پذیرش واقعیت مرگ

پذیرش واقعیت مرگ

در کتاب «رنج و التیام در سوگواری و داغدیدگی، ویلیام وردن ترجمه محمد قائد، چهار تکلیف را برشمرده است.

1- پذیرش واقعیت فقدان: حتی در موردی که انتظار مرگ می رفته ممکن است بازمانده نخواهد باور کند که شخص غایب باز نخواهد گشت.به نظر وردن، مومیایی کردن مردگان و نگه داشتن اثاثیه ی آنها مانع از گذز از مرحله ی پذیرش واقعیت فقدان است.

2- اذعان درد و گذر از ماتم: به گونه ای که فرد مصیبت دیده آگاهانه و صادقانه بپذیرد واقعه ای دردناک رخ داده که باید آن را تاب بیاورد و پشت سر بگذارد.

3- فرد سوگمند با محیطی که شخص فقید در آن حضور ندارد، انطباق پیدا می کند.

4- جایگاهی در خور متوفی برای یاد و نام او قائل می شود و می گذارد زندگی ادامه یابد.

به قول مونتنی ترس از مرگ، جایگاه مقبره، تجملات مراسم خاکسپاری تا حدودی مایه ی تسکین بازماندگان است تا کمکی به حال مردگان.(مقالات ص 124)

پنج اقلیم حضور

پنج اقلیم حضور

در آخرین ترم تدریس دانشگاهی، به خلاف آمد عادت، کتاب «پنج اقلیم حضور» اثر دکتر داریوش شایگان را معرفی کردم. تا دانشجویان را با اندیشه های پنج شاعر برجسته ی ایرانی یعنی فردوسی، خیام، مولوی، سعدی و حافظ آشنا کنم. بعدا دریافتم که کتاب دیگری در همین راستا توسط دکترمحمدعلی اسلامی ندوشن به نام «چهار سخنگوی وجدان ایرانی» نوشته شده که خیام را از آن حذف کرده است. شاید بدین سبب که پاره ای از معاصران او را شاعر نمی دانند. اما علی دشتی در مقدمه ی چاپ دوم کتاب «قلمرو سعدی» به شش شاعر مشهور ایرانی اشاره کرده است. یعنی نظامی گنجوی هم بر آنها افزوده است. البته دکترشایگان هم در مقدمه ی کتاب خود به این شاعر اشارتی نموده است.

ظاهرا آغاز این حرکت در سال 1313 از سوی مجله مهر، مصادف با جشن هزاره فردوسی، اقتراحی مطرح شد که بزرگترین شاعر ایران کیست؟ تا در کنار فردوسی از دیگر بزرگان ادب فارسی هم سخن رود. استاد مهرداد بهار، رشید یاسمی و لطفعلی صورتگر حول محور فردوسی و سعدی و حافظ مقاله نوشتند.

گویا در هر دوره ای به سبب پردازش شخصیت های ادبی، یکی از شعرای مشهور بر صدر می نشسته است. و افراد به حسب علائق خود، در مورد آن شخصیت قلم فرسایی می کردند. مثلا آنهایی که به افسانه و اسطوره توجه داشته اند، از فردوسی نوشته اند. کسانی که به فصاحت و بلاغت دلبسته بوده اند، سعدی را بزرگ شمرده اند. و عده ای که غزل عاشقانه و عارفانه را می پسندیدند، حافظ را گرامی داشته اند. و برخی که روح بلند مولوی را دریافته اند او را بزرگترین شاعر همه ی دوران دانسته اند. افرادی که به داستان پردازی علاقه مند بوده اند، نظامی را ستوده اند. و آنهایی که از دنیا و مافیها شکایت داشته، به خیام پناه برده اند.

همین حس شاعرانگی ایرانیان سبب شده است که حتی سیاستمداران این قوم به شرح و تفسیر اشعار پنج اقلیم حضور پرداخته اند. نمونه اش علی دشتی سناتور و محمدعلی فروغی که آثاری در مورد سعدی، حافظ، خیام و مولوی دارند. از مؤرخان و ادیبان شخصیت های بنامی چون دکتر زرین کوب، دکتر صورتگر و دکتر شهیدی نیز کتاب هایی در مورد این بزرگان نگارش کرده اند. بنابراین در دوران معاصر، ستارگان ادب فارسی، به خامه ی پژوهشگران عرصه ی ادبیات مورد توجه جدی قرار گرفته اند.

نکته دانی حافظ**

نکته دانی حافظ

بهاء الدین خرمشاهی در مقدمه ی «حافظ نامه» آورده است: حافظ تصریح دارد که برای خود کرامات و مقامات قائل نیست و از روی صدق و فروتنی و لو به طنز می گوید که چو بید بر سر ایمان خویش می لرزم. از طرف دیگر این نکته نیز آشکار است که دل شیدای حافظ بعضی زیبایی ها و لذت های شاد و شنگ زندگی را خوش دارد. یعنی با رهبانیت و ریاضت و ترک و تزهد مفرط که از نظر شرع و عرف هم مذموم است، میانه ی خوبی ندارد. پارسای به معنای پاکدامنی و پاکدل و منیع الطبع و کریم النفس هست، ولی همطراز با زهاد ثمانیه نیست و نمی خواهد باشد. راه نجات را صریحا توصیف کرده است

دلا دلالت خیرت کنم به راه نجات/ مکن به فسق مباهات و زهد هم مفروش(مقدمه حافظ نامه ج1 ص هشت)

حافظ در این بیت، به دو گروه اجتماعی اشاره می کند. گروهی که به فسق افتخار می کنند و گروهی که زهدورزی را پیشه ی خود کرده اند. به گروه اول خطاب می کند: آشکار کردن گناه خود گناه دیگری است و گروه دوم که خود را طلبکار مردم می دانند، می گوید: خویش را کامل ندیدن، کمال دیگری است.

