انتخابات

دولت نهم نتوانسته است به خواسته های ملت ایران جامه ی عمل بپوشاند*

حجت الاسلام عباس فضلی، مسئول کمیته ی اعضای هیئت علمی ستاد مهندس موسوی در هرمزگان، در نخستین همایش مردمی میرحسین موسوی در شهرستان بستک با بیان این که موسوی در اولین نطق تلویزیونی خود پس از سی سال اعلام کرده که بداخلاقی های دولت نهم به معنای عام کلمه وی را به صحنه ی انتخابات کشانده است، تصریح کرد: این بداخلاقی ها به معنای عوام فریبی در ارائه ی اطلاعات و آمار است.

رئیس کمیته ی هیئت علمی و اساتید دانشگاهی ستاد میرحسین موسوی با بیان این که آرای خاموش جامعه تنها برگ برنده ی میرحسین موسوی در انتخابات است، گفت: در شرایط کنونی که اصلاح طلبان در کشور دو دسته هستند؛ وجود دو کاندیدا از جناح اصلاح طلب لازم و ضروری است.

فضلی با بیان این که موسوی با تأییدیه شهید بهشتی بر کرسی نخست وزیری دوران جنگ نشسته است، اظهار داشت موسوی در هشت سال جنگ تحمیلی توانست این حوزه را به خوبی مدیریت کند و در حوزه ی سیاست داخلی و خارجی نیز موفقیت هایی داشته که تأییدیه های امام راحل(ره) در این خصوص انکارناپذیر است.

وی با بیان این که دولت نهم نتوانسته است ملت ایران را در جهان سربلند کند بیان داشت در شرایط جنگ با همه ی سختی ها هیچ کس جرئت نکرد عزت کشورمان را خدشه دار کند.

فضلی از دستاوردهای سفرهای هیئت دولت به استان ها به عنوان مصوبات 90 دقیقه ای نام برد و بیان کرد: در این مصوبات هیچ پروژه ی بزرگ ملی تاکنون گنجانده نشده است بلکه بسیاری از پروژه های بهره برداری شده از دوران ریاست جمهوری خاتمی و حتی هاشمی رفسنجانی بوده که در دولت نهم تحقق یافته است.

وی افتتاح سدّ جِگین در جاسک هرمزگان را نمونه ای از پروژه هایی برشمرد که در دولت خاتمی پایه ریزی آن آغاز شده و اکنون توسط دولت نهم به بهره برداری رسیده است.

این فعّال سیاسی توزیع بن و دادن وعده های آن چنانی در آستانه ی انتخابات را عملی ناشایست دانست و افزود: رعایت اصول اخلاقی انتخابات به منزله ی احترام گذاشتن به جامعه است.

وی افزود پرداخت سهام عدالت از محل درآمدهای نفتی به عده ای خاص با روحیه ی عدالت محوری سازگاری ندارد و باید سهم ملت ایران از درآمدهای نفتی یکسان باشد.

فضلی از کنار نهادن انسان های پرکار و باتجربه در دولت نهم انتقاد کرد و افزود: نباید شرایط به گونه ای باشد که این افراد به بهانه ی این که هم خط دولت نیستند، کنار گذاشته شوند بلکه مملکت برای همه است و همه باید این حق را داشته باشند که پای سفره ی انقلاب بنشینند.

وی گفت: اگر مملکت اسلامی است، باید همه حق حضور داشته باشند و بتوانند به راحتی نفس بکشند و آزادانه حرف های خود را بیان کنند.

فضلی با بیان این که امام خمینی(ره) انقلاب ایران را با اسلامیت و جمهوریت به دنیا معرفی کرده است، تصریح کرد: انقلاب ایران با دو اندیشه ی اسلامیت نظام و جمهوریت آن که به معنای مشارکت آحاد مردم در تعیین سرنوشت حکومت بوده در دنیا شناخته شده است.

رئیس کمیته ی هیئت علمی و اساتید دانشگاهی ستاد میرحسین موسوی در هرمزگان برگزاری انتخابات را نماد دموکراسی دانست و افزود: انتخابات مظهر خودباوری و آزادی توده های مردم است و هیچ فردی حق ندارد در مقابل مردم بداخلاقی کند. وی با بیان این که در برهه ای از زمان عده ای درصدد بودند که موضوع انتخابات در کشور به فراموشی سپرده شود، اظهار داشت سعی این عده بر آن بود که مدت زمان ریاست جمهوری را به هشت سال افزایش دهند که به دلیل هوشیاری ملت ایران این ایده راه به جایی نبرد.

فضلی با بیان این که فلسفه ی انتخابات، آزادی مردم در انتخاب کاندیدای مورد نظر است، اظهار داشت: البته باید این موضوع را مورد قبول داشت که صحنه ی انتخابات ممکن است فراز و نشیب هایی داشته باشد ولی بدین معنا نیست که حق مردم در انتخابات پایمال شود. این فعّال سیاسی افزود: بر اساس قانون هر شخصی آزاد است که دست به انتخاب زده و بر اساس معیارهای خود فرد اصلح را برای ریاست جمهوری آینده برگزیند و در چنین شرایطی چرا عده ای مردم را از سخن گفتن و حمایت از کاندیدایی خاصی می ترسانند. وی تصریح کرد: اگر انتخابات آزاد است پس مردم باید بتوانند آزادانه نظرات خود را بیان کرده و حق انتخاب داشته باشند.

فضلی انتخابات را کمترین حق سیاسی مردم در تعیین سرنوشت خود عنوان کرد و بیان داشت: صحنه ی انتخابات یکی از کانال های انتخاب برای ایرانیان است و انتخابات ریاست جمهوری آینده از مهم ترین انتخابات در سی سال گذشته است.

وی افزود شأن انتخابات این گونه است که همه در انتخاب کاندیدای مورد نظر خود آزاد باشند و نباید فضا به گونه ای باشد که هواداران کاندیداها به اجبار و بدون دلیل و استدلال، مردم را به انتخاب فردی خاص مجبور کنند.

فضلی با بیان این که کاندیدهای چهارگانه از فیلتر شورای نگهبان گذشته اند، تصریح کرد کسی حق ندارد صلاحیت این کاندیداها را زیر سؤال ببرد و تنها باید به نقد اندیشه ها در حالی که منصفانه و شفاف باشد، بپردازد.

وی با بیان این که باید فضای نقد در جامعه وجود داشته باشد، اظهار داشت: اگر فضای بسته ای در جامعه ایجاد شود که مردم نتوانند حرف ها و نقدهای خود را در چارچوب قانون و نظام بیان کنند در این صورت نباید انتظار مشارکت حداکثری مردم را در انتخابات داشت.

-----------------------------

* ندای هرمزگان، دوشنبه 18 خرداد 1388ص 3

پارادوکس

پارادوکس های زندگی

مردانی که بناست چند ماه بعد همسرشان را طلاق بدهند از او ستایش ها می کنند.(زمان بازیافته ص 30)

یک تجربه ی عرفانی، تجربه ای تناقض زاست. قدرت خداوند، قدرت من را نابود نمی کند.(شب آتش، اشمیت، مترجم وحیده نعیم آبادی ص ۲۰۸)

مقدمه

شناخت پارادوکس های زندگی ورود به دنیای پررمز و رازی است که غوطه وری در آن آسایش ظاهری را از آدمی می ستاند و او را به آرامش درونی فرا می خواند. آگاهی از این تناقضات است که انسان جایگاه خود را می یابد و نه تنها خود را می شناسد بلکه به خطاهای شناختی خود پی می برد و به نوعی شناخت درمانی می رسد.

جنگ همیشگی بین داده های عقلی و غیرعقلی، عرفان و فلسفه، تصوف و انقلابات اجتماعی و در نهایت علم و دین، همه به علت وجود پارادوکس هایی است که زندگی آدمیان را احاطه کرده است. پذیرش این تناقضات به منزله ی آشتی دادن بین این مقوله هاست.

در دنیای وارونه، اعتقادات بر اساس اصناف دینداری یعنی مصلحت اندیش، معرفت اندیش و تجربت اندیش به صورت معکوس ظهورمی یابد. پیامبران با یک تجربه ی دینی مواجه می شوند سپس عده ای پیرامون آن تجربه می اندیشند و در نهایت در بستر تاریخی به مصلحت اندیشی بدلّ می شود. چنان که در بحث عبادت هم پیامبران چون به حد بالایی از معرفت و ایمان رسیده اند، عبادت می کنند ولی مؤمنان اول به مناسک توجه می کنند سپس وارد حوزه ی اندیشه می شوند و برخی به تجربه های دینی می رسند.

آیا این یک امر پاردوکسیکال نیست که کوچکی و بزرگی، طولانی و کوتاهی، زندگی و مرگ در کنار هم بر سر یک سفره می نشینند. به قول جبران خلیل جبران در کتاب پیامبر وقتی سر بر بالشت گذاشته اید و خوابیده اید؛ بدانید که انبوهی از غم زیر بالشت شماست. بنابراین غم و شادی، امید و ناامیدی، رضایت و عصبانیت، خشم و مهربانی در این جهان دست دوستی و برادری به هم داده اند تا ما را به سر منزل مقصود رسانند. گویند: عسل و خربزه با هم نمی سازند رندی گفت: چرا اتفاقاً این دو با هم ساختند و مرا از پای در آوردند.

با وجود این تناقض نماها آدمیان را دو عمر نداده اند که به یکی تجربه و به دیگری زندگی را از سر بگیرد. در این جهان تجربه و عمل تواَمان نصیب ما می شود پس باید در همین دنیا با آنها ساخت و سوخت. یعنی معمای هستی حل ناشدنی است.

این هستی کل هزاران جلوه دارد. جهان غرق در حدوث است. هر لحظه خلق های جدیدی صورت می گیرد و خلق های بسیاری محو می شود. منتها مردم متوجه این تبدیل و تبدلات نیستند و بیشتر ثبات می بینند. بر طبق آیه ای ازقرآن مجید خداوند می فرماید: آیا گمان می کنید که ما از آفرینش خسته شده ایم؟ چنین نیست. بلکه هر لحظه آفرینش جدیدی است.(1)

غیب را ابری و آبی دیگر ست/ آسمان و آفتابی دیگر ست

ناید آن الّا بر خاصان پدید/ باقیان فی لبس من خلق جدید(2)(3)

عالم بر خیال قائم است و این عالم را حقیقت می گویی جهت آن که در نظر می آید و محسوس است و آن معانی را که عالم فرع اوست، خیال می گویی. کار بعکس است خیال خود این عالم است که آن معنی صد جور این پدید آورد و بپوسد و خراب شود و نیست گردد و باز عالم نو پدید آرد و او کهن نگردد. منزه است از نوی و کهنی، فرع های او متصفند به کهنی و نوی و او که محدث اینهاست از هر دو منزه است و ورای هر دو است.(4)

وارونگی در جهان هستی به گونه ای است که در بیان مولانا فرج و گلو نوعی خیال محسوب می شود حال آن که دیگران اسرار دوست را خیالات می دانند.

چون حقیقت پیش او فرج و گلوست/کم بیان کن پیش او اسرار دوست

پیش ما فرج و گلو باشد خیال/ لاجرم هر دم نماید جان جمال(5)

مشکل اساسی آدمی آن است که او امور را آن طور که واقعا هستند، ادراک نمی کند او صورت را می بیند نه معنی را. به همین سبب در افسون افسونگر یعنی این دنیا گرفتار می آید اما محک دنیا اشتباه نیست، نگرش انسان ناقص است. او باید توهّم را از وجود خود بزداید.(6)

مولوی و شکسپیر از جمله شاعرانی هستند که تنوع اندیشه ها را در قضایای متناقض جست و جو می کنند. بر فلسفه شوریدن و از گزاره های آن برای اثبات مطلوب کمک گرفتن رسم مولاناست. چنان که شکسپیر با ادغام تراژدی و درام و عشق و مرگ نمایش های خود را سامان می بخشید.

گزاره ی ادب از که آموختی از بی ادبان خود نوعی فلسفه ی وارونگی در اخلاق است. یعنی آنچه بی ادبان بدان مبادرت می ورزند، من از آن اجتناب می ورزم. نامگذاری دنیا به دارالغرور هم بیانی از پارادوکس است به قول مولوی

می نماید نور نار و نار نور/ ورنه دنیا کی بدی دارالغرور(7)

چنان که واژه ی عکس در شعر هم حکایت وارونگی و پارادوکسیکال پدیده های هستی است.

ما در پیاله عکس رخ یار دیده ایم/ ای بی خبر زلذت شرب مدام ما(8)

خمش خمش که اشارت عشق معکوس است/ نهان شوند معانی زگفتن بسیار(9)

معناشناسی

تناقض: دو مفهوم یا دو لفظ در صورتی متناقض هستند که یکی از آن دو چیزی را اثبات کند دیگری آن را نفی نماید. مانند هستی و نیستی.

تضاد: هر گاه دو چیز یا دو مفهوم نتوانند با هم در یک محل جمع شوند آن دو را متضاد گویند. مانند سیاهی و سپیدی.

اوصاف متضادی چون سیاهی و سپیدی و تلخی و شیرینی و درد و لذت محال است که در جسم واحد جمع شوند. و این به دلیل تنگی ظرفیت آن جسم است.. اما جوهر نفسانی در حین وحدت، جامع سپیدی و سیاهی و دیگر اضداد است و هر چه تجرّد و جوهریت انسان بیشتر شود و قوت و کمالش فزونی گیرد؛ احاطه و جامعیت اش نسبت به اضداد بیشتر خواهد شد.(10)

می دانید که حکم به تضاد اضداد از امور استقرایی است و نه از امور عقلی و پیشینی محض. یعنی هیچ کس پیشاپیش و با برهان عقلی نمی تواند معین کند دو وصف ضد یکدیگرند و در موضوع واحد جمع نمی شوند. این امور را باید به استقراء به دست آورد.(11)

امروزه تضادها را نوعی تقابل معنایی می دانند و آنها را تقسیم می کنند به:

1- تقابل مکمّل: زنده و مرده- صدق و کذب، باز و بسته

2- تقابل مدرّج: بزرگ و کوچک- کوتاه و بلند- تند و کند

3- تقابل صوری: خوش ترکیب و بدترکیب- بینا و نابینا- اصولی و غیر اصولی

4- تقابل دوسویه: خرید و فروش- داد و ستد- رفت و آمد

فرق تناقض و تضاد این است که دو امر متناقض نه با هم جمع می شوند و نه رفع می گردند مثلا در آن واحد ممکن نیست یک مکان هم روشن باشد و هم تاریک. پس روشنای و تاریکی با هم جمع نمی شوند و نیز ممکن نیست یک مکان در آن واحد نه روشن باشد و نه تاریک بلکه به هر حال یا روشن است یا تاریک. در حالی که دو امر متضاد فقط با هم جمع نمی شوند اما رفع آنها امکان پذیر است. چنان چه اجتماع سیاهی و سپیدی در یک مکان ممکن نیست ولی ممکن است یک شیء نه سیاه باشد نه سپید، آبی باشد.(12)

پارادوکس: دو مفهوم که به ظاهر متناقض هستند ولی در حقیقت تناقضی در آنها مشاهده نمی شود.(متناقض نما)

