آخوند متجدد و شیفتهی کتاب و دانایی
آخوند متجدد و شیفتهی کتاب و دانایی
نگاهی به کتاب " خاک غریب، شصت سال تجربهی زیسته ۱۳۴۲_۱۴۰۲"، اثر عباس فضلی، انتشارات علم و فرهنگ طاها، تهران، ۱۴۰۳، ۳۰۷ صفحه.
خودزندگینامهنویسی و خاطرهنویسی و یادداشتروزانه نوشتن، از انواع خواندنیهای پرمخاطب و جذاب است. اشخاص و شخصیتهای مختلفی خاطرات و یادداشتهای روزانه نوشتهاند و منتشر کردهاند، از سیاستمداران و زندانیان سیاسی بگیریم تا ادیبان و محققان. از جملهی نمونههای ارزشمند این گونه آثار در میان ایرانیان، میتوان به زندگی طوفانی سید حسن تقیزاده، روزهای دکتر محمدعلی اسلامی ندوشن، یادداشتهای اسدالله علم و از همهی اینها ارجمندتر و خواندنیتر، روزها در راه شاهرخ مسکوب اشاره کرد.
" خاک غریب" شرح و ذکر و گاه مروری است بر یادماندهها و نیز روزنگاشتهای عباس فضلی، دانشور گرامی و دوست و همشهری فاضل و دوستداشتنی. کتاب در سه فصل تنطیم شدهاست : ۱. دورهی نوجوانی تا بیست سالگی ۲. دورهی جوانی تا چهل سالگی و ۳. دورهی میانسالی تا شصت سالگی.
دورهی بیست سالهی اول، در ۲۶ صفحه و گاه گذرا و گاه با قدری تفصیل بیان و مرور شدهاست. شرح دورهی بیست سالهی دوم نیز تقریبا به همین شکل و در همین حدود صفحات، ۲۹ صفحه، آمدهاست. توصیف و تشریح بیست سالهی سوم، یعنی میانسالی، متفاوت و بسیار مشروح و مفصل برگزار شدهاست. از یک سو، بیشتر به شیوهی روزنگاشت و یادداشتهای روزانه آمدهاست و از سوی دیگر تعداد صفحاتی که به این دوره اختصاص یافتهاست، از دو دورهی پیشین بسی بیشتر است و بیش از چهار برابر دو دورهی پیشین به آن پرداختهاند. تعداد صفحات مربوط به دورهی میانسالی ۲۱۵ صفحه است. این که صفحات دورهی میانسالی چند برابر دو دورهی نوجوانی و جوانی از کار درآمدهاست، احتمالا به این دلیل باشد که نویسنده از دوران نوجوانی و جوانی (تا حوالی چهل سالگی) یادداشت روزانه نمینوشته است و از حدود چهل سالگی به بعد به صرافت نگارش خاطرات و یادداشتهای روزانه افتادهاست و شاید همهی این یادداشتهای روزانه را منتشر کردهاست؛ لذا فصلبندی حجم خاطرات سه دورهی مختلف این گونه شدهاست.
خوانندهی کنجکاو با خود نجوا میکند که چرا نویسنده اینقدر با شتاب از روزگار کودکی و نوجوانی و حتی جوانیاش باشتاب گذر کردهاست و مطالب را این همه بهاختصار آورده است؟
باری، آنچه در نگاه نخست خواننده را به مطالعهی مطالب کتاب جذب میکند، صداقت و صراحت و بیتکلفی نویسنده است که در بیان مطالب و نظرات خود، چندان گرد ملاحظهکاریهای معمول نمیگردد.
