر لنگه، راه رفته ام. سلامتی خود را مدیون همین قدم ها هستم البته با استعانت از خدای سبحان و منان.
2)- روزه و روزه داری
ماه رمضان در راه بود از روزنامه «ندای هرمزگان» زنگ زدند و طبق روال سال های پیش از من خواستند که مطلبی پیرامون ماه رمضان بنویسم. من هم تصمیم گرفتم. مطلبی متفاوت از مقالات گذشته تهیه و ایمیل کنم. همین گونه شد و آنها هم اقدام به چاپش کردند. به روزه و روزه داری خیلی اعتقاد دارم و مانند دیگر عبادات دینی انجام آن را برای خود روا و روان کرده ام. چرا که به تحقیق در این باره از مباحث دینی تا علمی پرداخته ام. روزه هم جسم و هم روح و عقل را به سلامتی دعوت می کند. خداوند روح و جسم را با هم ساخته است و رابطه ی تنگاتنگی بین این دو بُعد وجود است. مطمئنا هر چه برای روح مفید باشد در نهایت جسم هم از آن سود می برد. چنان که هر چه جسم را سامان می بخشد، روح نیز از آن بهره می برد. آنها که تنها به جسم شان رسیدگی کامل دارند، همواره از تنگی روح رنج می برند. چه که وَمَنْ أَعْرَضَ عَنْ ذِكْرِي فَإِنَّ لَهُ مَعِيشَةً ضَنْكًا(طه/124)
همیشه بر این اعتقادم که امر و نهی الهی از جنبه ی وجودی، ناظر بر رابطه ی تن و جان است و الا انجام دادن و ندادن یک فعل سود و زیانی را متوجه خدا نمی کند. به قول مولوی من نکردم خلق تا سودی کنم/ بلکه تا بر بندگان جودی کنم. یا به تعبیر حافظ بیا که رونق این کارخانه کم نشود/ به زهد همچو تویی یا به فسق همچو منی.
این نکته، فلسفه ی آموزه های دینی است و همین فلسفه دانی امور است که دستورات و فرامین دینی را آسان می کند و ما می توانیم بی دغدغه ی بهشت و دوزخ به انجام آنها مبادرت ورزیم. اگر این نکته را باور ندارید به گفته های استوارت وایلد در کتاب «خود بی نهایت» ترجمه ی محمد رضا آل یاسین توجه کنید آنجا که می گوید: یکی از بهترین روش های مهار امیال نفسانی آن است که به مدت چند ساعت از خوردن هرگونه خوراکی و نوشیدنی خودداری کنید. وقتی من برای نخستین باراین کار را به عنوان فریضه ی معنوی آغاز کردم، در ازای هر نُه روز دو روز روزه گرفتم. همچنین دوبار در سال به مدت پنج روز روزه گرفتم. هنوز هم هر از چند گاهی این کار را می کنم. نکته ی جالب توجه آن است که روزه واقعا ذهن را نرم و ملایم و آرام می کند و خورد و خوراک به امیال نفسانی امنیت می بخشد. و او را موجودی فناناپذیر معرفی می کند. به همین دلیل وقتی روزه می گیرید، منیت شما بسیار ساکت و آرام شده و از شرارت دست برمی دارد. روزه واقعا شما را برای کنترل امور یاری و پشتیبانی می کند. روزه به عنوان روشی برای کاهش وزن هم به کار می رود گرچه ممکن است تحت تأثیر روزه چند کیلو لاغر شوید اما پس از آن که خوردن را آغاز کردید، ظرف چند روز وزن از دست داده را ترمیم می کنید. یکی از مزایای روزه آن است که به اندام های دستگاه گوارش مجال استراحت و آرامش می دهد. در واقع روزه بهترین روش برای تنظیم دستگاه گوارش است. آن را بیازمایید. به امتحانش می ارزد. اگر تا به حال روزه نگرفته اید، فقط یک روز روزه بگیرید. برای این منظور در یک حال و هوای معنوی بگویید: قصد دارم روز جمعه روزه بگیرم تعطیلات آخر هفته و یا اوقاتی که کار نمی کنید برای روزه بسیار مناسب است. مجرد این که از خوردن اجتناب کنید، جسم تان خوردن خودش را آغاز می کند. اما نخست به سراغ سموم و مواد زائد می رود. روزه ساده ترین روش برای بازگرداندن هماهنگی و توازن جسمانی و روحی است. زیرا وقتی جسم سرگرم خوردن مواد زائد است ذهن آرام می گیرد.(خود بی نهایت 214 تا 216)
مقصود از ذکر سخنان وایلد این است که گفته ی خدا و پیامبرش با یافته های علمی و روان شناسی هماهنگ است و نباید در آن تردید کرد. در قران آمده است که روزه سبب مبارزه با خواسته های نفسانی و تقواپیشگی است(بقره/183) و پیامبر اسلام(ص) هم فرمود: صوموا تصحّوا روزه بگیرید تا سالم بمانید.
3) – فرخنده شبِ قدر
سال هاست که روزه هایم را بی کم و کاست می گیرم و از این جهت خدای خود را شاکرم. چنان که او را برای نمازهایم که هیچ گاه قضا نمی شود، بسیار شُکرمی نهم. عجب خدایی داریم هر چه از او درخواست کنی اجابت می کند. خصوصا اگر از جنس معنا باشد. ما در بیان خواست های مان بی بخار و کم جنبه هستیم. همه ی مطالبات مان تا پیش پایمان است به افق های دور دست اصلا توجه نداریم. آسمانی شدن، شناختن، پرواز کردن، دل به دریا سپردن. وای چه قدر خواسته های ما سطح پایین است. مالی و منالی و شهرتی همین و بس.
من دوست دارم که کارهای عبادی ام را با شوق و ذوق انجام دهم. البته زمینه های این شوق را در خود فراهم کرده ام. در فلسفه ی اخلاق عنوانی است به نام جبر اخلاقی. از طرفی در تعریف اخلاق گفته اند: انجام افعال اختیاری. در توضیح این پارادوکس به دانشجویانم می گویم: کار اخلاقی اختیاری است و مراد از جبر اخلاقی، ملزم کردن خود به انجام کار اختیاری است. در عبادات هم همین طور است. ما می توانیم امور عبادی که به ظاهر جبری است به اختیار و شوق انجام دهیم. یعنی با توجه به سود معنوی که نصیب ما می شود، به انجام آن مبادرت ورزیم و از انجام آن لذت ببریم. این که پیامبر اسلام(ص) می فرماید نماز نور چشم من است. یا امام حسین(ع) می گوید: من از خواندن نماز لذت می برم و یا امام سجاد(ع) به سجده کردن های طولانی شهره است، همه حکایت همین لذت های معنوی است که عبادت را بر آنها هموار کرده است. ما نیز نباید خود را از آن بی نصیب کنیم. حافظانه بگویم: فرض ایزد بگذاریم و به کس بد نکنیم/ و آنچه گویند روا نیست نگوییم رواست.
شب بیست و سوم ماه رمضان مهمان مسجد امام زمان(ع) در خیابان بعثت، بلوار توانیر در منطقه ی شمال شرقی تبریز بودم. ساعت 12 شب، معلّم ای سخنرانی و به زبان ترکی توصیه های اخلاقی می کرد. قرآن کریم و کتاب «تحف العقول» هم جلوی اش باز بود. از آنها استفاده می کرد و گاه نکته های روان شناختی را ضمیمه ی مطالبش می کرد. همه ی آنهایی که در مسجد بودند به دقت به صحبت هایش گوش می دادند. گاه لبخندی بر چهره هاشان نمایان می شد. با این که اصلا ترکی بلد نبودم اما از بخش های فارسی و خواندن آیات و روایات حرف هایش را درک می کردم در بخشی از صحبت هایش می گفت: برای دیندار شدن نوجوانان نباید بدون مقدمه چینی وارد شد. نوجوانان باید آرام ارام با دین و مظاهر دینی آشنا شوند. با تشویق و ترغیب آنان را به دین فرا خواند. با اجبار و اکراه چیزی نصیب آنها نمی شود.
با گذشت پاسی از شب مدّاحی، دعای کمیل علی(ع) را خواند. چه زیبا می خواند. بدون آن که به حاشیه برود و از مستمعان، تکرار برخی از فرازهای دعا را طلب کند. با دقت تمام دعا را زمزمه می کرد. به متن دعا و مناجات امیر المومنین در آن شب قدر توجه جدی داشت. به یاد دعای کمیل هایی افتادم که در بندرعباس شب های جمعه در منزل دوستان برگزار می شود. و کلّی به یاد آنها بودم. همان شب دعای کمیل در منزل ناصر احمدی، با صرف افطار اجرا شده بود. این را از پیامکی که به موبایلم شده بود فهمیدم. در پایان دعای کمیل، مدّاح به جای این که دعا کند با یک مقدمه چینی همه را به دعا کردن فرا خواند و گفت: دست های خود را بالا ببرید و به مدت دو دقیقه در سکوت برای خودتان هر جور که دوست دارید خدا را فراخوانید. و این شعر مولانا را خواند. هیچ آدابی و ترتیبی مجوی/ هر چه می خواهد دل تنگت بگوی. تجربه ی جالبی بود. هر کس برای خودش دعا می کرد. گاه در میان جمعیت صدای گریه ای بلند می شد. فردی با سماجت طلب مغفرت می کرد. زمزمه های زیبایی در جمع یاران شب قدر به گوش می رسید. چه فرخنده شبی بود. شب قدر را می گویم.
4)- با نیایش شریعتی
دخترم صدیقه کتاب «نیایش» دکترعلی شریعتی را به دستم داد و گفت: بابا این کتاب را بخوان. با این که سال ها پیش آن را خوانده بودم دوباره از خواندنش لذت بردم. مطالبی در باره ی امام سجاد(ع) با تیتر «زیباترین روح پرستنده» و ترجمه ی نیایش الکسیس کارل که برای اولین بار به توصیه ی دوستش ترجمه کرده بود. نیایش خودش هم که بازخورد روح معنوی اوست، سنجش دیگری از این مجموعه است.
خدایا عقیده ام را از دست عقده ام مصون بدار/ خدایا به من تحملّ عقیده ی مخالف ارزانی کن/ خدایا چگونه زیستن را به من بیاموز چگونه مردن را خود خواهم آموخت. به او خرده گرفته بودند که این حرف و خواست غلط است هر دو را خدا به انسان می دهد. مردن دست ما نیست. ظاهرا منتقدین، دعا را با جبر سرنوشت اشتباه گرفته اند. مگر در روایات نیامده است که دعا گاه سرنوشت را هم تغییر می دهد. مگر از پیامبر اسلام(ص) روایت نشده است که کما تعیشون تموتون و کما تموتون تُبعثون. یعنی چنان که زندگی می کنید می میرید و آن گونه که می میرید برانگیخته می شوید. این سخن معنایش این است که نوع زیستن به دست خود شما شکل می گیرد و چگونه مردن هم تابع چگونه زیستن است. حال شریعتی از خدا می خواهد که او را رسم زندگی بیاموزد تا مردنش تابع آن کند. از طرفی نیایش کردن تجلی خواسته ی درون فرد است و توجیه نمی خواهد.
دعا نوعی کُرنش عبد در مقابل معبود است. عبادت کردن ناشی از دغدغه ای است که در دل آدمی فوران می کند و راه بروزش گفت و گو با پروردگار است. بزرگان تاریخ در مواجهه با مشکلات، همواره به نیایش خدا می پرداختند و این نیایش در قالب شعر و نثر ادیبانه تجلی یافته است. نیایش های گاندی خواندنی است. چنان که اشعار عرفانی مولوی، صائب تبریزی، محمود شبستری و علامه طباطبایی.
دکتر شریعتی در فضای مسموم دهه ی 40 و 50 که موج انتقادات و تهاجمات علیه او امان از وی بریده بود، در قالب نیایش با خدای خود به پاسخ می پرداخت و جالب است که در اکثر سخنرانی هایش به گروه معترض می گوید: که حرف هایش وارونه فهمیده اند و ماشین و ماشینیسم، تمدن و تجدد، اسلام شناسی و اسلام ستیزی و روشنفکری و عوام زدگی را معکوس دریافته اند. چه قدر سخت است پاسخ به کسانی که خود را در جرگه ی روشنفکران واقعی و دینی می دانند و حال آن که نیمه روشنفکر و یا از عوام اند.
خدایا در برابر هر آن چه انسان ماندن را به تباهی می کشاند مرا، با نداشتن و نخواستن، روئین تن کن.
خدایا در تمامی عمرم به ابتذال لحظه ای گرفتارم مکن که به موجوداتی برخورم که در تمامی عمر، لحظه ای را در ترجیح عظمت، عصیان و رنج، بر خوشبختی، آرامش و لذت اندکی تردید کرده اند.
خدایا به هر که دوست می داری بیاموز که: عشق از زندگی کردن بهتر است و به هر که دوست تر می داری بچشان که دوست داشتن از عشق برتر!
خدایا به من توفیق تلاش در شکست؛ صبر در نومیدی؛ رفتن بی همراه؛ جهاد بی سلاح؛ کار بی پاداش؛ فداکاری در سکوت؛ دین بی دنیا؛ مذهب بی عوام؛ عظمت بی نام؛ خدمت بی نان؛ ایمان بی ریا؛ خوبی بی نمود؛ گستاخی بی خامی؛ مناعت بی غرور؛ عشق بی هوس؛ تنهایی درانبوهِ جمعیت؛ دوست داشتن بی آن که دوست بداند؛ روزی کن(نیایش 114)
بقیه ی دعا را خودتان بخوانید در کتاب «نیایش» مجموعه آثار(8) دکترعلی شریعتی در دو بخش از ص 111 تا 135.
