اولیس

شیوه ی نگارش جویس این گونه بود که چند ردیف عبارت می نوشت، سپس وقتی فصلی از کتاب شکل می گرفت، هر عبارت را با رنگی خاص می زد تا معلوم شود این عبارت به کجای فصل باید برود. شگفت انگیز است که تقریبا هیچ چیز حذف نمی شد اما هیچ خواننده ای با نگاه کردن به یادداشت ها نمی توانست سر در بیاورد که این تکه پاره ها چطور قرار است کنار هم بنشینند و همدیگر را کامل کنند. سرانجام پس از هفت سال کار مستمر، در 29 اکتبر 1921 با آرامش خاطر اعلام کرد که تمام شد. ناگفته نماند که تا پایان ژانویه ی 1922 نیز به بازنویسی و ویرایش ادامه داد. با این همه، چاپخانه ای کارآمد و ناشری فداکار، موریس وارنر تی یر و سیلویا بیچ آمریکایی، مالک کتابفروشی شکسپیر اند کمپانی در پاریس موفق شدند این اثر را در تاریخ مقرر چاپ کنند. در روز دوم فوریه ی 1922 چهلمین سال روز تولد جیمز جویس، دو نسخه از کتاب را به نویسنده تقدیم کردند.(المن 1982: 523)

ریچارد المن در اثری به نام جیمز جویس- حتی بعدها، هنگام گفت و گو با یکی از دوستانش در باره ی داستان نویسی، با تأکید می گوید: همه چیز را از اول برنامه ریزی نکن، زیرا چیزهای خوب، خودشان هنگام نوشتن می آیند.(1982:360 به نقل از مقدمه ی اولیس با ترجمه ی اکرم پدرام نیا ص 25)

دست نوشته های جویس گویای این واقعیت است که او تا آخرین روزی که ویراست نهایی این اثر منتشر شد، از نوشتن، بازنویسی، اصلاح و افزودن جزئیاتی که به داستان عمق و جان بیشتری می بخشید، دست برنداشت.(همان ص 26)

حال برخی نکات نغز از رمان اولیس را مرور می کنیم.

- روزگار عزم می کند چنان درس جانانه ای به ما بدهد که تا آخر عمر نتوانیم به کارش ببندیم/5

- همان موقع بود که از فکرم خطور کرد می توانم وقتم را صرف نوشتن سرگذشتم کنم./6

- در دنیا ی واقعی، معنای آزادی این است که مجبوری قبول کنی خودت همه چیز را رقم بزنی حتی اگر معلوم شود داستانی که از زندگی ات ساخته ای گند و متعفن است./7

- یادت باشد آدم ها با ساده کردن رویدادهای پیچیده قانع می شوند و همین راضی شان می کند./7

- بعد از این همه عمر آخر نفهمیدم نسبت به پدرم ترحم داشته باشم، بی اعتنا باشم، ستایشش کنم، محکومش کنم یا فراموشش کنم/8

- آزادی در این است که سر و قیافه ی دیوان ها را داشته باشی./9

- اگر همرنگ جماعت شوی و از خودت فکر و نظری نداشته باشی، مرگ ناگهانی و وحشتناکی سراغت می آید./10

- کلید شادکامی در این است که سطح توقعاتت را پایین نگه داری./12

- وقتی همه ی تلاشت را صرف آن می کنی که کسی را فراموش کنی، خود آن تلاش تبدیل به خاطره می شود. بعد مجبوری فراموش کردن را فراموش کنی و خود آن هم خاطره ی دیگری می شود./16

- غرور اولین چیزی است که باید ازش خلاص شوی. غرور وجود دارد تا باهاش احساس خوبی به خودت داشته باشی./17

- تنها راه مستقل فکر کردن این است که گزینه هایی خاص خودت بسازی، گزینه هایی که وجود ندارند./19

- درک نمی کردم که چرا آدم ها درست از همان چیزی بیزار هستند که برای آن دست و پا می شکنند./37

- زندگی برای تری یک بازی بود و بازی ها همیشه عین زندگی بودند./40

- اگر داستایفسکی را بخوانی می بینی که به پوشکین اشاره کرده. می روی پوشکین را می خوانی و می بینی به دانته اشاره کرده. بنابراین می روی دانته می خوانی و.. /48

- ببینید از من نصیحت، دنبال این نباشید که آوازه در کنید. تا جایی که می توانید ناشناس بمانید./56