پارادوکس معادل پارادخشانه ادای دینی هر چند ناچیز به دکترمیرشمس الدین ادیب سلطانی است که با ترجمه ی شاهکار کانت، سنجش خرد ناب{= نقد عقل محض} کاری کارستان کرده است. مطابق توضیح ایشان(در واژه ی اثر یاد شده) پارادخشی در زبان اوستایی و پارسی باستان همریشه و هم معنی با پارادوکسادر یونانی است و دخشی به معنی آموزنده، تعلیم دان و عقیده است. واژه ی لاتین داکتر در اصل به معنای معلّم از همین ریشه است. مرحوم احمد فردید گاه این واژه را به فراکیش ترجمه می کردند. به عقیده ی ایشان دوکسا یا دگم به معنای کیش همگن است و دگماتیسم به معنای کیش مداری است. همچنین این واژه را به شطح، شطحیه، متناقض نما، نقیض نما، باطل نما، خارق اجماع، مانعة الجمع، ناساز و... نیز ترجمه کرده اند. کاربرد این واژه در تاریخ فلسفه و نیز در ادبیات خود حکایتی دارد که شرح آن خارج از حدّ این وجیزه است. کی یرکگور این واژه را در جایی به کار می برد که از ایمان و ساحت دینی سخن می گوید. همچنین ناهمخوانی هستی و اندیشه به نزد وی محمل پارادوکس است. پارادوکس در موقعیت رویارویی یا بلاتکلیفی عقلی و دوراهه ای است که یکی را باید انتخاب کرد. "یا این یا آن" اما هیچ دلیل عقلی برای رجحان یک گزینه بر گزینه ی دیگر وجود ندارد. پارادوکس ناظر به دو امر است که به ظاهر متناقض و مانعة الجمع اند اما به اعتبار مقصود و منظوری نهفته چنین نقیضه ای مرتفع می شود. از جمله پارادوکس های مشهور خراب آباد، درد بی دردی، ای مرگ، تو می میری!(جان دادن) کودک پدر انسان است(وردزورث) من نه منم نه من منم(مولوی) و مانند آن هاست. در ادبیات آلمانی، فرانتس کافکا پارادوکس را به عنوان آرایه ای ادبی پشت سر می گذارد و آن را همچون جوهر واقعیات زنده ی هستی با انبوهی از تمثیل های نبوغ آمیز مطرح می کند. در فلسفه های اگزیستانس این پارادوکس سارتر مشهور است. انسان آن هست که نیست. انسان آن نیست که هست.(13)

کز تناقض های دل پشتم شکست/ بر سرم جانا بیا می مال دست

سایه ی خود از سر من برمدار/ بی قرارم بی قرارم بی قرار

گم می شود دل من چون شرح یار گویم/ چون گم شدم زخود من او را چگونه جویم

گم شدن در گم شدن دین من است/ نیستی در هست آیین من است

ما جعل الله لرجل من قلبین فی جوفه (14) کنایه از امتناع جمع بین دو امر متنافی در اعتقاد است. چون که یک قلب واحد جای دو اعتقاد متنافی یا دو رأی متناقض ندارد. و اگر دو امر است باید دو قلب باشد ولی خدا یک قلب برای انسان قرار داده است.(15)

فلسفه ی پارادوکس ها

1- جامعیت انسان: عبدالرزاق لاهیجی در تفسیر آیه ی 72 سوره ی احزاب می نویسد: غرض از امانت، امانت جامعیت است که شامل جمیع اسماء و صفات است. زیرا که انسان نسخه و آیینه ی تمام نمای کلیه ی اسماء و صفات الهی است. مراد از آسمان، عالم ارواح(عالم جبروت) است و زمین اشاره به عالم ملک و شهادت و اجسام است در حالی که جبال مظهر عالم مثال است که متوسط بین ارواح و اجسام. خداوند این امانت جامعیت را به سه عالم داد آنان از حمل آن اِبا کردند زیرا که استعداد ذاتی آنان از قبول این امانت قاصر بود. ولی انسان بدان تن در داد. چون انسان ظلوم و جهول است. به قول حافظ انسان دیوانه بود و از شهامت کانی برای قبول کردن این امانت که هر سه عالم از پذیرفتنش عاجز بودند، برخوردار بود و سرنوشت انسان همین دیوانگی است. کلمه ی ظلوم به نظر ابن عربی مأخوذ از ظلمات است و نه از ظلم. چون انسان آخرین مرتبه ی تنزلات و ظهورات است یک طرف وی ظلمانی و عدم است ولی انسان در عین حال جهول است و مراد از جهول، جهل به ماسوای حق است که عرفان صرف باشد. از این رو جمیع اضداد است و به همین دلیل دیوانه می نماید و این است در واقع تناقض بزرگ انسان که برگزیده شده بود تا به دیوانگی خویش تحقق بخشد. (16)

2- لازمه ی حیات انسانی: پذیرش پارادوکس ها به منزله ی آشتی دادن بین مقوله های به نظر متناقض است.

فیلسوف آلمانی رودلف اتّو در کتاب معروف «امر قدسی» تجربه ی فنا بر اثر تجلی قدسی را مورد بررسی قرار می دهد و می گوید: این تجربه ایجاد خوفی اسرارآمیز می کند. زیرا انگیزه و موضوع این خوف وصف ناپذیر، قابل تشخیص نیست. در این تجربه، خوفی ناشی از جلال الهی به انسان دست می دهد. پس این تجلی به یک اعتبار دفع هیبت و حیرت است و به اعتبار دیگر جذبه و کشش و رحمت.(هماهنگی اضداد) ولی چرا انسان به سوی همان چیزی کشیده می شود که از آن رانده شده؟ چون انسان جامع جمیع صفات جلالی و جمالی است ولی دیگر موجودات یا مظهر اسماء جمالیه اند(ملائکه ی رحمت) یا مظهر جلالیه اند.(مثل شیطان و ملائکه ی عذاب) اما انسان چون فطرت و طبیعت اش جامع این دو صفت متناقض است از این رهگذر انسان هم شب روشن و هم روز تاریک است. انسان در مقابل آنچه او را دفع می کند، احساس جذبه و شوق می نماید زیرا آنچه دافع اوست در واقع اصل وجود اوست. فقط آنگاه که در فنای جلال حق فانی گشت می تواند به بقای رحمت الهی باقی بماند.(17)

3- هدیه ی بزرگ الهی: لزوم تناقض و تضاد در امور بشری در واقع هدیه ی بزرگ الهی یعنی آزادی و حق انتخاب به نوع بشر بود. که متأسفانه معلوم شد این انتخاب و آزادی خود یک تناقض است. زیرا آزادی انتخاب متضمن آزادی در انتخاب غلط و گناه نیز هست. شما نمی توانید یکی را بدون دیگری داشته باشید. بنابراین گناه، گناه ابتدایی، بهایی است که برای انسانیت خود می پردازیم. من همچنین این واقعیت را به راستی فهمیدم که تضاد و تناقض آن چیزی است که زندگی را جالب توجه می کند. اگر هر چیزی، نعمتی بسیط، صریح و ترکیب نشده بود، زندگی به زودی خسته کننده می شد و دیگر نیاز به حرکت، تلاش و دگرگونی نبود. اگر روزی بهشتی بدون تضاد و تناقض را به من پیشنهاد کنند، بی تردید جهنم را انتخاب می کردم. بنابراین در صورت فقدان تضاد و تناقض دستیابی به کمال نه ممکن است و نه شاید قابل خواست باشد.

این نتیجه گیری برای من در حکم الهامی غیبی بود. در ذات هر چیز تضاد و تناقض نهفته است. زندگی هرگز راحت و آسوده، قابل کمال یافتن یا کاملا قابل پیش بینی نخواهد بود. شاید گذشته ی زندگی را بتوان خوب شناخت ولی ما مجبوریم آن را به آینده پیوند بزنیم. برای این که زندگی را در همه ی سطوح قابل زیست کنیم، چاره ای جز این نداریم که استفاده از تضادها و تناقضات(یعنی موازنه ی بین تضادها و ناسازگاری ها) را به عنوان دعوتی برای یافتن راه و روشی بهتر فرا گیریم.(18)

4- غیرت مندی خداوند: مهم ترین رکن جهان شناسی مولوی از قرآن اخذ شده و آن این که این دنیا دارالغرور است یعنی آدمی را گول می زند. به تعبیر دیگر این جهان یک خدعه سراست.

گرنبودی عکس آن سَرو سُرور/ پس نخواندی ایزدش دارالغرور

مطابق این منظر در این دنیا همه چیز وارونه است. چیزهایی که در واقع خوب اند در ظاهر بد می نمایند و چیزهایی که در واقع بد هستند، در ظاهر خوب می نمایند. نمود ظاهری چیزها در دنیا وارونه است. درست مثل تصویری که در سطح آب یک استخر تشکیل می شود. آدمی تا از پستی نفس بیرون نیامده باید این حکم را بپذیرد و داوری اولیه اش را در مورد مسائل مختلف واژگون سازد.

مولوی در توضیح این معنا داستانی بدین مضمون نقل می کند که عده ای در جایی آتشی افروخته و آبی فراهم کرده بودند و مردم را دعوت می کردند که به داخل یکی از آنها بروند. مردم عموما آب را انتخاب می کردند و غافل بودند که اگر داخل آب شوند، سر از آتش در می آورند و برعکس. در کار این جهان چنین وارونگی هایی در کار است. اگر تلخی را برگزینی و بچشی، در نهایت شیرین کام می شوی و اگر شیرینی را برگزینی و بچشی، در نهایت تلخ کام می شوی. اما چون غالب آدمیان نزدیک بین و سطحی نگرند، آن چیزی را انتخاب می کند که در ابتدا نتایج شیرینی به بار می آورد.

مولوی سرّ این وارونگی را غیرت مندی خداوند می داند. همانطور که می دانید یکی از اوصاف خداوند غیور است. معنای غیرت الهی نزد مولانا این است که او امور باارزش و نیک را از دست نامحرمان دور نگه می دارد. در این عالم چیزهای باارزشی وجود دارند که از نامحرمان پوشیده اند و به اصطلاح شیرینی ها در ترشی ها پوشیده شده اند. باید شجاعت مواجهه با ترشی و تلخی را داشت تا به شیرینی رسید.

تا که شیرینی ما از دو جهان/ در حجاب دو ترش باشد نهان(19)(20)

-------------------------

1- ق/15

2- مثنوی1/2035

3- مولانا و چند داستان مثنوی، شمیسا ص 45

4- فیه مافیه ص 120

5- مثنوی 5/9-3938

6- راه عرفانی عشق ص 170

7- مثنوی 5/4136

8- دیوان حافظ

9- دیوان شمس غزل 1138

10- اسفار اربعه ج 9 ص 189

11- آیین در آیینه ص 448

12- کلیات فلسفه، علی اصغر دادبه ص 68

13- پاورقی ص 362 کتاب نیچه اثر کارل یاسپرس با ترجمه ی سیاوش جمادی

14- احزاب/ 4

15- المیزان ج 16 ص 274

16- شرح گلشن راز ص 199

17- شرح گلشن راز ص 211

18- عصر تضاد و تناقض، چارلز بی. هندی ص 39

19- مثنوی 1/1764

20- خدا چون عشق ص 164

پارادوکس های زندگی

وجود من مملو از احساسات و تناقضات است، شاعر مانند لرزه سنج است که لرزه های ناشی از احساسات و خاطرات انسان ها را اندازه می گیرد. این روزها، درد در حیاط خلوت شعرم شکوفه می دهد- جنگ در کشورم صبحانه ام شده و صلح در استکهلم شام من است و من پارادوکسم.(بخش هایی از گفتگوی غیاث المدهون با مجله اسیمپتوت به نقل از مقدمه ی کتاب آدرنالین، غیاث المدهون، ترجمه ی سارا رحمتی ص ۱)

گویا انسان های بزرگ جمع اندیشه های متناقض هستند. حضرت علی نمونه ی بارز این پارادوکس است به قول صفی الدین حلی جمعت فی صفات الاضداد لهذا قلت لک الانداد

شریعتی در کویر همین حس را منتقل می کند

موتیف وارونگی با تکرار صورت بندی های لفظی معینی بسط بیشتری پیدا می کند.

راه حل مسائل زندگی این است که طوری زندگی کنی که مسئله ها ناپدید شوند.(لودویگ ویتگنشتاین، وظیفه ای به نام نبوغ ص ۴۱۹)

پارادوکس های زندگی

مقدمه

شناخت پارادوکس های زندگی ورود به دنیای پررمز و رازی است که غوطه وری در آن آسایش ظاهری را از آدمی می ستاند و او را به آرامش درونی فرا می خواند. آگاهی از این تناقضات است که انسان جایگاه خود را می یابد و نه تنها خود را می شناسد بلکه به خطاهای شناختی خود پی می برد و به نوعی شناخت درمانی می رسد.

جنگ همیشگی بین داده های عقلی و غیرعقلی، عرفان و فلسفه، تصوف و انقلابات اجتماعی و در نهایت علم و دین، همه به علت وجود پارادوکس هایی است که زندگی آدمیان را احاطه کرده است. پذیرش این تناقضات به منزله ی آشتی دادن بین این مقوله هاست.

در دنیای وارونه، اعتقادات بر اساس اصناف دینداری یعنی مصلحت اندیش، معرفت اندیش و تجربت اندیش به صورت معکوس ظهورمی یابد. پیامبران با یک تجربه ی دینی مواجه می شوند سپس عده ای پیرامون آن تجربه می اندیشند و در نهایت در بستر تاریخی به مصلحت اندیشی بدل می شود. چنان که در بحث عبادت هم پیامبران چون به حد بالایی از معرفت و ایمان رسیده اند، عبادت می کنند ولی مؤمنان اول به مناسک توجه می کنند سپس وارد حوزه ی اندیشه می شوند و برخی به تجربه های دینی می رسند.

این هستی کل هزاران جلوه دارد. جهان غرق در حدوث است. هر لحظه خلق های جدیدی صورت می گیرد و خلق های بسیاری محو می شود. منتها مردم متوجه این تبدیل و تبدلات نیستند و بیشتر ثبات می بینند. بر طبق آیه ای ازقرآن مجید خداوند می فرماید: آیا گمان می کنید که ما از آفرینش خسته شده ایم؟ چنین نیست. بلکه هر لحظه آفرینش جدیدی است.(ق/15)

غیب را ابری و آبی دیگر ست/ آسمان و آفتابی دیگر ست

ناید آن الّا بر خاصان پدید/ باقیان فی لبس من خلق جدید(1/2035)

(مولانا و چند داستان مثنوی، شمیسا ص 45)

عالم بر خیال قائم است و این عالم را حقیقت می گویی جهت آن که در نظر می آید و محسوس است و آن معانی را که عالم فرع اوست، خیال می گویی. کار بعکس است خیال خود این عالم است که آن معنی صد جور این پدید آورد و بپوسد و خراب شود و نیست گردد و باز عالم نو پدید آرد و او کهن نگردد. منزه است از نوی و کهنی، فرع های او متصفند به کهنی و نوی و او که محدث اینهاست از هر دو منزه است و ورای هر دو است.(فیه مافیه ص 120)

وارونگی در جهان هستی به گونه ای است که در بیان مولانا فرج و گلو نوعی خیال محسوب می شود حال آن که دیگران اسرار دوست را خیالات می دانند.

چون حقیقت پیش او فرج و گلوست/کم بیان کن پیش او اسرار دوست

پیش ما فرج و گلو باشد خیال/ لاجرم هر دم نماید جان جمال(5/9-3938)

مشکل اساسی آدمی آن است که او امور را آن طور که واقعا هستند، ادراک نمی کند او صورت را می بیند نه معنی را. به همین سبب در افسون افسونگر یعنی این دنیا گرفتار می آید اما محک دنیا اشتباه نیست، نگرش انسان ناقص است. او باید توهّم را از وجود خود بزداید.(راه عرفانی عشق ص 170)

مولوی و شکسپیر از جمله شاعرانی هستند که تنوع اندیشه ها را در قضایای متناقض جست و جو می کنند. بر فلسفه شوریدن و از گزاره های آن برای اثبات مطلوب کمک گرفتن رسم مولاناست. چنان که شکسپیر با ادغام تراژدی و درام و عشق و مرگ نمایش های خود را سامان می بخشد.