آنچه مرا به نگاشتن این وجیزه برانگیخت، نخست یادی است که نویسنده از عزیزترین آدم دورهی کودکیام کردهاست. آقای فضلی در صفحهی ۲۹ نوشتهاند : " در همان سال (سال پنجم ابتدایی) یکی از همکلاسیها به نام حسن مومنی بر اثر رعد و برق فوت کرد". حسن مومنی فرزند نخست برادر بزرگم بود که سه سال از من بزرگتر بود و در هشت سالگی من، در فروردین سال ۱۳۵۳ صاعقه خاکسترش کرد و تا هنوز یاد عزیزش با من است و هنگام رعد و برق به خود میلرزم و به یادش میافتم.
و نیز یادکرد نویسنده از یکی دیگر از همکلاسیهایش است که در چند سال بعد به صاعقهای دیگر سوخت. : " با چند نفر از همکلاسیها از جمله عباس دردانشگاه و محمد صالحی در امتحان ورودی دبیرستان پهلوی شیراز شرکت کردیم(منظور دبیرستان دانشگاه پهلوی شیراز است) و فقط مرتضی فرجی پذیرفته شد. او بعد از انقلاب به گروههای چپ پیوست و سرنوشت نامعلومی پیدا کرد." ص ۳۶. یاد آن دو عزیز نازنین زنده و گرامی باد.
نویسنده دوران تحصیل ابتدایی و راهنمایی را در بندر دیر میگذراند و دورهی دبیرستان را در مسجد سلیمان (یک سال) و بوشهر (سه سال) طی میکند. مدتی پس از فراغت از دبیرستان، برای آموختن علوم دینی به حوزهی علمیهای در شیراز میرود و پس از یک سال و اندی و اتمام "جامعالمقدمات"، به حوزهی علمیهی قم میرود و تا اواخر دههی شصت دروس معمول حوزوی را آنجا میخواند. سپس وارد دانشکدهی الهیات دانشگاه تهران میشود و تا مقطع کارشناسی ارشد تحصیل میکند. بعد از آن به بندر عباس مهاجرت میکند و تا حدود سه دههی بعد را در آنجا به زندگی و کار میپردازد، تا این که بازنشسته میشود.
نویسنده تمایل ظریفی به طنز دارد و این طنازی گاهی از میان برخی سطور کتاب سرک میکشد و حال خواننده را خوش میکند؛ از جمله در صفحات نخست، آنجا که از محلهی زادگاه خود سخن میگوید : " سیدصفا به محلهی گنرا (دیوانگان) مشهور است و من هم یکی از همانهایم" (ص ۲۴).
نیز وقتی که از وضعیت سینماهای مسجدسلیمان در یک سال اقامت در آن شهر و در سال اول دبیرستان مینویسد : " سینماها هم بعضی اوقات فیلمهای سکسی میگذاشتند" (ص ۳۸). تصور نویسنده از "فیلم سکسی" در آن سال چیست؟
هرچند که نویسنده از جزئیات سالهای حضور در حوزههای علمیه چیز چندان دندانگیری بیان نمیکند، اما گاهی تکمضرابهایی از برخی خصال جماعت آخوند میآید : " البته بحث از شهر و روستا نیست، بلکه اشارهام به هرزهگویی جنسی پارهای از طلاب است که میتواند ناشی از مشاهدات روستایی آنها باشد و کتاب "زهرالربیع" مصداق بارز نوشتاری این رویکرد است" (ص ۸۷ ). از این "مشاهدات روستایی" پارهای از طلاب که مرتبط با "هرزهگویی جنسی" است، ما چیزی نمیدانیم.
و نیز در همین زمینه : " امام جمعه هم مسائل فرهنگی و پژوهشی را قاطی کرده بود. در جلسهای که با او داشتم و کلی در مورد ضرورت کارهای تحقیقی صحبت کردم. در نهایت گفت : ما هم الآن داریم همین کارها را انجام میدهیم. در هر هفته چند روز به دبیرستانها میرویم و مباحثی را مطرح میکنیم. برخی از خانوادهها زنگ میزنند که دختران ما شوهر میخواهند، برایشان شوهر پیدا کنید!!" (ص ۸۶). فقط در کشوری مثل ایران شوهر پیدا کردن برای دختران دبیرستانی کار "فرهنگی _ پژوهشی" محسوب میشود.
