جنون جاودانگی
جنون جاودانگی
ای انسان نادان! تو نمی دانی که خود مکمل آفرینشی؟ آیا فکر کرده ای که زندگی بی مرگ چه صورتی می توانست داشته باشد. در آن صورت نمی توانستم عشق را به انسان هدیه کنم. مادیت هستی نمی توانست کثرت نژاد انسان فناناپذیر را کفاف بدهد. پس پسر، همسر یا پدری نمی توانست وجود داشته باشد... انسان به عذاب ابدی گرفتار می شد.(مقاله اهورامزدا در کتاب فلسفه هستی به نقل از کتاب از تصویر تا اسطوره ص 392)
از زمانی که مردن در درون ما آغاز می شود، مرگ را زندگی می کنیم. یعنی به قطع علاقه ای نائل می آییم که مجازمان می دارد رستاخیز را بی واسطه در ابدیت تجربه کنیم. رستاخیز در ابدیت، درست همان لحظه ای آغاز می شود که از دنیا قطع علاقه کرده و در درون خود مرده باشیم.(فانوس جادویی زمان ص 390)
زندگی یک آدم مرده در نظر ما فورا تمام نمی شود، در نوعی هاله ی زندگی شناور می ماند که هیچ ربطی به جاودانگی واقعی ندارد، اما مایه ی آن می شود که به همان حالت زمان زنده بودنش افکارمان را اشغال کند. انگار در سفر است.(در جستجوی زمان از دست رفته ج 6 ص 111)
این که مهرمان به آدم های مرده کم تر می شود نه از آن روست که ایشان مرده اند، بل از این که خودمان می میریم.(در جستجوی زمان از دست رفته ج 6 ص 214)
- گاه در اعماق وجودم حس می کنم در جهان معنایی هست، خدایی هست. می دانم که این مرگ واقعی است اما چون نمی خواهم مرگ را در روشنی روز ببینم، ذهنم طرحی به هم می بافد و می گوید: گوش کن تو نخواهی مرد، نگران نباش.اولیس /272
- دلم می خواهد بمیرم چون موجودی با تاریخ مصرف هستم. اولیس 117
- اوج انسان همانا خداست و ما به این اوج نمی رسیم مگر از راه مرگ.(سرگشته ی راه حق ص )
- مرگ پایان نیست بلکه آغاز است. زندگی راستین پس از مرگ آغاز می شود.(همان ص )
- هر گونه تغییر در توانایی مغز با بخشی از مرگ مرادف است.(جستجو ج1 ص 56)
- تا زمانی که زنده ایم می توانیم از مرگ صحبت کنیم نه بعد از مردن.(دخمه، ساراماگو ص 35)
- زمانی در زندگی فرا می رسد که فقط باید به حمل بدن خودمان کفایت می کنیم.(همان ص 251)
- حتی در زمان مرگ هم نمی خواهیم ناتوان جلوه کنیم و می گوییم خوبم.(کوری، ساراماگو ص 48)
- این قدر از مرگ می ترسیم که همیشه می خواهیم از تقصیر اموات بگذریم.(همان ص 318)
- بیماری دوره ی کارآموزی مرگ است و نخستین مرحله ی آن دلسوزی بر خویشتن است.(دلهره ی هستی، آلبر کامو ص 135)
- اغلب می گوییم که زمان مرگ نامعلوم است اما هنگام گفتنش این زمان را چنان در نظر می آوریم که در فضای گنگ و دوردست جا داشته باشد. تصور نمی کنیم که ربطی با روزی داشته باشد که آغاز شده است.(جستجو ج3 ص 385)
- استیو جابز نابغه ی اروپایی، پس از تشخیص بیماری سرطانش در باره ی رهایی از هشت نگرانی دنیوی(لذت و درد، برد و باخت، شهرت و بی آبرویی و ستایش و سرزنش) گفت: یادآوری این که به زودی خواهم مُرد، مهم ترین ابزاری است که تا به حال برای گرفتن تصمیم های بزرگ در زندگی ام با آن مواجه شده ام. چون تقریبا همه چیز- تمام انتظارات ظاهری، هر نوع غروری، هر نوع بیمی از گرفتاری یا شکست - در برابر مرگ ناپدید می شود و تنها چیزی که به راستی اهمیت دارد باقی می ماند. بهترین راهی که برای پرهیز از دام اندیشیدن به این که چیزی برای از دست دادن داریم، می شناسم، یادآوری این است که روزی می میریم.(با تردید و تغییر زیبا زندگی کنیم ص 69)
- این خیال که مرده ای و دیگران بی تو زندگی می کنند و زندگی آنها روال طبیعی خود را در پیش گرفته، آسودگی بزرگی به انسان می بخشد.(آخرین انار دنیا، بختیار علی، ترجمه ی مریوان حلبچه ای ص 16)
- کسی که بخواهد اعتنایی به مرگ نکند، باید تا به آخر دنبال زنده هایی بگردد که آنها را از دست داده... راه آنهایی که اعتنا به مرگ ندارند فرق می کند، راه درازتر و پیچیده تری است.(همان ص 377)
- آنچه در مرگ بیش از هر چیز رعب آور است فقدان آینده نیست، بلکه از دست دادن گذشته است. در واقع، عمل فراموشی خود گونه ای مرگ است که همواره در زندگی حضور دارد.(میلان کوندرا به نقل از خیره به خورشید، یالوم ص 12)