3) – فرخنده شب قدر

3) – فرخنده شب قدر

سال هاست که روزه هایم را بی کم و کاست می گیرم و از این جهت خدای خود را شاکرم. چنان که او را برای نمازهایم که هیچ گاه قضا نمی شود، بسیار شکرمی نهم. عجب خدایی داریم هر چه از او درخواست کنی اجابت می کند. خصوصا اگر از جنس معنا باشد. ما در خواست های مان بی بخار و کم جنبه هستیم. همه ی مطالبات مان تا پیش پایمان است به افق های دور دست اصلا توجه نداریم. آسمانی شدن، بالا رفتن، پرواز کردن در کنار ستاره و خورشید. دل به دریا سپردن. وای چه قدر خواسته های ما سطح پایین است. مالی و منالی و شهرتی همین و بس.

من دوست دارم که کارهای عبادی ام را با شوق و ذوق انجام دهم. البته زمینه های این شوق را در خود فراهم کرده ام. در فلسفه ی اخلاق عنوانی است به نام جبر اخلاقی. از طرفی در تعریف اخلاق گفته اند: انجام افعال اختیاری. در توضیح این پارادوکس به دانشجویانم می گویم: کار اخلاقی اختیاری است و مراد از جبر اخلاقی، ملزم کردن خود به انجام کار اختیاری است. در عبادات هم همین طور است. ما می توانیم امور عبادی که به ظاهر جبری است به اختیار و شوق انجام دهیم. یعنی با توجه به سود معنوی که نصیب ما می شود، به انجام آن مبادرت ورزیم و از انجام آن لذت ببریم. این که پیامبر اسلام(ص) می فرماید نماز نور چشم من است. یا امام حسین(ع) می گوید: من از خواندن نماز لذت می برم و یا امام سجاد(ع) به سجده کردن های طولانی شهره است، همه حکایت همین لذت های معنوی است که عبادت را بر خود هموار کرده اند. ما نیز نباید خود را از آن بی نصیب کنیم.

شب بیست و سوم ماه رمضان مهمان مسجد امام زمان(ع) در خیابان بعثت، بلوار توانیر در منطقه ی شمال شرقی تبریز بودم. ساعت 12 شب، معلم بازنشسته ای سخنرانی و به زبان ترکی توصیه های اخلاقی می کرد. قرآن کریم و کتاب «تحف العقول» هم جلوی اش باز بود. از آنها استفاده می کرد و گاه نکته های روان شناختی را ضمیمه ی مطالبش می کرد. همه ی آنهایی که در مسجد بودند به دقت به صحبت های اش گوش می دادند و گاه با لبخندی بر چهره هاشان نمایان می شد. با این که اصلا ترکی بلد نبودم اما از بخش های فارسی و خواندن آیات و روایات حرف های اش را درک می کردم در بخشی از صحبت های اش می گفت: برای دیندار شدن نوجوانان نباید بدون مقدمه چینی وارد شد. نوجوانان باید آرام ارام با دین و مظاهر دینی آشنا شوند. با تشویق و ترغیب آنان را به دین فرا خواند. با اجبار و اکراه چیزی نصیب آنها نمی شود.

با گذشت پاسی از شب مدّاحی، دعای کمیل علی(ع) را خواند. چه زیبا می خواند. بدون آن که به حاشیه برود و از مستمعان، تکرار برخی از فرازهای دعا را طلب کند. با دقت تمام دعا را زمزمه می کرد. به متن دعا و مناجات امیر المومنین در آن شب قدر توجه جدی داشت. به یاد دعای کمیل هایی افتادم که در بندرعباس شب های جمعه در منزل دوستان برگزار می شود. و کلی به یاد آنها بودم. همان شب دعای کمیل در منزل ناصر احمدی، با صرف افطار اجرا شده بود. این را از پیامکی که به موبایلم شده بود فهمیدم. در پایان دعای کمیل، مدّاح به جای این که دعا کند با یک مقدمه چینی همه را به دعا کردن فرا خواند و گفت: دست های خود را بالا ببرید و به مدت دو دقیقه در سکوت برای خودتان هر جور که دوست دارید خدا را فراخوانید. و این شعر مولانا را خواند. هیچ آدابی و ترتیبی مجوی/ هر چه می خواهد دل تنگت بگوی. تجربه ی جالبی بود. هر کس برای خودش دعا می کرد. گاه صدای گریه ای در جمعیت بلند می شد. کسی با سماجت طلب مغفرت می کرد. زمزمه های زیبایی در جمع یاران شب قدر به گوش می رسید. چه فرخنده شبی بود. شب قدر را می گویم.

​​​​​​​2)- روزه و روزه داری

2)- روزه و روزه داری

ماه رمضان در راه بود از روزنامه ندای هرمزگان زنگ زدند و طبق روال سال های پیش از من خواستند که مطلبی پیرامون ماه رمضان بنویسم. من هم تصمیم گرفتم. مطلبی متفاوت از مقالات گذشته تهیه و ایمیل کنم. همین گونه شد و آنها هم اقدام به چاپش کردند. به روزه و روزه داری خیلی اعتقاد دارم و مانند دیگر عبادات دینی انجام آن را برای خود روا و روان کرده ام. چرا که به تحقیق در این باره از مباحث دینی تا علمی پرداخته ام. روزه هم جسم و هم روح و عقل را به سلامتی دعوت می کند. خداوند روح و جسم را با هم ساخته است و رابطه ی تنگاتنگی بین این دو بُعد وجود است. مطمئنا هر چه برای روح مفید باشد در نهایت جسم هم از آن سود می برد. چنان که هر چه جسم را سامان می بخشد، روح نیز از آن بهره می برد. آنها که تنها به جسم شان رسیدگی کامل دارند، همواره از تنگی روح رنج می برند.

همیشه بر این اعتقادم که امر و نهی الهی از جنبه ی وجودی، ناظر بر رابطه ی تن و جان است و الا انجام دادن و ندادن یک فعل سود و زیانی را متوجه خدا نمی کند. به قول مولوی

من نکردم خلق تا سودی کنم/ بلکه تا بر بندگان جودی کنم.

این نکته فلسفه ی آموزه های دینی است و همین فلسفه دانی امور است که دستورات و فرامین دینی را آسان می کند و ما می توانیم بی دغدغه ی بهشت و دوزخ به انجام آنها مبادرت ورزیم. اگر این نکته را باور ندارید به سخن استوارت وایلد در کتاب «خود بی نهایت» ترجمه ی محمد رضا آل یاسین گوش دهید آنجا که می گوید: یکی از بهترین روش های مهار امیال نفسانی آن است که به مدت چند ساعت از خوردن هرگونه خوراکی و نوشیدنی خودداری کنید. وقتی من برای نخستین باراین کار را به عنوان فریضه ای معنوی آغاز کردم، در ازای هر نه روز دو روز روزه گرفتم. همچنین دوبار در سال به مدت پنج روز روزه گرفتم. هنوز هم هر از چند گاهی این کار را می کنم. نکته ی جالب توجه آن است که روزه واقعا ذهن را نرم و ملایم و آرام می کند و خورد و خوراک به امیال نفسانی امنیت می بخشد. و او را موجودی فناناپذیر معرفی می کند. به همین دلیل وقتی روزه می گیرید، منیت شما بسیار ساکت و آرام شده و از شرارت دست برمی دارد. روزه واقعا شما را برای کنترل امور یاری و پشتیبانی می کند. روزه به عنوان روشی برای کاهش وزن هم به کار می رود گرچه ممکن است تحت تأثیر روزه چند کیلو لاغر شوید اما پس از آن که خوردن را آغاز کردید، ظرف چند روز وزن از دست داده را ترمیم می کنید. یکی از مزایای روزه آن است که به اندام های دستگاه گوارش مجال استراحت و آرامش می دهد. در واقع روزه بهترین روش برای تنظیم دستگاه گوارش است. آن را بیازمایید. به امتحانش می ارزد. اگر تا به حال روزه نگرفته اید، فقط یک روز روزه بگیرید. برای این منظور در یک حال و هوای معنوی بگویید: قصد دارم روز جمعه روزه بگیرم تعطیلات آخر هفته و یا اوقاتی که کار نمی کنید برای روزه بسیار مناسب است. مجرد این که از خوردن اجنتاب کنید، جسم تان خوردن خودش را آغاز می کند. اما نخست به سراغ سموم و مواد زائد می رود. روزه ساده ترین روش برای بازگرداندن هماهنگی و توازن جسمانی و روحی است. زیرا وقتی جسم سرگرم خوردن مواد زائد است ذهن آرام می گیرد.(خود بی نهایت 214 تا 216)

مقصود از ذکر سخنان وایلد این است که گفته ی خدا و پیامبرش با یافته های علمی و روان شناسی هماهنگ است و نباید در آن تردید کرد. در قران آمده است که روزه سبب مبارزه با خواسته های نفسانی و تقواپیشگی است(بقره/183) و پیامبر اسلام(ص) هم فرمود: صوموا تصحوا روزه بگیرید تا سالم بمانید.

1)- سیر آفاق و انفس

1)- سیر آفاق و انفس

در گرماگرم هوای بندرعباس، در نیمه ی تیرماه عزم سفر کردم. معمولا در سفرهای طولانی به سیر در آفاق و انفس می پردازم. منظور از سیر در آفاق، طبیعت گردی، مشاهده ی مناظر جدید و قدیم و گشت در کوه و دشت است. و مقصود از سیر انفس، مطالعه کردن و دیدن کتاب ها و نشریات جدید و اندیشیدن در باره ی مطالب خواندنی و یادداشت برداری از آنها و احیانا خرید کتاب و نشریه و آماده شدن برای ترم آینده ی درسی و جمع آوری مطالبی برای به روز شدن در درس دانشگاهی است.

در این سفر گویا سیر انفسی من پرملات تر از سیر آفاقی شد. روحیه ی شرقی و ایرانی همین اقتضاء را دارد. سفر درونی اش بیشتر از سفر برونی اش است. حتی در سفر که دیگران به طبیعت گردی و صحرانوردی می پردازند، من دوست دارم مطالعه کنم. البته طبیعت هم کتاب تکوین خدا است و قرآن کریم به سیر در آن سفارش کرده است. سیروا فی الارض فانظروا کیف بدا الخلق.(عنکبوت/20)

دکتر شریعتی در کتاب «ویژگی های قرون جدید در مقاله ی متدولوژی علم می نویسد: در قرآن وقتی از روح می پرسند می فرماید: قل الروح من امر ربی( اسراء/85) یعنی روح از امر پروروگار است. یعنی خیلی خودتان را وارد این ماجرا نکنید به جزئیات آن نپردازید. بر خلاف ما که وقتی از روح بحث می شود به مسائل مختلف روح از نظر فلاسفه و عرفا و مباحث روان شناسی پیرامون حالات روح و روان توجه می کنیم. ولی وقتی از طبیعت و موجودات سخن می گوید به تفصیل پیرامون آن می پردازد. مانند: اولم ینظروا فی ملکوت السموات و الارض(اعراف/185) افلاینظرون الی الابل کیف خلقت(غاشیه/ 17)(ص 56 و 57)

با همه ی شیفتگی و ارادتی که به دکتر شریعتی دارم اندک نقدی بر گفته اش وارد می دانم. و آن این که هر چند در قرآن بحث روح پردازش نشده است اما همین اشاره ی اجمالی سبب گسترش دانش فلسفه و عرفان شده است. از طرفی قرآن به پدیده ی طبیعت هم اشاره کرده است و به بسط آن نپرداخته است. بلکه فقط توصیه به مشاهده ی آن نموده است. چرا که قرآن کتاب هدایت است و نه طبیعت شناسی یا روح شناسی. با وجود این، آگاهی از پدیده ها درک ما را نسبت به پدیدآورنده بهتر و بیستر می کند. بگذریم.

مخفی نماند که طبیعت شناسی خاص متخصصان رشته های طبیعی است و من که از آن بهره ای نبرده ام تنها به طبیعت گردی اکتفا می کنم. روی چمن نشستن و گاه با فرزند خردسالم به توپی زدن را دوست دارم. از این که تنهای تنها در پارکی قدم بزنم و بازی کودکان و بگومگوی بزرگان را تماشا کنم، لذت می برم. پیاده روی هم که خوره ی کار من است. حساب کرده ام در این مدت دوماه تابستان اگر روزی سه کیلومتر هم پیاده روی کرده باشم، در مجموع قریب به صدکیلومتر، به اندازه مسیر بندرخمیر تا بندر لنگه، راه رفته ام. سلامتی خود را مدیون همین قدم ها هستم البته با استعانت از خدای سبحان و منان.