گزاره ی ادب از که آموختی از بی ادبان خود نوعی فلسفه ی وارونگی در اخلاق است. یعنی آنچه بی ادبان بدان مبادرت می ورزند، من از آن اجتناب می ورزم. نامگذاری دنیا به دارالغرور هم بیانی از پارادوکس است به قول مولوی

می نماید نور نار و نار نور/ ورنه دنیا کی بدی دارالغرور

چنان که واژه ی عکس در شعر هم حکایت وارونگی است

ما در پیاله عکس رخ یار دیده ایم/ ای بی خبر زلذت شرب مدام ما

خمش خمش که اشارت عشق معکوس است/ نهان شوند معانی زگفتن بسیار

معناشناسی

تناقض: دو مفهوم یا دو لفظ در صورتی متناقض هستند که یکی از آن دو چیزی را اثبات کند دیگری آن را نفی نماید.(هستی و نیستی)

تضاد: هر گاه دو چیز یا دو مفهوم نتوانند با هم در یک محل جمع شوند آن دو را متضاد گویند. مانند سیاهی و سپیدی

اوصاف متضادی چون سیاهی و سپیدی و تلخی و شیرینی و درد و لذت محال است که در جسم واحد جمع شوند. و این به دلیل تنگی ظرفیت آن جسم است.. اما جوهر نفسانی در حین وحدت، جامع سپیدی و سیاهی و دیگر اضداد است و هر چه تجرّد و جوهریت انسان بیشتر شود و قوت و کمالش فزونی گیرد احاطه و جامعیت اش نسبت به اضداد بیشتر خواهد شد.(اسفار اربعه ج 9 ص 189)

می دانید که حکم به تضاد اضداد از امور استقرایی است و نه از امور عقلی و پیشینی محض. یعنی هیچ کس پیشاپیش و با برهان عقلی نمی تواند معین کند دو وصف ضد یکدیگرند و در موضوع واحد جمع نمی شوند. این امور را باید به استقراء به دست آورد.(آیین در آیینه ص 448)

امروزه تضادها نوعی تقابل معنایی می دانند و آنها را تقسیم می کنند به:

1- تقابل مکمّل: زنده و مرده- صدق و کذب، باز و بسته

2- تقابل مدرّج(تضاد): بزرگ و کوچک- کوتاه و بلند- تند و کند

3- تقابل صوری: خوش ترکیب و بدترکیب- بینا و نابینا- اصولی و غیر اصولی

4- تقابل دوسویه: خرید و فروش- داد و ستد

فرق تناقض و تضاد این است که دو امر متناقض نه با هم جمع می شوند و نه رفع می گردند مثلا در آن واحد ممکن نیست یک مکان هم روشن باشد و هم تاریک. پس روشنای و تاریکی با هم جمع نمی شوند و نیز ممکن نیست یک مکان در آن واحد نه روشن باشد و نه تاریک بلکه به هر حال یا روشن است یا تاریک. در حالی که دو امر متضاد فقط با هم جمع نمی شوند اما رفع آنها امکان پذیر است. چنان چه اجتماع سیاهی و سپیدی در یک مکان ممکن نیست ولی ممکن است یک شیء نه سیاه باشد نه سپید، آبی باشد.(کلیات فلسفه، علی اصغر دادبه ص 68)

پارادوکس: دو مفهوم که به ظاهر متناقض هستند ولی در حقیقت تناقضی در آنها مشاهده نمی شود.(متناقض نما)

پارادوکس معادل پارادخشانه ادای دینی هر چند ناچیز به دکترمیرشمس الدین ادیب سلطانی است که با ترجمه ی شاهکار کانت، سنجش خرد ناب{= نقد عقل محض} کاری کارستان کرده است. مطابق توضیح ایشان(در واژه ی اثر یاد شده) پارادخشی در زبان اوستایی و پارسی باستان همریشه و هم معنی با پارادوکسادر یونانی است و دخشی به معنی آموزنده، تعلیم دان و عقیده است. واژه ی لاتین داکتر در اصل به معنای معلّم از همین ریشه است. مرحوم احمد فردید گاه این واژه را به فراکیش ترجمه می کردند. به عقیده ی ایشان دوکسا یا دگم به معنای کیش همگن است و دگماتیسم به معنای کیش مداری است. همچنین این واژه را به شطح، شطحیه، متناقض نما، نقیض نما، باطل نما، خارق اجماع، مانعة الجمع، ناساز و... نیز ترجمه کرده اند. کاربرد این واژه در تاریخ فلسفه و نیز در ادبیات خود حکایتی دارد که شرح آن خارج از حدّ این وجیزه است. کی یرکگور این واژه را در جایی به کار می برد که از ایمان و ساحت دینی سخن می گوید. همچنین ناهمخوانی هستی و اندیشه به نزد وی محمل پارادوکس است. پارادوکس در موقعیت رویارویی یا بلاتکلیفی عقلی و دوراهه ای است که یکی را باید انتخاب کرد. "یا این یا آن" اما هیچ دلیل عقلی برای رجحان یک گزینه بر گزینه ی دیگر وجود ندارد. پارادوکس ناظر به دو امر است که به ظاهر متناقض و مانعة الجمع اند اما به اعتبار مقصود و منظوری نهفته چنین نقیضه ای مرتفع می شود. از جمله پارادوکس های مشهور خراب آباد، درد بی دردی، ای مرگ، تو می میری!(جان دادن) کودک پدر انسان است(وردزورث) من نه منم نه من منم(مولوی) و مانند آن هاست. در ادبیات آلمانی، فرانتس کافکا پارادوکس را به عنوان آرایه ای ادبی پشت سر می گذارد و آن را همچون جوهر واقعیات زنده ی هستی با انبوهی از تمثیل های نبوغ آمیز مطرح می کند. در فلسفه های اگزیستانس این پارادوکس سارتر مشهور است. انسان آن هست که نیست. انسان آن نیست که هست.(پاورقی ص 362 کتاب نیچه اثر کارل یاسپرس با ترجمه ی سیاوش جمادی)

کز تناقض های دل پشتم شکست/ بر سرم جانا بیا می مال دست

سایه ی خود از سر من برمدار/ بی قرارم بی قرارم بی قرار

گم می شود دل من چون شرح یار گویم/ چون گم شدم زخود من او را چگونه جویم

گم شدن در گم شدن دین من است/ نیستی در هست آیین من است

ما جعل الله لرجل من قلبین فی جوفه(احزاب/ 4) کنایه از امتناع جمع بین دو امر متنافی در اعتقاد است. چون که یک قلب واحد جای دو اعتقاد متنافی یا دو رأی متناقض ندارد. و اگر دو امر است باید دو قلب باشد ولی خدا یک قلب برای انسان قرار داده است.(المیزان ج 16 ص 274)

فلسفه ی پارادوکس ها

1- جامعیت انسان: نجم الدین رازی می نویسد: بدان که مجموعه ای می بایست از هر دو عالم روحانی و جسمانی، که هم آلت محبت و بندگی به کمال دارد و هم آلت علم و معرفت به کمال دارد، تا بار امانت مردانه و عاشقانه در سفت جان کشد و این جز ولایت دو رنگ انسان نبود.

ملائکه به نور و صفای روحانی بدیدند، اما قوت جسمانی نداشتند برنتوانستند گرفت، حیوانات قوت و استعداد صفات جسمانی داشتند اما نور و صفای روحانی نداشتند شرف بار امانت ندیدند قبول نکردند. چون انسان مجموعه ی دو عالم روحانی و جسمانی بود او را به کرامت حمل امانت مکرم گردانیدند.

جملگی ملاء اعلی کروبی و روحانی دم محبت نیارستند زد، زیرا که بار محبت نتوانستند کشید. چه محبت و محنت از یک خانه اند و محبت و شادی از هم بیگانه.

شیخ عبدالله انصاری می گوید: محبت در بکوفت، محنت جواب داد: ای من غلام آن که از آن خود فرا آب داد. بیچاره آدمیزاد که از ظلومی و جهولی باری که اهل دو جهان از او بگریختند او در آن آویخت و محنت جاودانی اختیار کرد و شادی هر دو جهانی درباخت!(مرصاد العباد، باب دوم، فصل اول ص ۵۸)

عبدالرزاق لاهیجی در تفسیر آیه ی 72 سوره ی احزاب می نویسد: غرض از امانت، امانت جامعیت است که شامل جمیع اسماء و صفات است. زیرا که انسان نسخه و آیینه ی تمام نمای کلیه ی اسماء و صفات الهی است. مراد از آسمان، عالم ارواح(عالم جبروت) است و زمین اشاره به عالم ملک و شهادت و اجسام است در حالی که جبال مظهر عالم مثال است که متوسط بین ارواح و اجسام. خداوند این امانت جامعیت را به سه عالم داد آنان از حمل آن اِبا کردند زیرا که استعداد ذاتی آنان از قبول این امانت قاصر بود. ولی انسان بدان تن در داد. چون انسان ظلوم و جهول است. به قول حافظ انسان دیوانه بود و از شهامت کانی برای قبول کردن این امانت که هر سه عالم از پذیرفتنش عاجز بودند، برخوردار بود و سرنوشت انسان همین دیوانگی است. کلمه ی ظلوم به نظر ابن عربی مأخوذ از ظلمات است و نه از ظلم. چون انسان آخرین مرتبه ی تنزلات و ظهورات است یک طرف وی ظلمانی و عدم است ولی انسان در عین حال جهول است و مراد از جهول، جهل به ماسوای حق است که عرفان صرف باشد. از این رو جمیع اضداد است و به همین دلیل دیوانه می نماید و این است در واقع تناقض بزرگ انسان که برگزیده شده بود تا به دیوانگی خویش تحقق بخشد. (شرح گلشن راز ص 199)

2- لازمه ی حیات انسانی: پذیرش پارادوکس ها به منزله ی آشتی دادن بین مقوله های به نظر متناقض است.

فیلسوف آلمانی رودلف اتّو در کتاب معروف «امر قدسی» تجربه ی فنا بر اثر تجلی قدسی را مورد بررسی قرار می دهد و می گوید: این تجربه ایجاد خوفی اسرارآمیز می کند. زیرا انگیزه و موضوع این خوف وصف ناپذیر، قابل تشخیص نیست. در این تجربه، خوفی ناشی از جلال الهی به انسان دست می دهد. پس این تجلی به یک اعتبار دفع هیبت و حیرت است و به اعتبار دیگر جذبه و کشش و رحمت.(هماهنگی اضداد) ولی چرا انسان به سوی همان چیزی کشیده می شود که از آن رانده شده؟ چون انسان جامع جمیع صفات جلالی و جمالی است ولی دیگر موجودات یا مظهر اسماء جمالیه اند(ملائکه ی رحمت) یا مظهر جلالیه اند.(مثل شیطان و ملائکه ی عذاب) اما انسان چون فطرت و طبیعت اش جامع این دو صفت متناقض است از این رهگذر انسان هم شب روشن و هم روز تاریک است. انسان در مقابل آنچه او را دفع می کند، احساس جذبه و شوق می نماید زیرا آنچه دافع اوست در واقع اصل وجود اوست. فقط آنگاه که در فنای جلال حق فانی گشت می تواند به بقای رحمت الهی باقی بماند.(شرح گلشن راز ص 211)

3- هدیه ی بزرگ الهی: لزوم تناقض و تضاد در امور بشری در واقع هدیه ی بزرگ الهی یعنی آزادی و حق انتخاب به نوع بشر بود. که متأسفانه معلوم شد این انتخاب و آزادی خود یک تناقض است. زیرا آزادی انتخاب متضمن آزادی در انتخاب غلط و گناه نیز هست. شما نمی توانید یکی را بدون دیگری داشته باشید. بنابراین گناه، گناه ابتدایی، بهایی است که برای انسانیت خود می پردازیم. من همچنین این واقعیت را به راستی فهمیدم که تضاد و تناقض آن چیزی است که زندگی را جالب توجه می کند. اگر هر چیزی، نعمتی بسیط، صریح و ترکیب نشده بود، زندگی به زودی خسته کننده می شد و دیگر نیاز به حرکت، تلاش و دگرگونی نبود. اگر روزی بهشتی بدون تضاد و تناقض را به من پیشنهاد کنند، بی تردید جهنم را انتخاب می کردم. بنابراین در صورت فقدان تضاد و تناقض دستیابی به کمال نه ممکن است و نه شاید قابل خواست باشد.

این نتیجه گیری برای من در حکم الهامی غیبی بود. در ذات هر چیز تضاد و تناقض نهفته است. زندگی هرگز راحت و آسوده، قابل کمال یافتن یا کاملا قابل پیش بینی نخواهد بود. شاید گذشته ی زندگی را بتوان خوب شناخت ولی ما مجبوریم آن را به آینده پیوند بزنیم. برای این که زندگی را در همه ی سطوح قابل زیست کنیم، چاره ای جز این نداریم که استفاده از تضادها و تناقضات(یعنی موازنه ی بین تضادها و ناسازگاری ها) را به عنوان دعوتی برای یافتن راه و روشی بهتر فرا گیریم.(عصر تضاد و تناقض، چارلز بی. هندی ص 39)

حوزه های پارادوکس ها

1- عرفانی: در عرفان همواره با امور تناقض آمیز و پارادوکسیکال مواجه هستیم. می توان نمونه هایی از آنها را بیان کرد.

الف: خدا با این که مورد شناسایی همه ی انسان هاست و هر فرد به گونه ای می تواند به درکی از آن نائل آید ولی در عین حال برای هیچ کس قابل شناسایی نیست. یعنی درک های مختلف از خداوند وجود دارد و هیچ درکی کامل و منطبق بر ذات خدا نیست. شاید آیه ی لاتدرک الابصار و هو یدرک الابصار بیانی از همین تناقض باشد. او به همه احاطه دارد ولی هیچ کس به او احاطه ی کامل ندارد. فاعل شناسا موضوع شناسایی را نمی تواند دریابد اما در درون به یک شناخت اجمالی می رسد. همان شناخت مبهم و اجمالی زمینه ساز همگانی شدن این شناخت است. و گویا حصه ای از این آگاهی بین آدمیان تقسیم شده است.

انسان ها نیز مراتب شناخت شان متفاوت است یکی از نگاه فلسفی به شناخت خدا می رسد و به واسطه ی مفاهیم به درکی از خدا نائل می آید و یک عارف با تجربه ی درونی و بدون استدلال. یک دانشمند علوم تجربی هم به گونه ای دیگر. هر چند مراتب و مراحل درک متفاوت است اما همین شناخت اجمالی و یک جانبه نشانگر این معناست که موجودی مانند خدا قابل درک است. یعنی توصیف صورت به بی صورتی امری پارادوکسیکال است.

ب: عرفا مدعی این معنا هستند که بدون واسطه ی مفاهیم و گزاره ها به درکی از خدا رسیده اند. به وصف در آوردن تجربه ای وصف ناپذیر خود نوعی درک متناقض نما است. اگر به تعبیر کانت تمام تجربیات ما انسان ها زمانمند و مکانمند است چگونه می توان به درکی فرازمانی و فرامکانی رسید؟ یا آن را به زبان آورد. پیش زمانی و پیش مکانی یک پدیده چگونه قابل درک است؟ بیشتر مدعیات عرفانی از این قسم است. به قول مولوی

یکی پرسید عاشقی چیست/ گفتم چو ما نشوی ندانی

مهم ترین رکن جهان شناسی مولوی از قرآن اخذ شده و آن این که این دنیا دارالغرور است یعنی آدمی را گول می زند. به تعبیر دیگر این جهان یک خدعه سراست.

گرنبودی عکس آن سَرو سُرور/ پس نخواندی ایزدش دارالغرور

مطابق این منظر در این دنیا همه چیز وارونه است. چیزهایی که در واقع خوب اند در ظاهر بد می نمایند و چیزهایی که در واقع بد هستند، در ظاهر خوب می نمایند. نمود ظاهری چیزها در دنیا وارونه است. درست مثل تصویری که در سطح آب یک استخر تشکیل می شود. آدمی تا از پستی نفس بیرون نیامده باید این حکم را بپذیرد و داوری اولیه اش را در مورد مسائل مختلف واژگون سازد.

مولوی در توضیح این معنا داستانی بدین مضمون نقل می کند که عده ای در جایی آتشی افروخته و آبی فراهم کرده بودند و مردم را دعوت می کردند که به داخل یکی از آنها بروند. مردم عموما آب را انتخاب می کردند و غافل بودند که اگر داخل آب شوند، سر از آتش در می آورند و برعکس. در کار این جهان چنین وارونگی هایی در کار است. اگر تلخی را برگزینی و بچشی، در نهایت شیرین کام می شوی و اگر شیرینی را برگزینی و بچشی، در نهایت تلخ کام می شوی. اما چون غالب آدمیان نزدیک بین و سطحی نگرند، آن چیزی را انتخاب می کند که در ابتدا نتایج شیرینی به بار می آورد.

مولوی سرّ این وارونگی را غیرت مندی خداوند می داند. همانطور که می دانید یکی از اوصاف خداوند غیور است. معنای غیرت الهی نزد مولانا این است که او امور باارزش و نیک را از دست نامحرمان دور نگه می دارد. در این عالم چیزهای باارزشی وجود دارند که از نامحرمان پوشیده اند و به اصطلاح شیرینی ها در ترشی ها پوشیده شده اند. باید شجاعت مواجهه با ترشی و تلخی را داشت تا به شیرینی رسید.