5)- لذت کتاب خواندن
در ماه رمضان پس از قرآن خوانی و دعاخوانی در دهه ی اول به مطالعه ی کتبی پیرامون محی الین ابن عربی پرداختم. کتاب اول «چنین گفت ابن عربی» اثر نصرحامد ابوزید بود، روشنفکر معاصر مصری که در تیرماه سال جاری درگذشت. فتوحات ابن عربی با ترجمه ی محمد خواجوی که 23 جلد است. جلد دوم آن را به اتمام رساندم. کتاب «دائرة المعارف بزرگ اسلامی» هم بحث مفصلی در باره ی ابن عربی داشت. کتاب «سخن عشق» پایان نامه دکتر فاطمه طباطبایی همسر مرحوم احمد خمینی که به تطبیق دیدگاه محی الدین ابن عربی و امام خمینی پیرامون عشق بود، آن را هم خواندم. فصوص الحکم ابن عربی هم مرور کردم با ترجمه و شرح بی شماری که بر آن رفته است.
چه قدر کتاب خواند لذت بخش است. لحظه ای را نمی توانم بدون آن سپری کنم. چه در بیداری چه در خواب. آیا کتاب «24 ساعت در خواب و بیداری» صمد بهرنگی را خوانده اید؟ کودکی به نام لطیف با پدرش از روستا به شهر تهران می آید، جذّابیت شهر او را گرفته، در جلوی ویترین مغازه ها که ردّ می شود همه ی اسباب بازی های درون ویترین را از آن خود می داند. حال قصه ی من است؛ به هر کتابخانه و کتاب فروشی سر می زنم تا کتابی را بگیرم یا بخوانم.
خواندن برای من خوراک است. در این دو ماه سیر و سفر مطالعه ی بیش از بیست کتاب را از سر گذراندم و بیش از صد کتاب را هم توّرق کردم. نشریات علمی و اجتماعی و روزنامه ها هم جای خود دارد. سایت دیدن هم با دسترسی به آن می شود غذای روح. خیلی معتقد به یک دوره ی مطالعاتی و منظّم خوانی نیستم. البته در دهه ی شصت آثار برخی از بزرگان معاصر را دوره ای مطالعه کرده ام. حدودا تمام آثار صمد بهرنگی، مطهری، شریعتی، آل احمد، بازرگان، مصطفی زمانی و شهید دستغیب را مورد بررسی قرار داده ام.
عطش خواندن با وجود فرازو نشیب های زندگی، از دوره ی ابتدایی تا طلبگی و دانشجویی همچنان در ذهن و ضمیر من ماندگار است و همواره شعله ور است. به خاطر می آورم، یک شب از غروب تا سحر یعنی بین دو نماز مغرب و صبح به مطالعه پرداختم. نمی دانم این شعله کی خاموش می شود؟ شاید با خاموشی جسمم. البته خواندن غذای روح است ولی تن بار آن را به دوش می کشد. سهم او چه قدر است؟ نمی دانم. حتما او هم سهمی از مطالعه نصیبش می شود.
در میان کتبی که پیرامون مطالعه وجود دارد؛ مطلبی را خواندم که خیلی زیبا بود. و آن این که مطالعه، کتاب خواندن، در یک محفل علمی شرکت کردن، طبیعت را به تماشا نشستن، نشریه و روزنامه خواندن، به نوشتن مطلبی پرداختن، فیلم و تئاتر دیدن حتی اندیشیدن در تنهایی هم شامل می شود. امروزه، سایت گردی، نکته ای نوشتن، در جستجوی مطلبی بودن و ماهواره دیدن را هم باید بر آنها افزود. منظورم این است که خواندن فقط منحصر به کتاب نیست. هر چیزی که دانش و بینش آدمی را ارتقاء بخشد، از جنس مطالعه است.
بنابراین وقتی می گویم همواره به مطالعه می پردازم، شامل تمام این موارد می شود. البته در خواندن کتاب لذتی است که در دیگر فراورده های فرهنگی و علمی نیست. کتاب خواندن من هم گونه های مختلف را شامل می شود. تا آنجا که به هر کتاب و جزوه و نشریه ای که به دستم برسد، سرک می کشم. گاهی به دوستانم می گویم: دانستن نام و عنوان کتاب هم هنر است. چه کسی آن را نوشته است؟ چرا به این موضوع پرداخته است؟ حتی چه انتشاراتی به چاپ این کتاب اقدام کرده است؟ همه جزء دانستنی های کتاب محسوب می شود. برای این که در گفته ام صادق باشم برخی از بازخوردهای مطالعاتی تابستانی ام را در قالب مقاله و در همین مطالب انعکاس یافته است. تا هم یادآوری برای خودم باشد و هم خوانندگان گرامی از آن بهره ای ببرند و تا حدودی از روند یادداشت نویسی و دغدغه های فکری نویسنده هم باخبر شوند تا چه قبول افتد و چه در نظر آید.
6)- چاپ کتاب دوم
در همین تابستان بود که بالاخره توانستم پس از سال ها، دومین کتاب خود را به دست چاپ بسپارم. «خم ابرو» را می گویم. همان چهل نکته پیرامون نماز که در طول سال گذشته به همت مدیرمسئول و هیئت تحریریه ی نشریه ی ندای هرمزگان دوشنبه ها در معرض دید خوانندگان قرار می گرفت و اکنون رنگ کتاب به خود گرفته است.
کتاب نویسی هم انگیزه می خواهد. روزی که آقای عطایی پیشنهاد نوشتن مطالبی پیرامون نماز داد، با طیب خاطر پذیرفتم. پس از چند هفته جناب عزتی مدیر روابط عمومی اداره آب تماس گرفت و خواستار چاپ مطالب در قالب یک کتاب شد که من با دلگرمی استقبال کردم و به ادامه ی کار امیدوارتر شدم و با نوشتن یک مقدمه و مؤخره، کار را به پایان رساندم.
سعی من بر آن بود که بدون کپی برداری از کتب و مقالاتی که در باره ی نماز تدوین شده است، به موضوعات جدید با استفاده از کتب عرفانی و تفسسیری بپردازم. واژه ی نماز در عناوین چهل گانه ی کتاب تکرار شده است تا تأکیدی باشد بر این فریضه ی الهی. چنان که مقدمه را با کاربرد عناوین مقالات در جملات، معنا بخشیده ام. یعنی براعت استهلال را رعایت کرده ام.
دید نهایی در چاپ کتاب این بود که نمازگزاران با مطالعه ی آن، شوق و ذوق بیشتری به نماز پیدا کنند و آنهایی که قبله ندارند، برای یک بار هم که شده این تجربه را به کار گیرند. شاید به نماز این آیین زیبای الهی عشق ورزند و به تداومش دل خوش کنند.
این که خداوند چه نیازی به عبادت و نماز ما دارد؟ چرا در ادیان و مکاتب دیگر نماز تشریع نشده است؟ گفتگو با خدا چه معنا دارد؟ و خضوع و خشوع در نماز چگونه صورت می گیرد؟ از جمله پرسش هایی است که در کتاب برای یافتن پاسخی، کوشش به عمل آمده است. ولی تصور نویسنده این است که طرح پرسش های قدیم و جدید بیش و پیش از آن که دغدغه ی ذهنی افراد باشد، بهانه ای برای رهایی از عذاب وجدانی است که گاه فرد مسلمان را رنج می دهد و گاه برای فرار از مسئولیت مسلمان بودن دست به فرافکنی می زند. چرا که نیایش در تمامی ادیان آسمانی و زمینی انعکاس یافته است و نمونه ی عالی و برجسته اش در فرهنگ اسلامی ما وجود دارد.
در مدت یک سالی که به جمع آوری مطالب اجتماعی، عرفانی و دینی نماز مشغول بودم. به تدریس در کارگاه های آموزشی ترویج و توسعه ی فرهنگ نماز نیز اشتغال داشتم و طبیعتا پاره ای از مطالب بازخورد کلاس هاست. از این رو کمتر به کتب فقهی و حدیثی ارجاع داده ام چون بنا را بر این گذارده ام که احکام فقهی نماز در رساله های عملیه آمده است. از طرفی، جز دو نکته که از کتاب «ممد الهمم در شرح فصوص الحکم» برگرفته شده است، بقیه ی مقالات، یک آیه یا حدیث و یا نکته ی عرفانی، با یک تحلیل کوتاه است. در هر صورت مؤلف امیدوار است که کتاب مورد بهره وری اهل ایمان قرار گیرد.
7)- تماشای فیلم
خاطره نویسی من از سر تمجید و تعریف این یا آن نیست چه که از چاپلوسی و جبهه سایی بسیار متنفرم. آنچه مرا به نوشتن خاطره وا می دارد بیان و انتقال تجارب فکری و ذوقی به خوانندگان است. تجربه های فکری در حوزه ی مطالعه ی کتاب و نشریات و تحلیل مطالب آنها برای نسلی که از کتاب خواندن فراری است و همه ی همت خود را مصروف ابزار الکترونیکی و ماهواره ای می کند. نسلی که دوست دارم با کتاب این گنجینه ی عظیم دانش و بینش دم خور شوند و پاره ای از خواسته ها و دلبستگی های خود را در آن جستجو کند. مقصودم از تجارب ذوقی آن نکاتی است که با تماشای فیلمی یا دیدن حادثه ای به نظرم می رسد. چرا که من فیلم و طبیعت را فقط برای سرگرمی تماشا نمی کنم بلکه در جستجوی معنا و مقصود کارگردان – خدا یا انسان- هستم. با خواندن مصاحبه های فلسفی و کلاسیک کارگردانان در ضمیمه ی فیلمنامه های منتشره در قالب کتاب و اندیشیدن فراسوی فیلم، مقاصدی که در ضمیر پنهان فیلمنامه نویس و یا کارگردان موج می زند، دنبال می کنم. از طرفی دوست دارم تحولی که دیدن یک فیلم در ذهن و ضمیر بیننده ایجاد می کند، را دریابم.
از فیلم های اکشن و کمدی لذتی نمی برم چرا که اولی برای نظامی ها و قلدرها مفید است و دومی خاص کسانی است که به سینما به عنوان سرگرمی می نگرند و آرزوی خنده ای بر لب با هنرنمایی افرادی چون رضویان، حیایی، صادقی، تیموری و بختیاری را دارند. متأسفانه در کمدی های ایرانی، عنصر معنا ضعیف جلوه گر می شود البته کارهای مهران مدیری و رامبد جوان تا حدودی متفاوت اند.
سریال ها را هم نمی بینم چه مذهبی اش و چه اجتماعی و عرفانی اش خصوصا از سریال های رمضانی که سال هاست در سیما باب شده است و در آنها از رمضان، جز افطار و سحری خوردن، خبری نیست. البته گردآورندگان این سریال ها در فکر این هستند که بخشی از معارف دینی را در قالب دغدغه های اجتماعی و اقتصادی در هنگام مواجهه با مرگ و ملکوت و یا در مذمّت ازدواج های فامیلی و یا بروز حادثه ای، دیگران را سرگرم نمایند و یا از مسیر زاینده رود بگذرند و منش های اصفهانی ها را به رخ بکشند و یا پیش از آن فاصله ی نسل ها را به معرض نمایش بگذارند و در نهایت بهترین خوراک را برای نشریات زردی چون خانواده سبز و خانه و خانواده و... فراهم کنند.
تماشای فیلم هم ذوق خاص خود را دارد. بار دیگر «دل شکسته» را دیدم. قبلا که این فیلم را تماشا کرده بودم و دانشجویی نظرم را خواسته بود؛ گفتم: عشق با اسطرلابی که دارد، می تواند معجزه کند اما در تغییر نگرش انسان هایی که عمری را گونه ای دیگر زیسته اند، با مقاومت روبه رو می شود. با سناریویی می توان این مقاومت را شکست. چون دل آن خواهر شکسته شده بود ولی در واقع و عالم خارج، راضی کردن چنین خانواده ای که اهل بیت(ع) را با اهل خانه اشتباه می گیرد و از امام حسین(ع) بویی نبرده است، بسیار سخت است مگر با دیدن صحنه ی زنجیر زنی و سینه زنی تمام باورهای گذشته فرو می ریزد؟ تصور می کنم نوعی اغراق گویی فیلم را آزار می دهد.
مستند محاکات غزاله علیزاده(پگاه آهنگرانی) و از فیلم های خارجی توت فرنگی های وحشی(اینگمار برگمان) لبنان (ساموئل مائوز) قاتل ها(تارکوفسکی) را دیدم. نهایت ناامیدی در محاکات و حس نوستالژیک در توت فرنگی های وحشی و جنگ نابرابر در لبنان و ستیز ستبر آدمیان در قاتل ها قابل تحلیل و بررسی است که فرصت دیگری را طلب می کند.
8)- در حاشیه ی زندگی
وقتی خاطرات زندگی بازگو می شود طبیعتا بخشی از آنها دچار خودسانسوری می گردد و به زبان و بیان نمی آید. همان پاره ای که به ناملایمات و شکست ها تعبیر و معمولا از ذکر آن پرهیز می شود. امور زیادی در حاشیه ی زندگی پیش می آید که یادآوری آنها نه برای فرد مطلوب است نه دیگران بهره ای از آنها می گیرند. چرا که ذکر آن حوادث هم ناشی از نگرش منفی به پدیده هاست و هم حس ترحم و دلسوزی در دیگران ایجاد می کند که نه اولی مفید فایده است و نه دومی درد و رنجی از آدمی می کاهد. و شاید هم در پشت این اظهار دلسوزی های ظاهری، نوعی نگرش منفی نسبت به شخصیت فرد در ذهن مخاطب شکل بگیرد و با موفقیت ها و کامیابی های او ناسازگار باشد.
