آیین نمایش

آیین نمایش

رونمایی از کتاب «آیین نمایش و شبیه سازی در هرمزگان»

جناب مهدی عطایی مرا به یک سخنرانی پیرامون عاشورا دعوت کرده بود. پس از آن اجرای شبیه خوانی را تدارک دیده بود. کنار هم که نشسته بودیم به بخشی از ماجرای شبیه خوانی اشاره کرد. اما آرزوی من این بود که کاش این توضیحات مکتوب می شد. امشب این خواسته، جامه ی عمل پوشیده است و ما در مجلس رونمایی کتاب «آیین نمایش و شبیه سازی در هرمزگان» حضور یافته ایم. در فرصتی که دارم ابتدا پاره ای برجستگی های کتاب را برمی شمارم و سپس به نکاتی در جهت اصلاح آن اشارت می کنم.

- دغدغه ی نویسنده برای حفظ میراث بومی استان بر کسی پوشیده نیست.

- بیان ده خصوصیت موسیقی در تعزیه، نشانگر شناخت مؤلف از موسیقی است.

- صحنه آرایی و فضای اجرای نمایش شبیه خوانی حاصل مشاهدات و ظرافت بینی های نویسنده است.

- تشریح و تحلیل مجلس حنا بندان عروسی قاسم، تحسین برانگیز است.

اما نکاتی جهت اصلاح کتاب

- عنوان کتاب «تعزیه در هرمزگان» باشد، بهتر است.

- تصویرها جای خود ننشسته اند، نیاز به بازنگری دارد.

- با این که کتاب ویراستاری شده است اما باز هم نیاز به پیرایش دارد.

- تاریخچه ی تعزیه بسیار ضعیف است. کتاب های بسیاری در این باره نوشته شده است.

- بازسازی صحنه ی کربلا برای یزید، دروغ تاریخی است.

- استناد به روضة الشهداء و اسرار الشهادة راه به جایی نمی برد.

- تقدیس نور از شیخ اشراق، باید به کتاب «حکمة الاشراق» ارجاع داده شود.

- تعزیه میناب مقدم بر تعزیه فین است.

طعم تعجب

طعم تعجب

راه نجات ما نه در دانستن بلکه در آفریدن نهفته است.(فلسفه، معرفت و حقیقت، نیچه ص 100)

اورهان پاموک نویسنده ی معاصر ترکیه که جایزه ی نوبل ادبیات سال 2006 را از آن خود کرد، به رمان هایی چون کتاب سیاه، نام من سرخ، مو قرمز، برف و موزه ی معصومیت شهرت دارد. او بارها به دانشگاه های آمریکا و اروپا دعوت شده است تا تجربه ی نویسندگی خود را در قالب سمینار یا واحد درسی ارائه کند. پاموک هم به این دعوت ها لبیک گفته است و حاصل سخنرانی ها و تدریس هایش در سه کتاب با حجم کم به چاپ رسیده است. کتاب چمدان پدرم(سه گفتار در باره ی نوشتن) و رمان نویس ساده نگر و رمان نویس اندیشمند و با و بی تکلف(درس گفتارهای داستان نویسی) انعکاس یافته است. در این مقال و مجال، نکات برجسته ای را که در کتاب «چمدان پدرم» بیان کرده است، با کسانی که علاقه مند آفرینش یک اثر مکتوب هستند، در میان می گذارم.

- نوشتن انتقال این نگاه معطوف به درون ما به واژه ها و نیز عبور انسان از درون خود و پی جویی صبورانه، سرسختانه و سرخوشانه ی جهان نو است./18

- برای نویسنده شدن، قبل از صبر و ریاضت، باید در درونمان انگیزه ی فرار از شلوغی، مردم، زندگی روزمره و چیزهای معمولی و پناه بردن به یک اتاق باشد./21

- بر این باورم که ادبیات ارزشمندترین گنجینه ای است که آدمیزاد برای درک و شناخت خود آفریده است./22

- نویسنده ای که با کتاب هایش به یک اتاق پناه می برد و در درون خود سفر آغاز می کند. با گذر سال ها، در آنجا اصول تخطی ناپذیر ادبیات خوب را هم کشف خواهد کرد. ادبیات مهارت روایت داستان خود به مثابه ی داستان دیگران است./22

- نوشتن و خواندن گویی خروج از یک جهان و آرام گرفتن در شگفتی و غرابت جهان دیگر بود./25

- به نظر من نویسنده بودن توقف بر روی زخم های پنهانی است که در درون خود داریم و صرفا تا حدی از وجود آنها مطلعیم. نویسندگی یعنی کشف و شناخت صبورانه ی زخم ها و تبدیل آنها به پاره ای از هویت خودآگاه مان./28

- کسی که سال ها در خلوت و تنهایی می نویسد، می خواهد صدایش را به جهانی بی مرکز برساند./28

- برای این می نویسم که فقط با تغییر دادن واقعیت، می توانم آن را برتابم./33

- برای این می نویسم که به جاودانگی کتابخانه ها و ماندگاری کتاب هایم در قفسه ها به طور کودکانه ای ایمان دارم./33

- برای احساس خوشبختی باید هر روز مقداری به ادبیات بپردازم. مثل بیمارانی که باید روزانه یک قاشق از دارویی خاص بخورند./40

- ترجیح می دهم کتابی بخوانم که نویسنده اش مرده باشد. برای این که سایه ی یک حسادت کوچک، طعم تعجب و تحسین قلبی ام را تلخ نکند./41

- بهترین درمان و بزرگترین منبع خوشبختی، روزانه نیم صفحه خوب نوشتن است./41

- دنیا آکنده از مجازات هایی است که انسان را از آرامش ادبیات دور می کند./43

- رمان پاره ای از خیالی را که ما برای فراموش کردن دنیای رنج آور به آن پناه می بریم به هم می پیوندد و یکپارچه می کنند./46

- زیباترین سویه ی نویسندگی، اگر نویسنده ای خلّاق باشید، توانایی فراموش کردن دنیا مانند کودکان، توانایی احساس بی مسئولیتی در حین بازی و تفریح دلخواه است./48

- آیزر مبدع نظریه ای ادبی معطوف به مخاطب است. او می گوید: معنای یک کتاب زمان خوانده شدن شکل می گیرد./51

- موضوع ما(در رمان) تغییر دادن آن دیگری، بیگانه و دشمن ای است که در ذهن خود داریم./57

- هنر رمان، مهارت نقل داستان خودمان به عنوان داستان دیگران است./58

- هنر رمان به من آموخت که توانایی تشریک احساس حقارت هایی که مانند راز می خواهیم پنهان شان کنیم. با دیگران، به ما آزادی می دهد./63

- ادبیات خوب، استعداد ما را در تصور خود به جای دیگری مورد خطاب قرار می دهد و نه قدرت داوری مان را./65

- هنر رمان یکی از سنگ بناهای اصلی است که در کنار موسیقی ارکسترال و نقاشی پسانوزایی، اروپا را اروپا ساخته و هویت اروپایی را تعریف و نمایان کرده است./66

- آنچه مرا به نقاشی یا نوشتن می پیوندد، آرزوی پناه بردن به دنیای دوم است که از این دنیای عادی و آشنای آزارنده و خفه کننده و نومیدکننده، به مراتب ژرف تر و پیچیده تر و پربارتر است./69

- بسیاری اوقات، بیش تر از خود زندگی، معنایی که به آن می دهیم دلیل احساس خوشبختی یا بدبختی ماست. همه ی عمرم را برای بررسی این معنا صرف کردم./70

- به نظرم این سخن مالارمه که هر چیزی که در دنیا وجود دارد برای ورود به کتاب است، کاملا درست است. رمان ها هنوز بزرگترین استعداد آدمیزاد، یعنی قوه ی تخیل و توان درک دیگران به بهترین شکل ممکن بازمی نمایانند./71

توصیه به اهل قلم KH

توصیه به اهل قلم
در آستانه‌ی سی‌امین سالگرد نشریه‌ی ندای هرمزگان، سردبیر زنگ زد و از من خواست یادداشتی به این مناسبت قلمی کنم. من هم دعوتش را لبیک گفتم و مطلب زیر را نوشتم.

قریب سی سال از اولین یادداشتی که در ندای هرمزگان نوشته بودم، می‌گذرد. خاطرم هست مطلبم در باره‌ی فصل بهار بود و اتفاقاً بهارِ نوشتن من هم آغاز شده بود. پیش از آن، با ماهنامه‌ی اتّحاد جوان ارتباط داشتم با بیست سال سن. آن روزها از دیدن نام خود در صفحه‌ی ماهنامه ذوقی کردم که هنوز در ذهنم خلجان می‌کند. ذوق دوم را ندای هرمزگان به من هدیه داد. خصوصاً که مطلب مرا با گُلی آراسته بود. این دو ذوق، قلم مرا با مطبوعات عجین کرد. از آن دوران تاکنون هر چه نوشته‌ام به ندا تقدیم کرده‌ام و مدیرش جناب غلامحسین عطایی و سردبیرش جناب خلیل بزرگمهر با بزرگی پذیرفته‌اند و نشر داده‌اند.
امروز که به گذشته می‌نگرم درمی‌یابم که حاصل این پیوند، کتاب‌هایی چون «سفرنامه هند»، «زیستن در نوشتن»، «مغازله با مرگ» و «خاک غریب» بوده است. همین یادداشت‌ها و قلم‌فرسایی‌ها سبب شد تا با متن بیشتر خو بگیرم و در سال جاری کتاب دیگری به نام «مواجهه با متن» را آماده‌ی نشر کنم.
تصور می‌کنم دوست طنزپردازم، جناب راشد انصاری، هم سرنوشتی چون من را از سر گذرانده است. از این رو همواره به دوستانم توصیه کرده‌ام اگر می‌خواهید اهل قلم شوید، با مطبوعات ارتباط برقرار کنید. حال که از خالو راشد یادی کردم، بگذارید طنزی البته واقعی نقل کنم. در دهه‌ی هشتاد که ارتباط زیادی با ندای هرمزگان داشتم در کاغذی نوشته بودم تماس با ندا! همسرم که این یادداشت را خوانده بود، چند روز با من قهر کرد. تا این که یک روز گفت: این ندا کیست که شما با او تماس می‌گیرید؟ تازه متوجه شدم چه می‌گوید. خنده‌کنان گفتم: ای بابا منظورم تماس با هفته‌نامه‌ی ندای هرمزگان است! اما امروز در سن شصت‌سالگی اعلام و اعتراف می‌کنم من درطول زندگی جز با همسرم با فرد دیگری رابطه نداشته‌ام و از آنجا که معتقد به تک‌همسری هستم، سودای صیغه و زن دوم را در سر نپرورانده‌ام و ارتباطم با دختران و زنان دیگر در حد صحبتی کوتاه و ضروری بوده است. پروست‌گونه می‌گویم:
از لاس‌بازی متنفرم و بدم می‌آید که مردها به جای بحث در باره‌ی موضوعات جالب در گوشه‌ای به زنی چرت و پرت بگویند.(1)