دیدار با حسین خمینی در قم هم از حکایات شیرین " سیاسی _ منقلی" این جماعت است. نویسنده در مورد مواضع سیاسی حسین خمینی در سال ۱۳۸۶ مینویسد : " ضمن ستودن بنیصدر و بازرگان، گفت : احمدی نژاد پوپولیست و ناکارآمد است. سید محمد خاتمی رئیسجمهور سابق بیعرضه است" (ص ۱۰۳). و در ادامه چنین مینویسد : " واسطهی ما برای دیدار شیخی از اهالی بندر عباس بود که ظاهرأ گاه برای تریاککشیدن با سید هممنقل میشد" (ص ۱۰۴).
نویسنده که از نظر سیاسی دل در گرو اصلاحطلبان حکومتی دارد، دیگر از "اصلاح" نظام ناامید شدهاست و این گونه از سالروز دوم خرداد ۱۳۷۶ یاد میکند : " راستی امروز دوم خرداد مصادف با شکست اصلاحات بود" (ص ۲۰۳).
همچنین : " روزی سراسیمه به سوی کلاس میرفتم. ناگاه خانم بارداری که در حال قدمزدن بود گفت : حاج آقا یک کم تف به شکم من بزن تا وضع حملم آسان شود!! از خواستهاش در تعجب ماندم؛ یادم به سادات کاکی افتاد" (ص ۱۳۵).
از مواضعی که نویسنده زبان طنز را به کار گرفتهاست، هنگام توصیف وضعیت شلمشوربای حاصل از فساد و ناکارآمدی سیستماتیک نظم موجود است. از جمله، اشارات زیر :
" عجب فرماندارهایی در این نظام تربیت شدهاند!!" (ص ۸۶).
" سپهر ستبر حکومت به هیچ کس اجازهی نفس کشیدن نمیدهد. این است حکومت اسلامی و استقلال و آزادی که ملتی سالها بر پای درختش خون جوانان وطن را لالهگون کرد؟" (ص ۱۹۷). "خون را لالهگون کردن" چهگونه است؟!
" گفت : تا دو سال پیش کارها کیلویی بود، اما از وقتی من مسئول این کار شدهام اجازهی چاپ هر کتابی را نمیدهم. گفتم : نه دکتر جان خیالت راحت باشد؛ همین الآن هم کیلویی است. اصلا مملکت کیلویی میچرخد" (ص ۲۰۵).
" من متوجه شدم که ای دل غافل!! مسئولان ما نه فقط سخنران را پرورش دادهاند، بلکه سرمایههای انسانی را هم به تاراج بردهاند" (ص ۲۰۶).
" نمرهی مدیریت بحران در کشور صفر است. از زلزله گرفته تا سیل و سونامی. مدیریت غیر بحرانی هم در کشور راه به جایی نمیبرد" (ص ۲۶۰).
این هم از "مدیریت" نوع خاص و "کیلویی" چرخیدن مملکت، که کمترین نتیجهاش " به تاراج بردن سرمایههای انسانی" مملکت است.
نقل یک دیوارنوشته در مکان تاریخی متروکهای در شهر تفت (قدمگاه امام علی!)، خالی از لطف نیست و هم دغدغههای مذهبی نویسنده را به خواننده منتقل میکند. نویسندهای که علیرغم وصل شدن به دنیای مدرن، همچنان دل در گرو سنتهای مألوف و مأنوس قدیم دارد و چو بید بر سر ایمان خویش میلرزد و از این هراس دارد که ابلیس دینش را برباید!
دیوارنوشتهی گلایهآمیز رهگذری ناشناس این است : " خدایا داغونیم خدمات پس از خلقتت کجاست؟" (ص ۱۹۲).