در روان شناسی ذکر نگرانی ها و درد دل کردن ها به تخلیه ی روانی تعبیر شده است و توصیه به پردازش آن می شود اما شخصا معتقدم انسان تا می تواند نباید ناکامی ها و گرفتاری های روزمره ی خود را به دیگران منتقل کند و بهتر است از بازگویی آنها احتراز ورزد. خصوصا گشودن سفره ی دل در نزد کسانی که نه در مقام مشاور هستند و نه در سدد یاری رسانی و کمک برای رفع مشکل. بنابراین تخلیه روانی هم جایگاه خود را دارد و در هر شرایطی و در نزد هر کسی نباید این حس جاری شود. در همین روان شناسی معاصر آمده است که فرد باید از بیان بیماری های خود و توصیف بیش از حد حالت نزار خود، پرهیز کرد. چرا که ذکر بیماری سبب تشدید و باور نسبت به آن می شود و روان آدمی را در مواجهه با آن دچار تردید و کاهلی می کند و بیماری تدوام می یابد(به کتاب «راز سلامتی» مراجعه شود) و بر اثر تداوم بیماری، فرد از پای در می آید و باورهای او به سلامتی و یافتن صحت مزاج با مشکل روبه رو می شود.
از طرفی بر فرض عیان و بیان ناکامی بهتر است که آن را به نزد خدا برد و از او استعانت جست که منبع استعانت لایزال هستی اوست و این واگویی، نوعی اعتراف به عجز خویش هم تلقی می شود و آدمی به کاستی و ضعف وجودی خود نیز پی می برد و در مقابل نوعی انرژی معنوی در جهت گشودگی وجود و رمزگشایی از مشکلات نیز نصیب فرد می گردد و اینجاست که یاد و نام خدا شکل می گیرد و با توبه رابطه ای بین خالق و مخلوق پدید می آید.
در روایات آمده است خواسته های خود را با خدا در میان بگذارید و از این که گاه در زندگی دچار لغزش و گناه
شده اید نزد خدا دست به اعتراف بلند کنید تا آرام و سبک شوید. با این وجود، اگر مخاطب در مقام مشاورت، فردی را در ناملایمات زندگی یاری کند؛ بسیار مفید است یا این که برای او امکان یاری رسانی و کمک فراهم نماید. در فرهنگ دینی توصیه به پرسش از احوال دیگران و توجه به همسایه و صله ی رحم ناشی از همین کمک رسانی و گشودن گره ای از مشکلات دیگران است. در هر صورت، اینها منافاتی با ذکر نکردن ناکامی ها ندارد. چرا که اصل بر عدم بیان گرفتاری ها و برآورده شدن توسط خود فرد است. در غیر این صورت، مراجعه به دیگران در مقام مشورت و استعانت نیکو و پسندیده است.
9)- دیدار با عالمان دین
در مدت اقامتم در قم؛ ضمن زیارت حضرت معصومه(ع) و سرکشی به مدرسه ی فیضیه و دارالشفاء برای تجدید خاطرات گذشته، با چند تن از علمای دین هم دیدار داشتم. به اتفاق دوستم حسین عامری به منزل آیت الله سیدمحمود موسوی دهسرخی رفتیم. بعد از این که فهمید دانشگاهی هستم با سه مورد از آثارش آشنایم کرد. اولی کشکولی بود که تهیه کرده بود مرا به خواندن ص 91 کشکول اش فرا خواند. در باره ی مردم زمانه بود. گفتم مطلبی که از قول شیطان نقل کرده اید منبع ندارد. گفت: این بخش تخیلی است. در مقام مقایسه کتابش را خیلی نپسندیدم. چون پیش از این با کشکول هایی چون شیخ بهایی و طبسی آشنایی داشتم.
اثر دومش به نام «مفتاح الکتب الاربعه را به تفصیل معرفی کرد. گفتم: امروز به برکت ابزار و امکانات الکترونیکی این کار یعنی دریافت و جستجوی حدیث از کتب اربعه و صحاح سته و بحارالانوار و دیگر احادیث و آیات قرآنی سهل الوصول شده است. به توضیح کارکرد متفاوت خود پرداخت و گفت: در مدت 24 سال در نجف، شبانه روز به تهیه و تدارک این کتاب در 38 جلد همت گماشته ام و به ترتیب حروف الفبایی احادیث و جایگاه فقهی آنها پردازش کرده ام. با راهنمایی مفصلّی که کرد به تفاوت اثرش نسبت به کارهای الکترونیکی، اذعان و اعتراف کردم. تصدیق من او را به بازگویی مرارت های اش در جهت تهیه ی اثر تشویق کرد. از این که نسبت به اثرش کم توجهی شده است، گلایه مند بود. از سختی های تحصیلی و مشکلات معیشتی طلاب در نجف نکته ها سفت.
سومین کار علمی اش پیرامون مسائل زنان بود کتابی به نام «حلال مشکلات بین زن و مرد یا گره گشای خانواده» گفت: اجازه ی چاپ نیافته است و به صورت کپی برداری است. نسخه ای از آن هم به من بخشید. این کتاب به سیاق «مفتاح الکتب الاربعه» به ترتیب حروف الفبایی به ذکر احادیث نبوی و علوی و صادقی پرداخته است. گویا برخی از احادیث خاص با توجه به نگاه بسته و سنتی که به زن داشته است، گردآوری کرده بود. با نگاهی اجمالی به کتاب گفتم: زنان امروزی این نگاه را برنمی تابند. این نگاه دیروزی است که زنان از صحنه ی سیاسی و اجتماعی به دور بودند. زن امروزی نه این نگاه، بلکه حتی خواندن این نوع احادیث هم از مخیله اش نمی گذرد. به دین و فرامین دینی بدبین است. با خود گفتم خوب شد کتاب اجازه ی چاپ نیافته است و الا با واکنش جامعه ی زنان ایران مواجه می شد. زن امروز به اموری که در جامعه جاری و ساری است، معترض است و با تشکیل کمیته ها و کمپین ها در پی باوراندن مردان به حقوق از دست رفته اش است و با حرکت های فمینیستی، خواستار بازنگری در قوانین ثابت و لایتغیر است. و به خود حق می دهد که اعتراض کند. هر چند برخی خواسته ها و رفتارهایش، خارج از مرزهای اجتماعی و چارچوب ایمانی است. ولی حداقل مطالبات او در جهت احیاء حقوق از دست رفته، او را به واکنش سیاسی و اجتماعی وا داشته است.
وقتی کتاب را با «فاطمه فاطمه است» دکتر شریعتی مقایسه می کنم که در آنجا شخصیت زن را به گونه ای دیگر ترسیم کرده و زن را از قالب سنتی خارج نموده است. ولی همه ی پدیده ها و پیامدهای مدرنیته را هم نپذیرفته است و شخصیتی فاطمه گونه را برای زنان امروزی معرفی می کند. در مقابل کتاب هایی که زن را به تسلیم محض مرد و اطاعت بی چون و چرا از قوانین و از نوع جنس دوم فرا می خواند، درمی یابم چرا هنوز کتاب های شریعتی خواندنی است.
به دیدار آیت الله بیات زنجانی نیز رفتم. البته قبل از ملاقات رساله ی عملیه اش را مرور کردم. همین نگاه اجمالی بهانه ی گفتگو شد. در رساله اش به یک تقسیم بندی جدید پرداخته بود. مسائل عبادی، اجتماعی، اقتصادی و قضایی را از هم تفکیک کرده بود. ضمن تحسین این شیوه، پیشنهاد چاپ مجزای مباحث را دادم. در رساله به بلوغ نه ساله دختران اشاره کرده بود. با حضور دو تن از شاگردانش به بحث فقهی و علمی پرداختیم به این که امارات بلوغ در دختران چیست؟ و مبنای شما در تعیین سن بلوغ چیست؟ ایشان فرمود: بنای من در بلوغ التذاذ است و چون خود روستایی هستم دختران بسیاری را مشاهده کرده ام که در نه سالگی آمادگی انجام فرائض دینی را دارند و زبان روایات این نکته را تأیید می کند. من در مقابل نظر ایشان به دیدگاه های دیگر فقهای معاصر اشاره کردم که نپذیرفت. پس از آن به یک بحث علمی دانشگاهی اشاره کردم که بر اساس تحقیقات میدانی معدل سن بلوغ دختران در ایران بین 12 تا 15 سالگی است. ضمن تقدیر از طرح مباحث و استفاده از آنها گفت: ملاک ما حد نصاب بلوغ و وجود یکی از امارات آن است. بحث طلبگی به درازا کشید هر چند نتیجه ی قطعی در بر نداشت.
10)- چاه مسجد جمکران
سال هاست شاهد آن هستیم که چاهی در قسمتی از حیاط مسجد جمکران کنده شده است و مردم عریضه های خود را که عبارت از بیان نیازمندی و دعای ایشان است، روی کاغذی نوشته در آن می اندازند. چاهی که سابقه ی آن روشن و واضح نیست و هیچ استناد و نقطه ی اتکایی ندارد. من در روز نیمه ی شعبان در این مسجد حضور پیدا کردم و از نزدیک با عریضه نویسی مردم روبه رو شدم و با عده ای از آنها گفتگو کردم. در ذهنم چه گذشت بماند.
این روزها اظهار نظر متولی رسمی جمکران در باره ی عریضه نویسی آن هم در چاهی که در محدوده ی مسجد کنده شده است، هر چند ممکن است به ظاهر بی اهمیت جلوه کند لکن حقیقت آن است که این توصیه ها نشانگر رواج یافتن روش های نامتعارفی است که در حوزه ی دین به ویژه در مکانی که انتساب به حضرت مهدی(ع) دارد رخ می دهد. و بیش از همه راه را برای باز شدن مسیرها و مقصدهای تازه ای فراهم می کند که دشوار است بتوان تعریف صحیح و صریحی در شرع از آنها به دست داد. به بخش هایی از مصاحبه ی ایشان توجه کنید.
عریضه نویسی یکی از راه های توسل است و توسل جزء مبانی دینی ماست. به علت این که حس و حالت توجه و حضور در این فضا به دلیل مسجد بیشتر است. بسیاری از زائران دوست دارند، عریضه ی خود را در این چاه بیاندازند زائران از داخل و خارج از کشور کنار چاه جمکران با عریضه ی مکتوب خود حاضر می شوند. در غیر این صورت کاغذهایی به مبلغ 1000 تا 1500 ریال در اختیار آنها قرار داده می شود و با توجه به عریضه ای که توصیف شده متن عریضه ی خود را می نویسند و آن را داخل چاه می اندازند. هر دو تا سه ماه ورود به چاه صورت می گیرد و این نام ها بیرون آورده می شود.
تمسک به کلیاتی از قبیل این که عریضه نویسی مصداقی از توّسل است و تطبیق آنها با پاسخ های مکتوب امامان به نُوّاب خاصه یا خبر آنها، یا آن که چند روایت در فلان کتاب مرحوم مجلسی یا میرزا حسین نوری هست مشکلی را حل نمی کند روایت در باره ی بسیاری از مسائل هست اما آنچه به طور رسمی به عنوان یک امر دینی و شرعی پذیرفته می شود امر دیگری است. این امور نیاز به تأمل مراجع دینی و اظهار نظر آنان دارد. چگونه می توان با چند روایت که آن هم صراحت ندارد چنین رسمی را رواج داد در حالی که علما صدها روایت نقل شده توسط همین میرزای نوری در باب تحریف قرآن را رد و فاقد اعتبار و ارزش می دانند.
اساسا فرض کنیم این روش ها درست است آیا هر حلالی را می توان به صورت فراگیر و عمومی مطرح کرد؟ اگر واقعا حفظ آبروی شیعه در رها کردن برخی از این روش ها باشد، درست مثل نگذاشتن مهر در مکان های خاص که مورد تأکید فقهاست یا مخالفت با برخی از روش های عزاداری. آیا در این صورت نباید دست از این اقدامات برداشت و از رواج علنی آنها جلوگیری کرد؟
نکته ی مهم دیگر این است که چه ضمانتی وجود دارد که در آینده در هر مسجد و امامزاده و بقعه و تکیه ای یک چاه درست نشود و زمینه ای برای ریختن عریضه ها در آنها فراهم نشود؟ آیا در آن صورت جناب متولی باز هم همین استدالال ها را خواهند آورد؟ یا آنها خواهند گفت: بین جمکران و جاهای دیگر فرق است. برای مثال چرا در حرم امام رضا(ع) چاهی کنده نمی شود تا میلیون ها زائر عریضه ی خود را در آن بیاندازند. در کنار کعبه و در مسجد النبی و بقیع هم. آیا می توان شبیه این چاه را کند و عریضه ها را داخل آن ریخت؟
این مطالب بخشی از پاسخ رسول جعفریان به متولّی مسجد جمکران بود که در هفته نامه ی بعثت قم به چاپ رسیده بود.