یکی از ویژگی های بارز شعر حافظی استفاده از کلمات ساده و مفاهیم عمومی است. کاربرد دلا در کنار دلالت، هم رعایت جناس لفظی است و هم یک خطاب مهربانانه و خیرخواهانه است. در این بیت دل آدمیان را مورد خطاب قرار می دهد. یعنی ای مردم، اگر در پی مسیر نجات از بلایا و مشکلات هستید به این دو پیام من توجه کنید. یعنی نوعی آسیب شناسی اجتماعی را برملا می کند. اولا آدمی را از فسق و فجور علنی کردن باز می دارد ثانیا زهدفروشی را محکوم می کند. چرا که در آن ریاکاری است. از این رو در بیت بعد، قرب الهی را مرهون صفای نیت می داند و می گوید:

محل نور تجلی است رأی انور شاه/ چو قرب او طلبی در صفای نیت کوش

چنان که پروین اعتصامی هم در غزلی آورده است:

زهد با نیت پاک است نه با جامه پاک/ ای بس آلوده که زیبا ردایی دارد

البته حافظ در جای دیگر به انتقاد از خود می پردازد و رندی خود را به رخ می کشد و می گوید:

بیا که رونق این کارخانه کم نشود/ به زهد همچو تویی یا به فسق همچو منی

اما در نهایت رندی بودن هم نمی پسندد و اشعری گونه می گوید:

چون حسن عاقبت نه به رندی و زاهدی ست/ بهتر که کار خود به عنایت رها کنند

باز هم ...

باز هم ...

هر وقت سالگرد «ندای هرمزگان» فرا می رسد؛ از هیئت تحریریه مرا به نوشتن یک یادداشت ترغیب می کنند. من هم چون روزگار زیادی را با این رسانه ی مکتوب و تا حدودی الکترونیکی سپری کرده ام؛ پاسخ مثبت می دهم. در سال گذشته مطلب خود را با عنوان «توصیه به اهل قلم» قلمی کردم. در این مدت یک سال که به مطالعه ی کتب گوناگون دل سپرده بودم؛ باز همان فراز مشهور و کلیدی برایم آشکارتر می شود که به دوستان توصیه می کنم اگر می خواهید اهل قلم شوید با مطبوعات ارتباط برقرار کنید. چرا که به درستی دریافته ام بیشتر نویسندگان کار خود را با مطبوعات آغاز کرده اند. یعنی در روزنامه ها، هفته نامه ها، ماهنامه ها و یا فصلنامه ها مطلبی را نوشته اند و با همین تمرین نوشتن ها به قلم خود اعتماد پیدا کرده و شروع به تدوین کتابی کرده اند و اثری از خود به یادگار گذاشته اند. از نویسندگان مشهور خارجی چون سوتلانا آلکساندرونا آلکسویویچ، کارلوس فوئنتس، اورحان پاموک، پائولو کوئیلو، هاروکی موراکامی گرفته تا ایرج افشار، منوچهر ستوده، هوشنگ مرادی و صدها نویسنده ی داخلی، زندگی علمی خود را مدیون و مرهون قلم زنی در مطبوعات هستند. از طرفی پاره ای از اینها خودشان دارای نشریه و رسانه بوده اند. هر چند اکنون جهان رسانه به تعداد آدمیان گسترش یافته است و هر فردی می تواند دست به قلم شود و چیزی را نگارش کند و به محک تجربه در آورد.

از این بالاتر شما کدام شاعر معاصر را می شناسید که اثرش در نشریه ای انعکاس نیافته باشد و با ساخت دفترهای شعری، دیوان خود را سامان نداده باشد. بیشتر کتاب ها حاصل همین زورآزمایی های مطبوعاتی است. بنابراین باز هم نصیحت می کنم اگر می خواهید نویسنده شوید باید قلم های آغازین را از درج در رسانه شروع کنید. چون نویسندگی از همین تمرین ها نشئت می گیرد. یادمان باشد نوشتن مانند هر کار دیگری از قدم های کوچک شروع می شود.

در سالگرد روزنامه ی «ندای هرمزگان» باز هم عرض خسته نباشید خود را نثار مدیر مسئول و سردبیر محترم و اعضای هیئت تحریریه تقدیم می کنم و آرزو می کنم همچنان در فضای رسانه ای استان بدرخشند و در پیشبرد فرهنگ عمومی و اجتماعی جامعه دست بالایی داشته باشند.