تا که شیرینی ما از دو جهان/ در حجاب دو ترش باشد نهان(1/1764)

(خدا چون عشق ص 164)

ج: سایه ی معشوق

ما فکر می کنیم عاشق پدیده ها هستیم در حالی که آن موجودات میل به ما پیدا می کنند. چنان که بهاء ولد می گوید: اکنون چو تو خود را رغبتی دیدی به اله و صفات اله می دان که آن تقاضای اله است و اگر میلت به بهشت است و در طلب بهشتی آن میل بهشت است که تو را طلب می کند و اگر تو را میل به آدمی است، آن آدمی نیز تو را طلب می کند. هرگز از یک دست بانگ نیاید.()

مولانا در دفتر سوم مثنوی گوید:

هیچ عاشق خود نباشد وصل جو/ که نه معشوقش بود جویای او

چون در این دل برق نور دوست هست/ اندر آن دل دوستی می دان که هست

در دل تو مهر حق چون شد دو تو/ هست حق را با گمان مهر تو

هیچ بانگ کف زدن آید به در/ از یکی دست تو بی دست دگر

البته شاید گفته شود که عشق دوطرفه است چنان که کف زدن با دو دست ولی سؤال این است که اولین میل از کدام سوست؟

تا که از جانب معشوق نباشد کششی/ کوشش عاشق بیچاره به جایی نرسد

پس اولین میل از سوی معشوق است نکته ی دیگر این که مشتاقی کار معشوق است.

سایه معشوق اگر افتاد بر عاشق چه باک/ ما به او محتاج بودیم و او به ما مشتاق بود

معمولا شوق و اشتیاق از عالم بالاست و برتر میل به پایین تر دارد. آن نیاز است که از سوی پایین به بالا می رود. همه ی هستی وامدار حق است و خدا چون خواست ظهور کند در عشق متجلی شد.

د: کمال خداوندی: آدمی که میان دو انگشت خداوند رحیم جای دارد. این تعبیرات متضاد قدرت خداوند را در هر نفس تجربه می کند. فرو بردن نفس به درون ریه ها و برآوردن نفس به همان اندازه از ضروریات حیات است که تناوب قبض و بسط و یا غم و شادی. صور نرینه یا مادینه ی اشیاء یا نیروی مثبت و منفی، با هم درکارند تا جامه ی مرئی مشیت نامرئی الهی را ببافند. جامه ای که او در زیر آن چنان است و صفات خود را بدان جامه متجلی می سازد. اما صور متباین و مختلف هستی، مألا در کمال خداوندی سکون خواهد یافت.

این ایمان، مولوی را بر این عقیده توانا ساخت که بد مطلق وجود ندارد.

هر کجا دردی دوا آنجا رود/ هر کجا فقری نوا آنجا رود(3/3210)

خداوند مانند نقاشی است که زشت و زیبا هر دو را صورتگری می کند. و نقش زشت هم قدرت آفرینندگی او را اثبات می کند.

عاشقم بر قهر و بر لطفش به جد/ بوالعجب من عاشق این هر دو ضد(1/1570)

آیا خداوند بعضی از آیات قرآن را منسوخ نکرد تا آیات بهتری را جایگزین آنها کند. این اندیشه -انهدام برای نوسازی، فنا برای بقا، باختن از بهر به دست آوردن- شالوده ی افکار مولوی را در باب تکامل تمامی دنیا تشکیل می دهد.(شکوه شمس ص 326)

یکی از استوارترین پیام های مثنوی این است که جهان ظاهری جهان حقیقی نیست اما تا طبیعت ما تغییر و تحول نیابد موفق به مشاهده و درک جهان حقیقی نخواهیم شد.(مقدمه ساختار معنایی مثنوی معنوی، سلمان صفوی 1/23)

انواع قبض و بسط (والله یقبض و یبسط و الیه ترجعون. بقره / 245)

- خوف ورجاء: الرجاء یبسط الی الطاعة و الخوف یقبض عن المعصیة(جنید بغدادی)

- غربت و قربت(فنا و بقاء)

مفهوم غربت یکی از مفاهیم عرفان اسلامی است و مراد از آن غربت از دنیا است. آدمی تا از غربت دنیا نگذرد به قربت خدا نمی رسد.

قرب حق نه بالا نه پایین رفتن ست/ قرب حق از حبس هستی رستن ست

مفهوم غربت که یکی از مبانی عرفان اسلامی است وجه تشایه ظریفی با مفهوم بیگانگی فلسفه ی هایدگر دارد. چنان که غریب به تفرید رسیده و از غربت دنیا به قربت خود واصل گشته همانطور هم بیگانگی منتج از اضطراب، انسان را به زندگی اصیل ارتقاء می دهد و جهان اشتغالات روزمره و غفلت همگانی را درهم می شکند.(ارتباط انسان و وجود در عرفان نظری اسلامی، داریوش شایگان ص 19)

انسان بالفطره خواهان کمال نامحدود است که علم و قدرت از مظاهر آن به شمار می رود و رسیدن به چنین کمالی است که موجب لذت نامحدود و سعادت پایدار می گردد و هنگامی چنین کمالی برای انسان میسر خواهد بود که با منبع نامحدود علم و قدرت و کمال مطلق یعنی خدای متعال ارتباط پیدا کند و همین ارتباط است که به نام قرب نامیده می شود.(آموزش عقاید، مصباح ص 461)

اگر سؤال شود که حقیقت قرب الهی چیست و از چه مقوله ای است؟ پاسخ این است که حقیقت قرب از مقوله ی بینش است نه گرایش. یعنی قرب به خدا در حقیقت از مقوله ی معرفت و علم است اما علمی که با جان آدمی متحد است و جز شهود و حضور نیست. می دانیم که علم به دو قسم حصولی و حضوری تقسیم می شود. قرب به خدا از مصادیق علم حضور است نه حصولی.

بنابراین کمال نهایی آدمی این است که انسان در مراتب وجود به درجاتی نائل گردد که شدیدترین و عمیق ترین شهود و درک حضور نسبت به خدا را در وجود خود بیابد. اگر انسان به این مرتبه نائل شود، قطعا بیشترین و عمیق ترین لذات روحی و معنوی را نیز احساس خواهد کرد. بنابراین سعادت نهایی و برین از دیدگاه اسلامی، جدای از مرتبه ی کمال نهایی آدمی نیست.(فلسفه اخلاق از دیدگاه اسلام، غرویان ص 113)

- هیبت و انس

فیلسوف آلمانی رودلف اتّو در کتاب معروف «امر قدسی» تجربه ی فنا را بر اثر تجلی قدسی مورد بررسی قرار می دهد. این تجربه ایجاد خوفی اسرار آمیز می کند.

2- اخلاقی:

- خود حقیقی و خود پنداری

چارلز کولی یکی از جامعه شناسان معاصر می گوید: ما پنج نوع من داریم. 1- تصوری که خود از خود داریم. 2- تصوری که دیگران از ما دارند. 3- تصوری که ما از برداشت دیگران از خود داریم. 4- تصوری که دیگران از برداشت ما از خودمان دارند. 5- من حقیقی که باطن وجود ماست.

هست احوالم خلاف یکدگر/ هر یکی با هم مخالف در اثر

موج لشکرهای احوالم را ببین/ هر یکی با دیگری در جنگ و کین

- آزادی و بندگی

لاتکن عبد غیرک و قد جعلک الله حرا

- به خلاف آمد عادت

مردم معمولا بر حسب عادات زندگی می کنند. ترک آن عادات و خلاف آن عمل کردن نوعی جستجوی معنای زندگی است. چه که عادت از هر نوع آن چه عبادی چه اجتماعی همه اش خود زندگی است و معنایی بر آن متصور نیست چون معنا فراتر از زندگی است. بنابراین هر چه عادات آدمی را می شکند و زندگی او را وارونه و متغیر می کند ارزش معنایی دارد. مثلا تهجد

یأس از مردم و تحمل جفای خلق هم از خلاف آمدهای عادت است. حضرت امیر به فرزندش می گوید: اگر می توانی بین خود و خدا هیچ ذونعمتی نباشد این کار را بکن.

به خلاف آمد عادت بطلب کام که من/ کسب جمعیت از آن زلف پریشان کردم

3- اجتماعی:

- آسایش و کوشش. آرامش و آسایش در پرتو تلاش به دست می آید.

ماندن ابدی و مردن آنی. در سخن امام حسن مجتبی(ع) چنان زندگی کنید که گویا هیچ وقت نمی میرید و چنان به فکر مرگ باشید که فردا می میرید.

- روح و جسم. هر چه به جسم بیشتر توجه شود روح از حرکت باز می ماند. مولوی در کتاب «فیه ما فیه» می گوید: تن پروری یعنی غذا دادن به اسب نه وجود()

- ازدحام تنهایان در آخرت

لقد جئتمونا فردا کما خلقناکم اول مرة

- تقلید و تحقیق

لن تنال البر حتی تنفقوا مما تحبون

چرا به دنیا خراب آباد گفته می شود؟ چون اصولا آبادی این عالم به خرابی آن است. در اخبار متعدد آمده است

ینادی مناد کل یوم/ لدو للموت و ابنوا للخرابی

برای مردن متولد شوید و برای خراب شدن بسازید.(آمدی حدیث 2290) این پارادوکس را می توان در قرابت مرگ و حیات یافت حضرت علی(ع) می فرماید: من الآجال انقضاء الساعات. سپری شدن لحظات از زمره ی مرگ است.(آمدی ح 9916) نیز از ایشان نقل شده است ما اقرب الحیات من الموت. یعنی برای اهل اندیشه گردش روزگار خود بهترین حجت بر مرگ است. هر کس گردش روزگار را مشاهده کند از مرگ غفلت نمی کند.

در انجیل لوقا فصل 14 آمده است اگر کسی نزد من آید و پدر و مادر و زن و اولاد و برادران و خواهران حتی جان خود را نیز دشمن ندارد، پیرو من نمی تواند باشد.

در متی آمده است کسی که صلیبش را برندارد و به دنبال من نیاید، ارزش مرا ندارد. کسی که زندگی اش را پیدا می کند آن را از دست خواهد داد و کسی که زندگی اش را به خاطر من از دست دهد، آن را پیدا خواهد کرد.

در متی آمده است اگر بخواهی کامل شوی، مایملک خود را بفروش و به فقرا بده که در آسمان گنجی خواهی داشت و بیا و مرا متابعت نما. و در جایی دیگر آمده مرا متابعت کن و بگذار مردگان، مردگان خود را دفن کنند.(زندگی در سایه اساطیر ص 212)

تعدد زوجات

نظر آیت الله منتظری در مورد تعدد زوجات

چند همسری یکی از واقعیت های جوامع و از مسائل مورد بحث در زمینه ی نظام خانواده از زمان های دور است. اسلام با توجه به این واقعیت که عده ای خواه ناخواه به یک همسر اکتفا نمی کنند و حتی ممکن است به صورت نامشروع به زن دیگری روی آورند، چند همسری را تشویق نکرده ولی آن را لغو هم نکرده است بلکه آن را محدود کرده است. یعنی از سویی برای آن حداکثری قائل شده و از سوی دیگر برای آن قیود و شرایطی قرار داده و به هر کس اجازه نداده است که همسران متعدد انتخاب کند. اسلام در حقیقت با این قانون جانب زن را گرفته و با حق استفاده ی مشروط به عنوان همسر قانونی، تعهدی بر دوش مرد گذاشته است و مانع از هوسرانی های سهل تر و بی دردسرتر مرد بدون عنوان ازدواج شده است.(اسلام دین فطرت، زیر نظر فقیه و مرجع عالیقدر حضرت آیت الله العظمی منتظری، نشر سایه چاپ اول 1385 ص 523)

حضرت آیت الله در ادامه می گوید: جهت آشنایی با فلسفه ی چندهمسری طرح چند نکته ضروری است.

1- چندهمسری طبیعتا وقتی صورت می گیرد که اولا تعداد زنان آماده ی ازدواج نسبت به مردان آماده ی ازدواج بیشتر باشد. ثانیا به طور طبیعی موارد مقتضی از قبیل نازایی یا مریضی و علل دیگر فراهم گردد. ثالثا زنانی وجود داشته باشند که حاضر به ازدواج با مردان متأهل باشند و این اقدام را با میل خود انجام دهند. بنابراین در صورت کمی تعداد زنان آماده به ازدواج نسبت به مردان و عدم رضایت آنان به ازدواج با مرد متأهل، این امر به خودی خود منتفی است.

2- اگر واقع بینانه نگاه کنیم به متانت دستور جواز تعدد زوجات پی خواهیم برد. این یک واقعیت است که جواز چندهمسری رسمی در مشرق زمین مهمترین عامل بوده است که تک همسری تقویت شود. در شرایطی که موجبات تعدد زوجات پیدا می شود و عدد زنان نیازمند به ازدواج از مردان فزونی می گیرد. اگر حق تأهل این زنان به رسمیت شناخته نشود و به مردانی که واجد شرایط اخلاقی، مالی و جسمی هستند اجازه ی چندهمسری داده نشود رفیق بازی و معشوقه گیری و به طور کلی ارتباط های نامشروع ریشه ی ازدواج های رسمی را می خشکاند. این حکم با در نظر گرفتن مصلحت زنان و همچنین با در نظر گرفتن رسوم و عادات گذشته و حال به صورت زیر تعدیل شده است.

شرایط تعدد زوجات

تعدد زوجات به سه شرط تجویز شده است که عبارتند از:

1- حفظ حقوق خانواده و اجتناب از تضییع حق همسر

2- محدودیت در تعداد و این که ازدواج ها نباید از چهار همسر تجاوز کند.

3- رعایت عدالت در رفتار با همسران. نسا/124(اسلام دین فطرت ص 524)

به هر حال با توجه به اهداف اساسی زندگی، یعنی آرامش خاطر اعضای خانواده بر مبنای دوستی و مهربانی زن و شوهر به یکدیگر، بهترین و مطمئن ترین شکل ازدواج در شرایط عادی همان شکل تک همسری است و تنها در موارد استثنایی از تعدد زوجات آن هم با رعایت شرایط یاد شده می توان استفاده نمود.(اسلام دین فطرت ص 525)

نقد این دیدگاه

به نظر می رسد این پاسخ ها در دوران پیشین ارائه شده است و آیت الله منتظری فرصت تجدید نظرنداشته اند. از طرفی این توجیهات متعلق به مباحث درون دینی است و راه چاره ی اساسی برای برون رفت از مشکل نیست. از سوی دیگر چه کسی گفته است دین باید به بوالهوسی برخی مردان پاسخ دهد. البته با توجه به تأکید آیت الله بر تک همسری می توان نتیجه گرفت که تعدد زوجات امر استثنایی است. این را می توان در پاسخ آیت الله به پرسش دیگر دریافت کرد. ایشان در کتاب «پاسخ به پرسش های دینی» می نویسد:

مسأله ی تعدد زوجات از واجبات دین اسلام به شمار نمی رود بلکه امری است جایز آن هم با شرایط و ویژگی های خاص خود و علت این که دین اسلام این مسأله را مجاز دانسته به خاطر مصالح اجتماعی بوده است که گاه جامعه دچار آن می گردد و بسا به خاطر رعایت حقوق زنانی باشد که شوهران خود را از دست داده اند. چون معمولا مردان بیشتر گرفتار آفات می گردند و در بسیاری از مناطق دختر بیش از پسر وجود دارد.(پاسخ به پرسش های دینی، فقیه عالیقدر حضرت آیت الله العظمی منتظری، ناشر دفتر معظم له، چاپ دوم، زمستان 1394 ص 369- 370)

آفتاب و سایه O&D

آفتاب و سایه

نقدی بر پدیده‌ی چندهمسری

کشیش‌ها انسان را موجودی چندهمسر می‌دانند و به همین دلیل با این سرسختی از یک‌همسری دفاع می‌کنند.(1)

مقدمه

اولین بار که به طور جِدّ با پدیده‌ای چون تعدّد زوجات مواجه شدم، سال 1389 بود. در قم به اتفاق دوستم به منزل آیت الله سیدمحمود موسوی دهسرخی رفتیم. بعد از این که فهمید دانشگاهی هستم با سه مورد از آثارش آشنایم کرد. اولی کشکولی بود که مرا به خواندن ص 91 آن فرا خواند. در باره‌ی مردم زمانه بود. گفتم مطلبی که از قول شیطان نقل کرده اید منبع ندارد. گفت: این بخش تخیّلی است. در مقام مقایسه کتابش را خیلی نپسندیدم. چون پیش از این با دو کشکول شیخ بهایی و طبسی آشنایی داشتم.