11)- یاد ایام
روز هیجدهم ماه مبارک رمضان بود. پس از اقامه ی نماز ظهر و عصر، آقای خرّمی از طلاب هرمزگانی، مقیم قم خبر تصادف کردن آیت الله محمد حسن احمدی فقیه یزدی را به گوشمان رساند و گفت: ساعت یازده امروز به برادرش که در حال تدریس در مسجد فاطمیه بوده، خبر داده اند؛ ولی وضعیت معلوم نیست. خیلی نگران شدم. به خانه برگشتم. ساعت 7 بعد از ظهر آقای عامری تلفن کرد و گفت: تصادف منجر به فوت حاج آقای احمدی شده است. اندوهم افزون شد. به روحش فاتحه فرستادم و با خودم این بیت مولوی را زمزمه کردم
رفتی و رفتن تو اتش نهاد بر دل/ از کاروان چو ماند جز آتشی به منزل
چون قصد سفر داشتم متأسفانه نتوانستم در مراسم تشییع جنازه ی او که در قم برپا شد، شرکت کنم. ولی دوستان می گفتند: تشییع باشکوهی بود مراسم ختم او هم در قم، تهران، یزد و بندرعباس گرفته شد. یاد ایامی افتادم که در بندرعباس جهت انتخابات مجلس خبرگان کاندیدا شده بود.
چه ساده و بی آلایش و بی تکبر بود. یک شب در ستاد مرکزی انتخاباتی اش حضور داشتم، از میناب برگشته بود. در همان نیمه های شب با دست خودش پوسترهایی که در سطح خیابان پخش شده بود، جمع آوری می کرد. گفتم: حاج آقا این پوسترها دیگر کاربردی ندارد، چرا آنها را برمی دارید؟ گفت: حیف است روی آنها عکس من نقش بسته است. اگر در انتخابات برنده نشدیم، اینها را نگه می داریم برای پس از انتخابات وقتی من فوت کردم. پایین اش بنویسید: مرحوم محمدحسن احمدی فقیه یزدی.
بارها به دفترش در قم رفته بودم. آنجا با برادرش تدریس می کردند. کتابخانه ی بزرگی داشت. در روی میز بزرگ مطالعه، کلمن آبی گذاشته بودند و چند عدد بیسکویت هم در بشقابی وجود داشت. به من تعارف کرد که از آنها استفاده کنم. در ایام انتخابات، یک روز با فرزندش به بندر لنگه رفتیم. در موقع بازگشت در بندر خمیر پیاده شدیم. راننده ای مرا صدا زد و گفت: تا کی ما کار بکنیم و شما بخورید؟ گفتم: اشتباه گرفته ای من یک معلّم هستم و از دسترنج خودم می خورم.
در سال 1365 در طزرجان یزد میهمانش بودیم. از شهید مطهری می گفت که با جمعی برای نشست علمی به خانه اش رفته بود. نیمه های شب برخاست و به نماز شب ایستاد و پس از ادای فریضه ی صبح نخوابید و مطالعه می کرد. وقتی او را به صبحانه دعوت کردم فقط یک لیوان شیر خورد و به مطالعه اش ادامه داد. آن شب تولد امام رضا(ع) بود احادیث حضرتش را از کتاب عیون اخبار الرضا برایمان می خواند. یادش به خیر.
ما بزرگان بسیاری را در تصادفات جاده ای از دست داده ایم. آیت الله ربانی املشی، حجج اسلام محمد دشتی، احمد کافی و ابوترابی(همو که هشت سال در اسارت بعثی ها بود ولی پس از آزادی همراه پدرش اسیر جاده ی مشهد شد) آن جوان بسیجی کهنوجی که پس از اسارت شعار مرگ بر صدام سر داد، پس از آزادی در کهنوج تصادف کرد و از دنیا رفت. و اینک آیت الله محمدحسن احمدی فقیه یزدی. ظاهرا خواب آلودگی راننده سبب چپ شدن ماشین شده بود. متأسفانه کشته های جاده ای ما به رغم تحولاتی که در جاده ها رخ داده، هنوز بالاست. باید چاره ای اندیشید خطای انسانی از یک طرف، مشکلات فنی خودروها از طرف دیگر، کمبود فضای استراحت جاده های بین شهری و استاندارد نبودن برخی جاده ها از سوی دیگر، دست به دست هم داده اند تا ما سالانه شاهد ده ها هزار کشته و زخمی باشیم. هزینه های هنگفت اقتصادی و به هم ریختن نظام خانوادگی روی دیگر ماجراست.
12)- ابزار الکترونیکی
در فیضیه قم یک روحانی را دیدم که کیف لپ تاب خود را بر دوش انداخته بود. در کتابخانه چند نفر از طلاب با لپ تاب کار می کردند. و به جای کتاب، با ابزار الکترونیکی به مطالعه و تحقیق می پرداختند. امروزه استفاده از این گونه امکانات در حوزه ی علمیه رواج یافته است. طلبه هایی که در دهه ی 40 و 50 از گوش دادن به رادیو و خواندن روزنامه منع شده بودند، امروز به برکت مک لوهان و تز دهکده ی جهانی اش به سایت ها و شبکه ها و روزنامه ها و حتی کتب ضاله هم دسترسی دارند. ورود زبان انگلیسی، جامعه شناسی، روان شناسی، فلسفه، تاریخ و تفسیر، طلاب را دگرگون کرده است. دروس حوزوی مانند دانشگاه، ترمی شده است. معادل سازی لیسانس و فوق لیسانس و دکترا معمول است.
اگر روزی قرار بود دانشگاه ها به شکل حوزه ها اداره شوند. امروز عکس این قضیه اتفاق افتاده است. به قول نیچه شکارچیان اولین پیروان صید هستند. صید به هر سو می رود، صیاد او را دنبال می کند. اگر می ایستد، صیاد ناچار می ایستد. اگر حرکت خود را کند می کند او هم به ناچار همین کار را می کند. چپ و راست می رود صیاد هم او را تعقیب می نماید. قصه ی حوزه و حوزیان هم این گونه شده است. پس از انقلاب در جهت تغییر و تحول و به بهانه ی وحدت، حوزویان، دانشگاهیان را لحظه به لحظه دنبال می کردند تا آنان را به مسیر خود فرا خوانند ولی امروز خود مبتلا به همان شیوه و ابزار ی شده اند که دانشگاهیان از آن بهره دارند و پاک روش های مرسوم و سنتی خود را فراموش کرده اند.
در همین تابستان، یک افطار میهمان حجت الاسلام دکتر داوری خواهرزاده ی ذوالقدر بودیم. او در دفتر همکاری حوزه و دانشگاه مشغول کار پژوهشی است. در ایّام محرم و صفر از طرف دفتر به مراکز آموزش و پرورش استان ها سرکشی می کند و تبلیغ را به صورت کلاسیک و کاربردی پی می گیرد. می گفت: باید بساط مربیان پرورشی از آموزش و پرورش جمع شود. آنها امروزه با شبهات دینی بسیاری از سوی دانش آموزان رو به رو هستند که توان پاسخگویی آنها را ندارند. ما با یک عمر تحصیل در حوزه نمی توانیم به برخی از این شبهات پاسخ دهیم پس چگونه معلّمانی که یک دوره ی دوساله را گذرانده اند، قادر به انجام این کار هستند.
یکی از طلبه های هم استانی ام را ملاقات کردم. او هم در پاسخ دهی به شبهات دینی کار می کند ومی گفت: در مؤسسه ی معارف قرآن توانسته ایم بیش از 2000 شبهه را استخراج کنیم و در اختیار مراکز تحقیقی حوزه قرار دهیم. بناست که در مقام پاسخ گویی به شبهات دینی، نویسندگانی را دعوت به کار نموده و از آنان بخواهیم تا کتاب هایی در ردّ این شبهات نگارش کنند. به قول سپهری من فقیهی دیدم، در کنارش کوزه ای لبریز سوال. حال این سؤالات و شبهات حوزه را به خود آورده است و اگر پرسشگران نتوانند به پاسخ اقناعی برسند راه دیگری را طی می کنند.
البته در جهان امروز قرار نیست که همگان به یک مسیر دعوت شوند بلکه راه ها و مسیرهای زیادی هست و هر کسی راهی را انتخاب می کند هر چند به مذاق بعضی ها خوش نیاید. در هر صورت، حافظ توصیه می کند که جریده رو که گذرگاه عافیت تنگ است.
عاقبت چاپلوسی
سال 1389 بود. دانشکده ی پزشکی نمازخانه ای داشت که من امام جماعت اش بودم. بیمارستان شریعتی در کنار نمازخانه اقدام به ساخت یک ساختمان کرده بود. یکبار که از دفتر به سمت نمازخانه رفتم، دیدم راه بسته شده است. به ناچار از سوی زایشگاه ی بیمارستان که بسیار شلوغ بود، خود را به نمازخانه رساندم. استاد بنّا و چند کارگر مشغول کار بودند. با نارحتی و اَخم به طرف بنّا رفتم و گفتم: چرا این مسیر را بسته اید؟ گفت: به دستور ریاست محترم دانشکده ی پزشکی و جناب مهندس احمدی ناظر پروژه این کار صورت گرفته است. سراسیمه گفتم: غلط کرده رئیس دانشکده و مهندس احمدی و تو!! از پاسخم جا خورد و بِربِر به من نگاه کرد. کارگران هم تماشاچی صحنه بودند. او را به جمع غلط کرده ها افزودم تا این همه چاپلوسی نکند و پیش از بیان نام دیگران به علت ماجرا بپردازد. به طرف نمازخانه رفتم وقتی برگشتم دیدم مسیر باز شده است.
حالا که صحبت از دانشکده شد، ماجرای دیگری هم نقل کنم. روزی سراسیمه به سوی کلاس می رفتم، ناگاه خانم بارداری که در حال قدم زدن بود گفت: حاج آقا یک کم تف به شکم من بزن تا وضع حملم آسان شود!! از خواسته اش در تعجب ماندم؛ یادم به سادات کاکی افتاد. بلافاصله گفتم: نه خانم من تف نمی زنم برای شما دعا می کنم و قبل از رفتن به کلاس با بخش تماس می گیرم. به دفتر رفته و با مسئول زایشگاه صحبت کردم.
اشمئزاز فرهنگی
خاطرات نوروزی 1390
هنوز خستگی سفر از تنم بر طرف نشده بود که قلم به دست، خاطرات نوروزی را پس از یادداشت های اولیه به نگارش در آوردم. امید که با این خستگی و دلبستگی، خداوند توان انتقال ایده ای از جنس خاطره را به این بنده ارزانی نماید.
1- به خلاف آمد عادت، پیش از آن که نوروز و میمانان نوروزی از راه برسند، ماجراهای تلح و شیرین ما از راه رسید. صبحگاه یک روز اسفندماه، وقتی برای دریافت نامه ی ارسالی از بندر دیّر به تنها ترمینال درب و داغان بندرعباس رفتیم، راننده با سماجت مبلغ ده هزارتومان را مطالبه کرد. گفتم بر اساس کدام قانون باید این مبلغ پرداخت شود؟ راننده که از اهالی بندر لنگه بود، گفت: قانونی وجود ندارد. من تا بندر لنگه نامه ها را پنج هزارتومان می برم. راننده ی کمکی که از اهالی برازجان بود، به مدد راننده ی لنگه ای آمد و همین نرخ غیرقانونی را اعلام کرد. پیش از آن که چانه زنی ما کارگرافتد با راننده ی همشهری به گفتگو پرداختم و گفتم: آیا راننده ی معتاد حق رانندگی در سطح جاده را دارد؟ با کمال پررویی گفت: خیر ما برای رانندگی کارت سلامت داریم و از سر تا پایمان هر هفته تست می کنند. گفتم: خودمانیم، گودی چشم، دندان های کرمی رنگ و آناتومی بدن و لحن صحبت کردن شما نشانه های بارز اعتیاد است. راننده ی اولی هم که از شما تابلوتر است. پاسخ داد: من گاهی سیگار می کشم ولی راننده ی لنگه ای ورزشکار است و ما الان شش روز است که از خانواده دوریم. البته من رابطه ی بین صدور کارت سلامت برای معتادان حرفه ای از سوی اداره ی بهداشت و تست هفتگی و شش روز دوری از خانواده و سیخ سنگ در قسمت بار اتوبوس و گرفتن مبلغ ده هزارتومان در قبال تحویل یک نامه ی عادی را نفهمیدم. ولی همین قدر می دانم که جز صدور بلیط از مراکز رسمی فروش، متأسفانه هیچ قانونی بر رانندگان ترمینالی حاکم نیست و پاسگاه و پلیس هم با دریافت حق الزحمه ی خود(رشوه)، تردد آنان را امضاء می کنند. حال تو خود حدیث مفصل بخوان از این مجمل. خاطرم هست یک بار مطلب تندی در مورد پلیس و قایم با شک بازی های جاده ای اش نوشتم. پس از چاپ در نشریه از دبیر پرسیدم: پلیس واکنشی نشان نداده است؟ گفت: ای بابا پلیس گوشش بدهکار این حرف ها نیست.