گذرگاه عافیت KH

گذرگاه عافیت

خاطرات تابستان 1389

در ته تابستان به ذهنم رسید تا خاطرات این فصل را بنویسم و از پس گذر خاطره‌ها، نکاتی را به خود و دیگران گوشزد کنم. شاید با بیان و عیان یادداشت‌ها، دلی درگیر یا دلگیر گردد و در نهایت چیزی نصیب من یا او شود. در خلال یادداشت‌های روزانه و شبانه‌ام از خاطرات، به شعر مشهور سپهری دل بسته شدم آنجا که می‌سراید: پشت دریاها شهری است/ قایقی خواهم ساخت/ خواهم انداخت به آب/ دور خواهم شد از این خاک غریب/ که در آن هیج کس نیست/ که در بیشه‌ی عشق/ قهرمانان را بیدار کند. به اتکاء این ابیات می‌خواستم عنوان یادداشت‌ها را «خاک غریب» نام نهم.(1) وقتی در ذهنم به اشعار حافظ فکر می‌کردم، این مصرع که «جریده رو که گذرگاه عافیت تنگ است» را مطابق مضمون شعر سپهری یافتم در نتیجه از عنوان اول صرف نظر کردم و ترکیب «گذرگاه عافیت» را برای آن‌ها پسندیدم.

یادداشت‌های تابستانی من چون طولانی و متنوّع است شکل خاطره به خود گرفته است. برای ما که به عنوان معلّم ناچار باید تابستان را در مرخصی و مسافرت به سر ببریم و هجرتی اجباری را تجربه کنیم تابستان رنگ و بوی دیگری به خود می‌گیرد. این بخش شامل دوازده قسمت است که در آن‌ها از مفاهیم و معانی ذهنی صحبت به میان می‌آید و طولانی‌ترین متن خاطره‌نویسی مرا رقم می‌زند.

-----------------------------------

1- در نهایت، این ترکیب عنوانی شد برای همین زندگینامه‌ی خودنوشتم.

1)- سیر آفاق و انفس

در گرماگرم هوای بندرعباس، در نیمه‌ی تیرماه عزم سفر کردم. معمولاً در سفرهای طولانی به سیر در آفاق و انفس می‌پردازم. منظور من از سیر در آفاق، طبیعت‌گردی، مشاهده‌ی مناظر جدید و قدیم و گشت ‌زدن در کوه و دشت است. و مقصود از سیر انفس، مطالعه کردن و خریدن کتاب‌ و نشریات جدید و اندیشیدن در باره‌ی مطالب خواندنی و یادداشت‌برداری از آن‌ها برای به روز شدن در درس دانشگاهی است.

در این سفر گویا سیر انفسی من پرملات‌تر از سیر آفاقی شد. روحیه‌ی شرقی و ایرانی همین اقتضاء را دارد. سفر درونی‌اش بیشتر از سفر برونی‌اش است. حتی در سفر که دیگران به طبیعت‌گردی و صحرانوردی می‌پردازند، من دوست دارم مطالعه کنم. البته طبیعت هم کتاب تکوین خدا است و قرآن کریم به سیر در آن سفارش کرده است. قُلْ سِيرُوا فِي الْأَرْضِ فَانْظُرُوا كَيْفَ بَدَأَ الْخَلْقَ ثُمَّ اللَّهُ يُنْشِئُ النَّشْأَةَ الْآخِرَةَ إِنَّ اللَّهَ عَلَى كُلِّ شَيْءٍ قَدِيرٌ(1)

دکتر شریعتی در کتاب «ویژگی‌های قرون جدید» در مقاله‌ی متدولوژی علم می‌نویسد: در قرآن وقتی از روح می‌پرسند می‌فرماید: قُلِ الرُّوحُ مِنْ أَمْرِ رَبِّي (2) یعنی روح از امر پروروگار است. یعنی خیلی خودتان را وارد این ماجرا نکنید به جزئیات آن نپردازید. بر خلاف ما که وقتی از روح بحث می‌شود به مسائل مختلف روح از نظر فلاسفه و عرفا و مباحث روان‌شناسی پیرامون حالات روح و روان توجه می‌کنیم. ولی وقتی از طبیعت و موجودات سخن می‌گوید به تفصیل پیرامون آن می‌پردازد. مانند: أَوَلَمْ يَنْظُرُوا فِي مَلَكُوتِ السَّمَاوَاتِ وَالْأَرْضِ(3) أَفَلَا يَنْظُرُونَ إِلَى الْإِبِلِ كَيْفَ خُلِقَتْ(4)(5)

با همه‌ی شیفتگی و ارادتی که به دکتر شریعتی دارم، اندک نقدی بر گفته‌اش وارد می‌دانم. و آن این که هر چند قرآن بحث روح را پردازش نمی‌کند اما همین اشاره‌ی اجمالی سبب گسترش دانش فلسفه و عرفان شده است. از طرفی برخی مفسران گفته‌اند: در اینجا مراد از روح، جبرائیل امین است. ولی قرآن به پدیده‌ی طبیعت هم توصیه به مشاهده‌ی آن کرده است. در هر صورت، قرآن کتاب هدایت است و نه کتاب طبیعت‌شناسی یا روح‌شناسی. با وجود این، آگاهی از پدیده‌ها درک ما را نسبت به پدیدآورنده بهتر و بیشتر می‌کند. بگذریم.

مخفی نماند که طبیعت‌شناسی خاص متخصصان رشته‌های طبیعی است و من که از آن بهره‌ای ندارم تنها به طبیعت‌گردی اکتفا می‌کنم. روی چمن نشستن و گاه با فرزند خردسالم، سینا به توپی زدن را دوست دارم. از این که تنهای تنها در پارکی قدم بزنم و بازی کودکان و نشستن بزرگان را تماشا کنم، لذّت می‌برم. پیاده‌روی هم که خوره‌ی کار من است. حساب کرده‌ام در این مدت دوماه تابستان اگر روزی سه کیلومتر هم پیاده‌روی کرده باشم، در مجموع قریب به صد کیلومتر، به اندازه مسیر بندرخمیر تا بندر لنگه، راه رفته‌ام. سلامت خود را مدیون همین قدم زدن‌هایم. البته با استعانت از خدای سبحان و منّان.

-----------------------------------

1- عنکبوت/20

2- اسراء/85

3- اعراف/185

4- غاشیه/ 17

5- ویژگی‌های قرون جدید ص 56 و 57

2)- روزه و روزه‌داری

ماه رمضان در راه بود از روزنامه «ندای هرمزگان» زنگ زدند و طبق روال سال‌های قبل از من خواستند که مقاله‌ایی پیرامون ماه رمضان بنویسم. تصمیم گرفتم موضوعی متفاوت از مقالات گذشته تهیه و ایمیل کنم. همین گونه شد و آنان هم اقدام به چاپش کردند. به روزه و روزه‌داری خیلی اعتقاد دارم و مانند دیگر عبادات دینی انجام آن را برای خود روا و روان کرده‌ام. چرا که در این باره از مباحث دینی تا علمی، به تحقیق پرداخته‌ام. روزه هم جسم و هم روح و عقل را به سلامت دعوت می‌کند. خداوند روح و جسم را با هم ساخته است و رابطه‌ی تنگاتنگی بین این دو بُعد وجود هست. مطمئناً هر چه برای روح مفید باشد در نهایت جسم هم از آن سود می‌برد. چنان که هر چه جسم را سامان می‌بخشد، روح نیز از آن بهره می‌برد. آنان که تنها به جسم‌شان رسیدگی کامل دارند، همواره از تنگی روح رنج می‌برند. چه که وَمَنْ أَعْرَضَ عَنْ ذِكْرِي فَإِنَّ لَهُ مَعِيشَةً ضَنْكًا(طه/124)

همیشه بر این اعتقادم که امر و نهی الهی از جنبه‌ی وجودی، ناظر بر رابطه‌ی تن و جان در جهت استحکام آن دو است و الا انجام دادن و ندادن یک فعل سود و زیانی را متوجه خدا نمی‌کند. به قول مولوی:

من نکردم خلق تا سودی کنم بلکه تا بر بندگان جودی کنم

یا به تعبیر حافظ:

بیا که رونق این کارخانه کم نشود به زهد همچو تویی یا به فسق همچو منی

این نکته، فلسفه‌ی آموزه‌های دینی است و همین فلسفه‌دانی امور است که دستورات و فرامین دینی را آسان می‌کند و ما می‌توانیم بی‌دغدغه‌ی ورود به بهشت و دوزخ به انجام آن‌ها مبادرت ورزیم. اگر این نکته را باور ندارید به گفته‌های استوارت وایلد در کتاب «خود بی‌نهایت» توجه کنید، آنجا که می‌نویسد: یکی از بهترین روش‌های مهار امیال نفسانی آن است که به مدت چند ساعت از خوردن هرگونه خوراکی و نوشیدنی خودداری کنید. وقتی من برای نخستین بار این کار را به عنوان فریضه‌ی معنوی آغاز کردم، در ازای هر نُه روز دو روز روزه گرفتم. همچنین دوبار در سال به مدت پنج روز روزه گرفتم. هنوز هم هر از چند گاهی این کار را می‌کنم. نکته‌ی جالب توجه آن است که روزه واقعاً ذهن را نرم و ملایم و آرام می‌کند و خورد و خوراک به امیال نفسانی امنیت می‌بخشد. و او را موجودی فناناپذیر معرفی می‌کند. به همین دلیل وقتی روزه می‌گیرید، منیّت شما بسیار ساکت و آرام شده و از شرارت دست برمی‌دارد. روزه واقعاً شما را برای کنترل امور یاری و پشتیبانی می‌کند. روزه به عنوان روشی برای کاهش وزن هم به کار می‌رود. گرچه ممکن است تحت تأثیر روزه چند کیلو لاغر شوید اما پس از آن که خوردن را آغاز کردید، ظرف چند روز وزن از دست داده را ترمیم می‌کنید. یکی از مزایای روزه آن است که به اندام‌های دستگاه گوارش مجال استراحت و آرامش می‌دهد. در واقع روزه بهترین روش برای تنظیم دستگاه گوارش است. آن را بیازمایید. به امتحانش می‌ارزد. اگر تا به حال روزه نگرفته‌اید، فقط یک روز روزه بگیرید. برای این منظور در یک حال و هوای معنوی بگویید: قصد دارم روز جمعه روزه بگیرم تعطیلات آخر هفته و یا اوقاتی که کار نمی‌کنید برای روزه بسیار مناسب است. به مجرّد این که از خوردن اجتناب کنید، جسم‌تان خوردن خودش را آغاز می‌کند. اما نخست به سراغ سموم و مواد زائد می‌رود. روزه ساده‌ترین روش برای بازگرداندن هماهنگی و توازن جسمانی و روحی است. زیرا وقتی جسم سرگرم خوردن مواد زائد است، ذهن آرام می‌گیرد.(1)

مقصود از ذکر سخنان وایلد این است که گفته‌ی خدا و پیامبرش با یافته‌های علمی و روان‌شناسی هماهنگ است و نباید در آن تردید کرد. در قرآن آمده است که روزه سبب تقواپیشگی و مبارزه با خواسته‌های نفسانی می‌شود.(بقره/183) و پیامبر اسلام(ص) هم فرمود: صوموا تصحّوا روزه بگیرید تا سالم بمانید. هر چند در سند این حدیث خدشه وارد کرده‌اند، اما نکته‌ای معقول و مقبول است.

--------------------------------------

1- خود بی‌نهایت، ترجمه‌ی محمدرضا آل‌یاسین صص 214 تا 216

3)- فرخنده شبِ قدر

سال‌هاست که روزه‌هایم را بی‌کم و کاست می‌گیرم و از این جهت خدای خود را شاکرم. چنان که او را برای نمازهایم که هیچ گاه قضا نمی‌شود، بسیار شُکر می‌نهم. عجب خدایی داریم هر چه از او درخواست کنی اجابت می‌کند. خصوصاً اگر از جنس معنا باشد. ما در بیان خواست‌های‌مان بی‌بخار و کم‌جنبه هستیم. همه‌ی مطالبات‌مان تا پیش پای‌مان است به افق‌های دور دست اصلاً توجه نداریم: آسمانی شدن، شناختن، پرواز کردن، دل به دریا سپردن. وای چه قدر خواسته‌های ما سطح پایین است: مالی و منالی و شهرتی همین و بس.