اثر دومش به نام «مِفتاح الکُتب الاَربعه» را به تفصیل معرفی کرد. گفتم: امروزه به برکت ابزار و امکانات الکترونیکی این کار یعنی دریافت و جستجوی آیه و حدیث از قرآن و کُتب اربعة، صِحاح ستة و بحارالانوار و دیگر دائرة‌المعارف‌ها سهل الوصول شده است. به توضیح کارکرد متفاوت خود پرداخت و گفت: در مدت 24 سال در نجف، شبانه روز به تهیه و تدارک این کتاب در 38 جلد همت گماشته‌ام و ترتیب حروف الفبایی احادیث و جایگاه فقهی آنها را پردازش کرده‌ام. با راهنمایی مفصّلی که کرد به تفاوت اثرش نسبت به کارهای الکترونیکی، اذعان و اعتراف کردم. تصدیق من او را به بازگویی مرارت‌های‌اش در جهت تهیه‌ی اثر تشویق کرد. از این که نسبت به کتابش کم توجهی شده است، گلایه مند بود. از سختی‌های دوران تحصیل و مشکلات معیشتی طلّاب در نجف نکته‌ها گفت.

سومین کار علمی‌اش پیرامون مسائل زنان، کتابی به نام «حلّال مشکلات بین زن و مرد یا گره گشای خانواده» بود. در این باره گفت: کتاب اجازه‌ی چاپ نیافته است و به صورت کپی برداری است. نسخه ای از آن هم به من بخشید. در این کتاب به سیاق «مِفتاح الکُتب الاربعة»، احادیث نبوی و علوی و صادقی با نگاهی بسته و سنتی که به زن داشت، گردآوری کرده بود. با بررسی اجمالی کتاب گفتم: زنان امروزی این نگاه را برنمی‌تابند. در گذشته، زنان از صحنه‌ی سیاسی و اجتماعی به دور بودند. زن امروزی نه این نگاه، بلکه حتی خواندن این نوع احادیث به مخیّله‌اش هم خطور نمی‌کند. به دین و فرامین دینی بدبین شده است. با خود گفتم: خوب شد کتاب اجازه‌ی چاپ نیافته است و الا با واکنش جامعه‌ی زنان ایران مواجه می‌شد. چون زن امروز به امور جاری و ساری در جامعه، معترض و با تشکیل کمیته‌ها و کمپین‌ها در پی باوراندن مردان به حقوق از دست رفته‌اش است و با حرکت‌های فمینیستی، خواستار بازنگری در قوانین ثابت و متغیر حقوقی است. هر چند ظاهرا برخی خواسته‌ها و رفتارهای‌اش، خارج از مرزهای اجتماعی و چارچوب ایمانی ماست.

وقتی کتاب او را با کتاب «فاطمه فاطمه است» دکترعلی شریعتی مقایسه می‌کنم، به نتایج متفاوتی می‌رسم. شریعتی هر چند شخصیت زن را از قالب سنتی خارج کرده است اما همه‌ی پدیده‌ها و پیامدهای مدرنیته را هم نپذیرفته است. وی شخصیتی فاطمه‌گونه را برای زنان امروزی معرفی می‌کند. چنان که معصومه ابتکار می‌گوید: احساسی که نسبت به حقوق و مسئولیت‌های زنان دارم، بیشتر از متن جامعه‌ی ایران، از کتاب «فاطمه فاطمه است» دکتر شریعتی کسب شده است. کتابی که در آن زن مسلمان و نقش وی در جهان امروز با آمیزه‌ای از فصاحت و بینش نافذ بیان می‌شود.(2) در مقابل کتاب‌هایی چون «حلّال مشکلات بین زن و مرد یا گره گشای خانواده»، زن را به تسلیمِ محضِ و اطاعتِ بی چون و چرا از مرد و قوانینی از نوع جنس دوم فرا می‌خوانند.(3)

در همین حیص و بیص خانمی از کنارِ درِ اتاقی که ما نشسته بودیم، عبور کرد. آیت الله در میانه‌ی گفتگو، یکباره گفت: من چهار زن دارم که سه تای آنها تسلیم هستند ولی این فلان فلان شده خیلی تابع من نیست. با این که ما فقط یک چادر سیاهِ متحرک را دیدیم اما از گفته‌ی سید شدیدا ناراحت شدم. پس از سکوتی با خشم درونی با خود زمزمه کردم که چه قدر مردان بوالهوس و خودخواه‌اند. چهار زن در اختیار دارد، نشوز یکی را برنمی‌تابد. تازه خود را گره‌گشای مشکلات خانواده‌ها هم می‌داند.!!

بیان تفصیلی ماجرا در اینجا برای یادآوری این نکته بود که برخلاف نظر شهید ثانی در کتاب «منیة المرید» که می‌گفت: ذُبح العلم بالزواج.(4)، دانش اندوزی مانع بوالهوسی آدمی نمی‌شود. هر چند در یک نگاه کلی از باب قاعده‌ی تزاحم، قدرت‌گرایی و علم‌آموزی دو پدیده‌ای هستند که موجب کاهش زنبارگی مردان می‌شوند و نمونه‌اش در تاریخ بشر بسیار است.

دومین بار که این موضوع در ذهنم کلید خورد، اسفندماه سال 1394 هنگام تماشای تئاتر «رنجترانه‌های سیما» به کارگردانی علیرضا داوری در بندرعباس بود که بر اساس افسانه‌ی مده‌آی اوریپید به نمایش در آمد. با مراجعه به اصل نمایش نامه‌ی کلاسیک یونانی و نوشتن مقاله‌ای با عنوان «رنجِ جاودانه‌ی زنان»(5) دریافتم که زنان با حسادتی که به همجنس خود دارند از پذیرش هوو اجتناب می‌ورزند. برای توجیه معقول و مطلوب این عنصر به سراغ کتاب «افسانه‌ی زنبوران» اثر برنارد ماندویل رفتم. در این کتاب سیئات فردی را حسنات جمعی می‌داند.

نگاه و نقد من به پدیده‌ی چندهمسری، حاصل تلاقی دو افسانه یعنی «افسانه‌ی مده‌آ» و «افسانه‌ی زنبوران» است که یک کتاب متعلق به جهان گذشته و اساطیر یونانی است و دیگری مربوط به دنیای مدرن. هر دو کشفی است که در عالم انسانی و علوم بشری رخ داده است. اولی از شرارت‌ها و خشونت‌های زنانه سخن می‌راند و دومی به توجیه این شرارت‌ها و ناملایمات در زیست جهان آدمی همت می‌گمارد. ترکیب و تلفیق این دو افسانه، مجالی برای پژوهش پیرامون ظهور پدیده‌ی چند‌همسری در ادیان آسمانی خصوصا اسلام شد. در روند پژوهش به این نتیجه رسیدم که چندهمسری مانند پدیده‌ی بردگی امری تحمیلی در دوران اولیه‌ی اسلام بوده است. اوج این تحقیق وقتی بود که متوجه شدم پیش از آن، جناب فضل الرحمان، اندیشمند معاصر پاکستانی در کتاب «مضامین اصلی قرآن» همین نظر را ارائه داده است. اکنون حاصل تمام آن فرضیات و نتایج را در این جستار ارائه می‌دهم. هر چند در آن، با توجه به تبیین اسطوره‌ها یک گفتمان برون دینی(فرامتنی) صورت می‌گیرد.

افسانه‌ی مده‌آ

مده‌آ در اساطیر یونان، دختر ساحره، شاه کولخیس، هنگامی که جیسون به کولخیس رسید، مده‌آ عاشق او شد و پس از آن که در بافتن پشم زرین به او کمک کرد، به اتفاق گریختند. بعدها که جیسون با کرنوزا، دختر شاه کورَنت وصلت کرد. مده‌آ همسر او را با جامه‌ای زهرآلود که به او پیشکش کرده بود، از پا در آورد و بعد دو پسر خود از جیسون را کشت.(6)

به مده‌آ خیانت شده است. شوهرش، جیسون، او را در پی زنی جوان ترک کرده است. جیسون پیمان وفاداری و عشق خویش با مده‌آ را شکست و حتی از این که دو پسرش را رها کند، اِبایی نداشت. اما مده‌آ زنی نیست که چنین اهانتی را تاب آورد و دست به کاری نزند. او با هوش و اراده‌ی سرشار خود نیروهای سهمگین درونش را به تمامی به کار می‌گیرد تا عظیم ترین و هولناک ترین نقشه‌ی انتقام را عملی سازد.(7)

در حقیقت اسطوره‌ها واقعیت‌هایی هستند که به صورت افسانه جلوه‌گر شده اند. جوزف کمبل در کتاب «قدرت اسطوره» به جنبه‌های حقیقی و واقعی اسطوره اشاره کرده است. این که به صورت ناخواسته در تمام دوران حضور داشته است و افکار عمومی را مدیریت می‌کند. در دوران جدید از سال 1970 با تحقیقات باستان شناسی و کاوش‌های آن، متون دینی هم با دو نوع خوانش روبه‌رو هستند. ارتدوکسی و مقدس، تاریخی و نقّادانه. چنان که اسطوره‌ها هم دارای هسته‌ی مرکزی هستند که گاه کشف می‌شوند، مانند تروا در ایلیاد هومر. بنابراین اسطوره قصه‌ی محض نیست واقعیتی است که آن قدر شاخ و برگ و معجزات و جزئیات دور و برش را پوشانده که هسته ی قضیه گم شده است. یعنی اسطوره زنده است و کارکرد خودش را دارد. حرکت می‌کند و متحول می شود و تغییر می‌کند.

مده‌آ افسانه نیست بیان ویژگی ذاتی موجودی است که برای جلوگیری از متلاشی شدن روح و روان خود به هر تلاشی دست می‌زند. از خشونت و حسادتی بهره می‌گیرد تا خود را در تاریخ ماندگار کند. او از هر چه روحیه‌اش را آزار می‌دهد گریزان است. چنان که جیسون می‌گوید: تمامی زنان آن گاه که شوی‌شان زناشویی دوباره می‌کند آزرده می‌شوند.(8) اگر زن نبود معلوم نبود مرد به چه جنایت‌ها و خیانت‌هایی دست می‌زد. چنان که اگر مرگ نبود وحشی‌ترین و افسار گسیخته‌ترین موجود روی زمین همین انسان بود. خداوند مرگ را آفرید تا آدمیان را مهار کند و زن را خلق کرد تا از نامردی‌های مردان بکاهد.

در نگاه نخست هر دو گزاره بعید به نظر می‌آید ولی برای تأیید آنها از دو آیه کمک می‌گیرم. قرآن از خلق مرگ سخن می‌راند و می‌گوید: الَّذِي خَلَقَ الْمَوْتَ وَالْحَيَاةَ لِيَبْلُوَكُمْ أَيُّكُمْ أَحْسَنُ عَمَلًا وَهُوَ الْعَزِيزُ الْغَفُورُ(9) یعنی آفرینش مرگ برای راهیابی انسان به کار نیک است تا به دلالت التزامی از کارهای زشت پرهیز کند. انسان با این که یقین دارد می‌میرد، این همه جنایت می‌کند. حال اگر مرگ را از زندگی اش حذف کنند، درنده‌ترین موجود هستی می‌شود. تردید نکنید که جنایتکاران تاریخ به فراموشی مرگ دچار بوده و هستند. چرا که لحظه ای اندیشیدن به مرگ، آدمی را رام و آرام می‌کند.

اما شاهد قرآنی برای گزاره‌ی‌ دوم، آیه‌ی فَوَسْوَسَ إِلَيْهِ الشَّيْطَانُ قَالَ يَا آدَمُ هَلْ أَدُلُّكَ عَلَى شَجَرَةِ الْخُلْدِ وَمُلْكٍ لَا يَبْلَى(10) است که بر خلاف آنچه در افکار و افواه عمومی شهره است، در آغاز آفرینش، وسوسه از مرد آغاز شد نه از زن. مردان برای ماندن و خلود تلاش بسیاری دارند، اما طنز تلخ تاریخ گواه می‌دهد که زنان بیشتر عمر می‌کنند. از طرفی جنایت‌های جنگی تاریخ، توسط مردان صورت گرفته است ولی زنان و کودکان باید تقاصّ آن را پس بدهند.

با مطالعه‌ی «افسانه‌ی مده‌آ» دریافتم که حسادت لازمه‌ی زن بودن است. همانجا که مده‌آ خطاب به همسرش می‌گوید: بدان که زنان سه دسته هستند: گروه اول احمقند و گروه دوم حسود و گروه سوم مغرورند. اما مردان یک گروه بیشتر نیستند و آن این که نامردند.(11)

لازمه‌ی زندگی زناشویی فعّال بودن حسّ حسادت است چنان که بقاء و دوام خانواده هم در گرو وجود همین خصلت زنانه است. زن برای حفظ هستی‌اش ناچار از بروز این خصوصیت درونی است. تا نظام خانوادگی‌اش از هم نگسلد و به ویرانه‌ای بدل نشود. این که می‌گویند دعوای زن و شوهر نمک زندگی است، شاید اشاره به همین خصلت باشد. چون زندگی بدون این نزاع ها به چالش جدی کشیده می‌شود و آب حیات به سراب و مرداب تبدیل می‌گردد.

از میان معاصران برتراند راسل در کتاب «چرا مسیحی نیستم» فصل یازدهم با عنوان اخلاق جنسی ما، ضمن برشمردن سه عامل تک‌همسری، حسادت مرد را پایه‌ی فلسفی آن دانسته است. در بحث ازدواج مالکیت هم مطرح است. مرد زن را ملک خود می‌داند و یا به عکس آن، زن مرد را از آنِ خود می‌داند. شاید در عدم پذیرش چندشوهری هم بحث مالکیت از سوی شوهر مانع از بروز این پدیده شده است. هر چند در برخی از مناطق جنوبی هند چندزنی ممنوع و چندشوهری آن هم معمولا بین برادران یک خانواده مجاز می‌دانند.(12) مسئله‌ی حسادت را می‌توان در برخورد داستایفسکی با همسر دومش دریافت کرد. به این که حسادت عیبی است که بیشتر آدمی را جذب می‌کند تا دفع. پشیمانی فئودور از این گونه حرکاتش که همیشه بلافاصله به سراغش می‌آمد، سبب می‌شد که این فوران‌های خشم به جای آن که موجب جدایی آن دو شود، روابط شان را تحکیم کند.(13) دل گارسیا سفیر اسپانیا در دربار صفوی می‌گوید: مردان ایرانی نسبت به زنان خویش حسودترین مردان جهان‌اند.(14) چنان که مارسل پروست در کتاب جستجو همواره از حسادت مردان و زنان در مواجهه با فرد دیگری پرده برمی‌دارد.(15)

در هر صورت، راسل می‌نویسد: بزرگترین اثری که موجب تک‌همسری می‌گردد عدم تحرک ناحیه‌ای است که دارای ساکنین محدودی است. بزرگترین زمینه‌ی مساعد بعدی به داشتن یک همسر، موهوم پرستی است. زیرا هستند کسانی که ذاتا باور می‌کنند که داشتن بیش از یک همسر گناهی است که به عقوبت دائمی دچار خواهند شد و لذا تا حدّی از آن اجتناب می‌نمایند. سومین عامل پرهیزکاری عقیده‌ی عمومی است.(16)

بعد ادامه می‌دهد: در اجتماعی که مردی به خاطر عدم وفای زنش مورد سرزنش و استهزاء قرار می‌گیرد، او نسبت به این زن حسادت می‌ورزد. هر چند او دیگر رابطه‌ای و نظری با وی نداشته باشد. بنابراین حسادت پیوسته با حس تملک توأم بوده است و هر گاه چنین حسی وجود نداشته باشد، حسادت وجود نخواهد داشت. چنانچه وفابخشی از آنچه که قرار داد شده و انتظار انجام آن می‌رود نباشد، حسادت تقلیل بسیار می‌یابد.(17) شهید مطهری هم یکی از علل حجاب زنان، خودخواهی و حسادت مرد نسبت به مردان دیگر می‌داند.(18) همین نکته را تولستوی در کتاب «جنگ و صلح» در حسادت پی یر به دالوخوف در مورد همسرش هلن برجسته می‌کند.(19)

اگر حسادت زنان نبود مردان با خصلت نامردی خود موجبات از هم پاشیدگی خانواده را فراهم می‌کردند و دیری نمی‌پایید که زندگی‌ها متلاشی شده بود. هر چه حس حسادت قوی‌تر باشد، نظام خانواده مستحکم‌تر می‌شود. زنانی که این حس در درونشان تضعیف شده است، راحت‌تر به خواسته‌های مردان بیگانه تن می‌دهند. آموزه‌های دینی پیش از آن که زنان را کنترل نماید، در صدد حفظ و کنترل نامردی‌ها و نامرادی‌های مردان است. اگر زنان را لشکر شیطان دانسته اند مردان در وسوسه و پیروی از شیطان تقدّم دارند. و اگر زنان شیطنت می‌کنند و موجبات فروپاشی نظام خانواده را فراهم می‌نمایند، مردان نیز در همراهی این شیاطین بسیار فعّالند. مردان برای رسیدن به خواسته‌های ناسخته‌ی خود همواره به شیطنت زنان متوّسل می‌شوند. یعنی زنان هم علت و هم دلیل آرزوهای مردانند.