- تو زندگی را تنهایی تجربه می کنی، می توانی هر چقدر می خواهی با کسی دیگر رابطه نزدیک داشته باشی اما همیشه پاره ای از تو و وجودت هست که ارتباط پذیر نیست. تنهایی می میری، این تجربه فقط از آن توست. شاهد دسته ای تماشاچی که تو را دوست دارند به دیدنت بیایند، اما انزوای تو، از تولد تا مرگ، به تمامی رخنه پذیر نیست. اگر مرگ همان تنهایی، البته تا ابد باشد چطور؟ .. یک انزوای ناشکستنی، سنگدلانه و لایتناهی. ما نمی دانیم مرگ چیست. شاید همین باشد./62

- فقط آدم هایی که به چیزهای روزمره چسبیده اند، خودشان را نابود می کنند./62

- همگی در گنداب به سر می بریم اما عده ای به ستارگان چشم دوخته اند.(اسکار وایلد)/67

- جهان را از منظر ابدیت نگاه کن.(اسپینوزا) /67

- به انسان نقاب بده تا حقیقت را بگوید.(اسکار وایلد) /69

- هیچی به اندازه ی حس گناه مثل خوره به جان آدم نمی افتد./72

- جنون واگیردار نیست، اما تاریخ بشر آکنده است از قصه های جنون جمعی./78

- توی ابدیت آزادی هست./88

- خیانت کلاه های مختلفی به سر می گذارد./92

- وقتی از دنیا چشم می پوشی، دنیا هم از تو چشم می پوشد./95

- مردم همواره بر کسی که معیارهای بسیار فردی برای زندگی خود برمی گزیند خشم می گیرند./95

- مردم فکر می کنند برای رشد کردن به نورافکن احتیاج دارند. هیچ کس تاب تحمل ناشناس ماندن را ندارد./113

- آدم ها زیاد از حد به خودشان اعتماد می کنند. اجازه می دهند انچه که به عنوان حقیقت می شناسند بر زندگی شان حکمفرما شود./116

- دلم می خواهد بمیرم چون موجودی با تاریخ مصرف هستم./117

- نویسنده ها همیشه خلاف جریان جامعه شنا می کنند./121

- انسان معمولا در تنهایی موجود احمقی است اما در جمع یک کودن تمام معناست./147

- منظور ما از سلامتی تنها زمانی است که از زوال تدریجی جسممان ناآگاهیم./155

- وقتی در بستر احتضار می افتی، تشخیص بیماری ات تسلی بخش می شود./155

- شرم اور است شاهد انسان زنده ای باشی که در پایان عمر در خودش تأمل می کند و می بیند تنها چیزی که باید به آغوش مرگ ببرد، شرم از به کمال نزیستن است./157

- وقتی چیزی را نمی خواهی که یک آدم دیگر دارد، آن وقت است که تقریبا هیچ جا و موقعیتی را نمی خواهی./163

- شاید خاطره تنها چیزی در این دنیا باشد که حقیقتا می توانیم آن را به نفع خودمان دستکاری کنیم./168

- سرک کشیدن در زندگی های پایان یافته، عین بی نزاکتی است./171

- معنای ایمان همان برداشتی است که از خالق داریم و تصور می کنیم تا وقتی از او نخواهیم به زمزمه های ذهن ما گوش نمی کند./181

- عشق ربط چندانی به طرف مقابل ندارد، آنچه در توست اهمیت دارد./211

- آدم ها رازهایشان را جای دیگری پنهان می کنند نه در چهره هایشان. آنها رنج هایشان را در چهره آشکار می کنند./224

- زندگی در تنهایی ، دستگاه ایمنی ذهن را ضعیف می کند و مغزتان در برابر حملات افکار عجیب تسلیم می شود./228

- برای دعا کردن حتما نباید مذهبی باشید، دعا دیگر جزیی از ایمان نیست بلکه میراثی فرهنگی است که از سینما و تلویزیون به ما می رسد./241

- زیستن در جهان ساده است، وقتی همرنگ جماعت می شوی. زیستن در انزوا ساده است وقتی با خودت یکی هستی اما بزرگمرد کسی است که در میان جمع، با شادی تمام، استقلال انزوای خود را حفظ می کند./254

- آدم مقروض آرزو می کند ولی نعمتش بمیرد./261

- هزار تو همواره استعاره ای دم دستی برای روح، با وضعیت انسانی یا پیچیدگی یک روند یا مسیری به سوی خداوند است./262

- نیچه یک چکش بود. شوپنهاور یک چکش بود. داروین یک چکش بود./272

- گاه در اعماق وجودم حس می کنم در جهان معنایی هست، خدایی هست. می دانم که این مرگ واقعی است اما چون نمی خواهم مرگ را در روشنی روز ببینم، ذهنم طرحی به هم می بافد و می گوید: گوش کن تو نخواهی مرد، نگران نباش./272