من دوست دارم که کارهای عبادی‌ام را با شوق و ذوق انجام دهم. البته زمینه‌های این شوق را در خود فراهم کرده‌ام. در فلسفه‌ی اخلاق عنوانی است به نام جبر اخلاقی. از طرفی در تعریف اخلاق گفته‌اند: انجام افعال اختیاری. در توضیح این پارادوکس به دانشجویانم می‌گفتم: کار اخلاقی اختیاری است و مراد از جبر اخلاقی، ملزم کردن خود به انجام کار اختیاری است. در عبادات هم همین طور است. ما می‌توانیم امور عبادی که به ظاهر جبری است به اختیار و شوق انجام دهیم. یعنی با توجه به سود معنوی که نصیب ما می‌شود، به انجام آن مبادرت ورزیم و از انجام آن لذّت ببریم. این که پیامبر اسلام(ص) می‌فرماید: نماز نور چشم من است(1) یا امام حسین(ع) می‌گوید: من از خواندن نماز لذّت می‌برم(2) و یا امام سجاد(ع) به سجده کردن‌های طولانی شهره است، همه حکایتِ لذّت‌های معنوی است که عبادت را بر آنان هموار کرده است. ما نیز نباید خود را از آن بی‌نصیب کنیم. حافظانه می‌گویم:

فرض ایزد بگذاریم و به کس بد نکنیم وانچه گویند روا نیست نگوییم رواست

شب جمعه مصادف با بیست و سوم ماه رمضان، مهمان مسجد امام زمان(ع) در خیابان بعثت، بلوار توانیر در منطقه‌ی شمال شرقی شهر تبریز بودم. ساعت 12 شب، معلّمی به زبان ترکی توصیه‌های اخلاقی می‌کرد. قرآن کریم و کتاب «تحف‌العقول» هم روبه‌روی‌اش باز بود و نکته‌های روان‌شناختی هم پیوست مطالبش می‌کرد. همه‌ی کسانی که در مسجد بودند به دقت به صحبت‌های‌اش گوش می‌دادند. گاه لبخندی بر چهره‌هاشان نمایان می‌شد. با این که زبان ترکی بلد نبودم اما از بخش‌های فارسی و خواندن آیات و روایات، حرف‌های‌اش را درک می‌کردم در بخشی از صحبت‌های‌اش می‌گفت: برای دیندار شدن نوجوانان نباید بدون مقدمه‌چینی وارد شد. نوجوانان باید آرام ارام با دین و مظاهر دینی آشنا شوند و باید با تشویق و ترغیب، آنان را به دین فرا خواند با اجبار و اکراه چیزی نصیب آنان نمی‌شود.

با گذشت پاسی از شب، مدّاحی، دعای کمیل علی(ع) را خواند. چه زیبا می‌خواند. بدون آن که به حاشیه برود و از مستمعان، تکرار برخی از فرازهای دعا را طلب کند. با دقت تمام دعا را زمزمه می‌کرد. به متن دعا و مناجات امیرالمؤمنین در آن شب قدر توجه جدی داشت. به یاد دعای کمیل‌هایی افتادم که در بندرعباس شب‌های جمعه در منزل دوستان برگزار می‌شد. و کلّی به یاد آنان بودم. همان شب دعای کمیل در منزل ناصر احمدی، با صرف افطار اجرا شده بود. این را از پیامکی که به موبایلم شده بود فهمیدم. در پایان دعای کمیل، مدّاح به جای این که دعا کند با یک مقدمه‌چینی همه را به دعا کردن فرا خواند و گفت: دست‌های خود را بالا ببرید و به مدت دو دقیقه در سکوت برای خودتان هر جور که دوست دارید خدا را فراخوانید. و این شعر مولانا را خواند:

هیچ آدابی و ترتیبی مجوی هر چه می‌خواهد دل تنگت بگوی

تجربه‌ی جالبی بود. هر کس برای خودش دعا می‌کرد. گاه در میان جمعیت صدای گریه‌ای بلند می‌شد. فردی با سماجت طلب مغفرت می‌کرد. زمزمه‌های زیبایی در جمع یاران شب قدر به گوش می‌رسید. چه فرخنده شبی بود.

--------------------------------------

1- نهج‌الفصاحه ص 283

2- بحارالانوار ج 44 ص 391

4)- نیایش شریعتی

دخترم صدیقه کتاب «نیایش» دکتر علی شریعتی را به دستم داد و گفت: بابا این کتاب را بخوان. با این که سال‌ها پیش آن را خوانده بودم دوباره از خواندنش لذّت بردم. در این کتاب مطالبی در باره‌ی امام سجاد(ع) با تیتر «زیباترین روح پرستنده» است و همچنین ترجمه‌ی نیایش الکسیس کارل که برای اولین بار به توصیه‌ی دوستش ترجمه کرده بود. نیایش خودش هم که بازخورد روح معنوی اوست، بخش دیگری از این مجموعه است.

خدایا عقیده‌ام را از دست عقده‌ام مصون بدار/ خدایا به من تحملّ عقیده‌ی مخالف ارزانی کن.(1) خدایا چگونه زیستن را به من بیاموز چگونه مردن را خود خواهم آموخت.(2) به او خرده گرفته بودند که این حرف و خواست غلط است هر دو را خدا به انسان می‌دهد. مردن دست ما نیست. ظاهراً منتقدین، دعا را با جبر سرنوشت اشتباه گرفته‌اند. تازه مگر در روایات نیامده است که دعا گاه سرنوشت را هم تغییر می‌دهد. مگر از پیامبر اسلام(ص) روایت نشده است که کما تعیشون تموتون و کما تموتون تُبعثون. یعنی چنان که زندگی می‌کنید می‌میرید و آن گونه که می‌میرید برانگیخته می‌شوید.(3) این سخن معنایش این است که نوع زیستن به دست خود شما شکل می‌گیرد و چگونه مردن هم تابع چگونه زیستن است. حال شریعتی از خدا می‌خواهد که او را رسم زندگی بیاموزد تا مردنش را تابع آن کند. از طرفی نیایش کردن تجلی خواسته‌ی درونی فرد است و توجیه فقهی و فلسفی را برنمی‌تابد. البته خوب می دانیم، بخشی از شهرت شریعتی، ناشی از مرگ نابهنگام او در خارج و تشییع جنازه‌ی باشکوه و دفن در کنار حضرت زینب که او را دومین زن تاریخ می‌خواند، بود.

دعا نوعی کُرنش عبد در مقابل معبود است. عبادت کردن ناشی از دغدغه‌ای است که در دل آدمی فوران می‌کند و راه بروزش گفت‌وگو با پروردگار است. بزرگان تاریخ در مواجهه با مشکلات، همواره به نیایش خدا می‌پرداختند و این نیایش در قالب شعر و نثر ادیبانه تجلی یافته است. نیایش‌های گاندی هم خواندنی است چنان که اشعار عرفانی سنایی غزنوی، عطار نیشابوری، مولوی بلخی، صائب تبریزی، محمود شبستری.

دکتر شریعتی در فضای مسموم دهه‌ی چهل و پنجاه که موج انتقادات و تهاجمات، امان از وی بریده بود، در قالب نیایش با خدای خود سخن می‌گفت:

خدایا در برابر هر آن چه انسان ماندن را به تباهی می‌کشاند، مرا، با نداشتن و نخواستن، روئین‌تن کن.

خدایا در تمامی عمرم به ابتذال لحظه‌ای گرفتارم مکن که به موجوداتی برخورم که در تمامی عمر، لحظه‌ای را در ترجیح عظمت، عصیان و رنج، بر خوشبختی، آرامش و لذّت اندکی تردید کرده‌اند.

خدایا به هر که دوست می‌داری بیاموز که: عشق از زندگی کردن بهتر است و به هر که دوست‌تر می‌داری بچشان که: دوست داشتن از عشق برتر!

خدایا به من توفیق تلاش در شکست، صبر در نومیدی، رفتن بی‌همراه، جهاد بی‌سلاح، کار بی‌پاداش، فداکاری در سکوت، دین بی‌دنیا، مذهب بی‌عوام، عظمت بی‌نام، خدمت بی‌نان، ایمان بی‌ریا، خوبی بی‌نمود، گستاخی بی‌خامی، مناعت بی‌غرور، عشق بی‌هوس، تنهایی درانبوهِ جمعیت، دوست داشتن بی‌‌آنکه دوست بداند، روزی کن(4)

جالب است که در اکثر سخنرانی‌های‌اش به گروه معترض می‌گوید: حرف‌های‌اش را وارونه فهمیده‌اند و ماشین و ماشینیسم، تمدن و تجدد، اسلام‌شناسی و اسلام‌ستیزی و روشنفکری و عوام‌زدگی را معکوس دریافته‌اند. چه قدر سخت است پاسخ به کسانی که خود را در جرگه‌ی روشنفکران دینی می‌دانند و حال آن که شبه‌روشنفکر و یا از عوام‌اند.

------------------------------------

1- نیایش ص 111

2- نیایش ص 119

3- المیزان ج2 ص 650

4- نیایش ص 114

5)- لذّت کتاب خواندن

در ماه رمضان پس از قرآن‌خوانی و دعاخوانی در دهه‌ی اول به مطالعه‌ی کتبی پیرامون محی‌الدین ابن‌عربی پرداختم. کتاب اول «چنین گفت ابن‌عربی» اثر نصرحامد ابوزید بود، روشنفکر معاصر مصری که در تیرماه سال جاری درگذشت.(1) فتوحات ابن‌عربی با ترجمه‌ی محمد خواجوی که 23 جلد است، جلد دوم آن را به اتمام رساندم. «دائرة‌المعارف بزرگ اسلامی» هم بحث مفصّلی در باره‌ی ابن‌عربی دارد. در ضمن کتاب «سخن عشق» پایان‌نامه‌ی دکتر فاطمه طباطبایی، همسر مرحوم احمد خمینی را هم خواندم. این کتاب در باره‌ی تطبیق دیدگاه محی‌الدین ابن‌عربی و امام خمینی پیرامون عشق است. فصوص‌الحکم ابن‌عربی هم مرور کردم با ترجمه و شرح بی‌شماری که بر آن رفته است.

چه قدر کتاب خواندن لذّت‌بخش است. لحظه‌ای را نمی‌توانم بدون آن سپری کنم. چه در بیداری چه در خواب. آیا کتاب «24 ساعت در خواب و بیداری» صمد بهرنگی را خوانده‌اید؟ کودکی به نام لطیف با پدرش از روستا به شهر تهران می‌آید، جذّابیت شهر او را می‌گیرد، در جلوی ویترین مغازه‌ها که ردّ می‌شود همه‌ی اسباب‌بازی‌های درون ویترین را از آن خود می‌داند. حال قصه‌ی من است؛ به هر کتابخانه و کتاب‌فروشی که سر می‌زنم دوست دارم همه‌ی آن‌ها را از آنِ خود کنم. گویا آن‌ها به من تعلق دارند.

خواندن برای من خوراک است. در این دو ماه سیر و سفر، مطالعه‌ی بیش از بیست کتاب را از سر گذراندم و بیش از صد کتاب را هم توّرق کردم. نشریات علمی و اجتماعی و روزنامه‌ها هم جای خود دارد. خیلی معتقد به یک دوره‌ی مطالعاتی و منظّم‌خوانی نیستم. البته در دهه‌ی شصت آثار برخی از بزرگان معاصر را دوره‌ای مطالعه کرده‌ام. حدوداً تمام آثار صمد بهرنگی، مطهری، شریعتی، آل احمد، بازرگان، مصطفی زمانی و شهید دستغیب را مورد بررسی قرار داده‌ام.

عطش خواندن با وجود فراز و فرودهای زندگی، از دوره‌ی ابتدایی تا طلبگی و دانشجویی همچنان در ذهن و ضمیر من ماندگار و شعله‌ور است. به خاطر می‌آورم، یک شب از غروب تا سحر یعنی بین دو نماز عشاء و صبح به مطالعه پرداختم. نمی‌دانم این شعله کی خاموش می‌شود؟ شاید با خاموشی جسمم. البته خواندن غذای روح است ولی تن بار آن را به دوش می‌کشد. سهم او چه قدر است؟ نمی‌دانم. حتما او هم سهمی از مطالعه نصیبش می‌شود.