لباس بومی

خبر گزاری مهر
۱- نظرتون رو در مورد استفاده از لباس بومی به عنوان حجاب کامل و محلی استفاده کرد ؟

۲- برای تقویت حجاب و عفاف در بین جوانان چه برنامه هایی باید اجرایی شود ؟

۳- دستگاههای فرهنگی چه اقداماتی باید در راستای تقویت حجاب و عفاف با محوریت لباس بومی انجام دهند ؟

۴- آیا دستگاهها ی فرهنگی در امر حجاب و عفاف در استان موفق عمل کرده اند ؟ توضیح بفرمایید

1- مقدمتا عرض می کنم که حجاب در جامعه ی امروز ایران نه فقط یک مشکل حکومتی بلکه یکی از درگیری های ذهنی و فرهنگی خانواده ها هم هست. البته من بر این باورم که کاش به جای این همه تکیه بر این موضوع به اموری که برای زندگی عادی مردم ضروری است تأکید می شد. در هر صورت گفتگو و طرح پرسش در این باره می تواند منجر به راه حل های اساسی شود. تک اندیشی در این باره ما را با مشکلات بیشتری مواجه می کند. همه ی گروه ها و طبقات باید حق اظهار نظر در این باره داشته باشند و از تک صدایی و انجماد فکری پرهیز کرد.

اما در مقام پاسخ به پرسش اول باید گفت که پوشش محلی از گذشته ی تاریخ ایران تاکنون مد نظر اقوام و اقلیت های مختلف بوده است. و ماندگاری لباس های محلی به رغم تحولاتی که در جوامع مدرن اتفاق افتاده است، دلیل بارزی بر استقبال مردم ایران از این پوشش است.

به نظر می رسد این پوشش با تنوع در رنگ و متناسب با فضای جغرافیایی مناطق مختلف کشور خصوصا مناطق جنوب و تغییر مدل به حسب مراسم متفاوت، کارکرد بهتری داشته است. بنابراین استفاده از لباس بومی نه فقط مطلوب بلکه امری ضروری و لازم است.

2- تصور می شود جوانان امروزی خیلی تابع شرایط عمومی نیستند و از طرفی پافشاری بر یک امر فرهنگی گاه پاسخ منفی به دنبال دارد. از این رو لازم است با مشورت خود جوانان امورشان را سامان داد. البته در طرح مبانی کلی نباید کوتاهی کرد ولی برنامه های جزیی را باید به خود آنها واگذار کرد.

3- استفاده از تجربیات بزرگان قوم و گفتگو با آنها در جهت ارائه ی راه حل های اساسی، اولویت اول دستگاه های اجرایی است. برگزاری کنگره ها و نشست های علمی و پژوهش های میدانی نیز بسیار اثرگذار است. در مرحله ی سوم می توان از هنرمندان و خیاط ها برای تهیه مدل های لباس و پوشش های مناسب، کمک گرفت.

4- در محیط هایی چون بندرعباس به علت نگاه مذهبی و سنتی، این امر توسط خود مردم صورت می گیرد. اما موفقیت دستگاه های فرهنگی، با توجه به مهاجرپذیر بودن استان، کمتر محسوس است. این ادارات باید بیشتر وقت کاری خود را مصروف مهاجران کنند و برای سلایق مختلف راه چاره ای ارائه دهند. برگزاری جشن های فرهنگی به مناسبت های گوناگون تا حدودی می تواند کمکی به حل این مسئله باشد.

آخرت گرایی در نهضت حسینی

آخرت گرایی در نهضت حسینی

در باره ی معاد با دوستی، مشغول سخن بودیم. به یک باره گفت: اگر آخرتی قابل فرض نباشد، حرکت امام حسین(ع) و این همه زجر و زحمت یاران و همراهان هدر می رود. با او همداستان شدم و گفتم: حرف درستی است و نیازمند به واکاوی و واگشایی. خصوصا در جهان امروز که عاقبت اندیشی و آخرت گرایی در میان آدمیان کم رنگ و تمام فکر و ذکرشان در رسیدن به خواسته های دنیوی خلاصه شده است.

تردیدی نیست که تاریخ شاهد شکست ظاهری امام حسین(ع) و پیروزی مخالفان بود. اما ماندگاری و یادبود سالانه ی این قیام، حکایت رویارویی دو هدف دنیوی و اُخروی است. و حکومت یزید به رغم این همه وعده و وعید چند سالی بیشتر دوام نیاورد. چون وجدان عمومی جامعه در پذیرش حاکمیت او دچار دگردیسی شدید شد.

تاکنون نهضت حسینی با رویکردهای سیاسی، عرفانی و اجتماعی مورد ارزیابی قرار گرفته است اما ظاهرا به آخرت گرایی در مورد این نبرد کمتر التفات می شود. در این مقال با استناد به پاره ای روایت های تاریخی منقول از کتاب «روضةالشهدا»، موضوع آخرت گرایی در نهضت حسینی برجسته می شود. عاقبت گرایی و آخرت پیشگی یاران امام حسین(ع) در رویارویی با خصم زبون کاملا هویداست. شواهدی از آنها بیانگر این اندیشه است.

1) عمر سعد زمانی نیک سر در پیش انداخت. پس سر برآورد و گفت: ای بُریر، یقین می دانم که هر که با ایشان قتال کند و حقوق ایشان را غصب نماید، لامحاله جای او جحیم و جزای او عذاب الیم خواهد بود، اما من ترک ملک ری نمی توانم کرد و دل از حکومت و ایالت برنمی توانم گرفت. بُریر فرمود که یابن سعد، هر که هوس ملک ری کند هر آیینه بساط خدمت حق را طی کند و مرکب سعادت به تیغ شقاوت پی کند و مرد نیکبخت و عاقل اینچنین کارها کی کند؟(روضةالشهدا ص 483)

این سخنان نشان می دهد که عمرسعد برای رسیدن به قدرت سیاسی تلاش بسیار کرده بود. البته آرزواندیشی عمربن سعد برای دستیابی به حکومت ری در گفتگوی طولانی وی در شب عاشورا با امام حسین(ع) بیشتر آشکار می شود.