2- به حسب معمول نشریه ی مهرنامه در 250 صفحه و یک ضمیمه ی نقد و بررسی کتاب در 50 صفحه را با مروری اجمالی خواندم. عشق به کتاب، مرا به مطالعه ی دقیق ضمیمه کشاند. در شماره ی 9 مهرنامه، کامران فانی به بررسی کتاب «رهیافت هایی به قرآن» ترجمه ی مقالاتی از مستشرقین به کوشش و ویرایش مهرداد عباسی پرداخته است. وی شروع تحقیقات غرب از اسلام را در قرن هفدهم و اوج آن را در قرن نوزدهم می داند. به طوری که در این قرون، صدها اسلام شناس و ایران شناس و خاورشناس به میدان آمده اند. یک گفتگو هم با دکترصادق زیباکلام در باره ی کتاب جدیدش «یادداشت های انقلاب» صورت گرفته بود. او که متهم است نه صادق است و نه کلام اش زیباست. این بار هم کلام اش زیبا بود و هم خود صادق. وی در این گفتگو برخلاف نظر مشهور معتقد است انقلاب اسلامی ایران کار طبقه ی مرفه و متوسط جامعه بود و اساسا قبول ندارد که انگیزه ی مردم از انقلاب نابودی آمریکا و غرب و یا صدور این حرکت به دنیا بود. بلکه تنها انگیزه آزادی بود. چون رژیم شاه هر کس که مخالفش حرف می زد به زندان انداخت و دهانش را بست. خود را عقل کل می دانست و هیچ مخالفتی را علیه سیاست هایش، اندیشه هایش و تصمیمات اش را بر نمی تافت. و همه ی این موارد را با تحلیل سخنان رهبر انقلاب و صدور بیانیه ها و اعلامیه های مخالفان رژیم مستند می کند. گفتمان آمریکاستیزی را در ذات انقلاب جستجو نمی کند بلکه آن را محصول سیطره ی اندیشه و ادبیات چپ مارکسیستی و گرایش انقلابیون به آن، خصوصا پس از مشاهده ی عملکرد ضعیف و ناموق دولت موقت و فاجعه ی ریاست جمهوری بنی صدر می داند.
3- سال 90 در ساعت 2 و 50 دقیقه ی بامداد کلید خورد و عده ی بسیاری به انتظار این ساعت، بیداری کشیدند. شاید در این میان افراد اندکی موفق به اقامه ی نماز صبح اولین روز سال شدند. تقابل حس ملی و مذهبی در این واقعه کاملا مشهود است. البته به قول کرین برینتون در کتاب «کالبد شکافی چهار انقلاب»، هر چه از یک انقلاب بگذرد مفاهیم ملی پررنگ تر می شود. چنان که اکنون در کشور ما باستان گرایی مد روز شده است. من مخالف این رویکردها نیستم ولی معتقدم هر گونه افراط گرایی در این زمینه راه به جایی نمی برد. چنان که باستان گرایی دهه ی 40 و 50 به تحولات دهه ی 60 انجامید و سره نویسی فارسی منجر به ورود واژه های انگلیسی و عربی در فرهنگ عامه و خاصه شد. در هر صورت این که در سفره ی هفت سین ایرانی قرآن حضور دارد، نتیجه ی گرایش ایرانی ها به مکتب اسلام و علاقه مندی به این عنصر حیاتی در زندگی دنیوی است. اما کاش فرامین الهی قرآن نیز همواره میهمان سفره های معنوی قلب ها و ره توشه سعادت اخروی مان می شد.
4- در اخبار با افتخار اعلام می شود که ایرانیان در آغاز سال نو 450 میلیون پیامک از طریق همراه اول و 550 میلیون از طریق ایرانسل ردّ و بدل کرده اند. به نظر من این اصلا جای افتخار کردن ندارد بلکه نوعی افراط گرایی است. در فرهنگ دینی در همه ی امور از جمله پیام رسانی، حد اعتدال و جلوگیری از اسراف و اتراف تبلیغ شده است. ولی ما در عمل رعایت این مسئله را نمی کنیم. چه معنا دارد که یک فرد برای راحتی کار خود هر چند شماره ای را که در گوشی اش ذخیره شده را به پیامک رسانی اختصاص دهد. چه بسا برخی از این شماره ها قطع و یا از دسترس حارج و یا به دیگری واگذار شده باشد. کجای این اسراف، افتخار است که در یک تبریک عید با تکرار چند جمله ی ساده و گاه بی مایه و بی پایه، دیگران را به فرارسیدن عید خبر کنیم و در برخی مواقع غرولند و گلایه و شکایتی نیز بدان بیافزائیم . در پی این اعلام و اطلاع رسانی ها عده ای می گویند خوشا به حال مخابرات! ولی من می گویم بدا به حال ما که هیچ حساب و کتابی را برای هزینه های مالی خود در نظر نمی گیریم.
5- در ایام نوروز چند درصد مردم به مطالعه ی کتاب می پردازند؟ و هدیه هایشان از جنس کاغذ است؟ چه تعداد از افراد جامعه، عید در اندیشه ی پروار کردن فکر هستند. متأسفانه ما حاضریم ساعت ها بلکه روزها پیرامون یک موضوع ساده به بحث و جدل با دیگران بپردازیم بی آن که از کتاب یا نوشته ای استفاده کنیم. غلبه ی فرهنگ شفاهی سبب بیگانگی از رویارویی با کتاب شده است. آمارهای غیرواقعی در باره ی مطالعه نیز غلط انداز است. این مفت گویی ها را می توان از تیراژ کتب و در دست داشتن و رفرنس دادن به کتاب ها دریافت.
اگر جامعه ی ما نشریه خوان بود در کیوسک های مطبوعاتی، سیگار، آب میوه و کیک و... نمی فروختند اگر جوانان ما اهل مطالعه بودند، دیگر این همه پیامک ردّ و بدل نمی شد. و به بلوتوث کردن گفته ها و تصویرهای آن چنانی نمی پرداختند. اگر زنان ایرانی به مطالعه علاقه مند بودند، حقوق و مطالبات شان فراگیرتر می شد. اگر جامعه، خواندن را فرا می گرفت، غرق شدن در جهل ها و بیگانگی ها معنا نداشت و نشست ها و همایش ها بدون سکه و هدیه شکل می گرفت. البته من سال هاست از درد بی مطالعه ای جامعه می نالم. به هر حال، در ایّام عید 1500 جلد کتاب به کتابخانه عمومی زادگاه ام هدیه دادم و 50 جلد کتاب «خم ابرو» نیز بین خویشان و دوستان توزیع کردم. در ضمن، همین ایام، مهرنامه شماره ی 9 و سلام سینما و کتاب «خاطرات شیخ ابراهیم زنجانی» و «فرهنگ بسامدی اوزان و بحور غزل های سعدی و حافظ» را مطالعه کردم.
6- هفته ی اول عید میهمان باران شدیم. و با رغبت از آنان پذیرایی کردیم.اما یک میهمان بوشهری داشتیم که تعلق خاطرهای شخصی اش فراوان بود. مثلا می گفت: من به فلان غذا اصلا لب نمی زنم. فلان نوشیدنی را همیشه باید با غذا بخورم، هیچ وقت ماست را تنها نمی خورم. پنیر را همچنین. وقتی به مسافرت می روم اگر در آن منطقه خرما یافت نشود حتما یک کارتون خرما را با خود می برم. جز از بالش و ملحفه ی خود استفاده نمی کنم. آثار فلانی را اصلا مطالعه نمی کنم. اخبار سراسری را باید رأس ساعت 9 گوش کنم.
با خود گفتم چقدر این فرد تعلق خاطر دارد. و اینها با سبکبال بودن آدمی نمی سازد. خوشا به حال خودم که از این تعلقات رهایم. خصوصا در آشامیدنی ها و خوردنی ها به هیچ چیز دلبسته و وابسته نیستم. هر کتابی را در خور مطالعه می دانم. سفر را سبکبار بدون هیچ توشه و ملحفه ای می گذرانم. حساسیت غذایی و مکانی و زمانی ندارم. در یک کلمه در زمان حال می زییم و با حافظ همنوایم که گفت:
غلام همت آنم که در زیر چرخ کبود/ زهر چه رنگ تعلق پذیرد آزاد است
7- به یک نکته ی انسان شناختی هم توجه داشته باشیم که در مقاله ای با عنوان «اشمئزاز فرهنگی» توسط جو کارتردر صفحه ی 40 مهرناه شماره ی 9 آمده است. نویسنده معتقد به ذاتی بودن اشمئزاز نیست بلکه آن را حاصل نوعی فرهنگ در گریز از ذات حیوانی و تمایل به بعد انسان گرایانه می داند و می نویسد: وقتی انسان می خواهد خود را متقاعد کند که حیوان نیست به شدت دجار سردرگمی می شود زیرا اثبات این مسأله از لحاظ جسمانی دشوار می بیند به همین خاطر بوده که هر فرهنگی راه و روش انسانی مورد نظر خود را برای مدیریت عملکرد بیولوژیک انسان به وجود آورده و انسان هایی را که از این قواعد تخطی می کنند، تا حد زیادی به حاشیه ی جامعه می راند.
آنهایی که دیدگاه مثبتی به قضیه دارند، اشمئزاز اخلاق- اجتماعی را راهی برای استفاده از تجربه ی پیشینیان می دانند اما کم هم نیستند کسانی که حکمتی در وجود حس اشمئزاز در انسان نمی بینند و تن دادن به آن را مانعی در راه آزادی انسان قلمداد می کنند.
من جزو گروه دوم هستم که اشمئزاز اخلاقی- اجتماعی را ناشی از نوعی کمبود و مکانیسم جبرانی برای سرپوش گذاشتن بر نداشتن ها می داند. و این فقر فرهنگی متوجه کسانی است که درصدد حفظ بقاء انسان گرایانه ی خود هستند. و گاه از این تضاد و پارادوکس درونی در التهاب اند. خارج از نگاه اجتماعی سلیقه گرایی آدمیان، از این که در روند مطالعاتم آنچه ذهنم درگیر آن است کشف و بازیابی می شود، بسیار لذت می برم. هر چند نمی دانم چه چیزی این دو(درگیری ذهنی – مطالعه عینی) را به هم گره می زند و باعث افزایش سیاهی های کاغذ می شود. خدایا به همه ی نعمت هایی که به من داده ای شکرگذارم اما به جفت و جور کردن این دو حس بیشتر. البته ظاهرا موضوع هفتم از جنس خاطره نبود و رویکرد فلسفی به انسان شناسی را تداعی می کرد و برای درکش باید از هفت خوان رستم گذشت. می گذارم و می گذرم.
موج سواری سیاسی
گزارش اولین سفر به جزیره هرمز
با توسل به آقای توسلی، مسئول اداره ی بهزیستی هرمز، همراه با دوستی عزیزی نام، ساعت ۸ صبح پنجشنبه هشتم اردیبهشت 1390 پس از پانزده سال اقامت در بندرعباس به جزیره ی دیدنی هرمز رفتیم تا از نزدیک با فضای جزیره آشنا شویم. این جزیره به صورت لنگر کشتی که در حلقه ی آن، قلعه پرتغالی ها و در میله ی میانی آن مردم زندگی میکنند و در چنگک ها کوههای رنگارنگ و سر به فلک کشیده قراردارند؛ در هفت کیلومتری بندرعباس با هفت هزار جمعیت، زینتبخش خلیج فارس است.
هنگام ورود به جزیره، از روی اسکله، منبع آب شیرین کن اداره ی آب، خودنمایی کرد. پس از عبور از خیابان خلوت، در قسمت راست، گلزار شهداء نمایان شد. آقای توسلی میگفت: جزیره در زمان جنگ با جمعیت حدود ۱۸۰۰ نفر و با تقدیم ۳۶ شهید، گوی سبقت را از تمام شهرها و روستاهای کشور ربوده است. و سردار شهید موسی درویشی سلسله جنبان این حرکت و شهید فاطمه نیک(شهید سال ۱۳۶۶حج) با تقدیم 9 شهید از فرزندان و نوه های دختری و پسری، پیشتاز زنان ایران در بردباری دینی است.
به اداره ی بهزیستی، با تعداد ۱۲(دو مرد و ده زن) که عمدتا از خانواده ی شهدا بودند، وارد شدیم. تعداد ۲۰ کتاب و یک جعبه شیرینی تقدیم شان کردم. ساختمان جدید در بهمن ماه سال گذشته افتتاح شده است و تاکنون ۳۰۰ خانوار را تحت پوشش دارد که جمعیتی برابر با 700 نفر را شامل میشود. پس از استراحت اندکی، به قصد دیدنی های جزیره، ساختمان بهزیستی را ترک کردیم.
در کنار ساحل بکر، اولین دیدنی، بزرگترین نقاشی شنی جهان بود که توسط هنرمندانی خوش ذوق، بر صحنه ی ساحل، با رنگهای طبیعی(سرخ و زرد و سفید و خاکستری و سیاه) پرچم جمهوری اسلامی ایران و نقشه ی جغرافیایی استان هرمزگان در تابش زرین خورشید، خودنمایی کرد. لازم به یادآوری است که رنگ های طبیعی برگرفته از سنگ های پودر شده کوههای جزیره است که شن های سیاه آن با اکلیل های طبیعی، زیبایی زائد الوصفی را به نمایش می گذاشت. به خاطر همین نوع سنگ ها و رنگ هاست که جزیره ی هرمز به «بهشت زمینشناسی» شهره شده است.
گِل سرخ آن به کشورهای همسایه، برای تهیه ی لوازم آرایشی، صادر میشود و مردم جزیره هم آن را برای ساخت سوراغ(مخلوطی از گِل سرخ و ماهی ساردین(مومخ) به کار میگیرند. پیرمردی از اهالی آنجا با آب و تابی بسیار به تعریف آن می پرداخت و می گفت: یک حلب از سوراغ را به قیمت ۴۰ هزار تومان به فروش میرسانیم و ناشتای فقرا از همین جنس است.