این بخش را با نقل جملهای از مجتهد شبستری به پایان میبریم که در سفری چند روزه به بندر عباس، نویسنده از محضر ایشان فیض بردهاست و بیربط به موضوع نیست : "روحانیت از جهل مردم سوءاستفاده میکند" (ص ۲۰۸).
ویژگی کمیاب آقای دکتر فضلی انس و الفت دائم با کتاب و مطالعه است، الفتی که رشک برانگیز است؛ اما این عشق به کتاب، گاه کتابهای نه چندان ارزشمند نیز فرا میگیرد. برای مثال ایشان به کتابهای جعلی که کتابسازان ایرانی سرهم کردهاند، توجه میکند : " در حین بازدید به یاد کتاب "دختر یتیم" خاطرات فرح پهلوی و "دخترم فرح" نوشتهی مادرش فریده دیبا افتادم" (ص ۱۴۲). فرح پهلوی کتابی با عنوان "دختر یتیم" ننوشتهاست. خاطرات وی در کتابی به اسم "کهن دیار" در خارج از ایران منتشر شدهاست. کتاب "دخترم فرح" نیز نوشتهی مادر فرح پهلوی نیست و به قلم جاعلان داخل کشور سرهم بندی شده است.
نویسنده به مطالعهی کتابهای روانشناسی زرد نیز علاقهای دارد : " بار دیگر کتاب "خود مقدس شما"
بهترین اثر دکتر وین دایر به دستم رسید. مرور کردم. این کتاب پیرامون راز نگرش به درون است و دیباک چوپرا و باربارا آنجلیس آن را تأیید و توصیه به خواندنش کردهاند" (ص ۱۵۳).
دکتر فضلی که تحصیلکردهی الهیات و فلسفه است، علاوه بر تدریس دروس مربوط به الهیات و معارف اسلامی، فارسی عمومی را هم در دانشگاههای هرمزگان تدریس کردهاست. این موضوع قدری برای بنده پرسش برانگیز بود. تدریس فارسی عمومی از سوی تحصیلکردهی الهیات و فلسفه، به این میماند که فارغالتحصیل جغرافیا تاریخ اسلام را تدریس کند! البته وضعیت دانشگاههای ایران اسفانگیزتر از آن است که رغبتی به پرداختن به مسائل آن باقی مانده باشد. بهتر آن است که از زبان خود نویسنده راجع به این مسئله بخوانیم:
" به قول ساموئل بکت من چیزی را که بلد نبودم به کسانی درس میدادم که نمیخواستند یاد بگیرند" (ص ۲۹۱).
" همواره موضوعی مرا رنج میداد و آن اینکه شاید من هم قربانی نظام ایدئولوژیکام و ناخواسته در یک بازی نمایشی حضور یافتهام" (ص ۲۹۲).
" تدریس معارف اسلامی و ادبیات فارسی، دانشجویان دانشکدهی پزشکی را نه ادبی بار میآورد نه مذهبی. اگر آنچه را داشتهاند نستاند، چیزی بر آنها نمیافزاید. هرچند تلاش کردم گونهای دیگر باشم، اما محصول آن رضایت خاطرم را جلب نکرد. نوعی آب در هاون کوبیدن!!" (ص ۲۹۲).
نویسنده دلبستگی تام و تمامی به علی شریعتی دارد و در جاهای مختلف این عشق و شیفتگی را مطرح کردهاست. و این نکتهی شگفتی است؛ آخوند و دلبستگی شیفتهوار به علی شریعتی و افکار و نظرات او! شریعتی آخوندستیزترین فرد در میان اهل قلم ایران در دههی چهل و پنجاه شمسی و حتی فراتر از آن است. و همین دلبستگی به شریعتی، جذابیت کتاب و نویسندهاش را افزون میکند. برای مثال نویسنده در صفحهی ۱۹۸ دربارهی شریعتی چنین مینویسد : " امروز ۱۳۹۳/۳/۲۹ سالگرد (درگذشت) نازنین مردی است که من از نوجوانی شیفتهی او بودهام".