2) در گرمی تاختن سر راه بر سامر اَزُدی گرفت. سامر چون زُهیر را دید از بیم او بلرزید و از راه نصیحت درآمده، گفت: ای شهسوار مضمار محاربت و ای نامدار میدان مبارزت، شرم نداری که مال و منال و اهل و عیال خود را می گذاری و روی به تقویت حسین و تمشیت مهمات او می آری؟ زُهیر گفت: ای ناکس دون، تو را شرم می باید داشت که شمشیر در روی اهل بیت پیغمبر می کشی و برای نعمت فانی دنیوی، عقوبت اُخروی اختیار می کنی. سامر خواست که دیگر سخن گوید که زُهیر نیزه بر دهنش زد که سِنان نیزه از قفایش بیرون آمد، فی الحال از مرکب در افتاد و جان بداد.(روضةالشهدا ص 509)

از این دیالوگ کاملا در می یابیم که نبرد دو لشکر بر سر چیست و افراد هر یک از جناح ها چه چیزی را در سر می پرورانند. و خواست گروهی از آنان، چگونه با منویات حاکم زمانه گره خورده است.

3) جوان گفت: یابن رسول الله قبول کردم که در روز قیامت وی(همسر) را بازطلبم و چون به دولت شفاعت جدّ بزرگوارت(ص) رخصت دخول در جنت یابم، بی وی قدم در آن منزل ننهم و من او را به شما سپردم و شما به مخدرات حجرات طهارت سپارید. این بگفت و روی به میدان نهاد با عذاری چون گل شکفته و رخساری چون ماه دوهفته بر مرکبی چو عمر گرامی رونده و چون اجل ناگهان به سر خصم رسنده، سوار شده زرهی داوودی پوشیده و خفتان زره آکنده بر روی آن فروکشیده نیزه ی خطی به دست راست گرفته و سپر مکی بر دوش چپ افکنده رجزی آغاز کرد...(ص 541)

در این روایت، شهادت جوان تازه ازدواج کرده ای به نام وهب بن عبدالله کلبی و گفتگوی او و همسرش با امام حسین(ع) آمده است و نهایت ایثار از جان را نشان می دهد.

4) هاشم گفت: ای ناکس، این دو سه روزه اختیار فانی را دولت نام نهاده ای و جاه بی اعتبار دنیاگذاران را اقبال لقب داده ای؟

گفتم به کسی که چیست دولت؟ گفتا/ روزی دو سه دو باشد و باقی همه لت

نه دولت جهان را اعتباری است نه اقبال جهانیان را ثباتی و قراری

اگر دهد به تو جام جهان نما دنیا/ به نیم جو مستان صدهزار جام جمش

کشیده دار قدم از حریم حرمت او/ که بیشتر همه نامحرم اند در حرمش

ای سمعان بیا و دیده ی انصاف بگشای و به نعیم باقی بهشت رغبت نموده، از سر این جیفه ی از سگان واپس مانده درگذر و کمر خدمت فرزند مصطفی(ص) بر میان جان بسته، دولت رضای الهی و سعادت عطایای نامتناهی به دست آر.

چون می نوانی به منزل روحانیان رسید/ حیف است در بوادی غولان قدم زدن(ص 535)

رضای الهی و جستجوی سعادت اُخروی در این دیالوگ کاملا مشهود است و طرف مقابل را به عبور از دنیای فانی و نعمات زودگذر آن راهنمایی می کند.

5) عمر سعد جواب داد که شما را وقت نیامد که از سر نافرمانی درگذرید و به عاقبت خود فرونگرید. درِ سلامت بر خویش بگشائید و به بیعت یزید و متابعت پسر زیاد در آیید؟ قاسم بر وی و بر اُمرای وی نفرین کرد و گفت: ای شقی، دین را به دنیای دنیّ بفروخته ای و متاع امانت را به آتش خیانت سوخته. بدین عجوزه ی غدّار فریفته گشته ای و قباله ی خواستگاری او به دست غرور نوشته و ندانسته که او به عقد هر که درآید، دو سه روزی پیش با او نپاید.

جمیله ای است عروس جهان ولی خوش باش/ که این مخدّره در عقد کس نمی آید(ص 568)

این همان قاسم بن الحسن است که از قصه ی عروسی او با دختر امام حسین(ع) به عنوان یک خرافه یاد می شود و در کتاب «روضة الشهدا» فقط یک صفحه به آن ماجرا اختصاص یافته است. اما من تصور می کنم در روز عاشورا این موضوع در قالب یک گفتگو طرح شد. یعنی قرار بود قاسم با دخترِ عمویش ازدواج کند ولی نبرد پیشامده مانع این پیوند گردید. و طرح تفصیلی آن در مقاتل، می تواند به تلفیق درام و تراژدی در صحنه ی نبرد بیانجامد. چنان که در روایت سوم، همین مسأله به گونه ای دیگر بیان شد.