یک زنِ دیگر، همیشه و در هر حال یک زنِ بیگانه است. بیگانه ای که خطر را در ذات خود نهان دارد. حال می‌خواهد در خانه باشد، در خیمه‌ای کنج حیاط، در خانه‌ای آن سوی شهر یا هر جای دیگر. زن، زن است و حضور غیر را برنمی‌تابد و این جدای آن است که پیر باشد یا جوان. عاشق شوی‌اش باشد یا نباشد. قوی باشد یا حسّاس. زن، زن دیگری را برنمی‌تابد. انگار بخواهی آفتاب و سایه با هم کنار بیایند. یک جا جمع شوند آشتی کنند نه! نمی‌شود!(20) جلال آل احمد گاه به سرش می‌زند که بسان پدر و بردار، زن دومی را اختیار کند ولی با نقدی که به تعدد زوجات دارد، می‌گوید: عدالت پایین تنه ای، تنها عدلی که در ولایت ما سراغ می‌توان گرفت. آن هم گاهی و نه همه جا ... آمدی و زن دیگری هم گرفتی دوتای دیگر هم گرفتی، عین برادرت و باز بچه دار نشدی، آن وقت چه؟(21) گویا از ذهنش می‌گذرد که چون اهل تعدد زوجات هستند.... نمی‌توانند آدم هایی زمخت و ناآگاه نباشند.(22)

البته غرور و حماقت هم بخشی از زندگی زنان را تشکیل می‌دهد.(23) اگر زن مغرور نباشد دیگران به او دستبرد می‌زنند. چنان که اگر زن در پرورش و تربیت کودک تنها می‌خواست به عنصر عقل اکتفا کند و عاطفه‌اش را فرو نهد حتی یک شب هم تحمل بیداری و بی خوابی برای راحتی بچه اش را نداشت. این که بشر امروز کمتر فرزندپروری می‌کند چون نگاهش عقلانی شده است. گاه ندانستن و نتوانستن برای آدمی فضیلت است. در روایتی از پیامبر اسلام(ص) آمده است اکثر اهل بهشت را ابلهان تشکیل می‌دهند یعنی از کارهای زشت و ناپخته به خاطر ندانستن پرهیز می‌کنند.(24) امروزه این که داعش مورد نفرت ماست، چون آنها در کشتن دیگران توانا و در ساختن بمب شیمیایی دانا هستند.(25)

افسانه‌ی زنبوران

برنارد ماندویل در کتاب «افسانه‌ی زنبوران» جامعه ای را بر قیاس کندوی زنبوران به تصویر کشیده است که در آن دو گونه انسان زندگی می‌کنند. یک گروه زحمتکش و حق شناس و دسته‌ی دوم، اشراف و تنبل و دغل باز. روزی گروه دوم دغل باز و بیکار تصمیم گرفتند همچون گروه اول انسان‌های شرافتمند و زحمتکش شوند و از همان روز، روزگار جامعه سیاه شد... ماندویل نتیجه می‌گیرد پس سیئات فردی حسنات جمعی‌اند.(26)

یعنی اگر خصلتی در حوزه‌ی فردی مذموم تلقی می‌شود اما کاربرد جمعی آن مفید فایده است. مثال بارز ماندویل دو ویژگی حرص و خساست است که به حسب فردی بد شمرده می‌شوند ولی اسباب پیشرفت جامعه را فراهم می‌نمایند. حال در موضوع مورد بحث هر چند حسادت خصلت بدی برای زنان محسوب می‌شود ولی همین عنصر مانع بوالهوسی مردان می‌گردد. زنان با بروز این خصوصیت از فروپاشی نظام خانوادگی خود جلوگیری می‌کنند. با این که اصرار دارم حسادت به مثابه‌ی یک صفت زنانه در جهت استحکام خانواده تلقی شود اما همین حسادت گاه چهره‌ی زشت و منفی خود را نمایان می‌سازد. مثلا کشمکش بین مادر و عروس نمونه‌ی بارز زشتی حسادت است. هر گونه توجهی از سوی همسر یا فرزند می‌تواند محرّکی برای بروز این صفت باشد. حسادت همواره خوب عمل نمی‌کند بلکه تخریب هم می‌کند و روابط و مناسبات خانوادگی را دچار اختلال می‌کند. یعنی همان امری که موجب نظم بخشی و مانع فروپاشی بود، گاه خود عاملی برای تخریب می‌شود. بنابراین حسادت چون چاقوی دو دم و امری پارادوکسیکال یعنی هم مفید و هم مضر است.

خلاصه این که اسطوره‌ها به زبان ذاتی آدمی حرف می‌زنند و اولین و بارزترین دلمشغولی انسان‌ها را تکرار می‌کنند. قالب‌های امروزی و مُدرن هم به نوعی بازگویی دغدغه‌های بشری را دارند. گویا اسطوره‌ها سینه به سینه منتقل می‌شوند و در صفحات کتاب ها جا خوش می‌کنند. مثلا قصه‌ی حسادت زنان و یا وجود گونه‌ای کینه و خشونت زنانه از فرهنگ یونانی به دوره‌های بعدی نفوذ کرده است. اگر فلسفه‌ی یونان را آغازگر اندیشگی بشر بدانیم، تحلیل این رفتارها در شکل اسطوره حکایتگر ذاتیات آدمی است. این که علامه طباطبایی در کتاب «تعدد زوجات» سرّ مخالفت و مقاومت زنان در قبال هوو را حسادت می‌داند،(27) بعید نیست همان تفکر یونانی را بازگو می‌کند. اگر حس حسادت را سیئه‌ی فردی بدانیم با گسترش آن تبدیل به یک امر مثبت می‌شود یعنی به قول ماندویل سیئات فردی حسنات جمعی می‌شوند. چنان که گفته شد وجود این حس سبب نگهداری و استحکام خانواده می‌شود. مسلما با وجود رخنه و فتنه در سیستم خانوادگی چه از سوی مرد و چه از طرف زن، دودش به چشم کودکانی می‌رود که زاییده‌ی آن دو هستند. چرا که خانواده‌های از هم پاشیده، آینده‌ی خوبی متوجه فرزندانشان نیست. تازه با وجود استحکام ظاهری خانواده‌ها در دوران مدرن ما شاهد زیستی متفاوت میان والدین و فرزندان هستیم. تا چه رسد به زمانی که یکی از پایه‌های خانواده سست شود. از طرفی پدیده‌ی طلاق پنهان و بدتر از آن طلاق آشکار خود موجب تخریب نظام خانوادگی است. بنابراین مجموعه‌ی عواملی که موجبات این فروپاشی را فراهم می‌کنند، نباید از نظر دور داشت.

چندهمسری پدیده‌ای تحمیلی

البته من به این نگاه و پیامدهای آن اکتفا نمی‌کنم. برآیند این دو افسانه، واقعیت دیگری هم تداعی می‌کند و آن این که پدیده‌ی چندهمسری مانند نظام بردگی یک امر تحمیلی بر دین اسلام بوده است. یعنی اسلام در زمانی متولد شد که شیوه‌ی چندهمسری امری قابل پذیرش در میان اعراب و حتی ایران و روم بود.(28) یا به تعبیر آرمسترانگ، قانون چند همسری به مثابه‌ی نهادینه شدن رنج و محنت در حق زنان مسلمان بسیار مورد انتقاد بوده است. اما در زمان نزول وحی، این خود پیشرفتی اجتماعی بود. در دوران پیش از اسلام، مردان و زنان هر دو مجاز بودند، چند همسر اختیار کنند. پس از ازدواج، یک زن در خانه‌ی پدرو مادرش می‌ماند و تمام شوهرانش به دیدارش می‌آمدند. در حقیقت این شکلی از روسپی گری قانونی بود. به این ترتیب، اصل و نسبِ پدری مشخص نبود، از این رو، بچه ها معمولا اولاد و اعقاب مادران شان محسوب می‌شدند. مردان لازم نبود زنان را تأمین کنند و هیچ مسئولیتی در قبال فرزندان‌شان نداشتند.(29)

وضع قانون چندهمسری در قرآن بخشی از قانون‌گذاری اجتماعی بود. هدف این قانون ارضای شهوت جنسی مردان نبود بلکه اصلاح بی عدالتی ای بود که در حق بیوه زنان، یتیمان و دیگر وابسته‌های مؤنث(که آسیب پذیرتر بودند) روا داشته می‌شد.(30) قرآن می‌کوشید جایگاهی قانونی به زنان بدهد، چیزی که اغلب زنان در غرب تا قرن نوزدهم از آن محروم بودند. پیامبر به آزادی زنان بسیار علاقه مند بود، اما بسیاری از مردان امت، از جمله یاران نزدیک او، به شدت با آن مخالفت می‌کردند. در یک جامعه‌ی قحطی زده، تقبل مسئولیت چهار زن به همراه بچه‌های‌شان واقعا ایثار و شهامت می‌خواست. مسلمانان می بایست به خدا توکل می‌کردند تا روزی‌شان برسد.(31)

نصر حامد ابوزید نقل می‌کند: شیوخ سنتی کیایی در اندونزی معتقدند تعدّد زوجات حکمی اسلامی نیست بلکه سنتی غیراسلامی مربوط به دوره‌ی پیش از اسلام است که اسلام برای حلّ مشکل ایتام و تحقق عدالت در تعامل با یتیمان از آن استفاده کرده است. این سخنی است که به سختی می‌توانید از رجال دین عالم عربی بشنوید.(32)

حاکمان دو امپراطور و رؤسای قبائل عرب به خود حق می‌دادند که چند زن اختیار کنند و کسی به آنان اعتراض نکند. اما دین اسلام در صدد تحدید و تعلیق آن برآمد. چنان که در سوره‌ی نساء می‌گوید: وَإِنْ خِفْتُمْ أَلَّا تُقْسِطُوا فِي الْيَتَامَى فَانْكِحُوا مَا طَابَ لَكُمْ مِنَ النِّسَاءِ مَثْنَى وَثُلَاثَ وَرُبَاعَ فَإِنْ خِفْتُمْ أَلَّا تَعْدِلُوا فَوَاحِدَةً أَوْ مَا مَلَكَتْ أَيْمَانُكُمْ ذَلِكَ أَدْنَى أَلَّا تَعُولُوا(33) مفهومش این است که اگر امکان عدالت در میان زنان وجود ندارد به یک همسر اکتفا کنید.(34) شرط عدالت در باره‌ی زنان به قدری مهم است که عموما ازدواج در یک زن حصر می‌شود. این مطلب در ادامه‌ی همین سوره آمده است.(35) وَلَنْ تَسْتَطِيعُوا أَنْ تَعْدِلُوا بَيْنَ النِّسَاءِ وَلَوْ حَرَصْتُمْ فَلَا تَمِيلُوا كُلَّ الْمَيْلِ فَتَذَرُوهَا كَالْمُعَلَّقَةِ وَإِنْ تُصْلِحُوا وَتَتَّقُوا فَإِنَّ اللَّهَ كَانَ غَفُورًا رَحِيمًا(36) شما هرگز نمی‌توانید بین زنان عدالت کنید، هرچند تلاش کنید. نتیجه روشن است. وقتی عدالت ممکن نیست، تعدد نیز مشروع نیست. این دقیقاً همان استدلال منطقی است. یعنی اگر تالی(عدالت) محقق نمی‌شود، مقدم(تعدد) نیز خود به خود کنار می‌رود یعنی خود قرآن، شرط تعدد را از بین برده است و عملاً آن را منع کرده است. منع تعدد زوجات از دل قرآن؛ وقتی عدالت ممکن نیست، حکم هم ساقط است. بنابراین می‌توان گفت: تعدد زوجات، عرف آن زمان بود نه یک حکم دائمی. امروزه با توجه به برابری حقوق زن و مرد، این حکم با عدالت و کرامت انسانی سازگار نیست. پس می‌توان با تکیه بر قرآن، تعدد همسران را نپذیرفت. و این که برخی مفسران عدالت در آیه‌ی دوم حقیقی و اولی را تقریبی دانسته‌اند، وجهی ندارد.

شهید مطهری می‌گوید: نص قرآن کریم است که اگر بیم دارید که نتوانید میان زنان خود به عدالت رفتار کنید یک زن بیشتر نگیرید با این حال آیا شما در عمر خود از یک نفر شنیده اید که بگوید: می‌خواهم زن دوم بگیرم اما بیم دارم که رعایت عدالت و مساوات میان آنها نکنم. بگیرم یا نگیرم؟ من که نشنیده‌ام حتما شما هم نشنیده اید. سهل است مردم ما با علم و تصمیم این که به عدالت رفتار نکنند زنان متعدد می‌گیرند و این کار را به نام اسلام و زیر پوشش اسلامی انجام می‌دهند. اینها هستند که با عمل ناهنجار خود اسلام را بدنام می‌کنند.(37)

بنابراین شرط عدالت در آیه‌ی مذکور تبلیغ تک‌همسری است. از این رو حسادت زنان برای حفظ و بقاء خانواده امری ضروری است و استحکام نظام خانواده به همکاری و همیاری زن و شوهر و پاسداشت فرزندان برای آینده ای درخشان نیاز فراوان دارد. معمر قذافی در کتاب سبز همیشه خود را پشتیبان و مدافع حقوق زنان می دانست. سن ازدواج را بیست سال تعیین کرد و چندهمسری و بدرفتاری با همسر را محکوم می‌کرد و طلاق را حق طبیعی زنان می دانست.(38)

حال پرسش اساسی این است که تعدّد زوجات را چگونه می‌توان تفسیر کرد. تصور می‌کنم آنچه در این باره تاکنون از سوی مفسران و فقیهان گفته شده است، خیلی قابل توجیه نیست. چون در طول تاریخ زنان نتوانسته اند با این مسئله کنار بیایند و مقاومت تاریخی را نمی‌توان با رویکردهای ملی و مذهبی توجیه کرد. از این رو باید نتیجه گرفت که این پدیده مانند نظام بردگی امری تحمیلی است. یعنی در جوامع مردسالار حاکمان و پادشاهان چندزنی را برای خود تجویز کرده‌اند و زنان هم قدرت دفاع از خود نداشته‌اند و در نهایت ناچار از پذیرش این وضعیت شده‌اند. اما امروزه جامعه به درکی از واقعیات رسیده است تا این امر تحمیلی را نپذیرد و به مبارزه با آن همت گمارد.

نکته‌ی قابل ذکر این که نظام بردگی و پدیده‌ی تعدّد زوجات نه فقط در میان اعراب قبل از اسلام بلکه در میان پادشاهان ایران و روم هم متداول بوده است. وجه اشتراک تمام این حکومت‌ها گونه‌ای استبدادزدگی است که به قول ژاک تورگو ناگزیر به بردگی، چندهمسری و ترس می‌انجامد.(39) بنابراین اگر امور را در بستر اجتماعی و تاریخی آن جست و جو کنیم، پذیرش و توجیه وضعیت گذشته قابل درک و تحمل است اما با توجه به توسعه‌ی فرهنگ اجتماعی، جوامع امروز این درک و تحمل را بر نمی‌تابند.