ساعت ۱۰ صبح در ایستگاه شماره ی چهار گردشگری در کنار ساختمان سفید و زیبای محیط زیست صبحانه خوردیم. وقتی مسیر جاده ی ساحلی جزیره را با ماشین میپیمودیم؛ در منطقه ی حفاظتی محیط زیست آهوی قشنگی عرض جاده را شتابان طی میکرد. لحظه ای برای دیدنش توقف کردیم ولی او سراسیمه در پس درختان پنهان و از دیده هایمان گم شد. حافظ عارفان را به آهوی وحشی تشبیه کرده است و مولوی آنان را به ماهیان دریای حق.
ساحل را با تماشای ماسه های سیاه رنگ اِکلیلی و دو ماهیگیر، به قصد دیدن خانه ی ساخته شده به دستور فرح دیبا(شهبانو) ترک نمودیم. ساختمان در دو طبقه با نمای سنگی و سقف ها و درها و پنجره های چوبی در حال بازسازی بود. در حین بازدید به یاد کتاب «دختر یتیم» خاطرات فرح پهلوی و «دخترم فرح» نوشته ی مادرش فریده دیبا افتادم. البته در این دو کتاب، غم ها و غصه های آن دوران را بازگو کرده اند و اشاره ای به این بناها نشده است. برای آگاهی از وضع این بناها و کارکرد آنها باید به کتابهای دیگری مراجعه کرد. البته این وظیفه ی میراث فرهنگی استان است که ضمن بازسازی این بناهای تاریخی و در عین حال معاصر، از محققان درخواست نماید تا مقالات و کتاب هایی درباره ی چگونگی ساخت و انگیزه ی تهیه و نحوه ی کارکردشان در جنوب کشور نگارش کنند و به حرف های متناقض در این موارد خاتمه دهند.
پس از آن به بزرگترین و قدیمی ترین بنای تاریخی جزیره یعنی قلعه ی پرتغالی ها که در کنار همین ساختمان قرار دارد، رفتیم. درِ ورودی کوچکی داشت. وارد فضای وسیعی شدیم. عده ای در حال تدارک برنامه ی جشنواره ی خلیج فارس که در روز دهم اردیبهشت در جزیره از سوی اداره ی فرهنگ و ارشاد اسلامی استان برگزار میشود، بودند. آقای حسن دریاپیما از اهالی جزیره و یکی از نیروهای حفاظتی قلعه، ما را در این بازدید همراهی نمود. او با توضیحاتی از جنس سقراط، در مقام طرح پرسش به همراهان پاسخ می داد.
این قلعه چنان که در تابلو ورودی آن نوشته شده بود در سال1507 میلادی توسط دریا سالار پرتغالی به نام آلفونسوا آلبوکرک به مدت ۳۰ سال شامل تالار مقرّ فرماندهی، برج دیدبانی، کلیسا، آب انبار و زندان ساخته شده است. تا این که در سال 1632 پس از 150 سال حکومت پرتغالی ها در دوره ی صفویه توسط امام قلی خان فتح شده است و پرتغالیها برای همیشه جزیره را ترک کردند. آن روزها جزیره دارای ۴۰ هزار جمعیت بوده است و تجارت پررونقی را تجربه میکرد. اولین دیدنی، کلیسای مرجانی بود. ستونهای داخل آن به شکل تنه و برگهای درخت خرما که نمادی از جنوب است، طراحی شده بود بعد به آب انباری رفتیم که به شکل تخم مرغ بود و آب شُرب ساکنان قلعه را تأمین می کرد. استفاده از سنگ های مرجانی دریا در جایجای سقف، یکی از پدیده های جالبی بود که جهت حفظ بهداشت آب تعبیه شده بود.
مقرّ فرماندهی از ساختمان مخروبه و در عین حال زیبای قلعه بود که در بُرج دیدبانی آن میتوان جزیره را به طور کامل مشاهده و شکل لنگرگونه اش را به تصویر کشید. چهارمین بخشی که در کنار درِ ورودی قلعه بازدید کردیم، زندان و سیاهچال هایی بود که برای محکومین و مجرمین در نظر گرفته شده بود. تاریک و نمناک و ترس آلود. ما که نمی دانید چه کسانی و به چه جرمی در این زندان ها محبوس بوده اند. قضاوت درباره ی حاکمان و محکومان تاریخ، نیاز به تحقیق و تحلیل دادههای معتبر تاریخی دارد. البته این داوری ها در حال حاضر، با توجه به گسترش اطلاعات و وجود شبکههای گسترده اطلاع رسانی و سایتهای اینترنتی، تا حدودی روا و روان شده است. اما حق و حقیقت همچنان در پردهای از ابهام به سر میبرد.
جنگ هفتاد و دو ملت را همه عذر بنه
چون ندیدند حقیقت ره افسانه زدند
سنگ های قلعه به رنگ سبز و آبی بود تا در مقابل دشمنان استتار شود و از طرفی روبه روی بندرعباس و در کنار ساحل ساخته شده است تا از حمله ی ایرانیان در امان باشد. ولی ساکنان آن، پس از یک قرن و نیم استقرار در جزیره، با همت ایرانیها از این منطقه رانده شدند. قلعه گرچه محکم و استوار بود اما در نهایت تسلیم و تخریب شده است.
حسن دریاپیما هر چند تحصیلات آکادمیک نداشت اما پیرامون قلعه ی پرتغالیها اطلاعات خوبی را در اختیار ما گذاشت و در پایان حرف هایش به نکته ی جالبی اشاره کرد و آن این که گردشگران ایرانی بیشتر برای دیدن و عکس گرفتن به مراکز میراث فرهنگی میآیند نه فهمیدن. بله یکی از عِلل عقب ماندگی جهان سومی ها، دیدن و نفهمیدن و عبرت نگرفتن است.
میراث فرهنگی چه کار می کند؟ سازمانی که مدیرانش از بالا تا پایین پشت سر هم عوض میشوند، نمیتوانند کارایی داشته باشند تا این عبرت آموزی را به نسلهای امروزی انتقال دهند. روزی سکاندار میراث فرهنگی استان مهندس قائدی بود که رشته اش معماری و مسلط به کار بود. اما امروز...
ناگفته نماند که مراسم پایانی جشنواره ی خلیج فارس قرار است در روز شنبه در همین جزیره، داخل قلعه پرتغالی ها برگزار شود. به همراهانم، آقای توسلی و عزیزی گفتم: برای تدارک این مراسم لازم است گروهی از کارشناسان میراث فرهنگی و اداره ی ارشاد به جزیره اعزام شده، در جهت آمادگی مراسم برنامهریزی کنند. البته لیست برنامه های مراسم را که مشاهده کردم، متوجه شدم جز اجرای سمفونی خلیج فارس و موسیقی لیوا خبری نیست ولی در پایان نوشته بودند مراسم با حضور مسئولین، محققین، مترجمین و نویسندگان برگزار میشود. این افراد بدون هیچ برنامهای ظاهرا حضوری سمبولیک دارند.
سال گذشته، مسئولان در بازدید از جزیره به یک دبیرستان دخترانه رفته بودند و از مدیر لیست نیازهای مدرسه را خواسته بودند و ایشان هم گفته بود: هیچ نیازی نداریم جز اشتغال فارغ التحصیلان. اینجا بیشتر جوانان دختر و پسر بیکار هستند. معضل بیکاری در جزیره بیداد میکند. اعتیاد و سرقت جزیره را رنج میدهد. مردم در اینجا ماشین شخصی ندارند. چند تاکسی و گاری ساکنان جزیره را جابجا میکند.
موقع بازگشت دریا موّاج بود. ما قایق سواری می کردیم و قایق هم موج سواری. واژه ی موج سواری مرا به یاد موج سواری در عالم سیاست انداخت. عدهای برای رسیدن به کام سیاسی، موج سواری می کنند. ولی تاریخ نشان داده است که موج سواری، آدمیان را به خواسته شان نمی رساند و فقط نام کسانی ماندگار است که در مقابل موج، مقاومت میکنند.
اذان در دازان
وقتی به دل روستا می روی هنوز سنت های دست ناخورده ی بسیاری از دوران پیشین به یادگار مانده است که بدون هیچ مقاومتی از سوی دیگران تداوم یافته است. حتی تحصیل کرده های آنها هم در انبوه جمعیت سنتی گم می شوند و گفتاری و رفتاری، آنان را به فکر و ذکر وانمی دارد. خصوصا سنتهای مذهبی و معنوی که ترس از رویارویی با آنها، همه را فرا گرفته است. البته شاید در جلسات خصوصی گاه به نقد این سنت ها بپردازند ولی در جمع، جرئت و جسارت اظهار نظر ندارند. دوست دارم بدانم که فرایند سنت شکنی و ساختارشکنی در غرب، در چه فاکتورهایی ریشه دارد. آیا آنان همواره به نقد و بررسی سنت های شان پرداخته اند؟ یا آن که آیین های مذهبی و معنوی در میان آنان بیریشه است؟ و مقاومت در برابر آنها سخت و طاقت فرسا نیست و در نهایت، غرب در راه مدرن شدن، به راحتی حاضر به شکستن سنت ها شد.
تیرماه 1390 در روز مبعث رسول اکرم(ص) به اتفاق نماینده ی مجلس، حاج آقا مصطفی ذوالقدر به بخش دازان رفتیم. همان جایی که در سال ۱۳۸۸ جشن روشنایی برگزار شده بود. البته خاطرم هست که در همان روزها انتقاداتی متوجه این جشن نمادین شد. در حالی که بیش از ۲۰۰ روستای بالای ۲۰ خانوار در کشور از نعمت روشنایی برق برخوردار نبودند. در دل کوه دازان لامپی سوسو می زد. عادت به این نوع جشن گرفتن ها در زمینه های دیگر هم دست کمی از جشن روشنایی ندارد. مانند جشن خودکفایی گندم، جشن پایان بی سوادی در کشور و یا جشن ترک سیگار در فلان روستای استان هرمزگان.
به هر حال، مراسمی به مناسبت شفابخشی یک قدمگاه و به بار نشستن نخل ها و ورود رطب(خرمای تازه) به جمع میوه ها، بهانه ی هر ساله ی روستاییان دازان و کوه لَهرُو و پشت کوه بود که جمعیتی بیش از ۵۰۰ نفر را در گرمای طاقتفرسا گرد هم آورده بود. ساعت یازده و نیم در اوج عزاداری و سینه زنی مردم به آنجا رسیدیم. برایم تعجب انگیز بود. گویا امروز روز عزاداری سالار شهیدان است. اگر غریبهای راه گم کرده به آن دیار آمده بود، یقین حاصل می کرد که روز بعثت پیامبر نیست بلکه ماتمی این قوم را فرا گرفته است.
نوحه خوانی محلی تا ساعت ۱۲ ادامه یافت و پس از آن آقای ذوالقدر درباره ی پیامبر اسلام(ص) به سخنرانی پرداخت و در پایان به احترام این روز روضه نخواند. برخی از زنان به عشق روضه و گریه خود را به جمعیت مردان نزدیک کرده بودند و زیر آفتاب تموز تیرماه گرمای هوا را تحمل می کردند. پسران و دختران هم بر روی تپه های کوچک به بازی و سرگرمی های کودکانه ی خود مشغول بودند و بی خیال برنامههای ضد و نقیض ما، با تفنگ های پلاستیکی خود همدیگر را نشانه می رفتند و یا به تعقیب و گریزی متفاوت تن میدادند.
با خود تصور می کردم که مرحوم عباسی هم به این دیار آمده باشد ولی از چند تن از اهالی که پرسیدم گفتند: نه نیامده است. ظاهرا در سالهای گذشته این قدر این مسیر صعب العبور بوده که ایشان گذرشان به این جا نیفتاده است. مردم روستا می گفتند: وضعیت جاده مان بسیار بد است. پیمانکار هم به پیمان خود عمل نکرده و با کمبود بودجه مواجه شده و جاده را رها کرده است. اگر کسی در اینجا بیمار شود؛ ناچار است با مبلغ بین ۶۰ تا ۸۰ هزار تومان خود را به بیمارستان شهید محمدی بندرعباس برساند. جاده ی کوه لهرو از دازان هم بدتر است. جاده ی پشتکوه هم به درد جاده ی دازان گرفتار و بی پیمانکار شده است. اهالی می گفتند: سه سال است پیگیر نصب دکل صداوسیما هستیم ولی هنوز پاسخی نگرفته ایم. آنها از دیدن شبکه های ایرانی محروم بودند ولی ویدئو و ماهواره به دادشان رسیده است. جشن روشنایی را در جایی گرفته اند که چراغ خارجی با نفت داخلی می سوزد.
فرزند آقایی که نزد من نشسته بود درِ گوشی از پدر تقاضای پول کرد و پدرش هم هزارتومان به او داد و پس از پنج دقیقه یخمک به دست برگشت. گویا مغازه دار به جای اسباب بازی، کودک را به خریدن یخمکی قانع کرده بود. من یاد سال 1358 افتادم که با خانواده ام به مشهد رفته بودم. پدرم اتاقی را برای مدت یک ماه رمضان در مقابل پرداخت هزار تومان اجاره کرده بود. حال پس از ۳۲ سال همین مبلغ هزینه ی یک یخمک گرم در روستا است. ببینید از نظر اقتصادی چه پیشرفت سریعی کرده ایم!!
پس از اعلام اذان در دازان و اقامه ی نماز ظهر و عصر، به صرف ناهار پرداختیم. با گوشت گوسفند نذری از مهمانان پذیرایی کردند. یکی می گفت: برای مراسم امروز 90 گوسفند قربانی شده است. این مراسم در سه هفته ی متوالی در منطقه ی لهرو و پشتکوه ادامه می یابد. البته در روزهای آتی از ازدحام جمعیت کاسته میشود. دیدن روستاها زیباست خصوصا مشاهده ی مراسمی که ریشه در اعتقادات مذهبی و شاید خرافی مردم دارد.