در هر صورت همین که پیروان امام حسین(ع) در پی دستیابی به شهادت در راه خدا و پیوستن به پیامبر اسلام(ص) در سرای جاویدان بودند؛ بهترین گواه در جهت اثبات آخرت گرایی آنهاست و این خواسته در شب عاشورا و در روز آن با رجزخوانی های آنها آشکارتر می شود. امام هم در مواجهه با یاران بر این نکته تأکید می کردند. و خود هم در راهیابی به این مقصد از هیچ امری فروگذار نکردند. خصوصا لحظه ی پایانی حیات که فرمود: الهی رضا برضاک و تسلیما لامرک لامعبود سواک.

مغازله با مرگ

مغازله با مرگ

عجبا! صحنه کربلا ناگهان در پيش چشمم، به پهنه ی تماميِ زمين گسترده شد و صف هفتاد و دوتني که به فرماندهي حسين در کنار فرات ايستاده است، در طول تاريخ کشيده شد که ابتدايش، از آدم - آغاز پيدايش نوع انسان در جهان- آغاز مي شود و انتهايش تا ... آخرالزمان، پايان تاريخ، ادامه دارد!(شریعتی،1392: 25)

تصور نمی کنم در جهان هستی کسی را بتوان یافت که پیش تر و بیش تر از امام حسین(ع) با مرگ مغازله و معاشقه کرده باشد. هر چند پدر بزرگوارش علی بن ابیطالب(ع) در مواجهه ی با مرگ خویش، فریاد فزت و رب الکعبه را سر داد و رهایی و آزادگی خود را در رستگاری جستجو نمود اما شهادتش در صحنه ی نبرد نبود. امام حسین در مکه پیش از حرکت به سوی عراق خطبه ای خواند و بعد از ثنای خداوند فرمود: خط الموت على ولد آدم، مخط القلاده على جيده الفتاه. مرگ بر گردن فرزند آدم، زيبايى گردنبندى است بر گردن دخترى جوان.(ابن طاووس،1395 126)

و در ظهر عاشورا پس از مشاهده ی شهادت فرزندان و برادر و یاران خویش در واپسین دم حادثه فرمود: الهی رضا برضاک و تسلیم لامرک لامعبود سواک. و چه زیبا شهادتی را انتخاب کرد. از میان سخنان بسیاری که پیرامون شهادت آن امام همام بیان شده است، تعابیری بهتر از آنچه دکترعلی شریعتی گفته است، نیافتم لذا به آن گفته ها التجا و اکتفا می کنم.

حسين آموخت که«مرگ سياه»، سرنوشت شوم مردم زبوني است که به هر ننگي تن مي دهند تا «زنده بمانند»؛ چه، کساني که گستاخي آن را ندارند که «شهادت» را انتخاب کنند، «مرگ» آنان را انتخاب خواهد کرد!(شریعتی،1392: 204)

پس در فرهنگ ما شهادت مرگي نيست که دشمن ما بر مجاهد تحميل کند. شهادت مرگ دلخواهي است که مجاهد با همه ی آگاهي و همه ی منطق و شعور و بيداری و بينايي خويش، خود انتخاب مي کند!(ص 237)

و شهيد يعني حاضر! کساني که مرگ سرخ را به دست خويش- به عنوان نشان دادن عشق خويش به حقيقتي که دارد مي ميرد و به عنوان تنها سلاح برای جهاد در راه ارزش های بزرگي که دارد مسخ مي شود- انتخاب مي کنند شهيدند، حي و حاضر و شاهد و ناظرند، نه تنها در پيشگاه خدا که در پيشگاه خلق نيز و در هر عصری و قرني و هرزمان و زميني.(ص 251)

و زیباتر از این گفته ها بیانی است که در کتاب «نیایش» سروده است. آنجا که می گوید: و این است که حسین، در پایان آن روز سرخ، در موج خن همه ی کسانش، آراسته، شسته و عطر زده و جامه ی زیبا پوشیده، - نسیم شهادت که بر او قوی تر می وزد و بوی خون خویش را که صریح تر استشمام می کند- از شوق بی تاب تر و از شادی برافروخته تر می شود، تا آن جا که خصم نابینا نیز نمی بیند و با شگفتی و سرزنش، می پرسد که: مگر داماد شده ای ای پسر ابی طالب؟!

و پاسخ می دهد، سرفراز و سرشار پیروزی که آری!

حجله ی سرخ را آراسته اند، همسر زیبای شهادت- که با مرگ، عقد زندگی بسته است- اکنون وارد می شود!(ص 125)

سوگنامه

نگاهی منصفانه

بی انصافی و بوقلمون صفتی، دو صفتی است که مرتضی مطهری به ملاحسین واعظ کاشفی صاحب کتاب «روضة الشهدا» نثار کرده است.(حماسه حسینی ص 95) پس از او داود فیرحی و بسیاری دیگر در ارائه ی این دو نسبت کم نگذاشتند. در این میان، رسول جعفریان این کتاب را به عنوان یک اثر ادبی و رمان تاریخی پذیرفته است.(تأملی در نهضت عاشورا ص 352) و رحمانی از منظر جامعه شناسی تاریخی به کتاب نگریسته و معتقد است گسترش سیطره ی تشیع صفوی به مناسک جمعی خاصی نیازمند بود تا بتواند وجدان جمعی شیعه ی ایرانی را به زبان و فرهنگ ایرانی بازتولید کند تا هم هویت ایرانی را نشان دهد و هم هویتی مذهبی را. مرکزیت این حرکت با گفتمان کربلا بود. در محدوده ی زبان فارسی اثری که این گفتمان را بیان کند و محمل بسط آن باشد، روضة الشهدا است.(به نقل از مقدمه ی روضة الشهدا به تصحیح حسن ذوالفقاری و... ص 37)

