مرگ و زندگی

کتاب های اروین یالوم را باید خواند. با این که گاه از مرگ سخن می گوید ولی امید به زندگی در آنها موج می زند. من سال هاست که با آثارش آشنایم. او شاگرد مبرّز رولو می، پدرِ روان شناسی اگزیستانسیالِ آمریکا و نویسنده ی کتاب تأثیرگذار «عشق و اراده» است. کتاب بی بدیل و مشهور یالوم «روان درمانی اگزیستانسیال» است که آدمی را با چهار عامل بنیادین هستی یعنی مرگ، آزادی، تنهایی و معنای زندگی آشنا می کند. وی چهار رمان، وقتی نیچه گریست، درمان شوپنهاور، دروغگویی بر مبل راحتی و مسئله ی اسپینوزا را نوشته است. در کتاب «من چگونه یالوم شدم» زندگی خود را شرح می دهد. او روانپزشک و همسرش مریلین یالوم استاد ادبیات تطبیقی است.

در سال 2019 که مریلین دچار سرطان سلول‌های پلاسما می شود؛ تصمیم می گیرند کتابی مشترک را به رشته ی تحریر در آورند و سرگذشت مواجهه با مرگ را بنویسند. این کتاب را می توان نوعی «نگارش درمانی» تلقی کرد که هم مرگ را برای مریلین آسان می کند و هم در مقابل، یالوم را به یک آرامش نسبی می رساند. نام این کتاب «موضوع مرگ و زندگی» است که مانند دیگر آثار یالوم، توسط دکتر سپیده حبیب ترجمه شده است. نام این کتاب «موضوع مرگ و زندگی» است که مانند دیگر آثارش، دکتر سپیده حبیب آن را ترجمه کرده است و من اکنون چاپ سیزدهم، سال 1403 را می خوانم. چاپ اول آن در سال 1400 از نشر قطره است. البته این کتاب با عنوان «مسئله ی بودن یا نبودن» توسط نازی اکبری نیز ترجمه شده است. انتشارات ققنوس 1400

در حالی که اروین 88 سال و مریلین 87 سال دارد، خود را زوج موفقی می دانند که عمری طولانی و رضایت مندانه ای داشته اند و موفقیت هایی بیشتر از آنچه تصور می شود، نصیب شان شده است و میلیون ها نسخه از کتاب هایشان به سی زبان به چاپ رسیده است.(ص 154)

او مدعی است هرگز در عمقِ عشقم به مریلین تردید نکرده ام: یقین دارم هرگز مردی بیش از این عاشق زنی نبوده است. چندین و چندبار در ماه های اخیر و زمانی که رنجش را می دیدم، به او گفتم: کاش می توانستم بیماریت رو از تو بگیرم. و منظورم این بود که حاضرم جانم را برایت بدهم.(ص 206) در جای دیگر می گوید: این طور نیست که افراد همیشه و در هر شرایطی به همسرشان افتخار کنند. ولی در مورد من تا حدود زیادی این گونه است. در هر موقعیتی، من همیشه به او افتخار می کردم. بسیار مفتخرم که همسر او بودم. همیشه وقار و دانش او را یک موهبت می دانستم.(ص 230)

مریلین یالوم می گوید: یک دستور برای همه وجود ندارد؛ هر کس باید آنچه را برایش مهم است خودش بیابد. ولی در طول راه سرنخ ها و نشانه هایی هست. من آموخته ام که بهترینِ خودم را در منابع بسیاری - نوشته یا نانوشته – جستجو کنم و بیابم. شاعران انگلیسی و آمریکایی، انجیل و تورات، پروست، ماکسین هانگ کینگستون، تماشای دسته ی کوچک بلدرچین ها و شکفتن یک غنچه ی گل سرخ،. خاطره ی والدینم، آموزگارانم و همکارانم را که گشاده دست و مهربان بودند، در خود دارم. و در درون قلبم بندی از مزمور بیست و سوم را دارم که می گوید: همانا خوبی و آمرزش در تمامی عمرم با من خواهد بود. می کوشم سزاوار این بند باشم و آن را به نسل بعد منتقل کنم. اکنون که عمر زمینی ام به پایان نزدیک می شود، می کوشم روزهای باقیمانده را در هماهنگی با این اصول بگذرانم.(ص 76)

پیشینه ی دلواپسی از مرگ، به نویسندگان یونانی و رومی همچون سنکا، اپیکور و مارکوس اورلیوس می رسد. هر یک از اینها کوشیده اند به جهانی معنا بدهند که هستی هر فرد در آن، همچون جرقه ی ریزی از نور میان دو تاریکی بی نهایت - یکی پیش از زندگی و دیگری پس از آن - دیده می شود. این فیلسوفان با توصیه به بهترین شیوه های زندگی اجتماعی و عقلانی، می خواهند ما از مرگ نهراسیم، بلکه ناگزیری اش را در آرایش عظیم چیزها بپذیریم.(ص 162)

اروین یالوم پیش از این، کتاب «خیره به خورشید نگریستن» را پیرامون مرگ نوشته بود و فرازهایی از آن را در اثر مشترک آورده است. جمله ای از میلان کوندرا او را به وَجد می آورد. آنچه در مرگ بیش از هر چیز رعب آور است فقدان آینده نیست، بلکه از دست دادن گذشته است. در واقع، عمل فراموشی خود گونه ای مرگ است که همواره در زندگی حضور دارد.( ص 84)