سفر به هند
مردادماه 1390
مقدمه
این سفر اولین تجربه ی زیسته ی من در خارج از کشور بود. پیش از این سفر تصوری متفاوت از انسان های ساکن در کشورهای دیگر داشتم. زندگی بزرگانی را به مطالعه گرفته بودم و تجربه ی فراوانی از زندگی نامه های خودنوشت دیگران داشتم اما تجربه ی فردی رنگ و بوی دیگری به خود می گیرد. تاکنون از چشم غیر به هستی نگریسته می شد و اکنون خود فرد آن را می نگرد. گویا در مواجهه ی مستقیم، آن خوانده ها و دریافتنی ها پررنگتر می شود. اگرچه شاید پاره ای از برداشت ها قابل انطباق باشد و انسان با مطالعه به بخشی از واقعیت ها پی می برد. اما نفس حضور به تکمیل یک واقعیت یا پدیده کمک می کند.
به تعبیر دیگر سفر برای من یک رؤیا نبود بلکه بازنمودی از حقیقت تجربه شده ی درونی ام بود. بنابر این در مواجهه با عناصر پیرامون و واقعیت های پیشاروی حس اعجابی به من دست نمی داد. گویا پیشتر آنها را تجربه کرده بودم و به نوعی به بازسازی شان می پرداختم. از این رو فلش بکی به گذشته ی زیسته ام و برگشت به افکار و رفتارم برایم جذّاب و دلنشین است. یعنی با گذشته ی خود قهر نکرده ام بلکه به ادامه ی همان مسیر می پردازم. گویا دارم آنها را بازتولید می کنم. به الینه شدن و گم شدن در نقش نمی اندیشم دیدنی های جدید حکم مکمّل دارند نه تخریب. کشف و مواجه با حقایق و واقعیات جدید در حکم برداشتن موانع پیشارویی است که دارد تجربه می شود. در نتیجه با یک امید و عطشی برای پیمایش مسیر همراه است که جاده صاف کن دریافت ندیده هاست. نه درجا زدن و توقف در جاده ی زندگی و نگریستن به تابلوهای شناسایی.
تلفیق سرشت و سرنوشت
خاطره نویسی این سفر تداوم همان خاطراتی بود که در حضر اتفاق می افتاد ولی این بار حوادث پررنگ تر و پرسرعت تر شده است. وقتی فضا تغییر می کند؛ حقایق و پدیده ها تغییر نمی کنند بلکه انبوه و پرپشت می شوند و برای آن که سنگینی مواجه با آنها مرا از پای نیاندازد به حوادث و اندیشه های گذشته ام گره می خورد تا راحت تر، ملموس و محسوس شوند. گویا نگاه به گذشته جهت رویارویی با آینده امری ضروری و لازم است. چنان که امروز در بحث سنت پذیری و یا سنت گریزی تاریخی، حفظ سنت و بهره گیری از گذشته برای ساخت آینده امری مطلوب به شمار می رود. من هیچ وقت از گذشته ی خود پشیمان نیستم و به ارزشمندی آن دل بسته ام. از طرفی بروز حوادث آینده را در جهت تکمیل پروژه ی زندگی، لازم می دانم. یعنی قائل به نوعی تلفیق سرشت و سرنوشت هستم که حاصل آن، آرامش و رضایت نسبی ای است که لازمه ی معنابخشی به زندگی است.
در این سفر یک ماهه وقتی از دوستان، داستان خودباختگی برخی ایرانیان را می شنیدم و یا خود با آن مواجه می شدم دقیقا برایم ملموس بود که این افراد از گذشته ی خود یا بی اطلاع اند و یا آن را به فراموشی سپرده اند تا دنیای جدید و متفاوتی را تجربه کنند و حاصل آن، الینه شدن و یا دریافت خود نسبی بود. البته درک فضای متفاوت اقتضا و انتظار همه ی این پیامدها را دارد. یکی خود را می بازد؛ دیگری خود را باز می یابد و آن دیگر به تدوام تجربه ی زیسته اش دست می یازد.
فرایند زیستن
برای من حضور در زادگاهم، بندر دیر و بندرعباس و یا قم و تهران و شیراز و هند یکسان است و بودن در این مکان ها را افزودن به تجربه های پیشین می دانم و قائل به انفکاک و گسست نیستم. حضور در یک مکان جدید را به عنوان ورود به یک جهان رؤیایی در نظر نمی گیرم بلکه ادامه همان فرایند زیستن می دانم. زندگی وقتی فرایندی نگریسته شود همه ی امورش قابل درک و تحمل است. به گونه ای ادامه همان سرنوشت محتوم ماست که از سرشت مکتوم ما سرچشمه گرفته است. بنابراین سختی ها و مشکلات در آن برجسته نمی شوند بلکه به مثابه ی فراز و نشیب زندگی لحاظ می گردند. چون هر حالت و کنش، تجربه ای بر تجربه های پیشین است.
گزارش مفصل این سفر را در کتابی به نام «سفرنامه هند» تقریر کرده ام. من در بازگویی خاطره ها همواره به وجه مثبت امور اندیشیده ام و از منفی نگری و منفی بافی سخت پرهیز کرده ام و اگر هم در بخشی از سفرنامه، گزارش مأیوسانه ای ذکر شده است اما در پایان آن گزارش به جهات مثبت و مفید آن اشارت نموده ام تا کام مخاطب تلخ نشود و امیدش به یأس مبدل نگردد. پرمبرهن است که زندگی در همین توارد امیدها و یأس ها سپری می شود ولی هنر آن است که همواره کفه ی امید در فضای ذهن و زبان و حتی رفتار بر ناامیدی ها غلبه و سنگینی کند.
دیش پیرزن روستایی
گزارش سفر به شیراز(بهمن1390)
خسته از نامرادی ها و نامردمی های دانشگاه، تن به سفرسپردم تا روحم اندکی جان بگیرد و گذشت و گذشته های خود را اندکی فراموش کنم و بیش از این خوره وار به سایش روح، تن ندهم. در پایان روزهای بهمن پس از سیراب کردن ماشین از بنزین ۷۰۰ تومانی دولت کریمه، همراه همسر و دو فرزندم راهی شیراز شدیم. در مسیر، باران نرمنرمک با شیشه ی ماشین پراید انس گرفت و قطرات آن نه فقط چشم که روح را نیز نوازش می کرد. به یاد سهراب سپهری، شعر چشم ها را باید شست/ جور دیگر باید دید/ چترها را باید بست/ زیر باران باید رفت، با خود زمزمه کردم. چه مبارک اثری بود و چه فرخنده دلی.
پس از لار، جاده، مارپیچ گونه، ما را به شیراز نزدیک میکرد تا این که چراغهای روشن شهر، از دور ما را به رسیدن امیدوارنمود. هوای نسبتا سردی با چهره ام خو گرفت. شب را در خانه ی آشنایی به صبح رساندیم. صبح روز جمعه اولین پیاده روی خانوادگی را در بزرگراه شهید چمران تجربه کردم. جهت اطلاع عرض می کنم در شیراز هر صبح جمعه این راهپیمایی برقرار است گاه به درخواست اداره ی تربیت بدنی یا شهرداری و با همکاری یک نهاد دیگر و گاه هم به صورت خود جوش گروهی، مسیر بلند چمران را طی میکنند. اما این بار پیاده روی به دعوت کنگره ی سرداران شهید و ۱۴ هزار و ۳۰۰ شهید استان فارس بود که در نظر دارد پس از ۱۰ سال از برگزاری اولین کنگره، اجلاسیه 90 را برگزار نماید. با یک شیر پاکتی و یک خودکار از میهمانان پذیرایی میکردند. مسیر سه کیلومتری با تصویر شهدا تزیین شده بود. چهره ی یک روحانی به نام عمویی از دور خودنمایی میکرد. یک روحانی هم به نام الوانی، جمعیت را همراهی. آهنگ های جنگی پخش می شد و نیروهای سپاه هم در دو طرف حضور داشتند. همه چیز بوی دفاع مقدس هشت ساله و جنگ تحمیلی می داد. چهره های گوناگون با لباس های مختلف، قدم زنان خود را به جایگاه پایانی راهپیمایی نزدیک می کردند. با این که برخی پوشش مناسبی نداشتند ولی از ماموران مستقر در مسیر و جایگاه کسی به آنها تذکر نمی داد. گویا این وضع را پذیرفته بودند و برایشان قابل تحمل بود. شیراز در این خصوص گوی سبقت را از پایتخت هم ربوده است.
مراسم قرعهکشی تا ده صبح، به درازا کشید و در پایان مراسم عده ی اندکی برای دریافت پراید لحظه شماری می کردند. مسئولان کنگره سرداران شهید با نزدیک به 500 جایزه جمعیت ۴ هزار نفری حاضر در راهپیمایی را کامیاب کردند. آمار جمعیت را هم میشد از افراد مستقر در جایگاه حدس زد و هم از صندوق قرعهکشی که یک چهارم آن پر از کاغذ بود. پس این که می گویند و می نویسند مثلا در پیاده روی خانوادگی بندرعباس صد هزار بلکه یک میلیون نفر شرکت کردند، دروغ محض است. البته پیش از این در یک مقاله ای زیر عنوان دنیای وارونه ی آمار این نوع گزافه گویی را به نقد کشیده بودم. واژه ی جدیدی که در این سفر از یک روحانی شنیدم مفت گویی بود که برای این موارد به کار می رود.
ظهر با یک روحانی که مهمان دوست من بود، همکلام شدم از هر دری سخن می راند. می گفت: اخیراً فردی مرا به خواندن آثار سیدقطب حواله کرد. با مطالعه ی آثارش مطلب مهمی درنیافتم. خصوصا این که وی به حقانیت شیعه پی نبرده است. و آیات قرآنی را به رغم معنا و تفسیر روانش به گونه ی دیگر برداشت کرده است. گفتم سید محمد قطب یک روشفکر اهل سنت است شما چه توقعی دارید درباره ی حقانیت شیعه سخن بگوید و زاویه ی دیدش چون ما باشد؟ او از نگاه خودش به معرفت دینی دست یافته و ما هم از نگاه خودمان. این داوری در مورد افراد به صواب نیست که چون همرأی و هم فهم ما نیست، پس دارای ارزش و اعتبار هم نیست. خصوصاً این که برخی از ادله ی ما امروز مورد نقد جدی قرار گرفته است. هر کسی از ظن خود یار قرآن و احادیث میشود. شبکه های ماهواره را ببینید که چگونه به جان عقاید و عوالم و عوامل دین افتاده اند. و شکی بس سترگ را می پراکنند. تا بر قرائت های مختلف مُهر تأیید بزنند و صراطهای مستقیم را در مسیر ما قرار دهند.
کتاب های جمشید خدادادی روی میز پذیرایی بود. گفت با این که من سی دی های او را گوش داده ام ولی خیلی حرفهایش را نمی پسندم. گفته ی او را تأیید کرده و گفتم من هم که این آثار مرور کردم، نکته ی مهمی نیافتم. زیرا که سخنانش مستند نیست و از کتب اصیل بهره ای نگرفته و بیشتر ذوقی و تجربی است. ظاهراً دو جلد بر این سه جلد افزوده است و مجموعا پنج جلد از مباحث پزشکی و قرآنی و بهداشتی روانه بازار کرده است. این گونه نوشتهها مرا به یاد کتابهای مرحوم دکتر رضا پاک نژاد یزدی میاندازد. که در قالب «اولین دانشگاه و آخرین پیامبر» در چهل جلد جیبی نگارش کرده بود ولی از محتوای چندانی برخوردار نیست.
از اخبار شگفت انگیزی که تعریف میکرد، سخت به فکر فرو رفتم. خبر اول: یک روحانی به نام سید محمد موسوی قیرگازینی ادعای مرجعیت کرده و یک رساله ی عملیه هم عرضه نموده است. رساله اش را به آیتالله ملکحسینی نشان داده اند گفته مطالب اش درست است ولی این شخص در مدت ۱۵ سال که در شیراز طلبه بوده یک استاد بنام هم درک نکرده است. و ادعایش گزاف است. خبر دوم: در مجلسی بیش از ۵۰ جوان حضور داشتند ولی در وقت نماز فقط یک نفر از آنان به نماز ایستاد و بقیه رو به قبله ی دیگری داشتند. از پدر یکی از آنها پرسیدم گفت: پسر من دیگر نماز نمی خواند. خبر سوم: یکی از سرمایه داران مشهور شیراز به نام منصوری که در معالی آباد شیراز یک ساختمان هشت طبقه بنا کرده است، سهم ۴۵ هزار تومان یارانه دولت کریمه را گرفته است. یارانه عادلانه که می گویند همین است دیگه.