در میان کتبی که پیرامون مطالعه وجود دارد مقاله‌ای‌ای‌ای خواندم که خیلی زیبا بود. و آن این که مطالعه، شامل حضور در یک محفل علمی، طبیعت را به تماشا نشستن، نشریه و روزنامه خواندن، به نوشتن مطلبی پرداختن، فیلم و تئاتر دیدن حتی اندیشیدن در تنهایی هم می‌شود. امروزه، سایت‌گردی، نکته‌ای نوشتن، در جستجوی مطلبی بودن و ماهواره دیدن را هم باید بر آن‌ها افزود. منظورم این است که خواندن فقط منحصر به کتاب نیست. به طور کلی، هر چیزی که دانش و بینش آدمی را ارتقاء بخشد، از جنس مطالعه است.

بنابراین وقتی می‌گویم همواره به مطالعه می‌پردازم، شامل تمام این موارد می‌شود. البته در خواندن کتاب لذّتی است که در دیگر فراورده‌های فرهنگی و علمی نیست. کتاب خواندنم هم گونه‌های مختلف را شامل می‌شود. تا آنجا که به هر کتاب و جزوه و نشریه‌ای سرک می‌کشم. گاهی به دوستانم می‌گویم: دانستن نام و عنوان کتاب هم هنر است. چه کسی آن را نوشته است؟ نویسنده، چرا به این موضوع پرداخته است؟ حتی چه ناشری به چاپ آن اقدام کرده است؟ همه جزء دانستنی‌های کتاب محسوب می‌شود. برای این که در گفته‌ام صادق باشم برخی از بازخوردهای مطالعاتی تابستانی‌ام در قالب مقاله و در همین مطالب انعکاس یافته است. تا هم یادآوری برای خودم باشد و هم خوانندگان گرامی از آن بهره‌ای ببرند و تا حدودی از روند یادداشت‌نویسی و دغدغه‌های فکری نویسنده هم باخبر شوند. تا چه قبول افتد و چه در نظر آید.

-----------------------------------

1- او در پنج ژوئیه‌ی 2010 وفات یافت. چنان که دو اندیشمند دیگر عرب یعنی محمدعابد الجابری مراکشی و محمد ارکون الجزایری در همین سال درگذشتند.

6)- چاپ کتاب دوم

در همین تابستان بود که توانستم پس از گذر سال‌ها، دومین کتاب خود را به دست چاپ بسپارم. «خم ابرو» را می‌گویم. با عنوان فرعی چهل نکته پیرامون نماز که در طول سال گذشته به همت مدیرمسئول و هیئت تحریریه‌ی نشریه‌ی ندای هرمزگان دوشنبه‌ها در معرض دید خوانندگان قرار می‌گرفت و اکنون به کتاب تبدیل شده است.

کتاب‌نویسی هم انگیزه می‌خواهد. روزی که آقای عطایی پیشنهاد نوشتن مطالبی پیرامون نماز داد، با طیب خاطر پذیرفتم. پس از چند هفته جناب عزتی مدیر روابط عمومی اداره‌ی آب تماس گرفت و خواستار چاپ مطالب در قالب یک کتاب شد که با دلگرمی پذیرفتم و به ادامه‌ی کار امیدوارتر شدم و با نوشتن یک مقدمه و مؤخره، کار را به پایان رساندم.

سعی من بر آن بود که بدون کپی‌برداری از کتب و مقالاتی که در باره‌ی نماز تدوین شده است، به موضوعات جدید با استفاده از کتب عرفانی و تفسیری بپردازم. واژه‌ی نماز در عناوین چهل‌گانه‌ی کتاب تکرار شده است تا تأکیدی باشد بر این فریضه‌ی الهی. چنان که مقدمه را با کاربرد عناوین مقالات در جملات، معنا بخشیده‌ام. یعنی براعت استهلال را رعایت کرده‌ام.

دید نهایی در چاپ کتاب این بود که نمازگزاران با مطالعه‌ی آن، شوق و ذوق بیشتری به اقامه‌ی نماز پیدا کنند و کسانی که قبله ندارند، برای یک بار هم که شده است این تجربه را به کار گیرند. شاید به نماز این آیین زیبای الهی عشق ورزند و به تداومش دل خوش کنند.

این که خداوند چه نیازی به عبادت و نماز ما دارد؟ چرا در ادیان و مکاتب دیگر نماز تشریع نشده است؟ گفتگو با خدا چه معنا دارد؟ و خضوع و خشوع در نماز چگونه صورت می‌گیرد؟ از جمله پرسش‌هایی است که در کتاب مذکور طرح و پاسخ داده شده است. ولی تصور نویسنده این است که طرح پرسش‌های قدیم و جدید بیش و پیش از آن که دغدغه‌ی ذهنی افراد باشد، بهانه‌ای برای رهایی از عذابِ وجدانی است که گاه فردِ مسلمان را رنج می‌دهد و گاه برای فرار از مسئولیت مسلمان بودن دست به فرافکنی می‌زند. چرا که نیایش در تمامی ادیان آسمانی و زمینی انعکاس یافته است و نمونه‌ی عالی و برجسته‌اش در فرهنگ اسلامی ما وجود دارد.

در مدت یک سالی که به جمع‌آوری مطالب اجتماعی، عرفانی و دینی نماز مشغول بودم به تدریس در کارگاه‌های آموزشی ترویج و توسعه‌ی فرهنگ نماز نیز اشتغال داشتم و طبیعتاً پاره‌ای از مطالب بازخورد کلاس‌هاست. از این رو کمتر به کتب فقهی و حدیثی ارجاع داده‌ام چون بنا را بر این گذارده‌ام که احکام فقهی نماز در رساله‌های عملیه آمده است. از طرفی، جز دو نکته که از کتاب «ممد الهمم در شرح فصوص الحکم»(1) اخذ شده است، بقیه‌ی مقالات، یک آیه یا حدیث و یا نکته‌ی عرفانی، با یک تحلیل کوتاه است. در هر صورت مؤلف امیدوار است که کتاب مورد بهره‌وری اهل ایمان قرار گیرد.(2)

.................................

1- این کتاب شرح مختصری است بر فصوص ابن‌عربی که توسط آیت‌الله حسن حسن‌زاده آملی نوشته شده است.

2- کتاب «خم ابرو» این بار بخشی از کتاب «اسطوره و دین» شده است.

7)- تماشای فیلم

خاطره‌نویسی من از سر تمجید و تعریف این یا آن نیست چه که از چاپلوسی و جبهه‌سایی بسیار متنفرم. آنچه مرا به نوشتن خاطره می‌کشاند، بیان و انتقال تجارب فکری و ذوقی به خوانندگان است. تجربه‌های فکری در حوزه‌ی مطالعه‌ی کتاب و نشریات و تحلیل مطالب آن‌ها برای نسلی که از کتاب خواندن فراری است و همه‌ی همت خود را صرف ابزار الکترونیکی و ماهواره‌ای می‌کند. نسلی که دوست دارم با کتاب این گنجینه‌ی عظیم دانش و بینش دم خور شوند و پاره‌ای از خواسته‌ها و دلبستگی‌های خود را در آن جستجو کنند. مقصودم از تجارب ذوقی آن نکاتی است که با تماشای فیلمی یا دیدن حادثه‌ای به نظرم می‌رسد. چرا که من فیلم و طبیعت را فقط برای سرگرمی تماشا نمی‌کنم بلکه در جستجوی معنا و مقصود کارگردان – خدا یا انسان- هستم. با خواندن مصاحبه‌های فلسفی و کلاسیک کارگردانان در پیوست فیلمنامه‌های منتشره در قالب کتاب و اندیشیدن فراسوی فیلم، مقاصدی را که در ضمیر پنهان فیلمنامه‌نویس و یا کارگردان موج می‌زند، دنبال می‌کنم. از طرفی دوست دارم تحوّلی را که دیدن یک فیلم در ذهن و ضمیر بیننده ایجاد می‌کند، دریابم.

از فیلم‌های اَکشِن و کُمِدی لذّتی نمی‌برم چرا که اولی برای نظامی‌ها و قلدرها مفید است و دومی خاص کسانی است که به سینما به عنوان سرگرمی می‌نگرند و آرزوی خنده‌ای بر لب با هنرنمایی افرادی چون رضویان، حیایی، صادقی، تیموری و خانم بختیاری و رهنما را دارند. متأسفانه در کُمِدی‌های ایرانی، عنصر معنا ضعیف جلوه‌گر می‌شود البته کارهای مهران مدیری و رامبد جوان تا حدودی متفاوت‌اند.

سریال‌ها را هم نمی‌بینم چه مذهبی‌اش و چه اجتماعی و عرفانی‌اش. خصوصاً از سریال‌های رمضانی که سال‌هاست در سیما باب شده است و در آن‌ها از رمضان، فقط افطار و سحری خوردن، به نمایش درمی‌آید. البته گردآورندگان این سریال‌ها در فکر این هستند که معارف دینی را در قالب دغدغه‌های اجتماعی و اقتصادی در هنگام مواجهه با مرگ و ملکوت بیان کنند و یا در مذمّت ازدواج‌های فامیلی و یا بروز حادثه‌ای، دیگران را سرگرم کنند و یا از مسیر زاینده‌ رود بگذرند و منش‌های اصفهانی‌ها را به رخ بکشند و یا فاصله‌ی نسل‌ها را به معرض نمایش بگذارند و در نهایت بهترین خوراک را برای نشریات زردی چون خانواده سبز و خانه و خانواده و... فراهم کنند.

تماشای فیلم هم ذوق خاص خود را دارد. بار دیگر «دل شکسته» را دیدم. قبلاً که این فیلم را تماشا کرده بودم و دانشجویی نظرم را خواسته بود؛ گفتم: عشق با اسطرلابی که دارد، می‌تواند معجزه کند، اما در تغییر نگرش انسان‌هایی که عمری را گونه‌ای دیگر زیسته‌اند، با مقاومت روبه‌رو می‌شود. با سناریویی می‌توان این مقاومت را شکست. چون دل آن خواهر شکسته شده بود ولی در واقع و عالم خارج، راضی کردن چنین خانواده‌ای که اهل بیت(ع) را با اهل خانه اشتباه می‌گیرد و از امام حسین(ع) بویی نبرده است، بسیار سخت است. مگر با دیدن صحنه‌ی زنجیرزنی و سینه‌زنی تمام باورهای گذشته فرو می‌ریزد؟ تصور می‌کنم اغراق‌گویی فیلم را آزار می‌دهد.

مستند محاکات غزاله علیزاده(پگاه آهنگرانی) و از فیلم‌های خارجی توت‌فرنگی‌های وحشی(اینگمار برگمان) لبنان (ساموئل مائوز) قاتل‌ها(تارکوفسکی) را دیدم. نهایت ناامیدی در محاکات و حس نوستالژیک در توت‌فرنگی‌های وحشی و جنگ نابرابر در لبنان و ستیز ستبر آدمیان در قاتل‌ها قابل تحلیل و بررسی است که فرصت دیگری را طلب می‌کند.

8)- در حاشیه‌ی زندگی

در بازگویی خاطرات زندگی، طبیعتاً بخشی از آن‌ها دچار خودسانسوری می‌شود و به زبان و بیان نمی‌آید. همان پاره‌ای که به ناملایمات و شکست‌ها مربوط است و معمولاً از ذکر آن پرهیز می‌شود. امور زیادی در حاشیه‌ی زندگی پیش می‌آید که یادآوری آن‌ها نه برای فرد مطلوب است و نه دیگران از آن‌ها بهره‌ای می‌گیرند. چرا که ذکر آن حوادث هم ناشی از نگرش منفی به پدیده‌هاست و هم حس ترحّم و دلسوزی در دیگران ایجاد می‌کند که نه اولی مفید فایده است و نه دومی درد و رنجی از آدمی می‌کاهد. و شاید هم در پشت این اظهار دلسوزی‌های ظاهری، نوعی نگرش منفی نسبت به شخصیت فرد در ذهن مخاطب نقش ببندد و با موفقیت‌ها و کامیابی‌های او ناسازگار باشد.