انصافا اگر از چند روایت افسانه ای و اسامی جعلی بگذریم؛ کتاب «روضةالشهدا» از نمونه های فاخر و فخیم نثر ادبی و تاریخیِ فرهنگِ فارسی است. ابوالحسن شعرانی در مقدمه ی این کتاب پس از بیان نقل های ضعیف می نویسد: از نقل ضعیف در روضةالشهدا عجب نباید داشت چون در ادای مقصود واعظ قوی است اگرچه برای مقصود مؤرخ کافی نیست. ملاحسین کاشفی نه فقط در این باره سرآمد بوده بلکه دیگر آثار او هم بسیار مفید و قابل استفاده است. به قول دکترسروش بهترین گزیده ی مثنوی مولوی به نام «لب لباب مثنوی» از آن اوست. دکتر ذوالفقاری کتاب «فتوت نامه سلطانی» او را بزرگترین و مفیدترین متن در باره ی فتوت در زبان های فارسی، عربی و ترکی می داند.(مقدمه روضةالشهدا ص 24) همچنین کتاب تفسیر «مواهب علیّه» وی را جزء بهترین تفسیرهای باقیمانده از قرن نهم هجری به حساب می آورد. آته بعد از ترجمه ی تفسیر طبری، آن را دومین تفسیر قابل ذکر در فارسی می داند که از نظر شیوه ی بیان و پرمغز بودن قابل اعتناست.(تاریخ ادبیات فارسی ص 217) از این نقل قول ها می توان نتیجه گرفت که قلم ملاحسین کاشفی در هر زمینه ای که چرخیده است بهترین ها را ارائه کرده است.

از این تحسین و تمجیدهای کلی که بگذریم. محتوای کتاب «روضة الشهدا» هم بی نظیر است. وی به سبک سعدی در گلستان، پس از ذکر یک یا دو پاراگراف، با توجه به حافظه ی قوی ای که داشته، به مناسبتِ موضوع، اشعاری از شعرای بزرگ را ذکر می کند و گاه سروده هایی از خود به نگارش در می آورد. از طرفی در ترجمه ی آیات و روایات و اشعار به فارسی با نثری ادبی و دقت کافی روبه رو هستیم. و می توان مؤلف را از این جهت هم مورد ارزیابی قرار داد. خصوصا که در مواردی اشعار عربی را به مثنوی فارسی برگردانده است.(ص 431)

به عنوان نمونه در مقدمه ی کتاب با اشاره به آیه ی 155 بقره آمده است. آزمایش الهی به چند نوع در آیه واقع شده بشی من الخوف... به چیزی از ترس که آن خوف الهی باشد یا بیم دشمنان و الجوع... و به کرسنگی که ان قحط است یا تنگی یا روزه داشتن و انقص من الاموال... و نقصان بعضی از مال ها به تاراج حادثات یا اخراج زکات و صدقات و الانفس... به نقصان در نفس ها که آن بیماری باشد و ضعف و عجز یا احتیاج و بینوایی و الثمرات البقره 155؛ و به نقصان میوه ها و تلف شدن محصولات به آفات ارضی و سماوی یا مرگ فرزندان که میوه ی باغ دل اند و روشنی چراغ بصر و ثمره ی نهال پدر و مادر و بشر الصابرین... و بشارت ده صبرکنندگان را که در این بلیات طریقه ی شکیبایی پیش آرند و مرسوم جزع و فزع و شکایت فرو گذارند.

جام محنت خورند و دم نزنند/ جز به راه وفا قدم نزنند

خوش بسوزند در بلا چون عود/ که از ایشان برون نیاید دود(ص 92)

یادآور می شوم تا آنجا که من اطلاع دارم، هیچ مفسری در ذیل این آیه به جنبه های دینی ای چون خوف خدا و اخراج زکات به مثابه ی یک امتحان الهی اشاره نکرده است. البته مصنف در باب هشتم هم روایتی از قول پیامبر در تبیین ابتلا ذکر کرده است.(ص 402)

در مورد وصیت کردن فرزند ابراهیم می نگارد: اسماعیل گفت: یاخلیل الله، می دانم که چون به خانه باز روی مادر فراق دیده، هاجر هجران کشیده، چون مرا همراه تو نبیند؛ هر آیینه بجوشد و از غصه بخروشد. به درد دل آغاز زاری کند و از سوز سینه و حرارت جگر نعره زند و درخواست من آن است که با وی درشتی نکنی و سخن سخت نگویی که فراق فرزندان بر مادران به غایت صعب باشد و او را به تلطّف دلداری فرمائی و ابواب تسکین و تسلی روی دل وی بگشایی. سلام من به وی رسانی و بگویی اسماعیل گفت: ای مادر، مرا بحل کن و در فراق من صبور باش که خدای تعالی صابران را دوست می دارد. ای مادر، در هر گل زمین که جوان تازه روی بینی از گل رخسار خون آلوده ی من به دعا یاد کنی و بر هر رهگذر که دلبر خرامنده مشاهده فرمائی از سرو قامت من در جای راستان بر اندیشی. ای مادر، این فرزند مستمند به دیدار تو خو کرده بود و به خدمت و ملازمت تو انس گرفته، از سر خاکم قدم باز مدار و زیارت مرا از خاطر عاطر فرو مگذار.