----------------------------------

1- در جستجوی زمان از دست رفته ج۵ ص ۲۸۵

خودکشی

خودکشی*

کامو در کتاب افسانه ی سیزیف می گوید: فقط بک مسئله مهم فلسفی موجود است و آن خودکشی است. این که آیا زندگی ارزش دارد یا به زحمت زیستنش می ارزد. فهمیدن این که این جهان پوچ است کار سختی نیست، اما آیا این پوچی ما را به خودکشی رهنمون می سازد؟

1- قتل نفس یا خودکشی از منظر دین چه حکمی دارد؟

ج- قتل نفس نه فقط در اسلام بلکه در دیگر ادیان هم تقبیح و حرام شمرده شده است. علامه طباطبایی در تفسیر المیزان، خودکشی را بنابر تعالیم همه ی ادیان و شرایع الهی حرام دانسته است.(1) فقیهان شیعه و اهل سنت نیز به حرمت خودکشی تصریح کرده اند. و آن را از گناهان کبیره شمرده اند.(2) یهودیان فردی که خودکشی کرده است در قبرستان خود دفن نمی کنند. مسیحیان خودکشی را در حکم قتل می دانند و از مراسم تدفین به شیوه ی معمول خودداری می کنند.

2- علت حرام بودن این اقدام در اسلام چیست و چرا به عنوان گناه کبیره از آن یاد می شود؟

ج- تصور می کنم علت حرمت خودکشی تصرف در ملک خداست. از آنجا که حیات و ممات ما به اراده ی الهی صورت می گیرد هر گونه دخالت در این امر تصرف عدوانی شمرده و به عنوان گناه کبیره محسوب می شود. هر چند آدمیان به گونه های مختلف مرگ را تجربه می کنند اما خودکشی چنان که از نامش پیداست نوعی جرئت و جسارت بر حکم خدا تلقی می شود. از طرفی خودکشی تعرض به حقوق بازماندگان است. چنان که فیلسوف معاصر انگلیسی، براین مگی در کتاب «مواجهه با مرگ» می نویسد:

جان با خودکشی هم رابطه ی خوبی ندارد و تصورش بر این است که خودکشی برای اطرافیانش و کسانی که دوستش دارند، خیلی دردناک تر از این است که به مرگ تدریجی بمیرد. زخمی که خودکشی باقی می گذارد، عمیق تر است. زشت تر است. هیچ چیز به اندازه ی خودکشی قلب بازماندگان آدم را جریحه دار نمی کند. در نتیجه خودکشی در هر شرایطی تعرض به حقوق بازماندگان است. آدمی که خودکشی می کند، عوض این که تا آخرین لحظه به عزیزانش بچسبد و ولشان نکند، ترجیح می دهد، قبل از موقع، ترکشان کند. آن هم برای همیشه. این بدترین نوع طرد است. بقیه هم همین برداشت را دارند.(3)

3- روایاتی که در این خصوص داریم و نگاه قرآن در این زمینه لطفا بفرمایید؟

ج- هر چند برخی مفسران آیه ی وَلَا تَقْتُلُوا أَنْفُسَكُمْ إِنَّ اللَّهَ كَانَ بِكُمْ رَحِيمًا(4) را مربوط به دیگرکشی می دانند اما علامه طباطبایی به خاطر تعلیل به رحمت الهی، این نهی را شامل خودکشی و دیگرکشی می داند. همچنین بیشتر مفسران آیه وَلَا تُلْقُوا بِأَيْدِيكُمْ إِلَى التَّهْلُكَةِ(5) را حمل بر خودکشی کرده اند. اما روایات در این باره بسیار است. امام باقر(ع) فرمود: مؤمن به هر بلایی مبتلا می گردد و به هر مرگی می میرد جز خودکشی(6) یا امام صادق(ع) خودکشی را موجب ابتلا به آتش دوزخ دانسته است.(7)

4- با توجه به این که در قرآن لحظه ی مرگ را به لحظه ی یقیین تعبیر شده از نظر دین مرگ این افراد چه تفاوتی با مرگ طبیعی دارد؟

ج- بله درست است در دو آیه به جای واژه ی موت کلمه ی یقین آمده است. خصوصا در یکی از این آیات اشاره دارد که در آن لحظه پروردگار خود را عبادت کنید. چنان که به صورت کلی هم می فرماید در مواجهه با مشکلات آیه استرجاع یعنی «انالله و انا الیه راجعون» را بخوانید. اتفاقا این امر دلالت می کند بر این که مرگ و زندگی ما به دست خداست اما فردی که دست به خودکشی می زند، تنها چیزی که لحاظ نمی کند امر الهی است و طبیعتا با نوعی اضطراب و سختی مواجهه می شود. بنابراین توصیه ی به یاد خدا بودن در موقع مرگ، برای راحت جان دادن و تسلیم امر الهی شدن است به قول حافظ

این جان عاریت که به حافظ سپرد دوست

روزی رخش ببینم و تسلیم وی کنم

5- عاقبت این افراد چگونه است و چه عواقبی دارد؟

ج- طبیعتا کسی که به صورت معمول نمی میرد و مرگ خودش را رقم می زند غیر از آن که امر خداوند را اطاعت نکرده است و موجبات ناراحتی بازماندگان را فراهم می کند. در برزخ و دوزخ نیز به عذاب الهی دچار خواهد شد.

6- از دید دین افرادی که دست به این اقدام می زنند چه مشکلاتی دارند و علت آن چیست؟ و دین و عالمان دینی چه کمکی می توانند در جهت آگاهی بخشی و جلوگیری از این اقدام داشته باشند؟

ج- یکی از مسائلی که مرا بسیار به اندیشیدن واداشته است همین پرسش است. واقعا فردی که خودکشی می کند چه چیزی در سر می پروراند؟ از چه امری دلگیر است؟ چه عواملی او را به این راه کشانده است؟ پاسخ به این سوالات سخت است. از این رو پاسخ به تمام این موارد را نباید فقط به عهده ی فردی که دست به خودکشی می زند، واگذار کرد. ضمن این که باید افراد جامعه را به امور پس از حادثه ی خودکشی آگاه کرد، لازم است اطرافیان فرد از عواملی که زمینه ساز خودکشی است، برحذر داشت. چرا باید یک جوان را در امور مختلفی چون تحصیل، ازدواج و شغل یاری نکرد تا دست به یک کار بد بزند؟ تصور می کنم ما باید نسبت به پاره ای از سنت های ازدواج و درس خواندن تجدید نظر بکنیم.

یکی از فیلسوفان بزرگ اتریشی به نام لودویگ ویتگنشتاین بارها فکر خودکشی به سرش زده بود تا این که دوستش انگلمان نامه ای به او می نویسد. وی در باره ی فکر خودکشی می گوید: پشت چنین افکاری، و هر فکری، ممکن است یک انگیزه ی شریف وجود داشته باشد. اما وقتی این انگیزه ی شریف این طوری، به صورت خودکشی، بروز می یابد، مسلما غلط است. خودکشی یقینا خطاست. انسان تا موقعی که زنده است، تماما از دست نرفته است. آنچه انسان را به سمت خودکشی می راند، ترس از این است که تماما از دست رفته باشد. این ترس، با توجه به چیزی که گفتم، بی اساس است. با این ترس، انسان دست به اشتباه ترین کار ممکن می زند، یعنی خودش را از مهلتی که برایش مانده تا مانع از دست رفتن خودش شود، محروم می سازد.(لودویگ ویتگنشتاین، وظیفه ای به نام نبوغ ص ۲۱۷) اسکینر پس از چند بار باخت در قماربازی در نامه ای به ویتگنشتاین می نویسد: خوب می فهمیدم که چرا قماربازها این قدر خودکشی می کنند؛ چون احساس خفت و خواری واقعا هولناک است. در ادامه ی داستان نقل می کند که بعد از شست و شوی خودش به همان کلیسایی می رود که با ویتگنشتاین از آن بازدید کرده بودند. این داستان ظاهرا یک جور تأکید بر ضرورت دین برای رستگاری است.(همان ص 383)

در پایان به جوانان توصیه می کنم کتاب «در باره ی معنای زندگی» اثر ویل دورانت را مطالعه کنید که حکایت جوانی است که در آستانه ی خودکشی است و به نویسنده نامه می نویسد و راه حلی را طلب می کند. دورانت هم به صد نویسنده ی مشهور نامه ی جوان را ارسال می کند و از آنها پاسخ می طلبد. این کتاب حاصل برخی از آن پاسخ هاست.البته پیش از دورانت، امیل دورکهایم در کتاب «خودکشی» نشان می دهد که چگونه میزان بسیار کم یا بسیار زیاد همبستگی اجتماعی به میزان خودکشی زیاد منجر می شود. اریک فروم هم در کتاب فراسوی زنحیرهای توهم یکی از رویدادهایی که الهام بخش او برای عالم اجتماعی شدن بوده، خودکشی دوست عزیزش عنوان می کند.