در روان‌شناسی ذکر نگرانی‌ها و درد دل کردن‌ها به تخلیه‌ی روانی تعبیر شده است و توصیه به پردازش آن می‌شود اما شخصاً معتقدم انسان تا می‌تواند نباید ناکامی‌ها و گرفتاری‌های روزمره‌ی خود را به دیگران منتقل کند و بهتر است از بازگویی آن‌ها احتراز ورزد. خصوصاً گشودن سفره‌ی دل در نزد کسانی که نه در مقام مشاور هستند و نه در صدد یاری‌رسانی و کمک برای رفع مشکل. بنابراین تخلیه روانی هم جایگاه خود را دارد و در هر شرایطی و در نزد هر کسی نباید این حس جاری شود. در روان‌شناسی معاصر آمده است که فرد باید از بیان بیماری‌ها و توصیف بیش از حدِّ حالت نزار خود، پرهیز کند. چرا که ذکر بیماری سبب تشدید و باور نسبت به آن می‌شود و روان آدمی را در مواجهه با آن دچار تردید و کاهلی می‌کند و بیماری تدوام می‌یابد(1) و بر اثر تداوم بیماری، فرد از پای در می‌آید و باورهای او به سلامتی و یافتن صحت مزاج با مشکل روبه‌رو می‌شود.

حال بر فرض عیان و بیان ناکامی، بهتر است آن را با خدا در میان نهاد و از او استعانت جست که منبع کمال هستی است. از طرفی این واگویی، نوعی اعتراف به عجز آدمی هم تلقی می‌شود و انسان به کاستی و ضعف وجودی خود نیز پی می‌برد و در مقابل نوعی انرژی معنوی در جهت گشودگی وجود و رمزگشایی از مشکلات نیز نصیب فرد می‌‌شود و اینجاست که یاد و نام خدا شکل می‌گیرد و با توبه کردنی، رابطه‌ای بین خالق و مخلوق مستحکم می‌یابد.

در روایات آمده است خواسته‌های خود را با خدا در میان بگذارید و از این که گاه در زندگی دچار لغزش و گناه شده‌اید، نزد خدا دست به اعتراف بلند کنید تا آرام و سبک شوید. با این وجود، اگر مخاطب در مقام مشاورت، فردی را در ناملایمات زندگی یاری کند، بسیار مفید است یا این که برای او امکان کمک فراهم کند. در فرهنگ دینی توصیه به پرسش از احوال دیگران و توجه به همسایه و صله‌ی رحم ناشی از همین یاری‌رسانی و گشودن گره‌ای از مشکلات دیگران است. در هر صورت، اینها منافاتی با ذکر نکردن ناکامی‌ها ندارد. چرا که اصل بر بیان نکردن گرفتاری‌ها و برآورده شدن آن‌ها توسط خود فرد است. در غیر این صورت، مراجعه به دیگران در مقام مشورت و استعانت نیکو و پسندیده است.

........................................

1- به کتاب راز سلامتی و طول عمر اثر رفیع حمیدپور مراجعه شود.

9)- دیدار با عالمان دین

در مدت اقامتم در قم ضمن زیارت حضرت معصومه(ع) و سرکشی به مدرسه‌ی فیضیه و دارالشفاء برای تجدید خاطرات گذشته، با چند تن از علمای دین هم دیدار داشتم. به اتفاق دوستم حسین عامری به منزل آیت‌الله سیدمحمود موسوی دهسرخی رفتیم. بعد از این که فهمید دانشگاهی هستم با سه مورد از آثارش آشنایم کرد. اولی کشکولی بود که تهیه کرده بود مرا به خواندن ص 91 کشکول‌اش فرا خواند. در باره‌ی مردم زمانه بود. گفتم مطلبی که از قول شیطان نقل کرده‌اید منبع ندارد. گفت: این بخش تخیّلی است. در مقام مقایسه کتابش را خیلی نپسندیدم. چون پیش از این با کشکول‌هایی چون شیخ بهایی و طبسی آشنایی داشتم.

اثر دومش به نام «مفتاح الکتب‌الاربعه» را به تفصیل معرفی کرد. گفتم: امروز به برکت ابزار و امکانات الکترونیکی این کار یعنی دریافت و جستجوی حدیث از کتب اربعه و صحاح سته و بحارالانوار و دیگر احادیث و آیات قرآنی سهل‌الوصول شده است. به توضیح کارِ متفاوت خود پرداخت و گفت: در مدت 24 سال در نجف، شبانه روز به تهیه و تدارک این کتاب در 38 جلد همت گماشته‌ام و به ترتیب حروف الفبایی احادیث و جایگاه فقهی آن‌ها پردازش کرده‌ام. با راهنمایی مفصلّی که کرد به تفاوت اثرش نسبت به کارهای الکترونیکی، اذعان و اعتراف کردم. تصدیق من او را به بازگویی مرارت‌های‌اش در جهت تهیه‌ی اثر تشویق کرد. از این که نسبت به اثرش کم توجهی شده است، گلایه مند بود. از سختی‌های تحصیلی و مشکلات معیشتی طلّاب در نجف نکته‌ها گفت.

سومین کار علمی‌اش پیرامون مسائل زنان کتابی به نام «حلّال مشکلات بین زن و مرد یا گره‌گشای خانواده» بود. البته گفت: اجازه‌ی چاپ نیافته است و به صورت کپی‌برداری است. نسخه‌ای از آن هم به من بخشید. این کتاب به سیاق «مفتاح الکتب‌الاربعه» به ترتیب حروف الفبایی به ذکر احادیث نبوی و علوی و صادقی پرداخته است. گویا برخی از احادیث خاص با توجه به نگاه بسته و سنتی که به زن داشته است، گردآوری کرده بود. با نگاهی اجمالی به کتاب گفتم: زنان امروزی این نگاه را برنمی‌تابند. این نگاه دیروزی است که زنان از صحنه‌ی سیاسی و اجتماعی به دور بودند. زن امروزی نه این نگاه، بلکه حتی خواندن این نوع احادیث هم از مخیله‌اش نمی‌گذرد. به دین و فرامین دینی بدبین است. با خود گفتم خوب شد کتاب اجازه‌ی چاپ نیافته است و الا با واکنش جامعه‌ی زنان ایران مواجه می‌شد. زن امروز به اموری که در جامعه جاری و ساری است، معترض است و با تشکیل کمیته‌ها و کمپین‌ها در پی باوراندن مردان به حقوق از دست رفته‌اش است و با حرکت‌های فمینیستی، خواستار بازنگری در قوانین ثابت و لایتغیر شده است. و به خود حق می‌دهد که اعتراض کند. هر چند برخی خواسته‌ها و رفتارهای‌اش، خارج از مرزهای اجتماعی و چارچوب ایمانی است. ولی حداقل مطالبات او در جهت احیاء حقوق از دست رفته، او را به واکنش سیاسی و اجتماعی وا داشته است.

وقتی کتاب‌هایی که زن را به مُنقاد محض در برابر مرد و اطاعت بی‌چون و چرا از قوانین فرا می‌خواند، با کتاب «فاطمه فاطمه است» دکتر شریعتی مقایسه می‌کنم که در آنجا زن را از قالب سنتی خارج کرده است ولی همه‌ی پدیده‌ها و پیامدهای مدرنیته را هم نپذیرفته است درمی‌یابم چرا هنوز کتاب‌های شریعتی خواندنی است.

به دیدار آیت‌الله بیات زنجانی نیز رفتم. البته قبل از ملاقات رساله‌ی عملیه‌اش را مرور کردم. همین نگاه اجمالی بهانه‌ی گفتگو شد. در رساله‌اش به یک تقسیم‌بندی جدید پرداخته بود. مسائل عبادی، اجتماعی، اقتصادی و قضایی را از هم تفکیک کرده بود. ضمن تحسین این شیوه، پیشنهاد چاپ مجزای مباحث را دادم. در رساله به بلوغ نُه ساله‌ی دختران اشاره کرده بود. با حضور دو تن از شاگردانش به بحث فقهی و علمی پرداختیم به این که امارات بلوغ در دختران چیست؟ و مبنای شما در تعیین سن بلوغ چیست؟ ایشان فرمود: بنای من در بلوغ التذاذ است و چون خود روستایی هستم دختران بسیاری را مشاهده کرده‌ام که در نُه سالگی آمادگی انجام فرائض دینی را دارند و زبان روایات این نکته را تأیید می‌کند. من در مقابل نظر ایشان به دیدگاه‌های دیگر فقهای معاصر اشاره کردم که نپذیرفت. پس از آن به یک بحث علمی دانشگاهی اشاره کردم که بر اساس تحقیقات میدانی معدّل سن بلوغ دختران در ایران بین 12 تا 15 سالگی است. ضمن تقدیر از طرح مباحث و استفاده از آن‌ها گفت: ملاک ما حدّ نصاب بلوغ و وجود یکی از امارات آن است. بحث طلبگی به درازا کشید هر چند نتیجه‌ی قطعی در بر نداشت.

10)- چاه مسجد جمکران

سال‌هاست شاهد آن هستیم که چاهی در قسمتی از حیاط مسجد جمکران کنده شده است و مردم عریضه‌های خود را که عبارت از بیان نیازمندی و دعای ایشان است، روی کاغذی نوشته در آن می‌اندازند. چاهی که سابقه‌ی آن روشن و واضح نیست و هیچ استناد و نقطه‌ی اتکایی ندارد. من در روز نیمه‌ی شعبان در این مسجد حضور پیدا کردم و از نزدیک با عریضه‌نویسی مردم روبه‌رو شدم و با عده‌ای از آنان گفتگو کردم. در ذهنم چه گذشت، بماند.

این روزها اظهار نظر متولّی رسمی جمکران در باره‌ی عریضه‌نویسی آن هم در چاهی که در محدوده‌ی مسجد کنده شده است، هر چند ممکن است به ظاهر بی‌اهمیت جلوه کند لکن حقیقت آن است که این توصیه‌ها نشانگر رواج یافتن روش‌های نامتعارفی است که در حوزه‌ی دین به ویژه در مکانی که انتساب به حضرت مهدی(ع) دارد، رخ می‌دهد. و بیش از همه راه را برای باز شدن مسیرها و مقصدهای تازه‌ای فراهم می‌کند که دشوار است بتوان تعریف صحیح و صریحی در شرع از آن‌ها به دست داد. به بخش‌هایی از مصاحبه‌ی ایشان توجه کنید.

عریضه‌نویسی یکی از راه‌‌های توسّل است و توسّل جزء مبانی دینی ماست. به علت این که حس و حالت توجه و حضور در این فضا به دلیل مسجد بیشتر است بسیاری از زائران دوست دارند، عریضه‌ی خود را در این چاه بیاندازند. زائران از داخل و خارج از کشور کنار چاه جمکران با عریضه‌ی مکتوب خود حاضر می‌شوند. در غیر این صورت کاغذهایی به مبلغ 1000 تا 1500 ریال در اختیار آنان قرار داده می‌شود و با توجه به عریضه‌ای که توصیف شده است، متن عریضه‌ی خود را می‌نویسند و آن را داخل چاه می‌اندازند. هر دو تا سه ماه ورود به چاه صورت می‌گیرد و این نامه‌ها بیرون آورده می‌شود.

تمسّک به کلیاتی از قبیل این که عریضه‌نویسی مصداقی از توسّل است و تطبیق آن‌ها با پاسخ‌های مکتوب امامان به نُوّاب خاصه یا خبر آن‌ها، یا آن که چند روایت در فلان کتاب مرحوم مجلسی یا میرزا حسین نوری هست مشکلی را حل نمی‌کند روایت در باره‌ی بسیاری از مسائل هست، اما آنچه به طور رسمی به عنوان یک امر دینی و شرعی پذیرفته می‌شود امر دیگری است. این امور نیاز به تأمل مراجع دینی و اظهار نظر آنان دارد. چگونه می‌توان با چند روایت که آن هم صراحت ندارد چنین رسمی را رواج داد در حالی که علما صدها روایت نقل شده توسط همین میرزای نوری در باب تحریف قرآن را ردّ و فاقد اعتبار و ارزش می‌دانند.

اساساً فرض کنیم این روش‌ها درست است آیا هر حلالی را می‌توان به صورت فراگیر و عمومی مطرح کرد؟ اگر واقعاً حفظ آبروی شیعه در رها کردن برخی از این روش‌ها باشد، درست مثل نگذاشتن مهر در مکان‌های خاص که مورد تأکید فقهاست یا مخالفت با برخی از روش‌های عزاداری آیا در این صورت نباید دست از این اقدامات برداشت و از رواج علنی آن‌ها جلوگیری کرد؟

نکته‌ی مهم دیگر این است که چه ضمانتی وجود دارد که در آینده در هر مسجد و امامزاده و بقعه و تکیه‌ای یک چاه درست نشود و زمینه‌ای برای ریختن عریضه‌ها در آن‌ها فراهم نشود؟ آیا در آن صورت جناب متوّلی باز هم همین استدلال‌ها را خواهند آورد؟ یا آنان خواهند گفت: بین جمکران و جاهای دیگر فرق است. برای مثال چرا در حرم امام رضا(ع) چاهی کنده نمی‌شود تا میلیون‌ها زائر عریضه‌ی خود را در آن بیاندازند. در کنار کعبه و در مسجد‌النبی و بقیع هم آیا می‌توان شبیه این چاه را کند و عریضه‌ها را داخل آن ریخت؟

این مطالب بخشی از پاسخ رسول جعفریان به متولّی مسجد جمکران بود که در هفته‌نامه‌ی بعثت قم به چاپ رسیده بود.