بر سر خاکم نشین ای شمع و درد من ببین/ در فراقت اشک گرم و آه سرد من ببین

جام حسرت خورده و از خشت بالین کرده ام/ نازنینا در فراقت خواب و خورد من ببین(ص127)

اشاره به آرایه های ادبی چون هاجر هجران کشیده، جوش و خروش، دلبر خرامنده و خاطر عاطر...در متن فوق بی نظیر است.

در هر صورت، این کتاب در ده باب تنظیم شده است که فقط یک باب آن در مورد عاشوراست. و ظاهرا همه ی حملات متوجه ی همین فصل است. حال آن که این باب نیز از زیبائی ادبی و اشعار پرمغزی برخوردار است. به گونه ای که ذاکران و واعظان با استفاده از این کتاب، به بیان بهتری دست یافته اند. نمونه ای از آن چنین است:

ذکر شهادت هاشم بن عتبه، در این محل ناگاه از دست راست حسین از بیابان سواری بیرون آمد. بر خنگی تازی نژاد نشسته و بر گستوانی با جلال زرین و سیمین در روی کشیده، مرکبی که در مهاوی معرکه چون قطرات غمام فرودویدی و بر مصاعد معرکه چون دخان به اندک زمانی به دامن آسمان رسیدی

برق رو و آبروش آن که به رفتار خوش/ شام بدی در حبش صبح شدی در ختن

مرکبی بدین زیبایی به جولان درآمده و راکبش خفتانی لعل چون چهره ی مرّیخ درخشان پوشیده و خُودی عادی چون افسر کیوان بر سر نهاده و نیزه ای چون مار ارقم بر دست گرفته و کمانی بلند در بازوی ارجمند افکنده جعبه ی پر از تیر خدنگ بر میان بسته و شمشیر یمانی به زهر آب داده، حمایل کرده و سپر مکّی از پس پشت درآویخته، چون شیر ژیان به جوشش و چون ببر بیان به غرش درآمده، سراپای میدان بگردیده، رجز می خواند و چون از ترید و جولان فارغ شد، روی به سپاه مخالف آورده نعره زد که ای لشکر کوفه و شام و ای بی رحمان خون آشام، هر که مرا داند، خود داند و هر که نداند، بداند منم هاشم بن عتبه ی وقاص، برادرزاده ی سعد وقاصم و پسر عمّ عمرسعد بی اخلاصم.(ص 534)

واقعا عبارات زیبا و بی نظیری تدارک دیده است. واج آرایی در متن غوغا می کند. من تاکنون تصور می کردم واژه ی ترکیبی «پس پشت» از ابتکارات جلال آل احمد است. اما اکنون درمی یابم که از اکتشافات کاشفی است. صفت بی اخلاصی را به عمرسعد دادن هم هنر اوست. شامیان را خون آشام خواندن نیز بسیار پرمعناست.

مؤلف در فصول دیگر هم با درایت ادبی و روایتی خاص به زندگی پاره ای از انبیاء سلف و سپس پیامبر اسلام و حضرت زهرا و علی مرتضی و امام حسن مجتبی پرداخته است. و دو باب آن هم در مناقب امام حسین و شهادت مسلم بن عقیل است و باب دهم هم به وقایع پس از عاشورا اختصاص دارد. چنان که در باب پنجم پس از ذکر صفات حضرت علی(ع) می گوید: چون مطاوی این اوراق گنجایش تفصیل صفات مرتضوی ندارد و مقصد اصلی از تألیف این کتاب ذکر احوال شهدای اهل بیت است و بر این قدر اختصار افتاد.(ص 320)

بنابراین همت مصنف، بیشتر مصروف بیان بلاها و سختی هایی است که بر پیامبران و امامان و اولیای الهی رفته است تا بتواند مصائبی که بر امام حسین(ع) وارد شده را بهتر تشریح نماید. در حقیقت این کتاب تاریخی نیست بلکه سوگنامه ای است برای کنار آمدن با رنج هایی که در طول زندگی به آدمیان می رسد و این اثر را نصیب عزاداران حسینی کرده است.

بر خلاف آنچه که مشهور است، تصور می کنم واعظان و مدّاحان و حتی ناقدان، از عصر صفوی تاکنون این کتاب را به مثابه ی یک رمان تاریخی درنیافته اند بلکه فقط به نقل چند داستان از این کتاب اکتفا کرده و بیشتر به نقل قول شفاهی از دیگر واعظان پرداخته اند و به خواندن متن آن التفات جدّی نداشته اند. چرا که متن کتاب ثقیل است و هر فردی نمی تواند به خواندن آن همت گمارد. بنابراین لازم است بار دیگر به کتاب «روضة الشهدا» توجه نمود و از نسبت های ناروا و غیرمنصفانه پرهیز کرد و این کتاب را با نگاه مثبت و به مثابه ی یک رمان تاریخی و اثر ادبی خواند.