تا اینجا به توصیف و مرور مختصر کتاب پرداختیم؛ در بخش پایانی این وجیزه، نقدهایی بر برخی مطالب کتاب میآوریم :
در صفحهی ۲۸ نوشتهاند : " خاطرم هست که کتاب "دستگاه آفرینش" ماکس پلانک را از او به امانت گرفتم". این کتاب از ماکس پلانک نیست و مجموعه مقالاتی است از علامهی طباطبایی، مرتضی مطهری، احمد آرام، مهدی حائری تهرانی، مصطفی زمانی و مهندس بیانی. و نام دقیق کتاب این است : " نکاتی دربارهی دستگاه آفرینش".
در صفحهی ۴۷ نوشتهاند : " همواره صدای امکلثوم خوانندهی شهیر مصری که از نوجوانی در خانهی ما خصوصا تابستانها از ساعت ۱ بعد از ظهر تا ۱:۳۰ از رادیو کویت پخش میشد، گوشم را نوازش میداد". از چهارده سالگی صدای امکلثوم، سیده غناء العربی، کوکبالشرق و هرم رابع مصر با جانم عجین است و در دههی شصت و هفتاد هر روز ترانهای از ام کلثوم را از رادیوی دبی گوش میکردم که از ساعت دوازدهونیم تا یکونیم بعد از ظهر پخش میشد. احتمالا نویسنده در مورد زمان پخش برنامه و نام ایستگاه رادیویی دچار سهو شدهباشد.
در صفحهی ۱۳۱ نوشتهاند : " به روحش فاتحه فرستادم و با خودم این بیت مولوی را زمزمه کردم :
رفتی و رفتن تو آتش نهاد بر دل
از کاروان چو ماند جز آتشی به منزل"
این بیت از مولوی نیست. به رهی معیری منسوب است و در مصرع دوم به جای "چو"، "چه" صحیح است.
همچنین در صفحهی ۱۴۳ در نقل بیتی از حافظ مرتکب سهوی شدهاند و بیت را اینگونه آوردهاند :
جنگ هفتادودو ملت را همه عذر بنه
چون ندیدند حقیقت ره افسانه زدند
حرف اضافهی "را" باید پس از "همه" بیاید.
در صفحهی ۲۰۳ نوشتهاند : " این خواسته در سال ۱۳۶۰ با فتح خرمشهر هم مطرح شدهبود". میدانیم که خرمشهر در سوم خرداد سال ۱۳۶۱ آزاد شد، نه در سال ۱۳۶۰. همچنین "فتح" در مورد اشغال و گشودن سرزمینهای بیگانه به کار میرود و در مورد بازپسگیری بخشی از خاک سرزمین خود (خرمشهر)، نیکوتر آن است که "آزادی" یا "آزادسازی" به کار ببریم.
به دلیل اینکه دکتر فضلی سالهایی به تدریس "فارسی عمومی" در دانشگاه مشغول بودهاند، نگاهی به فارسینویسی ایشان میاندازیم؛ امیدواریم که جسارت ما را اغماض بفرمایند.
در صفحهی ۳۰ نوشتهاند : " طولی نکشید که خزان پاییز جدایی آغاز شد". خزان و پاييز یکی است و آوردن این دو کنار هم، مخل فصاحت است.
در صفحهی ۴۷ چنین نوشتهاند : " برخی از آنها به کارهای ناسفتهای چون ورقبازی و عرقخوری میپرداختند". اگر به جای "ناسفته"، ناسخته و یا نسنجیده مینوشتند، به صواب نزدیکتر بود.