-----------------------------

* مصاحبه خبرگزاری ایسنا به مناسبت روز پیشگیری از خودکشی/ شهریور 1401

1- المیزان ج 7 ص 372

2- مجازات های اسلامی و حقوق بشر ص 91

3- مواجهه با مرگ ص 497

4- نساء/29

5- بقره/195

6- وسائل الشیعه ج 19 ص 24

7- من لایحضره الفقیه ج 3 ص 572

قصه های قرآنی

قصه های قرآنی

بر این باورم که هر داستانی که به برخورد آدمی با طبیعت پیرامون منجر شود، قصه ای بیش نیست. انسان ها برای فرار از واقعیت های تلخ روزگار در زندگی فردی و اجتماعی خود به طبیعت و دیگر موجودات پناه می برند. گاهی موجودی خیالی می سازند چون دیو و پری. گاه با حیواناتی چون گاو، اژدها، شیر و خرگوش مأنوس می شوند. گاهی هم درختانی چون گندم و سیب و انجیر را اجیر خود می کنند. و در مواقعی هم به زمین، کوه، صحرا و ستاره توسل می جویند. تمام اینها می شود ابزاری برای ساخت قصه ها و متل ها.

هنر قصه پردازان این بوده که با به کار گرفتن موجودات دیگر، رخدادهای زندگی پیامبران، امامان، عارفان و قهرمانان را به یک امر دست نایافتنی تبدیل کنند. می توان گفت: قصه پردازی، تلفیق واقعیت با فراواقعیت است. از آنجا که بشر در گذشته، به عناصر طبیعت دسترسی آسانی نداشته است آنها را به خدمت گرفته تا مرزهای تنگ پیرامونی را بشکند و خود را شریک هستی سازد.

قصه گو با استفاده از استعارات و کنایات چنان در دل داستان فرو می رود که گاه خود هم مست باورهای داستان می شود ولی پس از بیان قصه درمی یابد که چگونه حوادث با تخیلات عجین شده و شنونده را مسحور خود کرده است. به قول نیچه میل به فریب خوردن در آدمی سرکوب نشدنی است. هنگامی که قصه گو به نقل افسانه ها می پردازد یا زمانی که بازیگر نمایش شاهانه تر از شاه واقعی پا به صحنه می گذارد، او چنان در جذبه ی سحرآمیز لذت و خوشی غرقه می شود که گویی همه ی اینها حقیقی است.(فلسفه، معرفت و حقیقت ص 175)

با نگاه بدبینانه ی نیچه ای باید گفت پیشینیان، ما را با قصه ها مشغول ساختند و زندگی مان را با همان آرزوها و آرمان ها پر کردند. ما هم با سرگرم کردن نسل آینده به صحنه های نمایشی ای چون بتمن، اسپایدرمن و هری پاتر، آنها را مشغول می کنیم. به قول مولوی

بلبلانه نعره زن بر روی گل

تا کنی مشغول شان از بوی گل

و همین طور نسل به نسل این امور تکرار می شود. البته از زاویه ی خوشبینانه ای هم می توان گفت: در مواجهه با زشتی ها و ناملایمات زندگی، وجود همین خیالات و آرزوها امری ضروری است. و چاره ای جز این نیست.

قصه های قرآنی نیز مانند برخی رمان های امروزی در پارادوکسی از واقعیت و تخیل معلق هستند. گویا در دل قصه حوادثی رخ می دهد که منحصر به فرد و به زبان ادبیات دینی، معجزه و خارق العاده است. چنان که پاره ای از رمان های جدید با بهره گیری از صنایع و آرایه های ادبی، خواننده را مسحور کلمات و تصویرسازی می کنند. ما دقیقا نمی دانیم چه قسمتی از آنها حقیقی و چه بخشی خیالی است. شاید در یک نگاه کلی بتوان جنبه های اعجازی آنها را تخیلی و ناشی از قدرتی ماورایی فرض کرد و بخش واقعی را منطبق بر ساختار اجتماعی و بافتار فرهنگی قوم خاص بدانیم. بنابراین به طور قطع و یقیین نمی توانیم این دو وجه قصه ها را از هم تفکیک کنیم. ولی هر چه هست ما به دنبال ناگفته ها و کانون مرکزی داستان ها هستیم که به ما چگونه زیستن را هدیه می کنند یا به تعبیر دیگر معنای زندگی که امروز هم بسیار پیچیده و در عین حال گنگ و مبهم است، به ما القا می کنند. شاخص مهم رمان مدرن هم در همین درآمیختگی رؤیا و واقعیت است اگر نگوییم همه اش رؤیاگونه است برای فرار از واقعیت های تلخ روزگار و یا تحمل آنها.

علت ماندگاری بیشتر کتب گذشته به واسطه ی قصه سرایی و تلفیق عناصر هستی به سرنوشت آدمی است. اگر حوادث تاریخی به قصه و اسطوره تبدیل نشوند در اذهان باقی نمی مانند. به قول سید مرتضی جزایری زبان وحی نیز ناگزیر است در بسیاری موارد، برای نشان دادن مصادیق معانی مورد نظر خویش به ارسال مثل و بیانات اسطوره ای و استعاری بپردازد.(مقدمه ای بر قرآن کریم ص 81) چنان که یکی از علل زنده ماندن داستان کربلا آمیختگی عاشورا با روایت های اسطوره ای و زبان حالی است.(به مقاله ی عاشورا به مثابه ی اسطوره از نگارنده مراجعه کنید.)

بنابراین قصه های قرآنی ابزاری هستند برای درک معنای زندگی یا به قول اقبال لاهوری اخلاقی زیستن. وی در مورد قصه ی خلقت می گوید: داستانی که به نام سقوط یا هبوط آدم معروف شده، راهنمایی بهتری برای فهم دشواری های ما وجود دارد. قرآن هنگام بیان این داستان، قسمتی از رموز قدیمی را محفوظ نگاه داشته، ولی ماده ی آن را چنان تغییر داده است که بتواند معنا و مفهوم کاملا تازه ای به آن بدهد. روش قرآن در تغییر صورت دادن کلی یا جزیی به داستان ها، بدان منظور که آنها را با اندیشه های جدید متناسب سازد و از این راه آنها را با روح زمان منطبق کند، نکته ی مهمی است که تقریبا پیوسته مسلمان و نامسلمان در باره ی اسلام از آن غافل مانده اند. قرآن به ندرت از آوردن داستان ها منظور تاریخی دارد تقریبا همیشه هدف قرآن این است که به داستان ها اهمیت کلی اخلاقی یا فلسفی بدهد. و این منظور را با حذف کردن نام اشخاص و امکنه، که با دادن رنگ خاصی به داستان، معنا و مفهوم آن را محدود می کند و نیز با حذف کردن جزئیاتی که به نوع دیگری از احساس بستگی دارد، عملی می کند. این شکل معامله ی با داستان ها امر غیر رایجی نیست و در ادبیات غیر دینی رواج دارد. نمونه ای از آن داستان فاوست است که بیان سحرآمیز گوته به آن مفهوم کاملا تازه بخشیده است.(احیای فکر دینی در اسلام ص 94)

دکتر علی شریعتی نیز متأثر از اندیشه های اقبال لاهوری داستان خلقت را نمادین می داند. و می گوید: داستان خلقت آدم، یعنی داستان خلقت انسان، مسلما باید به زبان سمبولیک گفته می شد تا امروز بعد از چهارده قرن و بعد از پیشرفت علوم انسانی و علوم طبیعی، برای ما در چنین محیط علمی، فابل مطالعه باشد.(فلسفه انسان ص 18)

شهید مطهری در مقدمه ی کتاب «داستان راستان» تلویحا این نظر را پذیرفته است و می گوید: قرآن اولین کتابی است که داستان راستان را به منظور هدایت و راهنمایی و تربیت اجتماع بشری جزء تعلیمات اولیه خود قرار داده است.(داستان راستان ج 1 ص 6) اما در کتاب «علل گرایش به مادیگری» صراحتا می گوید: ما اگر مخصوصا قرآن کریم را ملاک قرار دهیم می بینیم قرآن داستان آدم را به صورت به اصطلاح سمبولیک طرح کرده است. منظورم این نیست که آدم که در قرآن آمده نام شخص نیست. چون سمبل نوع انسان است-ابدا- قطعا (آدم اول) یک فرد و یک شخص است و وجود عینی داشته است. منظورم این است که قرآن داستان آدم را از نظر سکونت در بهشت، اغوای شیطان، طمع، حسد، رانده شدن از بهشت، توبه و... به صورت سمبولیک طرح کرده است. نتیجه ای که قرآن از این داستان می گیرد، از نظر خلقت حیرت انگیز آدم نیست و در باب خداشناسی از این داستان هیچ گونه نتیجه گیری نمی کند. بلکه قرآن تنها از نظر مقام معنوی انسان و از نظر یک سلسله مسائل اخلاقی، داستان آدم را طرح می کند.(علل گرایش به مادیگری ص 104، مجموعه آثار ج 1 ص 515) چنان که سید مرتضی جزایری نیز می گوید: شیوه ی پرداختن قرآن به حوادث بر خلاف عهدین همه جا به شیوه ی ارسال مثل و با مقصد تربیتی ملحوظ شده است.(مقدمه ای بر قرآن کریم ص 365) علمای معاصر اهل سنت مانند محمد عبده داستان های تاریخی قرآن را موعظه می داند نه گزارش تاریخی. محمد احمد خلف الله در کتاب «الفن القصصی فی القرآن الکریم» نیز به تشریح سمبلیک بودن داستان های قرآنی و بهره های اخلاقی و تربیتی آنها پرداخته است. نصرحامد ابوزید نیز در این باره می نویسد: روش پرداختن قصص قرآن این است که به اهداف دینی پندآموز اهتمام دارد.(نوسازی، تحریم و تأویل ص 222)