11)- یاد ایام

روز هیجدهم ماه مبارک رمضان بود. پس از اقامه‌ی نماز ظهر و عصر، آقای خرّمی از طلّاب هرمزگانی، مقیم قم خبر تصادف کردن آیت‌‌الله محمدحسن احمدی فقیه یزدی را به گوشمان رساند و گفت: ساعت یازده امروز به برادرش که در حال تدریس در مسجد فاطمیه بوده، خبر داده‌اند؛ ولی وضعیت‌اش معلوم نیست. خیلی نگران شدم. به خانه برگشتم. ساعت 7 بعد از ظهر آقای حسین عامری تلفن کرد و گفت: تصادف منجر به فوت حاج‌آقای احمدی شده است. اندوه‌ام افزون شد. به روحش فاتحه فرستادم و با خودم این بیت را زمزمه کردم

رفتی و رفتن تو آتش نهاد بر دل از کاروان چه ماند جز آتشی به منزل

چون قصد سفر داشتم متأسفانه نتوانستم در مراسم تشییع جنازه‌ی او که در قم برپا می‌شد، شرکت کنم. ولی دوستان می‌گفتند: تشییع باشکوهی بود. مراسم ختم او هم در قم، تهران، یزد و بندرعباس گرفته شد. یاد ایامی افتادم که در بندرعباس جهت انتخابات مجلس خبرگان کاندیدا شده بود.

در ایام انتخابات، یک روز با فرزندش به بندر لنگه رفتیم. در موقع بازگشت در بندر خمیر مدتی توقف داشتیم. راننده‌ای مرا صدا زد و گفت: تا کی ما کار بکنیم و شما بخورید؟ گفتم: اشتباه گرفته‌ای من یک معلّم هستم و از دسترنج خودم می‌خورم. یک شب در ستاد مرکزی انتخاباتی‌اش حضور داشتم، از میناب برگشته بود. در همان نیمه‌های شب با دست خودش پوسترهایی که در سطح خیابان پخش شده بود، جمع‌آوری کرد. گفتم: حاج‌آقا این پوسترها دیگر کاربردی ندارد، چرا آن‌ها را برمی‌دارید؟ گفت: حیف است روی آن‌ها عکس من نقش بسته است. اگر در انتخابات برنده نشدیم، اینها را نگه می‌داریم برای پس از انتخابات وقتی من فوت کردم. پایین‌اش بنویسید: مرحوم محمدحسن احمدی فقیه یزدی.

بارها به دفترش در قم رفته بودم. آنجا با برادرش مشغول تدریس بودند. کتابخانه‌ی بزرگی داشت. در روی میز بزرگ مطالعه، کُلمن آبی گذاشته بود و چند عدد بیسکویت هم در بشقابی وجود داشت. به من تعارف کرد که از آن‌ها استفاده کنم. چه ساده و بی‌آلایش و بی‌تکبر بود.

در سال 1365 در طزرجان یزد مهمانش بودیم. یک شب، مرتضی مطهری با جمعی برای نشست علمی به خانه‌اش رفته بودند. می‌گفت: آقای مطهری نیمه‌های شب برخاست و به نماز شب ایستاد و پس از ادای فریضه‌ی صبح نخوابید و مطالعه ‌کرد. وقتی او را به صبحانه دعوت کردم فقط یک لیوان شیر خورد و بعد به مطالعه‌اش ادامه داد. آن شب تولد امام رضا(ع) بود احادیث حضرتش را از کتاب عیون اخبارالرضا برای‌مان می‌خواند. یادش به خیر.

ما بزرگان بسیاری را در تصادفات جاده‌ای از دست داده‌ایم. آیت‌الله ربانی املشی، حجج اسلام محمد دشتی، احمد کافی و ابوترابی(همو که هشت سال در اسارت بعثی‌ها بود ولی پس از آزادی همراه پدرش اسیر جاده‌ی مشهد شد) آن جوان بسیجی کهنوجی که پس از اسارت شعار مرگ بر صدام سر داد، پس از آزادی در کهنوج تصادف کرد و از دنیا رفت. و اینک آیت‌الله محمدحسن احمدی فقیه یزدی. ظاهراً خواب‌آلودگی راننده سبب چپ شدن ماشین شده بود. متأسفانه کشته‌های جاده‌ای ما به رغم تحوّلاتی که در جاده‌ها رخ داده است، هنوز بالاست. باید چاره‌ای اندیشید خطای انسانی از یک طرف، مشکلات فنی خودروها از طرف دیگر، کمبود فضای استراحت در جاده‌های بین شهری و استاندارد نبودن برخی جاده‌ها از سوی دیگر، دست به دست هم داده‌اند تا ما سالانه شاهد ده‌ها هزار کشته و زخمی باشیم. هزینه‌های هنگفت اقتصادی و به هم ریختن نظام خانوادگی روی دیگر ماجراست.

12)- ابزار الکترونیکی

در فیضیه قم یک روحانی را دیدم که کیف لپ‌تابِ خود را بر دوش انداخته بود. در کتابخانه چند نفر از طلّاب با لپ‌تاب کار می‌کردند. و به جای کتاب، با ابزار الکترونیکی به مطالعه و تحقیق می‌پرداختند. امروزه استفاده از این گونه امکانات در حوزه‌ی علمیه رواج یافته است. طلّابی که در دهه‌ی چهل و پنجاه از گوش دادن به رادیو و خواندن روزنامه منع شده بودند، امروز به برکت مک لوهان و تز دهکده‌ی جهانی‌اش به سایت‌ها و شبکه‌ها و روزنامه‌ها و حتی کتب ضاله هم دسترسی دارند. استقبال از آموزش زبان انگلیسی، جامعه‌شناسی، روان‌شناسی، فلسفه، تاریخ و تفسیر همه را دگرگون کرده است. دروس حوزوی مانند دانشگاه، ترمی شده است. لیسانس و فوق لیسانس و دکترا معادل‌سازی می‌شود.

اگر روزی قرار بود دانشگاه‌ها به شکل حوزه‌ها اداره شوند. امروز عکس این قضیه اتفاق افتاده است. به قول نیچه شکارچیان اولین پیروان صید هستند. صید به هر سو می‌رود، صیّاد او را دنبال می‌کند. اگر می‌ایستد، صیّاد ناچار می‌ایستد. اگر حرکت خود را کُند می‌کند او هم به ناچار همین کار را انجام می‌دهد. چپ و راست می‌رود صیّاد هم او را تعقیب می‌کند. قصه‌ی حوزه و حوزویان هم این گونه شده است. پس از انقلاب در جهت تغییر و تحوّل و به بهانه‌ی وحدت، حوزویان، دانشگاهیان را لحظه به لحظه دنبال می‌کردند تا آنان را به مسیر خود فرا خوانند ولی امروز خود مبتلا به همان شیوه و ابزاری شده‌اند که دانشگاهیان از آن بهره دارند و تا حدودی روش‌های مرسوم و سنتی خود را فراموش کرده‌اند.

در همین تابستان، یک افطار مهمان حجت‌الاسلام دکتر داوری خواهرزاده‌ی ذوالقدر بودیم. او در دفتر همکاری حوزه و دانشگاه مشغول کار پژوهشی است. در ایّام محرم و صفر از طرف دفتر به مراکز آموزش و پرورش استان‌ها سرکشی می‌کند و تبلیغ را به صورت کلاسیک و کاربردی پی می‌گیرد. می‌گفت: باید بساط مربیان پرورشی از آموزش و پرورش جمع شود. آنان امروزه با شبهات دینی بسیاری از سوی دانش‌آموزان روبه‌رو هستند که توان پاسخگویی آن‌ها را ندارند. ما با یک عمر تحصیل در حوزه نمی‌توانیم به برخی از این شبهات پاسخ دهیم پس چگونه معلّمانی که یک دوره‌ی دوساله را گذرانده‌اند، قادر به انجام این کار هستند.

سیدغلامرضا حسینی را ملاقات کردم. او هم در زمینه‌ی پاسخ‌دهی به شبهات دینی کار می‌کند و می‌گفت: در مؤسسه‌ی معارف قرآن توانسته‌ایم بیش از 2000 شبهه را استخراج کنیم و در اختیار مراکز تحقیقی حوزه قرار دهیم. بناست که در مقام پاسخ‌گویی به شبهات دینی، نویسندگانی را دعوت به کار کنیم و از آنان بخواهیم تا کتاب‌هایی در ردّ این شبهات نگارش کنند. به قول سپهری من فقیهی دیدم، در کنارش کوزه‌ای لبریز سؤال. حال این سؤالات و شبهات حوزه را به خود آورده است. اما اگر پرسشگران نتوانند به پاسخ اقناعی برسند، راه دیگری را طی می‌کنند.

البته در جهان امروز قرار نیست که همگان به یک مسیر دعوت شوند بلکه راه‌ها و مسیرهای زیادی هست و هر کسی راهی را انتخاب می‌کند، هر چند به مذاق بعضی‌ها خوش نیاید. در هر صورت، حافظ توصیه می‌کند که جریده رو که گذرگاه عافیت تنگ است.

اشمئزاز فرهنگی kh

اشمئزاز فرهنگی

خاطرات نوروزی 1390

هنوز خستگی سفر از تنم بر طرف نشده بود که قلم به دست، خاطرات نوروزی را پس از یادداشت‌های اولیه به نگارش در آوردم. امید که با این خستگی و دلبستگی، خداوند توان انتقال ایده‌ای از جنس خاطره را به این بنده ارزانی نماید.

1- به خلاف آمد عادت، پیش از آن که نوروز و مهمانان نوروزی از راه برسند، ماجراهای تلح و شیرین ما از راه رسید. صبحگاه یک روز اسفندماه، وقتی برای دریافت نامه‌ی ارسالی از بندر دیّر به تنها ترمینال درب و داغان بندرعباس رفتم، راننده با سماجت مبلغ ده هزارتومان را مطالبه کرد. گفتم بر اساس کدام قانون باید این مبلغ پرداخت شود؟ راننده که از اهالی بندر لنگه بود، گفت: قانونی وجود ندارد. من تا بندر لنگه نامه‌ها را پنج هزارتومان می‌برم. راننده‌ی کمکی که از اهل برازجان بود، به مدد راننده‌ی لنگه‌ای آمد و همین نرخ غیرقانونی را اعلام کرد. پیش از آن که چانه‌زنی ما کارگر افتد با راننده‌ی هم‌استانی به گفتگو پرداختم و گفتم: آیا راننده‌ی معتاد حق رانندگی در سطح جاده را دارد؟ با کمال پررویی گفت: خیر ما برای رانندگی کارت سلامت داریم و از سر تا پایمان هر هفته تست می‌کنند. گفتم: خودمانیم، گودی چشم، دندان‌های کرمی رنگ و آناتومی بدن و لحن صحبت کردن شما نشانه‌های بارز اعتیاد است. راننده‌ی اولی هم که از شما تابلوتر است. پاسخ داد: من گاهی سیگار می‌کشم ولی راننده‌ی لنگه‌ای ورزشکار است و ما الان شش روز است که از خانواده دوریم. البته من رابطه‌ی بین صدور کارت سلامت برای معتادان حرفه‌ای از سوی اداره‌ی بهداشت و تست هفتگی و شش روز دوری از خانواده و سیخ سنگ در قسمت بار اتوبوس و گرفتن مبلغ ده هزارتومان در قبال تحویل یک نامه‌ی عادی را نفهمیدم. ولی همین قدر می‌دانم که جز صدور بلیط از مراکز رسمی فروش، متأسفانه هیچ نظارت قانونی بر رانندگان ترمینالی حاکم نیست و پاسگاه و پلیس هم با دریافت حق الزحمه ی خود(رشوه)، تردد آنان را امضاء می‌کنند. حال تو خود حدیث مفصل بخوان از این مجمل. خاطرم هست یک بار مطلب تندی در مورد پلیس و قایم با شک بازی‌های جاده‌ای نوشتم. پس از چاپ، از مدیرمسئول نشریه پرسیدم: پلیس واکنشی نشان نداد؟ گفت: ای بابا پلیس گوشش بدهکار این حرف‌ها نیست.