از ص 49 کتاب خیره به خورشید نگریستن نقل می کند که همبستگی مثبتی میان اضطراب مرگ و حس زندگی نازیسته وجود دارد. به عبارت دیگر، هر چه بیشتر زندگی ات را نزیسته باشی، اضطرابِ مرگ بیشتری خواهی داشت.(ص 90)

برای تسلی خود باز از کتاب پیشین خود کمک می گیرد و سه برهان از اپیکور برای تسکین اضطرابِ مرگ به باورمندان غیرمذهبی نقل می کند. برهان اول: بعد از مرگ چیزی وجود ندارد که از آن بترسیم. برهان دوم: جایی که مرگ هست، من نیستم. و در برهان سوم آمده است: وضعیت نیستی پس از مرگ مشابه وضعیت نیستی پیش از تولد است.(ص 99)

مریلین، در اندیشه ی مرگ از روی ترحم یا همان اتانازی است، اما به خود نهیب می زند که یک بار دیگر، مانند دفعات متعدد دیگری در سال اخیر، از ذهنم گذشت که مرگ من فقط مال من نیست. باید آن را با کسانی که عاشقانه دوستم دارند شریک شوم، اول از همه با اروین و نیز با سایر اعضای خانواده و دوستان صمیمی.(ص 94) از آن سو، اروین می گوید: تصور دنیای بدون مریلین رعب آور است و فکرِ مُردنِ همزمان در کنار او از سَرم می گذرد.(ص 81)

با اطلاع از سرطان و سکته ی خفیف مغزی مریلین، وِلکِید تزریق می شود(ص 72) پس از آن به درمان ایمونوگلوبولین پناه می برند.(ص 95) حال مریلین بدتر می شود. همکارش، آیوری او را غافلگیر می کند و با بیست نفر از نویسندگان و استادان دانشگاه و عکاسان و فیلمسازان به خانه ی او می روند و کتابی را با عنوان «نامه هایی به مریلین» تقدیمش می کنند.(ص 122)

در آخرین لحظه های زندگی، اروین همسرش را در آغوش می گیرد و می گوید: برای هزارمین بار می گویم: چقدر دوستت دارم و چقدر تحسینت می کنم و چقدر هر ذره از موفقیت های زندگی ام مدیون تو هستم. اما در مقابل پاسخ می شنود: تو اینها را خودت داشتی، تو مالک خلاقیتت هستی. من فقط کمکت کردم که بُروزش بدی.(ص 151) باز اروین اعتراف می کند که تو اتصال من با ادبیاتِ کلاسیک، با برترین های ادبیات و با فلسفه بودی: تو چشم اندازِ تنگ نظرانه ی مرا به جهان گسترده کردی. تو مرا با بزرگ ترین نویسندگان اندیشمند آشنا کردی.(ص 152)

پس از گذشت ده ماه، وقتی از هر دو روش درمان ناامید می شوند، با خوراندن داروهای کشنده، در حضور چهار فرزند و همسرانشان و هشت نوه، مریلین به مرگ تن می دهد.(ص 184) و اروین را تنها می گذارد.(ص 192)

چهل روز پس از مرگ مریلین، در جشن کریسمس، همه ی فرزندان و نوه هایش دور هم جمع می شوند و با تمام وجود، نبود مریلین را احساس می کنند. اروین می گوید: هفتاد سال پیاپی، شب کریسمس را با مریلین گذرانده ام... ولی امسال متفاوت است: شادی و جشنی نیست، درختی در کار نیست.(ص 211)

عکسی از مریلین در گوشه ای از اتاق نشیمن رو به دیوار نشسته است.. به آن خیره می شوم. بسیار زیباست، انگار لبانش زمزمه می کنند: فراموشم نکن... تو و من، عشق من، همیشه... فراموشم نکن. با دردی عمیق دور می شوم. درد بیش از آن است که طاقتش را داشته باشم. بلند بلند گریه می کنم. نمی دانم چه کنم.(ص 216)

مریلین همچنان در ذهنم پرسه می زند. نمی توانم به خودم بفهمانم که واقعا مُرده است. دیگر وجود ندارد. این واژه ها سراسیمه ام می کنند... بله، می دانم که مرگ در انتظارم است، که مرگ در انتظار هر موجود زنده ای است. ولی از وقتی مریلین مرده، مرگِ خودم به ذهنم راه نیافته است.(ص 252)

اروین در حالی که اضطراب های پس از مرگ همسر را سپری می کند؛ برای اولین بار، سه کتاب از نوشته های خودش یعنی درمان شوپنهاور(ص 237)، آفریدگان بی دوام(ص 259) و مامان و معنای زندگی(ص 265) را می خواند.

در بخش پایانی، نامه ای خطاب به مریلین می نویسد و می گوید: این چهارماهی که بی تو گذشته است دشوارترین ماه های عمرم بوده اند. به رغم تماس ها و دیدارهای بی شمار بچه ها و دوستانمان، من کِرخت و افسرده بوده ام و بسیار احساس تنهایی می کردم.(ص 278)