یکی از مواردی که قصه گویی قرآن را تأیید می کند، تفسیر ابن عربی از جریان قربانی کردن فرزند حضرت ابراهیم است.ابراهیم علیه السلام آنچه را که در رؤیای خود دید صادق شمرد. ابن عربی می گوید: خدا خطاب به ابراهیم فرمود: «أنّ یا ابراهیم قد صدّقت الرؤیا» و آنچه را که در خواب دیدی صادق شمردی، و نفرمود: صدقت فی الرؤیا أنّه ابنک (صادق بودی در رؤیا و آنچه دیدی ذبح می کردی عین فرزند تو بود) زیرا ابراهیم علیه السلام ظاهر رؤیای خود را گرفت و آن را تعبیر نکرد، در حالی که رؤیا احتیاج به تعبیر دارد. (فصوص الحکم فصّ اسحاقی ص۸۵) دکتر محسن جهانگیری در توضیح این مطلب می نویسد: به نظر ابن عربی، بر خلاف مشهور [بلکه اجماع مسلمین] گوسفند در خواب ابراهیم(علیه السلام) به صورت اسحاق ظاهر شده، به این مناسبت که هر دو منقاد اوامر الهی هستند. یعنی درست است که ابراهیم(علیه السلام) در خواب دید پسرش اسحاق علیه السلام را ذبح می کند، ولی در واقع مقصود همان گوسفند بود. چون خواب، حضرتِ خیال و مثال مقید است و آنچه در این حضرت مشاهده می شود احتیاج به تعبیر دارد، تا مراد از صورت مرئیه معلوم آید. زیرا آن گاهی مطابق واقع باشد و گاهی نباشد. اما ابراهیم(علیه السلام) عنایت نفرمود و به تعبیر آن نپرداخت. زیرا چنین انگاشت که امر را در عالم مثال مطلق مشاهده کرده است که احتیاج به تعبیر ندارد، چون هر چه در این مشهد مشاهده شود همواره مطابق واقع باشد و نیازمند تعبیر نباشد.( محی الدین ابن عربی، چهره برجسته عرفان اسلامی ص۵۶۹)

بنابراین منظور خداوند این بود که تعلق خاطر خود را از فرزندت بردار نه این که آنچه در رؤیا شنیده ای یا دیده ای بدان عمل کن. چنان که در نهایت همین اتفاق هم افتاد. اصلا قربانی کردن گوسفند یعنی دوران قربانی شدن انسان برای خدایان به اتمام رسیده است. از طرفی حضرت ابراهیم(ع) پیش از این هم توسط خداوند آزمایش شده بود. وقتی او در آتش خشم قوم گرفتار آمده بود خدا او را نجات داد.

جالب است بدانید فرقه ی عجارده سوره ی یوسف را جزء قرآن نمی دانند.(الفرق بین الفرق ص 56) آنها معتقدند که داستان پردازی عشقی در کتاب مقدس معنا ندارد و همین امر سبب شده است که در پی انکار آن بر آیند. این ایده دو چیز را ثابت می کند یکی این که روایت داستان یوسف عشقی است و دوم این که مخالفت با داستان پردازی قرآن قدمت دیرینه دارد. ولی هر چه هست این سوره مشخص می کند که رؤیا و رابطه دو عنصر اصلی روایت شناسی است.

نه فقط قرآن بلکه تورات و انجیل هم از قصه گویی برای ماندگاری خود بهره گرفته اند. البته شیوه ی قرآن جدلی و دیالوگی است ولی در عهدین به بخشی از ماجرا با زبان خاص اشاره شده است. اریک فروم در کتاب «زبان از دست رفته» داستان آفرینش آدم و داستان حضرت یونس را سمبولیک می داند. (ص 28 و 272) شاید یکی از علل عدم بقا دیگر کتب آسمانی بی توجهی به این امر بوده است. شاهنامه، قابوسنامه، تذکرة الاولیا و.... همه مدیون به کارگیری این شیوه از ادبیات هستند. حدیقه سنایی و منطق الطیر عطار و مثنوی معنوی مولانا مصادیق بارزی از قصه گویی اند.

این اندیشه رستاخیز کلمات صورتگرایان همیشه مرا به یاد رستاخیز نگاه های مرده در عرفان خودمان می اندازد..... وقتی مولانا از رستاخیز نگاه های مرده سخن می گوید به همین مسأله نظر دارد ما غالبا چون نگاهمان به راستی مرده است همین حرف شگرف او را نمی توانیم ببینیم. مثنوی را می خوانیم و از کنار این حرف عبور می کنیم بی هیچ اندیشه ای

یاکرامی اذبحوا هذاالبقر ان اردتم حشر ارواح النظر(2/222)

در داستان گاو بنی اسرائیل می گوید: ای سروران من اگر می خواهید نگاه های مرده را دوباره زندگی ببخشید این گاو نفس{یعنی خودخواهی و خویشتن بینی} را بکشید. همین خودخواهی و خویشتن بینی است که تبدیل به پرده ای می شود که دل را در برابر چشم می گسترد تا چشم ما حقیقت را نبیند.

چون غرض آمد هنر پوشیده شد صد حجاب از دل به سوی دیده شد

روی حشر ارواح نظر خوب دقت کنید چیزی در عرصه ی اندیشه ی بشری در حوزه ی شناخت انسان وجود ندارد که مولانا از کنار آن بی اعتنا عبور کرده باشد.(رستاخیز کلمات/137)

تشابه ای که بین داستان حضرت نوح و اهل بیت عصمت و طهارت خصوصا امام حسین وجود دارد دلیل روشنی بر قصه بودن کشتی نوح است. چنان که در روایتی از قول پیامبر اسلام(ص) آمده است إنما مثل أهل بيتي فيكم كمثل سفينة نوح (عليه السلام)، من دخلها نجا، ومن تخلف عنها غرق(میزان الحکمة ج 4 ص 2820) یا حدیث ان الحسین مصباح الهدی و سفینة النجاة

بینش تراژیک

بینش تراژیک

از سال 1395 تا 1401 به حسب موقعیت ذهنی و مطالعاتی، متنی را برای آغازین روز کلاس دانشجویان پزشکی تنظیم می کردم و آن را می خواندم. فضای فکری این متون به دغدغه های اصلی من در زندگی خویش و گونه ای نصیحت به دانشجویان برمی گردد. وجه اشتراک تمام این نوشته های کوتاه، عبور از علوم تجربی و توجه به علوم انسانی بود. ساز و کاری که منجر به تعریفی از معنای زندگی برای آنان شود.

برای پزشکی 95

تبریک عرض می کنم پذیرشتان در پزشکی. شما از نیمه ی دوم سال جاری، زیست دیگری را تجربه می کنید که متفاوت از دوره های پیشین است. هر چند در پاره ای جهات گاه به صورت پنهان، همان ایده های نوجوانی را دنبال می کنید. اما پذیرش در پزشکی اقتضاءات خاص خود را دارد و اگر نتوانید در فضای جدید نفس تازه کرده و دگردیسی را تجربه نمایید؛ دچار نوعی روان نژندی می شوید که به افت تحصیلی و روانی شما می انجامد. اما آن که چه فاکتورهایی شما را دچار این مشکلات می کند؛ بازخوردی از تجربه های دانشجویان پییشین است. هر چند گسست نسل ها در ایران و حتی جهان، مجال تقلیدگری از رویه ها و رویکردهای گذشته را به چالش کشیده است اما همین عنصر خود زمینه ساز بحران ناخواسته ای است که گریبان شما را می گیرد.
برای رهایی از این بحرانِ نسلی و هویتی، شما نیازمندید که غیر از مراقبت از رفتارهای عمومی، نوع نگاهتان به درس آموزیی هم تغییر یابد. آموزش صرف پزشکی برای تصاحب رتبه های اول تا پنجم کلاسی نهایتا منجر به پذیرش دوره ی تخصص و کارکرد بهتر شغلی و رفاهی در آینده می شود اما مطمئنا نیازهای اساسی وجودی شما را تآمین نمی کند. به نظر می رسد بهتر است در کنار پیشرفت تحصیلی، شما با مقوله های سه گانه ی پژوهش های غیرحرفه ای هم آشنا شوید چرا که پزشکی هم بسان دیگر شغل ها برای تآمین مایحتاج زندگی شماست و توقع ارتقاء مدیریتی، سیاسی و اخلاقی از قِبِل آن، خواسته ای گزاف است.
در جهان پیچیده ی امروزی دسترسی به تمامی اندیشه های ترقی جویانه امکان پذیر نیست و عمر آدمی را کفاف نمی دهد. بنابراین حداقل، سه مقوله ی عمومی جهت دستیابی به جایگاهی فراحرفه ای امری ضروری است این سه مقوله عبارت اند از فلسفه، ادبیات و روان شناسی اجتماعی. فلسفه شما را به تمرین ذهنی و روحیه نقّادانه دعوت می کند. ادبیات تنهایی شما را معنا می بخشد و روان شناسی اجتماعی رفتارهای نوع دوستانه ی شما را سامان می دهد. آشنایی اجمالی با این سه مقوله در کنار آموزش پزشکی برای هر دانشجوی در حال تحصیل ضروری است. کلاس ادبیات متولی ترغیب شما به انتخاب موضوعات و شخصیت های ادبی گذشته و معاصر است و در صورت آشنایی و یا گرایش، تقویت و تداوم آن. اما دو مقوله ی دیگر یعنی فلسفه و روان شناسی را می توان با معرفی و خواندن آثاری، خلاء وجودی خود را پر نمود. کتاب هایی چون «دنیای سوفی» گرودر و «تسلی بخشی های فلسفه» آلن دوباتن برای شناخت فلسفه ی آماتور و «روان شناسی اجتماعی» اتوکلاین برگ و «نظریه های شخصیت» شولتز در شکل گیری شخصیت، شما را کمک می دهد.