شب پس از اقامه ی نماز جماعت، به دیدار حاج غلامعلی نجاتی رفتیم. آدم جالبی بود ۶ ماه پیش برای انجام مناسک حج به عربستان سفر کرده بود ولی پس از مراسم در آنجا مانده و شب و روز در بیت الله الحرام بیتوته کرده بود تا این که ماموران متوجه حضور غیرقانونی او می شوند. گفتم انگیزه ات از ماندن چه بود؟ گفت: من یک لباس نظامی گرفته بودم تا در رکاب امام زمان بجنگم ولی نشد. این تحولات که در جوامع عرب اکنون شاهد آن هستیم، حاصل همان دغدغه است. شاید پس از این حوادث بیاید. لباس نظامی و یک پوتین را به امانتداری حرم سپرده بودم. وقتی می خواستم برگردم رفتم امانتداری گفتند: وسایل شما مصادره شده است. چون امانتداری، به مدت پنج روز پس از تحویل، آنها را به اداره ی پلیس میبرد. با خود گفتم عجب سرباز آماده باشی که خود با لباس عربی بیش از شش ماه در حرم در خواب و بیداری سپری کرده و روز آخر دنبال لباس نظامی و پوتین اش می گردد. با ترفندهای بسیار توانسته بود دوام بیاورد.
بار دیگر کتاب «خود مقدّس شما» بهترین اثر دکتر وین دایر به دستم رسید. مرور کردم این کتاب پیرامون راز نگرش به درون است و دیپاک چوپرا و بارابارا آنجلیس آن را تأیید و توصیه به خواندنش کرده اند. این کتاب را ده سال پیش خوانده بودم. نویسنده آن را به همسرش مارسلن تقدیم کرده و او را این گونه می ستاید. تقدیم به همسرم مارسلن به مانند سپاسی که زمین از خورشید می کند. در پرانتز بگویم برخی معتقدند اروپایی ها و آمریکایی ها، زندگی مشترک و خانوادگی ندارند و از هم پاشیده اند و همسرگزینی به نوع شرقی در آنجا رواج ندارد. در همین روزهای اخیر دوستداران ورزش شنیده اند که کارلوس کی روش به خاطر مخالفت همسر و فرزندانش از پذیرش سرمربیگری فوتبال ما انصراف داد. هرچند عباس پرتابیان، سرپرست کمیته بین المللی فدراسیون فوتبال، قرارداد با سرمربی سابق رئال مادرید را تمام شده تلقی میکرد او در مصاحبه ای با ایسنا گفته بود: من حتی کپی قرارداد تأیید شده ی دستیاران کی روش را هم دارم. با وجود این نظر مافوقش علی کفاشیان این است که به فکر یک سرمربی ایرانی باشیم.
در هر صورت کتاب در چهار بخش تنظیم کرده است. بخش اول عنوان آماده شدن سفر مقدس را یدک میکشد. در این بخش پس از معرفی اجمالی خود مقدّس برای جستجوی آن معتقد به توجه به انرژی الهی و نگاهی یگانه به زندگی است و ۱۴ اثر خودهشیاری را یادآوری می شود. آزادی را به رهاشدگی از خود و توجه مثبت به دیگران تعریف میکند و میگوید: در لحظات مهم با خدا در خلوت خویش صحبت کنید و در این گفتوگو به جای درخواست مطلب خاصی تمام توجه خود را بر نیروی درونی برای یافتن راه حل بگذارید. از او قدرت بخواهید و آرزو کنید که آنچه لازم است، انجام دهید.(ص42) در آغاز این بخش جملات زیبایی به نام رؤیاهای شکسته شده آورده که متن آن از این قرار است. همان طور که کودک، گریه کنان اسباب بازیهایش را برای تعمیر نزد ما می آورد، من هم رؤیاهای شکسته ام را نزد خداوند که دوستم بود، آوردم. اما به جای آن که تنها بگذارم آنجا ماندم و سعی کردم به روش خودم به خدا کمک کنم. بالاخره رؤیاهایم را پس گرفتم و فریاد زدم تا کی باید منتظر بمانم؟ خداوند گفت: فرزندم وقتی تو مرا راحت نمی گذاری چگونه می توانم کار کنم؟! بخش دوم یعنی چهار رمز رسیدن به هوشیاری والاتر و بخش سوم متعال کردن شناسه های ایگوی خودمان و چهارم به سوی جهانی بدون من را خودتان بخوانید.
از سفر که برگشتم دو چیز مرا به اعجاب واداشت. یکی از همکاران هیئت علمی، ریش گذاشته بود. گفتم به صف ما پیوسته ای گفت: راستش بخواهید در دوره ی جوانی کارهایی انجام داده ام که امروز باید توبه و رسم زندگی را عوض کنم. به او آفرین گفتم ولی به فکر فرو رفتم که چرا جوانان، جوانی خود را صرف زشتی ها می کنند و دوست دارند همه ی ناهنجاریهای اجتماعی و اخلاقی را تجربه کنند. و وقتی پا به سن گذاشتند از کرده ی خویش پشیمان می شوند؟ خدا را شکر می کنم که در جوانی به من توفیق داد که سراغ ناملایمات و زشتی ها را نگیرم و حتی به تجربه اش هم فکر نکنم. اندک ایمان خود را در بحران جوانی محفوظ دارم.
در جوانی پاک بودن شیوه پیغمبری است
ورنه هر گبری به پیری می شود پرهیزگار
این گفته ی شیطانی، همواره نسل بشر را فریب می دهد که در جوانی کارهای بد را انجام بده و در میانه ی راه بازگشت و توبه کن!! اما چه تضمینی براین تصمیم وجود دارد؟
حادثه ی شگفت انگیز دیگر این بود که با دوستم به روستای پشتکوه از توابع شمیل بندرعباس رفته بودیم. پیرزنی را دیدم که تک و تنها بود و بر فراز بامش دیش ماهواره خودنمایی میکرد با خود گفتم در دوران عجیبی به سر میبریم. تکنولوژی را ببین که از کجا سر در آورده است؟ و در عین حال پاره ای بر آنند که راه را بر آدمیان ناهموار کرده و آنها را از دیدن، شنیدن و خواندن محروم کرده است. در برگشت هم یکی از همراهان با ایرانسل بدون هیچ گونه فیلتری، اخبار ایران و جهان را مرور کرد. واقعا جهان، به دهکده ی مک لوهانی تبدیل شده است و این را نه از موبایل جوان میتوان فهمید بلکه رسیور و دیش پیرزن روستایی، حکایت و نمایش دهکده ی جهانی است.
رعایت حقوق دیگران
گزارش سفرنوروزی1391
در پایان اسفند برای دانشجویان حقوق دانشگاه پیام نور بندرعباس، متون فقهی تدریس میکردم به این جمله ی شهید اول رسیدم که عاقد باید دارای کمال جسمی و عقلی باشد. بنابراین عقد انسان مست باطل است. یکی از دانشجویان گفت: استاد امروزه در عروسی ها همه مست میشوند از جمله داماد. گفتم منظور از این جمله، موقع اجرای صیغه ی عقد است که اقتضاء دارد هم عروس و داماد و هم عاقد، عاقل باشند و هوشیار. اما این که گفتید در عروسی ها همه مست می شوند، متأسفم.
در ایام عید عروسی ها برقرار بود در همسایگی ما در جمعه شب از ساعت ده شب تا ۲ بامداد به مدت چهار ساعت ارگ با صدای نکره ی خواننده ای گمنام، همسایه ها را عاصی کرده بود. من هم معترض بودم. دخترم پرسید: چه اشکال دارد؟ گفتم من مخالف شادی و پایکوبی نیستم ولی رعایت حقوق دیگران در اولویت است. اگر کسی در همسایگی یک مریض داشته باشد یا خسته از کار روزانه، بخواهد استراحت کند چگونه و با چه زبانی می تواند از حقوق خود دفاع کند؟ یادم نمیرود چند سال پیش در روزنامه ای خواندم وقتی در مادرید اسپانیا مادری به پلیس زنگ زده بود که عربده های خیابانی مانع از خواب فرزندم شده است. پلیس با حضور در آن خیابان، مشروب فروشی ها را تعطیل و عربده جویان را رانده بود. پس از اطلاعرسانی این واقعه توسط روزنامه ها، دولت، قانونی وضع کرد که مشروب فروشی ها پس از نیمه شب، حق سرویس دهی ندارند. در ضمن یکی از نشریات هم کاریکاتور کودکی کشیده بود که شیشه ی شیر به جای دهان در گوشهایش قرار داده بود. در اینجا نیز پلیس باید با این گونه مجالس برخورد کند.
باور کنید در زندگی اجتماعی رعایت همین نکته ها و مسائل حقوقی که به نظر پیشپاافتاده می آیند، خیلی مهم و حیاتی است. رعایت حقوق دیگران غم و شادی را نمی شناسد. چنان که زمان و مکان را هم برنمی تابد. یادمان باشد که شادی ما نباید غم و نارضایتی دیگری را فراهم کند. حیطه ی شخصی و خانوادگی نباید مانع رسیدن دیگران به حقوق شان گردد. ما باید یاد بگیریم که در همه حال، حرمت و احترام دیگران را پاس نهیم. دیگران در کنار ما و در همسایگی ما باید احساس آرامش و آسایش کنند. دین و آیین ما همواره بر این نکته تأکید کرده است. همسایه همسایه همسایه.
در حالی که ما در ایّام عید در شادی و تفریح به سر می بردیم، مردم لیبی، سوریه، بحرین، سودان، یمن و عربستان در آتش خشم حاکمان خود، با دود و خون، روز را به شب می رساندند. البته شیخ راشدالغنوشی، این روزهای پرخطر و خاطره در مورد تونس و دیگر کشورهای عربی را پیش بینی کرده بود. او و دیگر رهبران مبارز و تبعیدی خوب می دانستند که چگونه حاکمان عرب به نام جمهوری و پادشاهی، نیم قرن است که دیکتاتوری را بر جوامع خود تحمیل کرده اند. بالاخره روزی فرا میرسد که ملت عرب از خواب گران برخیزند و خواستار آزادی و دمکراسی شوند و به هر چه ظلم و بی توجهی و طاغوت گرایی است، پایان دهند. اما این که این خیزش از کجا سرچشمه گرفته است، برای ما که در بیخبری نسبی و با برخورد گزینشی نسبت به جهان عرب به سر میبریم، داوری بسیار سخت است. ولی کارشناسان سیاسی آینده ای مبهم و پیچیده را برای جوامع به پاخاسته پیشبینی میکنند. نگاه بسته و کینه توزی دیرینه ی ما سبب شده که هر حرکتی در جهان عرب را توهم توطئه ای از پیش طراحی شده ی غربیان برای دستیابی به نفت منطقه تلقی کنیم و خیزش های معاصر عرب را به گونه ای دیگر تجزیه و تحلیل کنیم. زنان و مردان عرب امروز به خیابان آمده اند تا با صدای بلند خواسته های خود را مطالبه کنند. دنیای دیگری در انتظارشان خواهد بود. آرزو میکنیم که طعم شیرین فریادهایشان به زودی کامشان را کامیاب کند.
در پایان گزارش سفر به چند نکته ی مطایبه آمیز اشاره کنم.
الف: نوزادان متولد شده در نیمه ی دوم سال گذشته همچنان در انتظار دریافت هدیه ی یک میلیون تومانی دولت کریمه هستند که فعلا به بهانه ی هدفمندی یارانهها، پرداخت آن با مشکل مواجه شده است. بیچاره ها اگر میدانستند متولد نمیشدند!!
ب: یکی از مأموران امداد خودرو سایپا پارسیان می گفت: ما ماشین هایی را که گارانتی هستند مجانی و مابقی را با هزینه ی 20 تا 50 هزار تومان با مسئولیت خودمان جابجا می کنیم زحمت کشیدید.
ج: استادان مکانیک در عسلویه از اهالی استان چهار محال هستند. و ماشین های بوشهری را با دو برابر تعمیر می کنند. خوش به حال لرهای بختیاری.
د: یکی از مسئولان استان هرمزگان اعلام کرده بود در ایام عید، بندرعباس میزبان ۷ میلیون مسافر است. متأسفانه مسئولان ما یا عدد و رقم نمی شناسند یا بس آمار نادرست داده اند، میزان عدد و رقم را فراموش کرده اند. اگر در هر روز 500 خودرو شخصی و دو قطار و 50 اتوبوس و چهار هواپیما، مسافران را جابهجا کنند، در مجموع کمتر از ده هزار نفر وارد میشوند. اگر اوج تعطیلات را ده روز فرض کنیم صد هزار مسافر به استان می آیند که بخشی از آنها در حقیقت بندرعباسی هستند. حال بر فرض اگر این رقم را پنج برابر هم کنیم در مجموع 500 هزار نفر می شود. حالا کو تا هفت میلیون. من معتقدم در کل کشور هم این همه مسافر جابجا نمی شود تا چه رسد به بندرعباس.
ه: شهردار بندر در دیدار و بازید از نشریه ندای هرمزگان گفته به زودی در بندرعباس منوریل راه اندازی می شود. جهت اطلاع شهردار بندرعباس عرض کنم اولین شهری که قرار است منوریل در آن راه اندازی شود، شهر مقدس قم است. که پس از ۵ سال پیگیری های مداوم نمایندههای مردم استان با شهردار و فرماندار و بخشد با این که یکی از نمایندگانش هم رئیس مجلس شورای اسلامی است، هنوز راه اندازی نشده است. گرچه چند ستون ستبر و سیمانی در اطراف حرم مطهر برپا کرده اند و بناست تا پنج سال دیگر افتتاح شود حال نمی دانیم که در بندرعباس چه زیرساخت هایی برای برپایی منوریل آماده کرده است که به زودی راهاندازی میشود. شما فعلا همین چهارتا اتوبوس خرابه را درست کنید منوریل پیش کش. یادمان باشد که ورزشگاه بیست هزار نفری بندرعباس پس از 14 سال، نیمه تمام افتتاح شد. پل خلیج فارس هم بیست سال است که بناست بندر پل را به قشم متصل کند.