نویسندهی فاضل و طناز ما به "سفتن" و متعلقات و متفرعات آن علاقه دارد و در جاهای دیگری نیز آن را به کار بردهاست، از جمله در جملات زیر :
" اوقاتتلخیها را باید کنار گذاشت و از هدیههای نوروزی سخن گفت و مطلبی زیبا و دوستداشتنی بسفت" (ص ۷۹).
" از سختیهای تحصیلی و مشکلات معیشتی طلاب در نجف نکتهها سفت" (ص ۱۲۷).
" در هر صورت گویا سالوسیها و چاپلوسیها و تمجیدهای ناسفته در رگ و خون ما جا خوش کردهاست" (ص ۱۶۴).
" در این وضعیت ناسفته و آشفتهی روحانیطلبی" (ص ۱۸۲).
" بهرغم وضعیت جسمانی ناسفته" (ص ۲۳۲).
" روز بعد خبر برخورد ناسفتهی یک روحانی جوان با جشنوارهی موسیقی بوشکان بوشهر در فضای مجازی همه را شوکه کرد" (ص ۲۴۱).
میدانیم که معنی اثلی " سفتن " سوراخ کردن است و " سفته" و "ناسفته" معنای کنایی دیگری نیز دارند.
نویسنده علاوه بر سفتن و متفرعات آن، به "نیوشا" و " نیوشا کردن" نیز علاقه دارد. به جملات زیر توجه کنید :
" خدا را شاکرم که چشم و گوش و دستانم برای خواندن و نیوشا کردن و نوشتن فعال هستند" (ص ۱۹۵).
" سخنرانی و متن قطعنامه را با گوش نیوشا نمودیم" ( ص ۲۲۲).
" سخنرانی دکتر سروش دباغ پیرامون " ذهن و آگاهی در آثار سپهری" را نیوشا کردم" (ص ۲۶۴).
منظور نویسنده از "نیوشا کردن"، شنیدن و گوش کردن است؛ حال آن که "نیوشا" یعنی شنوا و شنونده و پذیرنده ی سخن، یادگیرنده و آموزنده. نویسنده بهتر بود از فعل بسیط "نیوشیدن" استفاده میکرد و مینوشت "نیوشیدم".
به چند مورد دیگر از ابهامات و ایرادات نثر کتاب اشاره میکنیم :
" راه دادن بیگانه به خانه، مساوی است با بیرون کردن خود حقیقی از خانهی وجود است" (ص ۵۵). یکی از دو "است" جمله زائد است و باید حذف شود.
در صفحه ۶۴ دو کلمهی نادرست آمده است : "سیمای دلفروغش" و " مهوی". به جای دلفروغ، باید دلفروز بیاید و به جای "مهوی"، " مأوا " درست است.
در همین صفحهی ۶۴، دو جمله آمده است که چندان رسا و شیوا نیست : " از برکات حسن تو مرادم مجذوب گشته". شاید نویسنده میخواسته است بگوید : از برکات حسن تو، مرادم حاصل شده است. و " این وصال خیال توست که به من آرامی خیال میدهد". باید "خیال وصال" باشد، نه "وصال خیال".
در صفحهی ۷۲ نوشتهاند : " گفتم : اگر یک دستگاه سنتور برایت بياورم، حاضری برای زندانیان اجرا کنی؟". سنتور "دستگاه" نیست، ساز است.
در صفحهی ۷۵ نوشتهاند : " رئیس دانشگاه علوم پزشکی تقاضا کرد که مدرک تحصیلی من جهت عضویت در هیئت علمی در اختیار ایشان قرار دهم". به جای "من" باید مینوشتند " ام را".
در صفحهی ۸۳ نوشتهاند : " خاطرات نه فقط یادآور گذشته است بلکه حضور دیگران را در عرصههای مختلف سیاسی، اجتماعی و فرهنگی را در ذهن متبادر میکند". یکی از دو "را"ی جمله زائد است.