برای پزشکی 96

من همواره افسوس می خورم که چرا نخبگان دانش آموزی با صفت زیادخوانی برای کسب شغل برتر و معاش بیشتر راهی رشته ی پزشکی می شوند؟ و در همان ترم اول در باتلاق آناتومی و فیزیولوژی گرفتار می آیند. چه که دل مشغولی های پدر و مادر و دل نگرانی های فامیل، بر اثر فشار درسی، موجبات نوعی حیرانی را به ارمغان می آورد. عبور از این واحدهای باتلاقی، همت مضاعفی را طلب می کند تا دانشجویان هم به آرزوهای والدین پاسخی دهند و هم پاره ای از دغدغه های درونی خود را فرو نشانند.

فرایند این زورآزمایی ها، فردی را به جامعه تحویل می دهد که در پی دفاع از خود و انتقام از سختی های دوران دانشجویی، گریز از خلق و فرو رفته در آمال های متعین و یا تحمیل شده از سوی خانواده را پیشه ی خویش سازد.

با این تصویرسازی مثلث دانشجو و خانواده و جامعه، توقع رفتار اخلاقی و رویکرد مذهبی و نگرش ناب اجتماعی را دچار چالش می کند و امری سخت و زمخت به نظر می آید. باز افسوس خود را تکرار می کنم و در این اندیشه ام که چه قدر این امور پرتناقض می تواند منجر به شخصیتی سالم و کامل شود هیهات!!!

آفرین بر دانشجویی که این راه سخت و پرسنگلاخ را گذر کند؛ چنان که از دیوار بلند کنکور عبور کرده است. اما تا افق خیلی راه است. خیلی دور خیلی نزدیک.

برای پزشکی 97

پیش از این که به داوری زودهنگام پیرامون شیوه ی کلاسداری ام بپردازید؛ خود بدان اهتمام می ورزم. تمام تلاشم در تدریس این است که دیکتاتور نباشم. یعنی سیستماتیک و سفارش شده سخن نگویم. من همواره این بیت نظامی را سر می دهم که عاریت کس نپذیرفته ام آنچه دلم گفت بگو گفته ام

جرم اصلی من در دانشگاه همین است و می خواهم شما را هم شریک جرم کنم. استقلال در اندیشه و پیرو دیگران حتی پدر و مادر نبودن شعار من است. بر خلاف علوم تجربی که تقریبا پذیرش مطلق را طلب می کند. در حوزه ی علوم انسانی خصوصا ادبیات نباید زیر بار ایدئولوژی ها رفت. سخنان کلیشه ای و دیکته ای کار آدم های ناآزموده است. این که حضرت علی به فرزندش فرمود: بنده ی دیگران مباش که خدا تو را آزاد آفریده؛ تداعی همین معناست. از همو نقل شده که هر کس به من مطلبی بیاموزاند مرا بنده ی خویش ساخته است؛ مراد از بندگی پیروی محض نیست بلکه تابعیت در استدلال است.

در این چند صباح زیستن که مملو از جبریات است؛ باید به اختیار خویش حرمت نهاد و آگاهانه و آزادانه در جستجوی زمان از دست رفته بود. به تجربه ی زیسته خود اندیشید و از گروه "من جرّب المجرّب حلّت به النّدامه" صرف نظر کرد. خود خوب می دانید که دانش پزشکی تجربه ی هاریسون و گایتون است اما علوم انسانی پرواز در ابرهای ندانستن.

برای ورودی پزشکی 98

خوب درمی یابم که دو پدیده ی گرما و خوابگاه شما را آزار می دهد. درس ادبیات فارسی زمزمه ی محبتی است. بسان سال گذشته، درس را با جزوه ای پیرامون خواندن و نوشتن شروع می‌کنیم. اضافه بر آن، جزوه ی دیگر به معرفی 50 کتاب می‌پردازد. در مجموع دوست دارم به جای صنایع لفظی و معنوی شما را با امر کتابخوانی آشنا کنم. تصورم بر این است که شما با مطالعه ی ادبیات و کتب علوم انسانی، بهتر می‌توانید خودتان را ارزیابی کنید و از زندگی دیگران هم سر در بیاورید و بدانید که دیگران چگونه زیستنی را تجربه کرده اند تا شما هم به هستی خود واقف تر شوید.

ما چون انسانیم و خودآگاه، محتاج مرور جهان و زندگی دیگران هستیم. کتاب شما را با دنیای پیرامون آشنا می کند. گاه درصدد شناخت وجود فیزیکال آدمی هستید که علوم تجربی عهده دار آن است اما گاه می خواهید به روح و روان آدمی پی ببرید که این امر جز در گرو مطالعه و بررسی کتب علوم انسانی امکان پذیر نیست. دریافت های پیشین خود را در قالب تمرین کلاسی، ارائه کنید و کسانی که بیگانه از کتاب اند این فرصت را غنیمت بشمارند و به تجربه دریابند که این مسأله چگونه می تواند برای آنها مسأله ساز شود.

برای پزشکی 99

برای شما که رشته ی پزشکی را با پرداخت هزینه ی بیشتر تصاحب می کنید. شغل بودن آن مبرهن است و آشکار. اما سعادت خویش را در شغل یابی خلاصه کردن، خبط و خطایی است آشکارتر. آنچه زندگی را با معنای زندگی از هم جدا می‌کند. درک و شناخت خوشی و خوشبختی است.

یکی از وجوه انقلاب علمی قرن هفدهم این بود که تبیین های مکانیکی جایگزین تبیین های غایت شناختی شدند. بر اساس این اندیشه هر رخداد طبیعی را می‌توان بر حسب علت آن تبیین کرد. پس از دوران روشنگری در قرن هیجدهم و ظهور پوزیتویسم منطقی در قرن نوزدهم به این که قضایای منطقی و ریاضی چون توسط تحلیل می توانند؛ پذیرفته یا ردّ شوند و یا گزاره های تجربی توسط مشاهده، قابل ردّ یا پذیرش هستند. اما قضایای متافیزیکی یعنی گزارهایی که حکمی مابعدالطبیعی و تجربه ناپذیر دارند. چون فاقد حقایق منطقی و فرضیه های تجربی هستند. لذا باید پوچ یا با اندکی تخفیف نه صادق و نه کاذب و فاقد معنا شمرده شوند. یعنی جملات یا قضایایی که معنا ندارد به مرحله ی صدق و کذب نمی رسند.(زبان، حقیقت و منطق، آیر)

علوم تجربی در پی تبیین علّی و علمی پدیده ها هستند و از طریق فرمول ها و آزمایش ها قابل دستیابی. اما علوم انسانی تفسیرپذیر و دچار نوعی نسبی گرایی شناختی. هر چند داده ها و آگاهی های طبیعی، پیش فرض های ماوراء طبیعی ما را تحت تاثیر قرار می دهند اما ماندن در آزمون ها موجب راستی آزمایی در عرصه ی انسانی نیست. لذا ما برای زیستن بهتر، نیازمند عبور از اطلاعات تجربی و ورود به آگاهی های انسانی هستیم. چشم‌اندازهای ما از نظرگاه های ما خط می گیرند.

از نظرگاهست ای مغز وجود اختلاف مؤمن و گبر و یهود

برای پزشکی 1400

شما فعلا مفتون نام ها و نشانه ها هستید. چه شیرین است صفتی نداشتن و در عین حال ستوده شدن. البته این نگاه نوعی نیرنگ و خودفریبی محسوب می شود. یحبون ان یحمدوا بما لم یفعلوا(آل عمران/ 188) اما در تنهایی و فشار درسی دچار افسردگی و دگردیسی می شوید. چه انتظاری که دیگران بر شما تحمیل می کنند و چه توقعی که خود از خود دارید، هر دو توهمی بیش نیست. این گزاره را آویزه ی گوش خود کنید " طی مراحل دانشگاهی جهت کسب شغل و درآمد است و بس." همان که یک کارگر بدون آموزش و با تجربه ی شخصی به آن دست می یابد.

برای عبور از این توقعات و توهمات راه چاره ای جز پناه بردن به دین و هنر نیست. و این را باید در همین آغاز با خود همراه کنید. به تعبیر نیچه برای تاب آوردن بینش تراژیک، باید به هنر به منزله ی نوعی حفاظت و تسلی توسل جست. (زایش تراژدی ص۱۵) چنان که همو در کتاب «فلسفه، معرفت و حقیقت» می گوید: به سبب خصلت سطحی تفکرمان ما به واقع در بطن توهمی بی وقفه زندگی می کنیم. یعنی در هر لحظه برای زندگی کردن به هنر نیاز داریم.(ص ۸۱) تن دادن به دین و اشکال مختلف هنر مانند ادبیات، موسیقی، نقاشی و سینما راه برون رفت از ناملایمات روحی و روانی است. نسخه های پزشکی و روان پزشکی راه چاره نیست چون هیچ کنجی بی دد و بی دام نیست/ جز به خلوتگاه حق آرام نیست(مولوی)

حس زیباشناختی، شما را از احساسات کاذب علمی و غرور فلسفی رهایی می بخشد و با واقعیات حیات و پوچی زندگی آشنا می کند. بی خیال بودن نسبت به خیلی چیزها بهترین خیال هستی است. فراموش نکنید کسانی که این راه پرپیچ و خم را طی کرده اند، قادر به بیان واقعیت ها و حقایق زندگی از سر گذرانده خود نیستند. چون آنها نیز گرفتار تناقضات رفتاری و گفتاری هستند. به قول نیچه بیشتر مردم چنان به تمامی اسیر امیال خویش اند که به سختی متوجه می شوند در اطرافشان جه رخ می دهد.(فلسفه، معرفت و حقیقت ص ۱۱۱)