2- به حسب معمول نشریه‌ی مهرنامه در 250 صفحه و یک ضمیمه‌ی نقد و بررسی کتاب در 50 صفحه را با مروری اجمالی خواندم. عشق به کتاب، مرا به مطالعه‌ی دقیق ضمیمه کشاند. در شماره‌ی 9 مهرنامه، کامران فانی به بررسی کتاب «رهیافت هایی به قرآن» ترجمه‌ی مقالاتی از مستشرقین به کوشش و ویرایش مهرداد عباسی پرداخته است. وی شروع تحقیقات غرب از اسلام را در قرن هفدهم و اوج آن را در قرن نوزدهم می‌داند. به طوری که در این قرون، صدها اسلام شناس و ایران شناس و خاورشناس به میدان آمده‌اند. یک گفتگو هم با دکترصادق زیباکلام در باره‌ی کتاب جدیدش «یادداشت‌های انقلاب» صورت گرفته بود. او که متهم است نه صادق است و نه کلامش زیباست. این بار هم کلامش زیبا بود و هم صادق. وی در این گفتگو برخلاف نظر مشهور معتقد است انقلاب اسلامی ایران کار طبقه‌ی مرفه و متوسط جامعه بود و اساسا قبول ندارد که انگیزه‌ی مردم از انقلاب نابودی آمریکا و غرب و یا صدور این حرکت به دنیا بود. بلکه تنها انگیزه‌شان آزادی بود. چون رژیم شاه هر کس که مخالفش حرف می‌زد به زندان انداخت و دهانشان را بست. خود را عقل کل می‌دانست و هیچ مخالفتی را علیه سیاست‌های‌اش، اندیشه‌های‌اش و تصمیماتش را بر نمی تافت. در کتاب خود، همه‌ی این موارد را با تحلیل سخنان رهبر انقلاب و صدور بیانیه‌ها و اعلامیه‌های مخالفان رژیم مستند می‌کند. گفتمان آمریکاستیزی را در ذات انقلاب جستجو نمی‌کند بلکه آن را محصول سیطره‌ی اندیشه و ادبیات چپ مارکسیستی و گرایش انقلابیون به آن، خصوصا پس از مشاهده‌ی عملکرد ضعیف و ناموفق دولت موقّت و فاجعه‌ی ریاست جمهوری بنی صدر می‌داند.

3- سال 90 در ساعت 2 و 50 دقیقه‌ی بامداد کلید خورد و عده‌ی بسیاری به انتظار این ساعت، بیداری کشیدند. شاید در این میان افراد اندکی موفق به اقامه‌ی نماز صبح اولین روز سال شدند. تقابل حس ملی و مذهبی در این واقعه کاملا مشهود است. البته به قول کرین برینتون در کتاب «کالبد شکافی چهار انقلاب»، هر چه از یک انقلاب بگذرد مفاهیم ملی پررنگ‌تر می‌شود. چنان که اکنون در کشور ما باستان‌گرایی مد روز شده است. من مخالف این رویکردها نیستم ولی معتقدم هر گونه افراط‌گرایی در این زمینه راه به جایی نمی‌برد. چنان که باستان‌گرایی دهه‌ی 30 و40 به تحولات دهه ی 50 انجامید و سره‌نویسی فارسی منجر به ورود واژه‌های انگلیسی و عربی در فرهنگ عامه و خاصه شد. در هر صورت این که در سفره‌ی هفت سین ایرانی قرآن حضور دارد، نتیجه‌ی گرایش ایرانی‌ها به مکتب اسلام و علاقه‌مندی به این عنصر حیاتی در زندگی دنیوی است. اما کاش فرامین الهی قرآن نیز همواره مهمان سفره‌های معنوی قلب‌ها و ره‌توشه‌ی سعادت اُخروی‌مان می‌شد.

4- در اخبار با افتخار اعلام می‌شود که ایرانیان در آغاز سال نو 450 میلیون پیامک از طریق همراه اول و 550 میلیون از طریق ایرانسل ردّ و بدل کرده‌اند. به نظر من این اصلا جای افتخار ندارد بلکه نوعی افراط‌گرایی است. در فرهنگ دینی در همه‌ی امور از جمله پیام رسانی، حد اعتدال و جلوگیری از اسراف و اتراف تبلیغ شده است. ولی ما در عمل رعایت این مسئله را نمی‌کنیم. چه معنا دارد که یک فرد برای راحتی کار خود هر چند شماره‌ای را که در گوشی‌اش ذخیره شده است را به پیامک‌رسانی اختصاص دهد. چه بسا برخی از این شماره‌ها قطع و یا از دسترس خارج و یا به د یگری واگذار شده باشد. کجای این اسراف، افتخار است که در یک تبریک عید با تکرار چند جمله‌ی ساده و گاه بی‌مایه و بی‌پایه، دیگران را به فرارسیدن عید خبر کنیم و در برخی مواقع غرولند و گلایه و شکایتی نیز بدان بیافزائیم. در پی این اعلام و اطلاع رسانی‌ها عده‌ای می‌گویند خوشا به حال مخابرات! ولی من می‌گویم بدا به حال ما که هیچ حساب و کتابی را برای هزینه‌های مالی خود در نظر نمی‌گیریم.

5- در ایام نوروز چند درصد مردم به مطالعه‌ی کتاب می‌پردازند؟ و هدیه‌هایشان از جنس کاغذ است؟ چه تعداد از افراد جامعه، عید در اندیشه‌ی پروار کردن فکر خود هستند. متأسفانه ما حاضریم ساعت‌ها بلکه روزها پیرامون یک موضوع ساده به بحث و جدل با دیگران بپردازیم بی آن که از کتاب یا نوشته‌ای استفاده کنیم. غلبه‌ی فرهنگ شفاهی سبب بیگانگی از رویارویی با کتاب شده است. آمارهای غیرواقعی در باره‌ی مطالعه نیز غلط انداز است. این مفت‌گویی‌ها را می‌توان از تیراژ کتب و در دست داشتن و رفرنس دادن به کتاب‌ها دریافت.

اگر جامعه‌ی ما نشریه‌خوان بود در کیوسک‌های مطبوعاتی، سیگار، آب میوه و کیک و... نمی‌فروختند اگر جوانان ما اهل مطالعه بودند، دیگر این همه پیامک ردّ و بدل نمی‌شد. و به بلوتوث کردن گفته‌ها و تصویرهای آن چنانی نمی‌پرداختند. اگر زنان ایرانی به مطالعه علاقه مند بودند، حقوق و مطالبات‌شان فراگیرتر می‌شد. اگر جامعه، خواندن را فرا می‌گرفت، غرق شدن در جهل‌ها و بیگانگی‌ها معنا نداشت و نشست‌ها و همایش‌ها بدون سکه و هدیه شکل می‌گرفت. البته من سال‌هاست از درد بی‌مطالعه‌ای جامعه می‌نالم. به هر حال، در ایّام عید 1500 جلد کتاب به کتابخانه عمومی زادگاه‌ام هدیه دادم و 50 جلد کتاب «خم ابرو» نیز بین خویشان و دوستان توزیع کردم. در ضمن، همین ایام، مهرنامه‌ی شماره‌ی 9 و سلام سینما و کتاب «خاطرات شیخ ابراهیم زنجانی» و «فرهنگ بسامدی اوزان و بحور غزل‌های سعدی و حافظ» را مطالعه کردم.

6- هفته‌ی اول عید مهمانان زیادی داشتیم. و با رغبت از آنان پذیرایی کردیم. اما یک مهمان بوشهری داشتیم که تعلق خاطرهای شخصی‌اش فراوان بود. مثلا می‌گفت: من به فلان غذا اصلا لب نمی‌زنم. فلان نوشیدنی را همیشه باید با غذا بخورم، هیچ وقت ماست را تنها نمی‌خورم. پنیر را همچنین. وقتی به مسافرت می‌روم اگر در آن منطقه خرما یافت نشود حتما یک کارتون خرما را با خود می‌برم. از بالش و ملحفه‌ی شخصی استفاده می‌کنم. آثار فلانی را اصلا مطالعه نمی‌کنم. اخبار سراسری را باید رأس ساعت 9 گوش کنم.

با خود گفتم چقدر این فرد تعلق خاطر دارد. و اینها با سبکبال بودن آدمی نمی‌سازد. خوشا به حال خودم که از این تعلقات رهایم. خصوصا در آشامیدنی‌ها و خوردنی‌ها به هیچ چیز دلبسته و وابسته نیستم. هر کتابی را در خور مطالعه می‌دانم. سفر را سبکبار بدون هیچ توشه و ملحفه‌ای می‌گذرانم. حساسیت غذایی و مکانی و زمانی هم ندارم. در یک کلمه در زمان حال می‌زییم و با حافظ همنوایم که گفت:

غلام همت آنم که در زیر چرخ کبود زهر چه رنگ تعلق پذیرد آزاد است

7- به یک نکته‌ی انسان شناختی هم توجه داشته باشیم که در مقاله‌ای با عنوان «اشمئزاز فرهنگی» توسط جو کارتر در صفحه‌ی 40 مهرنامه شماره‌ی 9 آمده است. نویسنده معتقد به ذاتی بودن اشمئزاز نیست بلکه آن را حاصل نوعی فرهنگ در گریز از ذات حیوانی و تمایل به بعد انسان گرایانه می‌داند و می‌نویسد: وقتی انسان می‌خواهد خود را متقاعد کند که حیوان نیست به شدت دجار سردرگمی می‌شود زیرا اثبات این مسئله از لحاظ جسمانی دشوار می‌بیند به همین خاطر بوده که هر فرهنگی راه و روش انسانی مورد نظر خود را برای مدیریت عملکرد بیولوژیک انسان به وجود آورده و انسان‌هایی را که از این قواعد تخطی می‌کنند، تا حد زیادی به حاشیه‌ی جامعه می‌راند.

آنهایی که دیدگاه مثبتی به قضیه دارند، اشمئزاز اخلاق- اجتماعی را راهی برای استفاده از تجربه‌ی پیشینیان می‌دانند اما کم هم نیستند کسانی که حکمتی در وجود حس اشمئزاز در انسان نمی‌بینند و تن دادن به آن را مانعی در راه آزادی انسان قلمداد می‌کنند.

من جزو گروه دوم هستم که اشمئزاز اخلاقی- اجتماعی را ناشی از نوعی کمبود و مکانیسم جبرانی برای سرپوش گذاشتن بر نداشتن‌ها می‌داند. و این فقر فرهنگی متوجه کسانی است که در صدد حفظ بقاء انسان گرایانه‌ی خود هستند. و گاه از این تضاد و پارادوکس درونی در التهاب‌اند. خارج از نگاه اجتماعی سلیقه‌گرایی آدمیان، از این که در روند مطالعاتم آنچه ذهنم درگیر آن است کشف و بازیابی می‌شود، بسیار لذت می‌برم. هر چند نمی‌دانم چه چیزی این دو(درگیری ذهنی – مطالعه عینی) را به هم گره می‌زند و باعث افزایش سیاهی‌های کاغذ می‌شود. خدایا به همه‌ی نعمت‌هایی که به من داده‌ای شکرگذارم اما به جفت و جور کردن این دو حس بیشتر. البته ظاهرا موضوع بند هفتم از جنس خاطره نبود و رویکرد فلسفی به انسان شناسی را تداعی می‌کرد و برای درکش باید از هفت خوان رستم گذشت. می‌گذارم و می‌گذرم.

شهیدان راه آزادی KH

شهیدان راه آزادی

خاطرات نوروزی 1389

دو هفته در تب و تاب و دید و بازدیدها گذشت. چه که از گذر ایام جز خاطراتی باقی نمی‌ماند. گاه همین خاطرات هم به تاریخ می‌پیوندد و یا به فراموشی سپرده می‌شود. بنابر این قبل از این که حادثه‌ها و اندیشه‌ها حبس یا حذف شوند، باید آن‌ها را بر روی کاغذ آورد و ثبت کرد. بازگویی و بازنویسی خاطره، گاه خود، خاطره می‌شود. ولی این بار فراموش ناشدنی و ماندگار.