با این تحلیل، تفسیر معاصران مصری در توجیه تعلیق حکم چندهمسری مطروحه در آیه ی 3 سوره‌ی نساء خصوصا با توجه به خوف از عدالت برای جواز تک‌همسری پذیرفتنی است. بنابراین تعدّد زوجات چون نظام بردگی امری تحمیلی در جهان اسلام محسوب می‌شود که به مرور زمان با مقاومت زنان و عدم پذیرش همسر دوم با وجود نوعی بی عدالتی کم رنگ شده است.

پس از نوشتن این بخش از مقاله به کتاب «مضامین اصلی قرآن» اثر فضل الرحمان روشنفکر دینی معاصر پاکستانی دست یافتم. او هم معتقد به تحمیلی بودن تعدّد زوجات است. وی می‌نویسد: ظاهرا بین مجاز بودن چندهمسری تا چهار همسر ضرورت برقراری عدالت بین آنها و اعلام صریح این که چنین عدالتی ذاتا غیرممکن است، تضاد و تناقض وجود دارد. تفسیر سنتی این است که بخش مجوز برای چندهمسری مربوط به قانون فقهی می‌شود اما لزوم رفتار عادلانه با همسران با وجود اهمیتی که دارد به وجدان شوهر آنها واگذار می‌شود.(اگرچه اسلام سنتی به زنان حق داده است در صورت بی‌عدالتی یا خشونت شوهران شان از نظر حقوقی درخواست جبران یا طلاق کنند) ضعف این دیدگاه از منظر دین هنجارین آن است که حتی اگر در ذات مسئله تناقض مشهود باشد برخی مسئله‌ها را باید به وجدان خوب شوهر واگذار کرد. از سوی دیگر، تجددگرایان مسلمان بر ضرورت عدالت و نیز اعلام ناممکن بودن این عدالت تأکید دارند و معتقدند چندهمسری فقط برای مدتی موقت و هدفی خاص مجاز بوده است.

پیامبر در حالی که خود همسران بسیاری داشت، به علی(ع) اجازه نداد تا همسر دوم اختیار کند. این کار برای دفاع از دخترش بود. ممکن است گفته شود این با قرآن تناقض دارد اما این فهم پیامبر بود. همین برخورد پیامبر نشان می‌دهد که او چندهمسری را ضروری نمی‌داند.(40) وی در ادامه می‌گوید: فقها به دلیل عدم توجه به گوهر اخلاقی قرآن، از چندهمسری دفاع کردند. زنان را از نظر اجتماعی پایین آوردند و برده داری را توجیه شرعی کردند. به نظر من توجه به گوهر اخلاقی قرآن بزرگترین وظیفه‌ی مسلمانان در جهان کنونی است.(41)

به نظر می‌رسد حقیقت این است که چندهمسری از نظر فقهی مجاز است. حال آن که محدودیت‌های مطرح شده آرمانی اخلاقی بود که انتظار می‌رفت جامعه به سوی آن حرکت کند. زیرا از بین بردن یکباره چندهمسری امکان نداشته است. در باره‌ی برده داری نیز وضعیت به همین منوال بوده است. چون از بین بردن یکباره نظام برده داری امکان نداشت و قرآن از نظر حقوقی نهاد برده‌داری را پذیرفته بود، اما مسلمانان را به شدت به آزادی بردگان توصیه و تشویق کرده است.(42) در واقع از مسلمانان می خواهد بردگان با پرداخت اقساط از پیش تعیین شده خود را بخرند.(43) با این حال فقیهان سنتی این مطلب را توصیه نه دستور تلقی می‌کنند.

به نظر می‌رسد رویه‌ی معمول قرآن در وضع قوانین همین گونه باشد. به طور کلی هر دستور حقوقی یا نیمه حقوقی همراه با علت وضع حکم ارائه می‌شود. برای درک کامل علت وضع حکم ابتدا باید زمینه ی اجتماعی- تاریخی آن آیه را(که مفسران قرآن سبب نزول می نامند) درک کنیم. علت هر حکم اصل و چکیده‌ی مطلب است و حکمی که وضع می‌شود تا حدی که آن علت را به درستی تحقق بخشد در واقع تجسّم آن است در غیر این صورت، حکم باید تغییر یابد. زمانی که شرایط به نحوی تغییر کند که حکم دیگر تجسّم آن علت اولیه نباشد حکم باید عوض شود.(44)

سعدیه زاهدی پاکستانی مؤلف کتاب «50 میلیون زن، جهان اسلام را تغییر می‌دهند» در فصلی به نام «تابوهای کهنه، تابوهای نو» می نویسد: تغییراتی که تحصیلات، کار، ازدواج و هنجارهای جدید را زیر و رو کرده، یکی از کهنه ترین شیوه‌های ازدواج در جهان اسلام یعنی چندزنی را بین جوانان تحصیل کرده‌ی شهری طبقه ی متوسط در عربستان سعودی از بین برده است. بیشتر مردان طبقه‌ی متوسط از عهده‌ی مخارج زن دوم برنمی آیند... این به دلیل ارزش‌های جدیدی است که مردان و زنان آن را پذیرفته اند. مردانی که اکنون عشق و پایبندی را فراتر از مناسبت‌های مالی گذشته در نظر دارند، کمتر احتمال دارد که بعد از چند سال، چندزنی را انتخاب کنند...حتی اگر امروزه مردها بخواهند همانند گذشته باشند، ازدواج چندزنی آنها طولانی مدت نخواهد بود، زیرا زن‌ها آن را نمی پذیرند. زن‌ها ترجیح می‌دهند طلاق بگیرند تا این که مجبور باشند شوهرشان را با دیگری شریک باشند.(45) موافقت زن اول با ازدواج دوم فقط زمانی اتفاق می‌افتاد که دو همسر در دو کشور مختلف بودند. بین مردان این امری غیر عادی نبود که خانواده‌ی اصلی شان را در عربستان با یک زن سنتی تر داشته باشند و زن دوم، اجتماعی‌تر را در شهرهایی مثل دبی، لندن یا نیویورک داشته باشند.(46) در سومالی 40 درصد دوزنه و 20 درصد سه زنه و 10 درصد چهار زنه اند. اما خودش(گلال به احمد) چهل ساله مردی که به یک زن قناعت کرده بود.(47)

در قاره‌ی اروپا گسست قابل توجهی با ایده های اخلاقی سنت ابراهیمی پدید آمده است. تقریبا در تمام کشورهای غربی هم جنس گرایی پذیرفته شده است و معمولا اکنون ازدواج بین زوج‌های هم جنس به رسمیت شناخته می‌شود. خود ازدواج بسیار کمتر از گذشته رخ می‌دهد . و زنان معمولا به دنبال مشاغلی هم تراز با مردان هستند.(هر چند در این مورد فکر می‌کنم تأمل کافی صورت نگرفته است که چه نوع تغییرات سیستماتیک در تنظیمات و ساز و کارهای اجتماعی باید صورت پذیرند تا این برابری تحقق یابد.) در حالی که گاهی هنوز شاهد مناقشات شدید در باره ی این موضوع هستیم، ایده‌های قابل توجهی در باره‌ی سیالیت جنسیتی به رسمیت شناخته شده اند. فراتر از این، صرفا این طور نیست که حیا و عفت در رفتار غریزی، لزوما فضیلت تلقی شود. همه‌ی این تغییرات نسبتا تازه هستند و هنوز در کشورهای غربی کمی ناراحتی و اختلاف نطر بین نسلی دیده می‌شود.(48)

-------------------------------------------

1- عقاید یک دلقک ص 15

2- تسخیر ص 105

3- خاک غریب ص 86

4- منیة المرید ص 228

5- زیستن در نوشتن ص 302

6- دانشنامه دانش گستر ج 15 ص 308

7- مده آ، اوریپید، غلامرضا شهبازی ص 77

8- مده آ ص 43

9- ملک/2

10- طه/120

11- ر.ک مده آ ص 16

12- چهره عریان زن عرب، سعداوی ص 121

13- داستایفسکی، جدال شک و ایمان ص 183

14- ضعیفه، بنفشه حجازی ص 269

15- مقدمه‌ی کمبریج بر مارسل پروست ص 135

16- چرا مسیحی نیستم ص 153

17- همان مصدر ص 154

18- مسئله حجاب ص 45

19- جنگ و صلح ج 1 ص 349

20- گاه ناچیزی مرگ، غلوان ص 91

21- سنگی بر گوری ص 48

22- مجموعه نامه‌های آموزنده، لومرسیه به نقل از از تصویر تا اسطوره، الویه بونرو ص 85

23- در جستجو ج۴ ص ۱۴۳

24- ر.ک به مقاله ی «ابلهان در بهشت» در سایت فرهنگی نیلوفر و وبلاگ تب فلسفی

25- ر.ک به مقاله مهندسان تروریست در ماهنامه مهرنامه ش 46 ص90-82

26- آیین در آیینه، سروش دبّاغ ص 57

27- تعدد زوجات در اسلام ص45

28- تمدن اسلام و عرب، گوستاولوبون ص 509

29- محمد، پیامبری برای زمانه‌ی ما، کارن آرمسترانگ، ترجمه‌ی علیرضا عنایت ص 125

30- همان ص 127

31- همان ص 129

32- نوسازی، تحریم و تأویل ص 72

33- نساء/3

34- المیزان ج7 ص 284

35- تفسیر بیان ج 2 ص 290

36- نساء/129

37- نظام حقوق زن در اسلام ص 352

38- حرمسرای قذافی، آنیک کوژن ص 7

39- دانش خطرناک ص 167

40- گفت و گو اکبر گنجی با نصر حامد ابوزید- بخش دوم در سایت رادیو زمانه

41- همان مصدر. در فصلنامه مقالات و بررسی ها شماره ۷۴ / ۱۳۸۴ صص ۱۳۱ تا ۱۳۸ مقاله‌ی عدالت قرآنی در اندیشه ی ابوزید به مسئله‌ی تعدد زوجات اشاره شده است.

42- مائده/89، مجادله/3، بلد/13

43- نور/33

44- مضامین اصلی قرآن صص 83-85

45- 50 میلیون زن جهان اسلام را تغییر می‌دهند ص 181

46- همان مصدر ص 183

47- سفر روس، جلال آل احمد ص 137

48- جرمی شی یرمر به نقل از سیاست نامه ش 27 تابستان 1402 ص 61

غربت

غربت

خاک غریب حکایت غربتِ شخصی است که برای فراموشی گذشته ی خود دست به نگارش می زند. چون احساس می کند انسان های آن دیار او را از یاد بُرده اند. در عین حال نوعی یادآوری است برای آنان که این فراموشی را می پسندند و از او نشانی ندارند. نشان و نشانه ها همواره در جهت استعاره ی ادبی به کار می روند اما گاه علامت غریبی و بی نوایی هم هست.

غربت گونه ای از آشنازدایی است. یعنی نویسنده دوست دارد که به دیگران بیاموزاند که برای آرامش امروز باید دیروز را فراموش کرد. نوعی عبور هم تداعی می کند که لازمه ی زندگی امروزی است.

خاک غریب، تنها غربت زمانی نیست بل غربت مکانی نیز هست. خاک سمبل زادگاه آدمی است. فرد در هجرتی خودخواسته همه چیز را حتی مردمان آن دیار را تنها گذاشته است. از این رو ساکنان آنجا با خود می گویند: حال که او ما را رها کرده است ما هم پاک او را فراموش می کنیم.

نوشتنِ روایت های گذشته خود روایت دیگری است برای گذر از ملالی و خستگی که در میانسالی سراغ آدمی می آید. یعنی نگارش و ویرایش ملال زدایی می کند. البته مزایای دیگری هم دارد که اینجا مجال بیان آن نیست.

از همان اوانِ کودکی از فعالیت های جمعی گریزان بودم و آن را گونه ای بیهوده گذرانی تلقی می کردم. از سویی رفتار بزرگسالان هم برایم قابل توجیه نبود. تصورم بر این بود که بیشتر افراد به دنبال ارضای خواسته های فردی و اجتماعی خود هستند و دین گرایی آنها پوششی برای فریب دیگران است. این حس هنوز هم مرا رها نمی کند. از این رو در طول زندگی کمتر به امور سیاسی و اجتماعی دل سپردم و تنهایی خویش را پاس داشتم.

البته این انزجار از رفتار عمومی سبب نشد که خیل دوستانم را فراموش کنم و از گفتگو با آنها پرهیز نمایم.

بازخورد بازنشستگی

درود و وقت بخیر جناب دکتر فضلی گرامی
من البته با عنوانی که انتخاب کرده اید و در متنتان نیز به آن اشاره کرده اید چندان همراه نیستم. آنچه گفته اید و رنجی که بر شما و دیگر اساتید عالِم و دغدغه مند در این سالها رفته است را درک می کنم اما مساله زاویه ای دیگر هم دارد که نباید از آن غافل شد: شما و دلسوزان و اندیشه ورزانی چون شما چراغی را روشن نگه داشتید که بسیاری از دانشجویان از نورش بهره ها بردند...باری معلمانی چون شما با چراغتان رخصت ندادید که کسانی تاریکی را سراسری کنند و دانشجویان و طالبان علم و معرفت را از نور محروم دارند و این البته اجباری بوده است یا عاشقانه تفاوتی نمی کند و خدمتی بزرگ به حساب می آید ...
دوست تر دارم که شما را نه قربانی نظام ایدئولوژیک که چراغ ِ راه و راهنمای دانشجویان بی پناه و مظلوم بخوانمتان...
دستمریزاد و خسته نباشید بابت تمام این سالها که ماندید و نورافشانی کردید و راه نشان دادید..(دکتر پیمان نواب)

تبریک دوست نازنین
آزاده زیستن شیوه و عادت انتخابی همیشه شما بوده و سپاس خدای را که دراین سیر زندگی پیروز و سرافراز بوده اید چه توفیقی بالاتر از آن که از دوران نوجوانی چرخ روزگار چشمتان را با چهره ی دوستانی آشنا ساخت که جنسشان از مهر و روشنایی بود و همیشه وفادار و اکنون که بیش از پنجاه بهار می گذرد هر روزتان با همنشینی اشان جوانتر و شادابتر می شوید. خود درخت پرباری شده اید که برای دیگران برآن دوستان چندین افزوده اید و خدای نون والقلم عمر دراز دهد و توفیق تا برآن دوستان عزیزتر از جان بیافزایی ، حال که رهایی از اجبار وظائف کم ثمر یافته ای، هرچند بسیار از آنچه که دارید و متفاوت با دیگران ، نتیجه حضور در حضرت کلاس و دانشجویان بوده و این هم خود توفیقی و جای سپاسش محفوظ، اما وقتی کلاس و درس زندانی قید و بندهای اسارتبار قوانین استبدادی حاکمیت شود نتیجه ای جز احساس دربند بودن ندارد که بازنشستگی ، رهایی از زندان اجبار خواهد بود.
تبریک می گویم به شما و دوستان بی صدا و پر سخن و بی آزار و پرثمر.
به جمع ما هم خوش آمدی که همیشه در انتظارت بوده ایم.(محمد فولادی)

سلام جناب فضلی عزیز، شما همیشه بهترین عملکرد را داشته اید، ارتباط شما با دانشجویان در حد اعلای محبت بوده، تدریس شما در نوع خود بهترین بوده، رفتار و عملکرد شما در بین همکاران دانشگاه طوری بوده که همیشه در قلب آنها جای داشته اید، قلم شما آنقدر روان، زیبا و دلنشین است بیشترین اثر را در خواننده میگذارد، گرچه دلخوشی از متشریعین زمانه ندارید، ولی کماکان حلاج گونه به علم و تلاش و راه خود ادامه میدهید، به مرز پختگی رسیده اید، روزهای خیلی خوب را برای شما آرزو دارم، زندگی تان پر از نور باد.(دکتریعقوب حامدی)