برای پزشکی 1401

کاش روزی استادان و دانشجویان دانشکده های مهندسی و پزشکی و اقتصاد دریابند که وقتی از اندیشه ی نقّادانه ی نهفته در بطن علوم انسانی سخن می گوییم، از این سخن می گوییم که تدریس دانش هایی نظیر ادبیات و تاریخ و فلسفه و علوم اجتماعی در دانشکده های ما و حمایت از این ایده، ناگزیر به پرورش زنان و مردان پزشک و مهندس و اقتصادانی می انجامد که می توانند نقّادانه بیندیشند، منطقی تحلیل کنند و خلّاقانه به تخیّل بپردازند؛ فرایندی که در نهایت، به استنباطی درست و سریع برای حلّ مشکلات پیش روی آنان خواهد انجامید.(زیستن با کتاب، طریف خالدی، ترجمه محمدرضا مروارید ص 77)

این آرزوی دکتر طریف خالدی، استاد رشته ی مطالعات فرهنگی دانشگاه آمریکایی بیروت، سال هاست در ذهن من خلجان می کند تا به دانشجویان پزشکی و استادان شان تفهیم کنم که فراگیری دروس این رشته نهایت منجر به پدید آمدن شغلی و کسب موقعیتی نسبی در زندگی می شود اما برای دریافت معنای زندگی چاره ای جز روی آوری به علوم انسانی، خصوصا ادبیات نیست. هیچ وقت کسی را نمی توان یافت که با خواندن دروس پزشکی به آرامشی رسیده باشد. اما زمزمه ی شعری و یا خواندن حکایتی می تواند درون آدمی را به چالش بکشد و او را به پرسشی کشنده وادارد. به این که جایگاه من در جهان هستی کجاست؟ و من در چه مرحله ای از آن به سر می برم؟

هویت و هنر

هویت و هنر

خدای بزرگ را سپاس می نهم از این که توسط جناب تولایی به این نشست مجازی فراخوانده شده ام. حضور در جمع کارشناسان کانون پرورش فکری کودکان و نوجوانان فرصتی است تا صحبتی صمیمی صورت بگیرد. برای این که مرا غریبه تصور نکنید ناچار اشارتی به رابطه ی خودم با کانون می کنم. من از کودکی شیفته ی کانون بوده ام. و در طول سالیان متمادی به حسب علاقه و عاطفه، تاریخِ شکل گیری و رشدِ تدریجی کانون پرورش فکری کشور را در قالب مطالعه ی کتب و مقالات و تماشای فیلم های مستند پیگیری کرده ام و از میان انبوه شخصیت های اثرگذار و ماندگار کانون، از آغاز تاکنون، نام دو نویسنده ی نامی، با یک حس نوستالژیک، در ذهن و ضمیر من حک شده است. یکی صمد بهرنگی و دیگری عباس کیارستمی. اولی با چاپ کتاب ماهی سیاه کوچولوی اش با نقاشی های فرشید مثقالی از سوی کانون به شهرت جهانی رسید و دومی تا همین اواخر هم فیلم های کانونی می ساخت. در آشنایی من با این دو شخصیت همین بس که دو مقاله ی " اولین کتابی که خواندم " و " کیارستمی روایتگر زندگی " را پیرامون آنها نوشته ام. تصور می کنم عنوان اول تمرین خوبی برای نگارش شما و مربیان کانون و حتی کودکان و نوجوانان باشد.

فکر می کنم یادآوری همین خاطرات اندک، پیوندی بین من و شما ایجاد کرده باشد و مرا به عنوان یکی از اعضای کانون پذیرا شده باشید.

پیش از بحث از هویت و تاثیرپذیری هنر و ادبیات در هویت یابی کودکان و نوجوانان، شاید پرسشی ذهن شما را گزش دهد که در وضعیت فعلی و بحرانی جامعه چگونه می توان برای کودکان و نوجوانان هویت سازی کرد؟ به زبان صریح تر و سلیس تر کسی که خود را باز نیافته است چگونه می تواند دیگری را به یافتن و ساختن هویت دعوت کند؟

در مقام پاسخ عرض می کنم در جامعه شناسی دوران بحران را دوران گذار می نامند. یعنی وضع به همین منوال نمی ماند. هر چند در این میان سرمایه هایی از بین می رود و افرادی نیز قربانی می شوند. از طرفی باید بپذیریم که کودکان و نوجوانان از نظر ذهنی، کمتر درگیر بحران های اقتصادی و اجتماعی جوامع هستند و از دور آنها را مشاهده و گاه لمس می کنند. یعنی سهم اندکی از این بحران ها نصیب آنها می شود. نکته ی مهمتر این که تاریخ گواه روشنی است که بزرگان اثرگذار درست در میانه ی بحران هایی چون جنگ و آشوب و درگیری پرورده شده اند. مگر مولوی و سعدی و حافظ حاصل دوران ویرانگری مغولان در ایران نیستند؟ یا در بازه ی زمانی دو جنگ جهانی اول و دوم، کسانی چون همینگوی، پروست، فرانکل، هایدگر و آرنت ندرخشیدند؟ یا در دوران معاصر، آیا شریعتی و شاملو اثرگذار نبودند؟ مولوی در داستان طوطی و بازرگان پس از مرگ مصلحتی طوطی می گوید:

بند کن چون سیل سیلانی کند

ورنه رسوایی و ویرانی کند

من چه غم دارم که ویرانی بود

زیر ویران گنج سلطانی بود

غرق حق خواهد که باشد غرق تر

همچو موج بحر جان زیر و زبر

زیر دریا خوشتر آید یا زبر

تیر او دلکش تر آید یا سپر

در حال حاضر، گنج سلطانی برای من و شما هویت بخشی به نسلی است که می خواهد آینده ی این جامعه را بسازد و در رشد و شکوفایی این مرز و بوم مشارکت نماید. از این رو مسئولیت ما بیشتر و به مراتب، سخت تر است. شما باید به گونه ای بتوانید از این بحران ها فاصله بگیرید و در صدد مطالعه و پژوهش برآیید و حاصل کوشش های خود را با کودکان و نوجوانان در میان بگذارید و آنها را از این مخمصه های ناخواسته نجات دهید و برای آینده امیدوار نمایید. البته می دانم ایجاد چنین فضایی بس سخت و طاقت فرساست اما این کار هم شما را تازه می کند و هم تضمینی برای هویت یابی و آینده سازی کودکان و نوجوانان این کشور خواهد بود.

بنابراین چنان که ما با قرار گرفتن در مسیر اندیشه های پیشینیان کسب معرفت می کنیم، کودکان و نوجوانان نیز با کوشش های فکری و پرورشی ما به جنبه هایی از واقعیت و حقیقت دسترسی پیدا می کنند. از سویی عوامل متعددی در کارند که این هویت را تقویت یا تضعیف نمایند و ما باید سخت بکوشیم که فاکتورهای هویت ساز را برجسته و از پدیده های هویت برانداز پرهیز نماییم. این کشاکش مدام و مبارزه ی مستمر بین این دو عنصر موجب هویت بخشی خود و دیگری می شود.

در طول سال ها تدریس و تحقیق به این نتیجه دست یافته ام که تا فردی خود به درکی عمیق و باوری قوی در مورد یک مفهوم یا یک معنا نرسیده باشد، نمی تواند دیگری را بدین امر راغب و راهنما باشد. روند آموزش و انتقال مبانی و معانی به غیر، اقتضای تسلط و اشراف بر مفاهیمی دارد که فرد آنها را به زبان می آورد. فراموش نکنید که با خواندن چند کتاب و مقاله نه خود به هویتی دست می یابیم و نه مخاطب ما از آن بهره ی اساسی می برد. گویا درک این معنا نیازمند ممارست و تمرین مداوم است. هر فرد با فراست و پس از سال ها تلاش می تواند بدین امر واقف گردد. هر کدام از شما دقیقا می دانید که در کجای این جغرافیای فکری قرار دارید و در چه مرحله ای از آن گام می زنید.

تعریف فلسفی هویت

هویت شامل مجموعه ای از علائم مادی، زیستی، اجتماعی، فرهنگی و روانی است که موجب شناسایی و تمایز فرد از دیگری است. رویکرد فلسفی به هویت حاصل پرسش از کیستی و چیستی خود و هستی است. در فلسفه نظرات مختلف و متفاوتی در تعریف هویت فردی ارائه شده است که به برخی از آنها اشاره می کنم. هویت شخصی در فلسفه ی هیوم همان زنجیره ای از تجربه های در بدن است. جان لاک هویت را همان آگاهی می داند. دو ملاک دیگر مشخصه ی هویت عبارتند از پایداری نسبی و تداوم شخصیت و انسجام تغییر فیزیکی هستند. اما کانت پا را از این فراتر می نهد و هویت را «وحدت استعلایی ادراک آگاهانه» تعریف می کند. یعنی سه ویژگی کیفی بودن و سوبژکتیو بودن و یکپارچگی را ویژه ی آگاهی می داند. بنابراین هویت آگاهی ای است که در خلال زمان پایدار است. و در مقاطع مختلف قادر به تصمیم گیری و گاهی منجر به عمل می شود. و در نهایت هر آگاهی ای خودآگاهی است.(فلسفه در قرن جدید، جان سرل صص 215-237)

هویت شیوه ی شناسایی خود توسط عوامل و متغیرهای دیگر است. اگر انسان هویت خویش را نداند چه کسی می تواند او را شناسایی کند یعنی هویت امری بین الاذهانی است. به تعبیر دیگر هویت بسته به نگاهی است که فرد به خود و دیگران و جهان دارد. آدمی فقط زمانی می تواند خود را کشف کند که خود را در آیینه ی دیگران ببیند.