در همین صفحهی ۸۳ آمدهاست : " پناه بردن به خاطرات گریز از خطراتی است که در آیندهای نامعلوم رخ میدهد و پرمهیبترین آنها مرگ نهفته و خفتهای است که...". "پر مهیبترین"؟ مهیبترین کافی است.
در صفحهی ۹۳ چنین نوشتهاند : " حتی دخالت جناب حجهالاسلام کروبی را که که معاونت حزب اعتماد ملیاش در استان هرمزگان به عهده داشتم، راه به جایی نبرد". حرف اضافهی "را" را در محل درستی ننشاندهاند. "را" باید پس از "هرمزگان" بیاید.
در صفحهی ۱۲۰ نوشتهاند : " پایاننامهی ... که به تطبیق دیدگاه محیالدین ابنعربی و ... پیرامون عشق بود". به جای "به" باید "دربارهی" میآمد، یا اینکه "به" حذف میشد.
در صفحهی ۱۲۱ چنین آمده است : " برخی از بازخوردهای مطالعاتی تابستانیام را در قالب مقاله و همین مطالب انعکاس یافته". حرف اضافهی " را" پس از " تابستانیام" اضافه است و باید حذف شود.
در صفحهی ۱۴۶ نوشتهاند : " زیر آفتاب تموز تیر ماه گرمای هوا را تحمل میکردند". تموز و تیر تقریبا یکی است و بهتر بود "تموز" یا "تیر" مینوشتند.
در صفحهی ۱۵۴ نوشتهاند : " در هر صورت کتاب در چهار بخش تنظیم کرده است". پس از "کتاب" باید "را" میآمد. نیز "در هر صورت" زائد به نظر نمیآید؟
در صفحهی ۱۵۷ آمدهاست : " استادان مکانیک در عسلویه از اهالی استان چهار محال هستند و ماشینهای بوشهریها را با دو برابر تعمیر میکنند". با دو برابر چه چیز؟ احتمالا قبل از "تعمیر" ، "دستمزد" باید بیاید.
در صفحهی ۱۵۸ جملهی مبهمی آمده است : " در سال جاری خاطرات را معکوسانه در پای قلم قربانی میکنم". خاطرات را معکوسانه در پای قلم قربانی کردن؟!
جملهی مبهم دیگری نیز در صفحهی ۱۸۰ آمده است : " لاکپشتها برای تازه کردن نفس، از آب پر موج برمیداشتند".
در صفحهی ۱۸۴ آمده است : " آنان را به مدارایی و تساهل در سیاست فراخوانند". مدارایی؟ مدارا کافی نیست؟
در صفحهی ۱۸۷ ضمن شرح شرکت در مراسم عروسی در یزد، مینویسد : " در فضایی صمیمی، بدون وجود هیچ زشتی شام را صرف کردیم".
در مراسم شاد و صمیمی و زیبای عروسی، چه مورد "زشتی" ممکن است بروز کند؟!
در صفحهی ۱۹۷ نوشتهاند : " من این ظلمها را ناشی از بیتفاوتی و بیخیالی ملتی میدانم که...". "بیتفاوتی" از ترکیبات نادرستی است که دهههای اخیر، همچون دیگر ترکیبات و تعبیرات نادرست دیگر، وارد زبان فارسی شدهاست. به جای "بیتفاوتی"، بهتر است "بیاعتنایی" و "بیتوجهی" را به کار ببریم.
در صفحهی ۲۰۷ نوشتهاند : " بهشدت به مطالعهی دربارهی میپردازد". دربارهی چه؟ واژهای از جمله افتادهاست.
در همین صفحه نیز نوشتهاند : " فرصتی را برای گفتوگو با استاد سپری میکردیم". فرصت را سپری نمیکنند، بلکه غنیمت میشمرند. نویسنده میخواستهاست بگوید که فرصت گفتوگو با استاد را غنیمت شمردهاست و اوقاتی مغتنم و مفید را با ایشان گذراندهاست.