تفسیر عرفانی**

تفسیر عرفانی

همواره در این اندیشه‌ام که تلقّی عارفان از آیات قرآنی متفاوت از مفسّرانی بوده است که در طول تاریخ به تفسیر آیات الهی همت گماشته‌اند. اما این نگاه تا حدودی پنهان مانده است. تلاش در جهت احیاء این رویکرد می‌تواند ما را از تک محوری در عرصه‌ی قرآن پژوهی نجات بخشد و اندیشه‌ی ما را به بازنگری تفسیری سوق دهد.

به عنوان نمونه در مقدمه‌ی کتاب «روضة الشهداء» اثر ملاحسین واعظ کاشفی با اشاره به آیه‌ی 155 بقره آمده است. آزمایش الهی به چند نوع در آیه واقع شده بشی من الخوف... به چیزی از ترس که آن خوف الهی باشد یا بیم دشمنان و الجوع... و به گرسنگی که آن قحط است یا تنگی یا روزه داشتن و نقص من الاموال... و نقصان بعضی از مال‌ها به تاراج حادثات یا اخراج زکات و صدقات و الانفس... به نقصان در نفس‌ها که آن بیماری باشد و ضعف و عجز یا احتیاج و بینوایی و الثمرات البقره 155؛ و به نقصان میوه‌ها و تلف شدن محصولات به آفات ارضی و سماوی یا مرگ فرزندان که میوه‌ی باغ دل‌اند و روشنی چراغ بصر و ثمره‌ی نهال پدر و مادر و بشّر الصابرین... و بشارت دِه صبرکنندگان را که در این بلیّات طریقه‌ی شکیبایی پیش آرند و مرسوم جزع و فزع و شکایت فرو گذارند.(ص 92)

یا اسپینوزا در کتاب «رساله الهی سیاسی» خود در مورد خوردن میوه‌ی ممنوعه توسط آدم می‌نویسد: به نظر می‌رسد که معنایش این است که خدا به آدم دستور می‌دهد که نیک را به خاطر نیکویی اش بطلبد و نه به خاطر تضادش با آنچه بد است. که یعنی خیر را به خاطر دوست داشتن خیر بخواهد نه به خاطر ترس از عذاب.(ص 183)

تن آدمی شریف است**

تن آدمی شریف است به ...

وقتی در جشن صدمین سال استاد محمدعلی موّحد، ایشان را در لباس ساده ای مشاهده کردم که پس از گذران یک عمر، متواضعانه به سعدی تأسی می جوید و می گوید: ننازم به سرمایه ی فضل خویش

به دریوزه آورده ام دست خویش

خدایا به عزت که خوارم مکن

به ذل گنه شرمسارم مکن

مرا شرمساری ز روی تو بس

دگر شرمسارم مکن پیش کس

واقعا دریافتم که باز به قول همان سعدی تن آدمی شریف است به جان آدمیت/ نه همین لباس زیباست نشان آدمیت. البته تصور می کنم جناب سعدی به ضرورت شعری یا رسم ادب آموزی، ترکیب "نه همین" را افزوده است تا بگوید: پوشش هم اندکی در شخصیت سازی آدمی مؤثر است. در غیر این صورت باید می گفت: شرافت انسان فقط به جان بخشی اوست نه چیز دیگر.

در مقابل وقتی می بینیم که در دوران معاصر چه شخصیت هایی بزرگی خود را وامدار کت و شلوار و کفش هستند و به ظاهرگرایی و لباس تن، تن داده اند؛ دیگر تردیدی ندارم که در جامعه ی مصرفی، کلاس گذاشتن با پوشش هم یکی از عواقب کاپیتالیسم است.(دیگر عواقبش را در کتاب «جامعه مصرفی» ژان بوردیار دنبال کنید) اگر در کُمدِ لباسی مدیران این مملکت نگاهی بیاندازید، چندین کفش نو واکس زده و کت و شلوار اتوکشیده و از خشکشویی برگشته را مشاهده می کنید که بخشی وسیعی از شخصیت فرد را در خود گم یا پیدا کرده است. نگرانی و نمایش این ابزار خصوصا در زمانی هویدا می گردد که فرد از مسئولیت کنار گذاشته شده و البسه چون خود شخصیت بلااستفاده مانده اند.

آشکارتر بگویم من حتی از عبای شکلاتی خاتمی هم همین تلقی دارم هرچند روزنامه ی کیهان به نقد آن پرداخته باشد. گویا مکتب کاپیتالیسم در تار و پود صنوف و طبقات مختلف اجتماعی نفوذ و آنها را به خودنمایی دعوت می کند. چرا که اقتضای جامعه ی مصرفی حرکت پروپاگاندایی برای مصرف بیشتر است که نه فقط پوشش را بلکه تمامی مایحتاج عمومی را به شکل گسترده ای تبلیغ می کند. جالب است بدانید توصیه ی پزشکان برای خوردن 8 لیوان آب در روز ناشی از ترفندهایی است که از سوی شرکت های آب معدنی در جهت فروش هر چه بیشتر کالای آنها صورت گرفته است. البته منطق حکم می کند که هر فرد انسانی به حسب کارکرد و موقعیت جغرافیایی و جسمانی آب مورد نیاز بدن را تأمین و مصرف نماید. تو خود حدیث مفصل بخوان از این مجمل!!