هویت در معنای دومی فلسفی آن با این همانی مترادف است. بدین معنی که هر چیزی در تعریف «همان» است. هویت را در این معنی با عبارت «ب=ب» نشان می دهند. سه شرط منطقی برای اصل این همانی برشمرده اند. 1- معنای تصور شده ثابت و محدود باشد و تغییر نپذیرد. 2- این که حقیقت و کذب در هر زمان و مکانی معنی خود را حفظ کند. 3- این که حقیقت هر موجودی عین ذات آن باشد. به فلسفه ی شلینگ عنوان فلسفه ی این همانی داده اند. شلینگ به وحدت طبیعت و فکر و وحدت آرمان و واقعیت قائل بود.(دانشنامه دانش گستر ج 18 ص 245)

مفهوم هویت از نگاه روان شناسی و جامعه شناسی هم قابل تبیین و توضیح است. هویت در روان شناسی عبارت است از تصور شخص از خود و حس استمرار وجود، به ویژه در قابلیت تفکیک شخص از دیگران، در عین تعامل با آنان. اریکسون در قالب پرسش این که اگر دوباره متولد می شدی چه کار می کردی؟ در صورت پاسخ مثبت، فرد را دارای هویت می داند. اصطلاح هویت در علوم اجتماعی عبارت است از تعلق خود به محدوده یا مقوله ای تعریف شده، مثلا تعلقات دینی، تعلقات ملی و یا تعلقات شغلی که هویت ساز هستند.

انتزاعی بودن مفاهیم

هویت یک مفهوم انتزاعی است و کودکان این مفهوم را دقیقا دریافت نمی کنند.(پیاژه) تحقیقات جدید نشان می دهد که کودکان قادر به درک مفاهیم انتزاعی هستند.(لیپمن و ویگوتسکی) اما به نظر می رسد کودکان در لحظه ی تولد وارد مرحله ی شناختی می شوند و با هویت فردی و اجتماعی خود می توانند مصادیقی از گفتار و رفتار را شناسایی کنند. ولی برای نوجوانان این مفهوم کاملا قابل درک است. یک نوجوان به دنبال هویت خود می گردد و شخصیتش آرام آرام شکل می گیرد. بحرانی بودن سن بلوغ بیشتر ناشی از ورود به این عرصه است.

عوامل هویت ساز

عمومی ترین عوامل هویت ساز، هنر و ادبیات است. این دو عنصر پیشگام هویت سازی محسوب می شوند. ابزار بیانی ادبیات، زبان و کلمات در حیطه ی شنیداری است اما هنر نگاه زیباشناختی به پدیده هاست. خوشبختانه هنر و ادبیات در جهان معاصر تکثر و تنوع بسیاری را به خود گرفته است. عوامل هویت ساز همواره وجود دارند اما موانع و بحران هایی نیز در سر راه سبز می شوند. از آنجا که زندگی اجتماعی و فرهنگی انسان ها بدون داشتن هویت فلج می شود، بنابراین ناچار از استفاده از ابزارهایی برای هویت بخشی هستند. اگر دکتر داریوش شایگان به هویت چهل تکه ی ما اشاره می کند یادآور این نکته است که عوامل زیادی بر هویت آدمی اثرگذار هستند.

کودکان و نوجوانان از طریق گوش دادن یک روایت داستانی و شعر و یا نقاشی و بازی کردن الگوگیری می کنند و با نوعی همذات پنداری با قهرمان داستان یا تصویری که مشاهده می کنند به درکی از واقعیت می رسند. حکایات و قصه هایی که توسط پدر بزرگ و مادربزرگ به کودکان القا می شود در رشد و شکوفایی فکری آنها بسیار اثرگذار است. بررسی طرح داستان و تحول شخصیت ها از اهداف علاقه مندان به ادبیات است اما در فلسفه شیوه های تفکر و اندیشه که در سطح زیرین داستان نهفته است مورد توجه قرار می گیرد. هر پرسش در زمانی مناسب نوعی فلسفیدن محسوب می شود. مارگارت شارپ می گوید: کودکان از داستان لذت می برند و ترغیب می شوند تا فکر کنند و بپرسند.(کندوکاو فلسفی برای کودکان و نوجوانان، سعید ناجی ص 63)

کودک و نوجوان باید خود را درگیر موضوع داستان و شعر و نقاشی طرح شده از جانب مربی کند. از این رو انتخاب و گزینش کتاب توسط آنها نقش مؤثری در شکل گیری شخصیت شان دارد هر چند گاه نیاز است مربی در این جهت فعال باشد. جالب است بدانید که مخاطب می فهمد که مربی تا چه اندازه از استقلال فکری و عملی برخوردار است و چه قدر به کتاب و متن وفادار است. او خوب درک می کند که شما در تدریس، چه قدر از خلاقیت فردی استفاده می کنید و دیدی محققانه و جستجوگرانه دارید.

ادبیات منجر به گسترش واژگان و درک معانی و مفاهیم جدید می شود. قدرت تخیل فرد از طریق استعارات و ایهامات و ابهامات به وجود می آید. نظر کودکان و نوجوانان در بیان اجمالی و واگویی هدف نهایی داستان، مربی را در رسیدن به مقصود کمک می کند.

هویت و معنای زندگی

به نظر می رسد مقصد و مقصود نهایی از داشتن هویت رسیدن به درکی از معنای زندگی است که آینده ی ما را تضمین کند. هویت یابی فرایندی برای خودشناسی است که معناسازی نیز به واسطه ی آن صورت می گیرد. در مورد معنای زندگی در دوران معاصر بحث های بسیاری طرح شده است.

شریعتی، میراثی ماندگار

شریعتی، میراثی ماندگار
    از دهه ی چهل تاکنون، کمتر کتاب یا مقاله ای در زمینه ی روشنفکری، روحانیت، باورهای دینی، انقلاب اسلامی، مسائل اجتماعی و سیاسی ایران نوشته شده که در آن نام دکترعلی شریعتی نیامده باشد. دوست و دشمن ناچار از  یاد اویند. حسادت بدترین عنصری است که مخالفان شریعتی را به واگویی گذشته های دور فرا می خواند. و رقابت برجسته ترین پدیده ای است که همه را به مبارزه با تفکر شریعتی می کشاند. دوره ی بسیاری از معاریف و مشاهیر  پیشین به پایان رسیده است اما یاد و نام شریعتی همچنان می درخشد.
    من هنوز پی نبرده ام که چه چیزی شریعتی را جاودانه کرد اما این را خوب درمی یابم که دغدغه های درونی و کوشش های خستگی ناپذیر او بود که در قلم و گاه بر زبانش جاری می شد. هر چند برخی از معاصران، دوست دارند که او را در کویرش خلاصه کنند و عده ای با اسلام شناسی او سر جنگ دارند و پاره ای هم مباحث جامعه شناسی اش را بر نمی تابند. اما هر چه هست نام او جاودان و میراث او ماندگار است.

  مردن خندان

مردن خندان

در سوگ سیدمحمود دعایی

علم به این که مرگ همواره در انتظار ما است ملال آورترین لحظه ها را به چیزی فوق العاده جذاب بدل می کند.(پرسش های زندگی، فرناندو سوتر ص 261)

بزرگداشت یک شخصیت پس از مرگ او به معنای مرده پرستی نیست بلکه با پایان یافتن یک زندگی داوری در باره ی فرد آغاز می شود. چرا که انسان های در حال زیست، چه خوب و چه بد، شاید به تغییر در رفتار و گفتار تن دهند. به قول حافظ

عیب رندان مکن ای زاهد پاکیزه سرشت

که گناه دگران بر تو نخواهند نوشت

من اگر خوبم اگر بد تو برو خود را باش

هرکسی آن درود عاقبت کار که کشت

کشت آدمی و عاقبت مأبی او تا پایان زندگی ادامه دارد. وقتی کسی می میرد و پرونده ی اعمالش بسته می شود، داوری در باره اش امکان پذیر می گردد. هر چند گفته ی اذکروا موتاکم بالخیر(مردگان تان را به خوبی یاد کنید) بوی سیاست بنی امیه ای می دهد. اما از زوایه ی دیگر این نگاه بیانگر نقص آدمی نیز هست. چون هیچ کس کامل نیست و باید اعتراف کردکه انسان موجودی گناهکار و لغزنده در کار و گفتار است. لذا بخشش و گذشت پس از درگذشت امری مطلوب است. البته شاید در مورد دست اندرکاران سیاست نیازمند تأمل باشد

به این بیت محمد اقبال، شاعر پاکستانی، بسیار باور دارم که فرمود:

نشان مرد مؤمن با تو گویم که چون مرگش رسد خندان بمیرد

این حس فقط در وجود آدمیانی بروز می کند که زیبازیستن را تجربه کرده باشند. این گونه حالت، خاص کسانی است که تحمل رنج و گریه ی دیگران را ندارند. و کسی می تواند زجر دیگری را تحمل نکند که خود، این رنج را تجربه و در طول حیات به کم زندگی قانع باشد. یعنی فراموش نکند که خود چگونه زیسته است. و مهم تر این که خاطره ی تلخ روزهای سخت را از یاد نبرده باشد. بنابراین چنین انسانی وقتی با پدیده ای چون مرگ مواجهه می شود، خندیدن و رها شدن را بعینه درک می کند.

مولوی هم مضمونی معکوس دارد و می گوید:

هر که شیرین می زید او تلخ مرد هر که او تن می پرستد جان نبرد

یعنی تلخی مرگ از بی خیالی فرد در زندگی نسبت به همنوعان و همکیشان است. انسان های تن پرور و خودخواه بی جان از این جهان می روند. و کسی که این گونه به ملاقات مرگ می رود تلخی آن را درک می کند و گریان از این دنیا می رود. بنابر این شیرین زی ای در این جهان مساوی با تلخکامی هنگام مرگ است. برابرِ این دریافت شیرینکامی است که برای مؤمنان رخ می نماید. البته مولانا در یک نگاه کلی تر می گوید:

مرگ هر یک ای پسر همرنگ اوست

پیش دشمن دشمن و بر دوست دوست

مرگ روی دیگر سکه ی زندگی است. هر کسی مرگ آشناست با خنده به ملاقات آن می رود اما آن که دشمنانه به مرگ می نگرد گریه او را امان نمی دهد. از این روست که دکتر شریعتی فریاد می زد: خدایا چگونه زیستن را به من بیاموز چگونه مردن را خود خواهم آموخت. او خوب دریافته بود که زیستن شرافتمندانه مهم است و باعث مرگ زیبا می شود. به قول دکتر سروش دباغ این سخن شریعتی طنین مرگ اندیشی مولانا دارد. گویا این نکته را اقبال از مولانا و شریعتی از اقبال آموخته بود.