در صفحهی ۲۲۲ نوشتهاند " پیرامون بختیاریهای امام خمینی (ره) را که پیش از این در کانال تلگرام نوشته بودم، سخنرانی کردم". "را" در این جمله زائد است.
در همین صفحه آمده است : " این نظریه نشان میدهد که بشر همیشه به خودش مظنون بوده است". به جای "مضنون"، بهتر است بنویسیم "ظنین".
در صفحهی ۲۵۳ نوشتهاند : " خصوصا اینکه دکتر سروش از آن را در بحث رؤیای رسولان کمک میگیرد". "را" در این جمله زائد است.
از دیگر نکات مورد بحث در نگارش، به کاربردن حرف اضافهی "را" پس از فعل است که نادرست و مخل فصاحت است. در زیر به این موارد اشاره میکنیم :
" در نوجوانی، رفتار بزرگان خصوصا آنان که شهرهی شهر بودند را زیر نظر داشتم. ص ۴۷ "
" هر دو موضوع که از دغدغههای دینی و ایمانیام سرچشمه میگیرد را قبول دارم. ص ۵۸ "
" حدیث " لو کانالعلم فیالثریا لناله قوم منالفرس" که پشت اسکناسها هم حک شدهاست را ساخته و پرداختهی ذهن ایرانیان میدانم. ص ۱۶۵ "
" هفتهنامهی "حیات طیبه" که مطالب روز در آن انعکاس یافته است را میخواند. ص ۱۹۴ "
" کتاب "نوشتههای اساسی شریعتی" که به کوشش بیژن عبدالکریمی تدوین شده است را به مطالعه گرفتم. ص ۲۴۴ "
سهوهای چاپی چندی نیز در کتاب به چشم میخورد که مواردی را در زیر میآوریم :
"ضبط و صوت، ص ۴۶ " که باید "ضبط صوت" باشد. " حیات خانه، ص ۱۰۷ " که "حیاط" صحیح است. " در سدد یاریرسانی، ص ۱۲۶ " که "در صدد ... " درست است. " ما که نمیدانید ...، ص ۱۴۳ "، " نمیدانیم" درست است. " شکر خدا گذاردن، ص ۱۷۶ " گزاردن" صحیح است. " خدمت سرباز، ص ۱۹۹ "، " خدمت سربازی " درست است. " درس بحث، ص ۲۰۴ "، " درس و بحث " صحیح است. " صفوری، ص ۲۰۴ "، " سپوری " درست است. " خودشیفتگی و آنارسیسم، ص ۲۰۵ "، " نارسیسم " درست است. " محمدحسین هیکل، ص ۲۲۵ "، " محمدحسنین هیکل" درست است. " به مشابه، ص ۲۴۸"، " به مثابه " درست است. " بمب هستی، ص ۲۵۱ "، " بمب هستهای" صحیح است.
نکتهگیریهایی که گذشت، به قصد توجه نویسنده بود، به امید آنکه در چاپ بعد لحاظ کنند و همچنین عنایتی به صفحهآرایی کتاب نیز داشته باشند که چندان حرفهای نیست. همچنین اگر اظهارنظرها و یادداشتهای دوستانهی پایان کتاب و دو نامهای که نویسنده در ابتدای زندگی مشترک به همسرشان نوشتهاست و نیز متن سخنرانیشان در جوانی به صورت پیوستهایی جداگانه در آخر کتاب میآمد، مناسبتر بود.
پایان سخن اینکه، ضمن سپاس از همشهری فاضل و عزیز، دکتر عباس فضلی، که تجربهی زیستهی شصت سالهی خود را نوشتهاند و در دسترس دیگران گذاشتهاند؛ امیدواریم همشهریان اهل مطالعه نیز، این کتاب را بخوانند و فیض ببرند.
حمزه مومنیزاده
اول آذر ۱۴۰۳