درود استاد عالی بود . . شما تنها نیستید گویا حرف دل من را زدید . هرگز به سمت کار اداری نرفتم .. اما در کار خصوصی نیز از بلای سیستم دولتی دور نبودم ..
و از اینکه نمیتوانم خودم باشم هماره درد کشیده ام .
بخصوص که زن بودن این رنج را مضاعف نیز می‌کند.
درود بر شرافت و صداقت شما
دوست تان دارم استاد(خانم دکتر مژگان درستکار)

ضمن سلام و درود فراوان بر دوست و برادر بسیار عزیز و ارجمند جناب دکتر فضلی گرامی . جناب عالی برای دوستان شناخته شده هستید و همه شما رو به فضل و تقوا و تعهد و اخلاص و ساده زیستی و راست گویی و درستکاری می شناسند و شخصیت تان نیز برای دوستانی که شما رو میشناسند قابل احترام است بنده که قریب سی و چند سالی است که توفیق دوستی تان را دارم از روز اولی که در مجموعه اداری بدو ورودتان بعنوان همکار شما رو دیدم تا امروز که در مراتب علمی بالاتری قرار گرفته اید و نیز در دوران اشتغالتان در علوم پزشکی هیچ تغییری در منش و رفتار شما رخ نداده همان انسان والایی که بودید هستید این بهترین و با ارزش ترین سرمایه است برای انسان این موقعیت ها و مقام ها و........ میایند و میروند آنچیز که میماند انسانیت انسان است که بحمدالله در شما متجلی است متاسفانه بعضی ها برای چند صباحی داشتن موقعیت و مقام و حفظ آن دست به هر کاری میزنند همچون همین آقایی که نمایندگی در مجموعه علوم پزشکی را دارد و برای همه شناخته شده است انسان فرصت طلبی که به ظاهر موجه است لکن در باطن ذات او چیز دیگری هست چه سوء استفاده هایی که نکرده و نمیکند که شما بهتر از من میدانید .بگذریم امروز که از کسوت خدمت خارج شده اید سربلندید و سرفرار و برای همه کسانیکه در آن مجموعه شما رو میشناسند قابل احترامید و الان نیز با فراغت بال بیشتری میتوانید به آنچه در اندیشه تان هست بپردازید موفق و موید باشید حاج شیخ عزیز خودمون (دانش صفت زاده)

درود برشما حاج آقا عزیزوگرامی همین برشما بس هرجا نامی از حاج آقا فضلی به میان میاد به نیکی وخوبی یاد می شود..همین بس که پیش همکاران وخدای خویش رو سفید هستید..همین بس در پیشگاه خدا سرفراز شدید.ودربرابر وجدان خویش رضایت کامل دارید..
در یک کلام انسان باکمال بودید.. (علی غریب پور)

سلام عليكم و صبح شما بخير
اينكه سرنوشت ما -در هر شكل و جايگاهي- تقدير ماست يا تدبير ماست، دست كم بر من حقير پرابهام است. اما به هر روي حداقلي از اختيار و تدبير در آدمي هست كه چه بسا بخشي از تقدير را هم رفم ميزند.
به هر حال سرنوشت شما به ويژه بخش اعظمي از عمر شما آن هم مهمترين سنين عمر شما در راه طي شد، راهي پر از فراز و نشيب آن هم در دوران كنوني!!! و براي چنين مخاطباني و جامعه اي كه ذكرش كرديد.
اما از جهت كيفيت از ديد من حقير بسيار ارزنده و موثر بوديد چه در كلاس درس و چه در گفتارها و چه در نوشتارها.
اكنون در فضاي ناخرسندي و يا ضد خرسندي شما خرسند باشيد كه در تاريكي دست كم شمعي برافروختيد آن هم شمعي كه ولو با نور كم اما حالا حالاها خواهد سوخت.
از طرفي بازنشستگي تولدي دوباره است كه مباركتان باشد و در اين فرصت رهايي قلمتان افزون و نور شمعتان پرفروغ تر خواهد شد.
با آرزوي بهروزي
در پناه خداوند متعال باشد(دکتر محمد قهرمانی)

سلام استاد
پیامی که در رابطه با بازنشستگی تون گذاشتید، بهانه ای شد تا سر صحبت را در مورد کلاس خاطره انگیزی که ترم دوم با شما داشتیم باز کنم.
از زمانی که تا حدودی خودم را شناختم، فهمیدم وجودم تشنه ی کتاب خواندن و نویسندگی و مطالعه ی اشعار است و تا حدودی هم در این راه، طی مسیر کردم اما جریان کنکور باعث شد دست از مطالعه‌ی شعر و کتاب های غیر درسی بکشم و ذهنم را در زندانی که دیوارهایش از کتاب های درسی ساخته شده بود، محبوس کنم به گونه ای که شعله های عشق به مطالعه در من خاموش شد بدون این که خودم متوجه شده باشم. وقتی متوجه این موضوع شدم که در کلاس ادبیات شما شرکت کردم، صحبت های شورانگیز شما در مورد خواندن و نگاشتن کتاب و سطح بالای اطلاعات شما در مورد کتب، جوانه های علاقه به مطالعه و نگاشتن را در من زنده کرد، به گونه ای که حالا خود را دوباره مشتاق خواندن و ادراک متون مختلف یافته ام.
نمی دانم با نگارش این متن، تا چه اندازه توانستم دیدگاه حقیقی ام را در مورد کلاس ادبیاتی که با شما داشتم بیان کنم ولی در آخر دوست دارم بگویم از این که کلاس ادبیات رو با شما برداشتم بسیار خرسندم.
امیدوارم حتی بعد از بازنشستگی هم، فعالیت های فرهنگی تان بتواند موجب شود افراد مستعد، راهشان را بیابند.(خانم راستگو)

قربانی نظام ایدئولوژیک

قربانی نظام ایدئولوژیک

من برای این بازنشسته می شوم تا خود را دوباره باز یابم. از کار اداری و تدریس اجباری خسته شده ام. خصوصا وقتی نه دانشجو می فهمد چه می گویی و نه آموزش می داند چه کار می کنی. به قول ساموئل بکت من چیزی را که بلد نبودم به کسانی درس می دادم که نمی خواستند یاد بگیرند. از این رو، رهایی از جبرهای شغلی، به آدمی پَرِ پرواز می دهد. یادآور می شوم ما با جبرهای ناخواسته ی بسیاری مانند تولد، تاریخ، طبیعت و خانواده، روزگار را سپری می کنیم که چاره ای جز کنار آمدن با آنها نداریم اما می توانیم از جبرهای خودخواسته دوری گزینیم. چون دیگری بودن و یا شدن، بزرگترین جبر زندگی در جامعه ی مدرن است. مقایسه کردن های دائمی خود با دیگران آفت زاست. مسابقه با دیگران بدترین زجر حیات است. به خاطر حفظ مقام یا ارتقاء شغل، خود را بَرده و بنده ی کسی کردن، از جبریات خودخواسته است. تعلق و تملق اداری آزرده ترین رنج هاست. گریز از این موارد دل شیر می خواهد. البته هنوز درنمی یابم چرا عده ای وجود خود را به این امور موهوم و صفات مذموم می فروشند؟

از یاد نمی برم که سال ها پیش، برای رهایی از این آفات اخلاقی و جبریات اداری، حتی حاضر شدم شغل دانشگاهی خود را از دست بدهم. در مدت شش ماه تعلیق، بهترین آزادی و سرفرازی را تجربه کردم. هر چند خیزش دانشجویان و همت همکاران عرصه را بر صادرکنندگان اخراج تنگ کرد و ناچار از بازگشتم به دانشگاه شدند. با وجود این، همواره موضوعی مرا رنج می داد و آن این که شاید من هم قربانی نظام ایدئولوژیک ام و ناخواسته در یک بازی نمایشی حضور یافته ام. رومن گاری می گوید: نمایش های هالیوودی به من فهماند که سه چهارم زندگی سیاسی کنونی و زندگی ایدئولوژیک هم نمایش اند.(معنای زندگی ام ص 57) هیئت علمی شدن یک روحانی در دانشکده ی پزشکی چه معنا دارد؟ تدریس معارف اسلامی و ادبیات فارسی، دانشجویان دانشگاه علوم پزشکی را نه ادبی بار می آورد و نه مذهبی. اگر آنچه را داشته اند نستاند، چیزی بر آن ها نمی افزاید. هر چند تلاش کردم گونه ای دیگر باشم اما محصول آن رضایت خاطرم را جلب نکرد. نوعی آب در هاون کوبیدن!!!

در هر صورت، پس از آن دوره بود که بیشتر خواندم و نوشتم و تنهایی خود را در این دو مهم جستجو نمودم. خود را در جمع دوستان همفکر یافتم و به ایراد سخن در نشست های علمی پرداختم و واکنش آن ایده ها را با نوشتن در وبلاگ و تلگرام و واتساپ تحکیم نمودم. گویا امروز به قهرمانِ واپسین اثر سینمایی کوروساوا یعنی مادادایو(نه، هنوز نه) تبدیل شده ام. چنان که می دانید، داستان فیلم بر رابطه ی میان هیاکن اوچیدا و شاگردانش تمرکز دارد. در سال 1943، اوچیدا شغل تدریس در دانشگاه را رها کرد تا بر نوشتن تمرکز کند. اما زمانی که خانه اش بر اثر بمباران هوایی در آتش سوخت و ویران شد به ناچار در کلبه ای کوچک یک زندگی حقیرانه را آغاز کرد. اوچیدا به رغم فقر و تنگدستی، آزادگی و آزادمنشی خود را همواره حفظ نمود. هر کس که با او مواجه می شد از آن همه سرزندگی و شادمانی و امید به زندگی او به وجد می آمد.

و اکنون خرسندم که حاصل آن دغدغه ها در چهار کتاب «سفرنامه هند»، «زیستن در نوشتن»، «مغازله با مرگ» و «مواجهه با متن» می درخشد و مرا به آینده ای امیدوار و آرامشی پایدار دعوت می کند تا روزی که چند اثر دیگرم چون «دین و اسطوره» و «خاک غریب» و «نکته های نیکو» رونمایی شود.

هر دم جوان تر می شوم وز خود نهان تر می شوم/ همواره آن تر می شوم از دولت هموار من/دیوان شمس غ 1791

در پایان باید بگویم: من از میان دو گزینه ی ماکیاولی، بهتر آن است که بیشتر دوست مان بدارند تا از ما بترسند یا آن که بیشتر بترسند تا دوست مان بدارند؟ فوئنتس وار، اولی را انتخاب کردم. هر چند شهوت قدرت و ثروت، برخی روحانیون را به سوی دومی سوق داد.

ادای دِین

ادای دِین

درست در حالی که به سالروز نبرد هشت ساله کشورمان نزدیک می شویم، مشغول خواندن کتاب «پسران رویین» اثر سوِتلانا آلکساندرونا اَلکسیویچ با ترجمه ی عبدالمجید احمدی هستم. خانم اَلکسیویچ روزنامه نگار و زندگی نگاره ی بلاروسی در این کتاب از ده سال(1979-1989) جنگ خونین سربازان شوروی در افغانستان پرده برمی دارد. در این جنگ یک میلیون دویست هزار افغانی و 15هزار سرباز روسی کشته شدند.

نویسنده در این کتاب از کشته شدگانی سخن می گوید که در تابوت هایی از جنس روی به شوروی بازمی گشتند و شبانه بدون آن که خانواده هایشان اجازه ی گشودن تابوت هایشان را داشته باشند به خاک سپرده شدند.(ص 110 و184 و 214)

آلکسیویچ گفته های شفاهی و سخنان صریح مادران، فرزندان، پرستاران و پیاده نظام هایی روایت می کند که جگرگوشه هاشان را در جنگی خانمان سوز از دست داده اند و حال آن که بانیان نبرد آن را عملیات صلح نامیدند و حتی جنگ بودنش را هرگز به رسمیت نشناختند. در نهایت کشته شدگان را از باب ادای دِین و وظیفه ی بین المللی به خاک سپردند.(ص169 و 237 و 321)

پیش از این از همین نویسنده و مترجم کتاب «جنگ چهره ی زنانه ندارد» را به مطالعه گرفته و یادداشتی زیر عنوان «زن روایتگر احساس بشر» نگارش نموده بودم. در آنجا این نکته را یادآور شدم که خانم اَلکسیویچ با تلاش تمام به سراغ زنان پیر و سالخورده ی روسی و بلاروسی رفته است تا روایت آنها را از جنگ جهانی دوم به تصویر بکشد. او معتقد است که آدمی بزرگتر از جنگ است و حقیقت انسان در زندگی و مرگ تشریح می شود. این دو کتاب و سه اثر دیگر مؤلف به نام های «آخرین شاهدان» و «نیایش چرنوبیل» و «زمان دست دوم» به عنوان ادبیات مستند شناخته می شوند.

راستش بخواهید وقتی آن کتاب را می خواندم روایت های زنان ایرانی در کتاب هایی چون «دا» و «من هنوز زنده ام» و «شیار شماره ی 143» در نگاهم رنگ باخت. گویا آنها بودند که جنگ را لمس کرده اند و زنان ما فقط به صحنه ی نبرد نزدیک شده بودند.

اما در کتاب حاضر مؤلف روایت پسران رویین تن را از زبان بازماندگان شان نقل می کند. روایت های پنهانی که حاکمان از ارائه و تبلیغ آن گریزان هستند و در راستای برنامه ها و اهداف آنها نیست. رخدادهایی که از گفتمان غالب سیاسی آنها سانسور و یا حذف شده است تا صحنه های زشت و طاقت فرسای جنگ آشکار نشود و پرسش هایی را برنیانگیزاند.(ص 115) به این که چرا به افغانستان اعزام شده اند؟ در این ده سال به چه اهدافی دست یافته اند؟ چه عواملی سبب این درگیری های خونین شد؟ سربازان روسی دقیقا از چه چیزی دفاع می کردند؟ و اصلا چرا ارتش کشوری چون شوروی به افغانستان تجاوز کند؟ و ده ها پرسش بی پاسخ که به ذهن آدمی تداعی می کند.

اما آنچه در ذهن و زبان سربازان وارد کرده بودند این بود که این جنگ یک جنگ عادلانه است. ما به ملت افغان کمک می کنیم تا بر فئودالیسم پیروز بشوند و یک جامعه ی سوسیالیستی با آینده ای روشن بسازند.(ص 62)

چه مادرانی که چشم انتظار فرزندان خود عمری را سپری کردند و چه پدرانی که مردند و روی زیبای جوانان خود را ندیدند و چه فرزندانی که فقط تصویری از پدر خود را در طاقچه ی اتاق نظاره گر شدند!!

تصور می کنم که تمام کسانی که صحنه های مختلف جنگ را دیده اند باید این دو کتاب را بخوانند و وجوه اشتراک خاطرات خود را نگارش کنند.

نامه های جلال

نامه های جلال

پس از این که کتاب «محاکمه ی دیگر» برداشتی از نامه های کافکا به فلیسه بلوئر اثر کانه تی با ترجمه ی ناصر غیاثی را مرور کردم؛ در خیابان های یزد به کتاب «نامه های سیمین دانشور و جلال آل احمد» دست یافتم. آن را خریدم و خواندم.

از این کتاب که ظاهرا در سه جلد تدوین شده است و اقای مسعود جعفری آنها را تنظیم کرده است، می توان به بررسی حالات و تأثیرگذاری آنها بر کتب منتشره شده از این بزرگواران پرداخت و نکته ها آموخت.

چنان که در مطلب دیگری نوشته ام(1) می توان به تبعه کانی تی روی این نوع کتاب ها درنگی کرد و پژوهشی را به انجام رساند. مثلا در این نامه های جلال، چگونگی کناره گیری او از سیاست و حزب توده، سهل گیری در امور مذهبی، مقالات سفارشی به نشریات، چگونگی برخورد با دوستان و خویشان، توجه به همسر و مسائل خانوادگی، تحولات روحی جلال، تأثیر این نامه ها بر آثار جلال و دانشور، وضعیت آموزش و پرورش و مسائل فرهنگی و اجتماعی زمانه قابل تحقیق است.

البته در این میان، آدمی نیم نگاهی هم به خود و مقایسه ی رفتارها و بینش های خود می اندازد و راه های برون رفت از مشکلات را جستجو می کند. چرا که رنج های آدمی وقتی قسمت می شود قابل تحمل تر می شود.

--------------------------

1- 137- عاشقانه ها