از این سه سخن درمی یابیم که خندیدن به گاه مردن، نشانه ی نیکو زیستن است. خندیدن نماد آرامش و آسایشی است که با تحمل سختی ها و رنج های شخصی به دست می آید بلکه بالاتر از آن، ناشی از زدودن رنج از زندگی دیگران است. چون مرگ به معنای خداحافظی با همه کس و همه چیز است و این موجب اندوه و ناله ی فرد می شود. پس چه کسی می تواند موقع مرگ بخندد کسی که در زندگی از همه کس و همه چیز رهیده و خود را فدای دیگران کرده باشد. دقیقا این کنش ناشی از تناقضی است که در این جهان رخ می نمایاند. و زیبایی زیستن وابسته به همین پارادوکس است. بریدن و رهیدن و در عین حال به دیگران پرداختن، هنر مردان خداست. و سید محمود دعایی مصداق بارز این نگرش بود. او که خود زجرکشیده ی روزگار بود، رنج آدمیان را بعینه درک می کرد. وقتی که کتابخانه ی عمومی کرمان افتتاح شد او در سخنانی همراه با اشک اعلام کرد مادر من پیش از این در همین مکان به خدمتکاری مشغول بود و ما با زحمت های او بزرگ شدیم

از ویژگی های برجسته ی مرحوم دعایی، کمک رسانی به کسانی بود که رنج زندان و محرومیت از حیات را تجربه می کردند. و امروزه پاره ای از آنان بدین امر معترفند. ماندن چهل سال در مسند مؤسسه ی اطلاعات گواه روشنی از بلندهمتی و قناعت او به پست و مقام بود. مرحوم دعایی در مبارزه ی 50 ساله اش مدافع افرادی شد که نیازمند دفاع بودند و بی آن که در بوق و کرنا کند به یاری آنها همت گمارد و در نهایت بر جسد کسانی نماز خواند که از نگاه دیگران افراد منحرف شمرده می شدند. معنای این کارش این بود که من نه فقط حامی حیاتشان که بدرقه کننده ی مماتشان هستم.

اما نتیجه ای که می خواهم از این کوتاه سخنم بگیرم این که مردم ما شیفته و پیرو شخصیت هایی هستند که چون آنها بزی اند و فارغ از ایده و فکر آدمیان به کمک آنها بشتابند. و ما امروز سخت محتاج چنین انسان هایی هستیم اما دریغ و درد که این گونه انسان ها اندکند و باید با چراغ در روز روشن به دنبال آنها گشت.

امرار معاش با ریسک

امرار معاش با ریسک
گزارش سفر به بشگرد
    تصور نمی کردم که بشگرد پر از کوه و کتل باشد و راه پرپیچ و خمی را از نظر جغرافیایی و تاریخی به خود دیده باشد. روز چهارشنبه 29 اردیبهشت 1401 به اتفاق دوست عزیزم دکترغلامرضا محب زاده مسیر بندر به بشگرد را شبانه پیمودیم. از بندر تا میناب و از آنجا به هشتبندی سه ساعت طی طریق کردیم. شام را در منزل پدرشان صرف نموده و با همراهی برادرش حاج علی در جاده ی مارپیچ منوجان و قلعه گنج و پر از نور چراغ های نیسان های حمل گازوییل قرار گرفتیم. با این که دوست من با توکل بر خدا و اطمینان به مسیر، ماشین را خوش خوشان به جلو هدایت می کرد اما دلهره ای ته دلم را آزار می داد. نکند در این سیاهی کم رنگ شب کسی ما را برباید یا ماشین به تصادفی متوقف شود. شاید به نگرانی من هم پی برده بود که گاه در مواجهه با سیل نیسان های قاچاق سوخت، کنار می زد و خطاب به راننده های روبه رو می گفت: شما بفرمایید جاده فعلا قرق شماست و ما اشتباهی طی مسیر می کنیم!!
   گویا جاده هم خود را تسلیم نیسان ها کرده بود هر چند دو ایستگاه توسط نیروهای انتظامی کنترل می شد ولی کژراه ها در اختیار راننده ها بود. رانندگانی در سنین بین 20 تا 30 با قرار دادن یک منبع فایبرگلاس یا مشک پلاستیکی در قسمت بار ماشین که تقریبا سه هزار لیتر سوخت ظرفیت دارد، مسیر سیستان و کرمان را به قصد هرمزگان شبانه و با ریسکی تمام، برای به دست آوردن لقمه ی نانی، طی مسیر می کنند. 
    ساعت سه صبح به منطقه ی دستگرد درگاز(سورگ) رسیدیم. منزل یوسف، پسردایی محب زاده محل اسکان ما بود. خسته و کوفته با رختخواب هایی که از پیش آماده شده بود، آشنا شدیم و پس از یک ساعت استراحت و اقامه ی نماز صبح دوباره خوابی را از سر گذراندیم. ساعت هشت، صاحبخانه با صبحانه ای محلی از ما پذیرایی کرد. پس از آن به سوی یک زمین کشاورزی رفتیم. دو نفر در حال برداشت آویشن شیرازی بودند. درختان سیب و انار و زردآلو در دشتی میانه ی کوهستان، اعجاب مرا برانگیخت. در موقع برگشت سری به سد سهران زدیم و در کنار انبوه آب های پشت سد، چایی نوش جان کردیم.
    ظهر پس از صرف نهار، گروه حاضر در میهمانی به بحث در باره ی منطقه و مردم زجرکشیده این سامان پرداختند. مردمان این خطه بسیار از گذشته ی گاه نامفهوم خود سخن می گویند. یادکردی از اجداد و بیان تاریخ شفاهی این مرزبوم تاکنون ادامه دارد. تلاش های مرحوم والی و نوشته های طباطبایی آنها را ارضا نمی کند و معتقدند هنوز عده ای برای تطهیر خود به تحقیر این مردم می پردازند و در این میان حقوق بشگردی ها پایمال شده است. 
    ناگفته نماند که بشگردی ها مردمانی مهمان نواز هستند. خوبی و خوش برخوردی صاحبخانه را فراموش نمی کنم. چه با احترام و عزت از ما پذیرایی می کرد. همسر و دخترش هم زحمت فراوان می کشیدند. مادر زن یوسف در کپر زندگی می کرد به سراغ او رفتیم داشت دانه های اسپند را جدا می کرد. جالب بود که دختر دبیرستانی اش اتاقی مستقل داشت و یک ردیف کتاب در کمدش خودنمایی می کرد. چند کتاب انگیزشی و «ملت عشق» الیف شافاک و «بنویس تا اتفاق بیافتد» کلاوسر و همچنین «شازده کوچولو» ی اگزوپری در میان آنها بود. فاطمه، دختر کوچک صاحبخانه، وقتی چند کتاب ما را دید گفت: این کتاب ها مال عاطفه است. در فرصتی من دو کتاب «آینده روحانیت و جهان معاصر» مجموعه ی سخنرانی های دکتر بیژن عبدالکریمی و «چمدان پدرم» اثر اورحان پاموک که در باره ی نوشتن هست، به مطالعه گرفتم و یادداشت هایی برداشتم. بعد از ظهر در حالی که صدای موسیقی عروسی با کوه های پیرامون پژواک داشت، به قبرستان قدیمی روستا برای فاتحه خوانی مردگان رفتیم. ساعت هفت مراسم سرتراشون داماد را مشاهده کردیم. همه چیز در فضایی ساده و بی آلایش شکل گرفته بود. با اذان مغرب عده ای به سوی تنها مسجد محله شتافتند و نماز جماعتی با حضور 20 نفر اقامه شد.
   در مراسم عروسی زنان و مردانی از مناطق مختلف شرقی استان حضور داشتند. در آغاز با یک موسیقی و چای و شام ساده از مهمانان پذیرایی شد. گویا مشکلات اقتصادی کشور عرصه را بر عروسی ها هم تنگ کرده است. شرکت کنندگان در مراسم هم چهره ی شادابی نداشتند. گروه ارگ ساعت یازده از راه رسید و تا اذان صبح خواند و نواخت. چند کودک و نوجوان با چمک های رادیکال گروه ارگ را همراهی کرد. البته ما فقط تا ساعت 12 در مجلس عروسی حضور داشتیم.
    صبح جمعه پس از صرف صبحانه، سورگ را به قصد هشتبندی  ترک کردیم. صاحبخانه با چند سوغات محلی ما را بدرقه کرد. گرما و آتشباد مسیر زجرآور بود. اما ما در گفتگویی دوستانه بی خیال دشت و گرما بودیم. در منوجان توقفی کرده و ظهر مهمان حاج علی در خانه ی جدیدش بودیم. همسرش که معلم بود زحمت تهیه ی ناهار کشیده بود. پس از صرف ناهار و استراحت کامل ساعت 7 بعد از ظهر در جاده ی هشتبندی- میناب قرار گرفتیم. این بار ماشین های پژوه 405 به حمل سوخت مبادرت می ورزیدند. در پیچی از جاده یکی از این ماشین ها چپ کرده و گازوییل در سطح آسفالت پخش شده بود. در ذهن خود به عاقبت راننده و خانواده اش می اندیشیدم. امرار معاش با ریسک شیوه ی زیست نیست. تا بندرعباس این فکر مرا زجر می داد.