1- در اسفندماه 1388 نشریه‌ای ظهور کرد که به جای تغییر جهان، سودای تفسیر جهان در سر می‌پروراند. مهرنامه را می‌گویم کار سترگ و ستودنی محمد قوچانی و رضا خجسته‌رحیمی. همان دو نفری که به اتفاق دوستان‌شان نشریه‌ی هفتگی «شهروند امروز» را به چهل شماره رساندند ولی تازیانه‌ای آن هفته‌نامه را به کُما برد. اینک با طرح موضوع علوم انسانی که بر سرش دعواهاست به نقد و نظر پیرامون مسائل دینی، ادبی، جامعه‌شناسی، اقتصادی و سیاسی همت گماشته‌اند و بنا دارند شماره‌ی دوم آن را در اول اردیبهشت روی دکه‌ها بگذارند. باید منتظر ماند. این نشریه مونس تنهایی‌هایم بود. البته نتوانستم خودم را به یک ماهنامه قانع کنم لذا فصلنامه‌ی «سینما و ادبیات» را که نیم ویژه‌نامه‌ی داریوش مهرجویی را به همراه داشت گرفتم و خواندم. در ضمن کتاب «عقل در تاریخ» اثر هگل با ترجمه‌ی حمید عنایت را هم برای مطالعه‌ی ایام عید انتخاب کردم.

2- در بردستان، با شیخ احمد امینی نشستی داشتم. از سال‌های اول کارش یعنی سال 1338 سخن رفت و گفت: پنجاه سال پیش مسیر 200 کیلومتری بندر دیر- بوشهر را چهار روز طی می‌کردیم. پس از اقامت پنج روزه در مسافرخانه‌ای در بوشهر توانستم در ادامه‌ی شغل پدر، مجوّز دفتر ازدواج را بگیرم. با همه‌ی سالخوردگی‌اش چه مشتاقانه به بازگویی خاطرات آن دوره اشاره می‌کرد. می‌گفت: مردم معمولاً برای فرار از سربازی از درخواست صدور شناسنامه خودداری می‌کردند. ما هم مؤظّف بودیم ازدواج‌ها را در شناسنامه ثبت کنیم. به ناچار برای ارائه‌ی شناسنامه و ثبت ازدواج 25 روز در مناطق صعب‌العبور با الاغ - تنها سواری بیابان - همگام با دو مأمور پاسگاه شب را به روز گذراندیم. مأموران گاه مجبور می‌شدند که از فردی آمار خانواده‌ی خود او یا همسایه‌اش را بگیرند و به صدور شناسنامه اقدام کنند. آن گاه با گرفتن آدرسِ خانه‌های‌شان، شناسنامه‌ها را از بالای دیوار به حیاط خانه پرتاب کنند.

3- در این ایام آنچه بعد از مطالعه مرا مشعوف می‌کرد، پیاده‌روی‌های طولانی بود. از این که مسیر چند کیلومتری را در دشت و صحرا یا کوه و ساحل دریا طی کنم، لذّت می‌بردم. زیباترین تفریح من همین پیاده گشتن‌ها بود. از بازار رفتن متنفر بودم و هیچ وقت هم سراغش نگرفتم. تصور می‌کنم روایتی که می‌گوید: بازار جای شیاطین است در ذهنم جا خوش کرده است. البته از مشاهده‌ی بازارهای قدیمی به سبب وجود معماری باستانی استقبال می‌کنم. و گاه به قصد دیدن این فضاها در بازار قدم می‌زنم. وقتی در بندر دیّر هستم گاه برای گرفتن کتابی یا دفتری، به نوشت‌افزارِ هجرتِ کرم عابدی، همکلاسی و دوست دیرینه‌ام سر می‌زنم. ایشان هم از بچه‌های زحمت کشیده و زجر دیده‌ی انقلاب هستند.

4- ما ایرانی‌ها در نامگذاری اماکن و فروشگاه‌ها همواره راه اغراق و اطناب را طی می‌کنیم. در مسیر شیراز- دیر در میانه‌ی راه، کیوسک شش مترمربعی را دیدم که روی تابلو آن نوشته شده بود «سوپر مارکت عسلویه» سه دروغ بزرگ. چون سوپر به معنای بسیار بزرگ است.(1) و عسلویه هم بزرگ‌ترین میدان گازی خاورمیانه در منتهی الیه شرق بوشهر است که منطقه‌ی وسیعی را به خود اختصاص داده است. این که سه واژه‌ی بسیار بزرگ بر سر یک کیوسک کوچک خودنمایی کند، مرا به اعجاب واداشت. یا در محله‌ی فرودگاه بندر دیّر، یک آرایشگاه زنانه‌ای وجود داشت که بر روی دیوارش نوشته بود «زیباسرای مارس، نگینی بر خلیج فارس». تو خود حدیث مفصل بخوان از این عنوان.

5- ماجرای ازدواج‌های امروزی هم دیدنی و شنیدنی است. در همین ایام با دو مورد خواستگاری مواجه شدم که از قضا هر دو پسر بیسواد و بیکار و دو دختری که در حال تحصیل و مشتاق ادامه‌ی آن در مقاطع بالاتر بودند. و جالب اینجاست که خانواده‌ی هر دو پسر مدعی بودند که اگر شما موافقت بفرمایید هم فرزندشان ادامه‌ی تحصیل می‌دهد و هم در پی شغلی می‌رود. یعنی برایش شغل ایجاد می‌کنیم.(خانواده یا دولت؟ نمی‌دانم) در یکی از این مراسم، از یک نفر که کنارم نشسته بود گفتم: مگر پسر دیپلم دارد. گفت: خیر حتی علاقه‌ای هم به تحصیل ندارد. یکی از دختران هم به من گفت: قصد دارم تحصیلاتم را تا مقطع دکتری ادامه دهم. ولی پسر در اولین ملاقاتش شرط کرده بود که حق ندارد تحصیلاتش را بیشتر از مقطع کارشناسی ارشد ادامه دهد. روزگار را ببینید چه وارونه شده است. تحوّلات شگرف جامعه را مشاهده کنید! شرط‌های مردانه و شرایط زنانه را نظّاره کنید. حال بگویید چرا آمار طلاق بالا رفته است؟ یادم نمی‌رود در اسفندماه گذشته سراغ دو دانشجوی مزدوج را گرفتم گفتند هر دو از همسران‌شان جدا شده‌اند. البته برای من هنوز یک پرسش باقی مانده است و آن این که صدا و سیما که همه‌ی سوژه‌های‌اش در فیلم‌ها و سریال‌ها ازدواج است چرا نتوانسته است این فرهنگ را اصلاح و بازسازی کند. تازه به فکر افتاده‌اند که ازدواج پیران را باب کنند و زن‌بابا بسازند. جامعه به چه طرفی می‌رود و صدا و سیمای ما به کدام سو سیر می‌کند!

6- در یک بعد از ظهری تنهای تنهای تنها کوه نوردی می‌کردم.(2) در اندیشه‌ی مرگ فرو رفتم که چه عواملی می‌تواند مرگ را تحمل‌پذیر کند. در پستوی ذهنم با مرور مطالب و مطالعات پیشین، سه فاکتور برجسته شد. الف: دین، این عنصر با توصیفی که از مرگ دارد و آن را به‌سان دریچه‌ای برای عبور از دنیا و رسیدن به جهان دیگر می‌داند و نشانه‌ی ولی خدا بودن را در تمنای مرگ جستجو می‌کند، طبیعتاً باعث می‌شود که این پدیده، آسان‌یاب و طاقت‌پذیر شود. از طرفی با وجود سنت‌ها و آیینی که برای آدمیان در قبل و بعد از مرگ تدارک دیده است، ما را در مواجهه‌ی با آن راغب‌تر و پذیراتر می‌کند. ب: عشق، این پدیده هم اگر با احساس تمام به میدان بیاید بر همه چیز حتی مرگ غالب می‌شود. هنگامی که عشق، عاشق و معشوق را به هم پیوند می‌دهد، فداکاری و از خودگذشتگی را روان می‌کند. یکی از این ایثارها گذشتن از جان است که همان مرگ تلقی می‌شود. ج: مبارزه در راه عقیده، هر چند جمله‌ی «ان الحیاة عقیدة و جهاد» از گفته‌های امام حسین(ع) نیست ولی جمله‌ای زیبا است. زندگی از آن کسانی است که بر سر عقیده‌ی خود پایدارند و حاضر به مبارزه و جهاد در راه آن هستند. از این رو در مواجهه با مرگ، ترسی به دل راه نمی‌دهند و آن را با آغوش باز می‌پذیرند. شهیدان راه آزادی در دهه‌ی چهل و پنجاه، نمونه‌ی بارزی از این پدیده‌اند که جان خویش را در راه آرمان و اعتقادشان فدا کرده‌اند و به ملکوت اعلی پیوسته‌اند. همواره به زندگی آنان غبطه می‌خورم و دوست دارم، فرصت زیادی داشته باشم تا زندگی و چگونگی مرگ‌شان را مرور کنم.

........................................................

1- واژه‌ی سوپر در زبان انگلیسی به مثابه‌ی یک پیشوند به معنای بیشتر و بزرگ‌تر و یا قدرتمندتر به کار می‌رود. مانند سوپرمن(قهرمان) یا سوپر ایگو(منِ برتر) و سوپرمارکت به معنای مغازه‌ی بسیار بزرگی است که انواع وسائل مورد نیاز روزانه‌ی مردم در آن یافت می‌شود.(دیکشنری لانگمن ص 1665)

2- روسو عشق و مداومت غریبی در پیاده‌روی داشت. اغلب اوقات پیاده‌روی می‌کرد، آن هم تک و تنها. درست است که راه رفتن با رفیق لطف و لذّت خودش را دارد، کلوپ‌های پیاده‌روی هم همین طور، اما پیاده‌روی اساساً مقوله‌ای شخصی است. تنها و محض خاطر خودمان پیاده‌روی می‌کنیم.(سقراط اکسپرس ص 62)

بررسی تطبیقی روایت داستان آفرینش آدم O&D


بررسی تطبیقی روایت داستان آفرینش آدم در شرح نهج البلاغه حضرت آیت الله منتظری و مقایسه‌ی آن با برخی متون تفسیری*


چکیده:
روایت داستان آفرینش انسان در متون تفسیری قرآن و نهج البلاغه - خصوصا در دوران معاصر- مورد توجّه جدّی قرار گرفته است. پردازش تفصیلی این روایت، حکایت برجسته شدن و اهمیت دادن به موضوع انسان شناسی در درک مبانی فکری و اعتقادی است. پاره ای از مفسران معاصر با توجه به دانش هرمنوتیک، به جنبه‌ی نمادینی داستان عطف عنان داشته اند. حضرت آیت الله منتظری در شرح خطبه‌ی اول نهج البلاغه، متأثر از این رویکرد، مطالب بسیاری در این مورد ارائه کرده است. در این تحقیق ابتدا ضرورت بحث از داستان آفرینش آدم و نظر معظم له در باره‌ی سمبلیک بودن داستان و تاریخچه ای از این نظریه‌ی در بیان دیگر شخصیت‌های معاصر نقل می شود. سپس در قالب پنج پرسش، به بررسی تطبیقی روایت مذکور در شرح نهج البلاغه آیت الله منتظری و مقایسه‌ی آن با پاره ای از متون تفسیری پرداخته می‌شود.
کلیدواژه‌ها: آفرینش آدم، فرشتگان، روح، سجده، بهشت، شرح نهج البلاغه، آیت الله منتظری

مقدمه

در جامعیت حضرت آیت الله العظمی منتظری در طرح مباحث و موضوعات مختلف فلسفی، فقهی، حدیثی و اخلاقی دین اسلام تردیدی نیست. ایشان در طول زندگی علمی خود، با نگاهی فراگیر و همه جانبه، برای احیای مفاهیم و معانی دینی، کوشش‌های فکری فراوانی داشته اند. حاصل این همه تلاش‌ها، آثار برجسته و گرانسنگی است که از آن حکیم عالیقدر به یادگار مانده است. شرح نهج البلاغه‌ی امام علی(ع) در 16 جلد یکی از آثار گرانباری است که از آن عالم دینی در اختیار ما است. در این مقاله، نظر به اهمیت مباحث انسان شناسی در بیان مبانی دینی و اسلامی، درس گفتارهای 15 تا 22 آن بزرگوار از شرح نهج البلاغه که در تفسیر و تبیین بخشی از خطبه‌ی اول حضرت علی(ع) است، مورد ارزیابی قرار گرفته است. لازم به ذکر است که در این درس گفتارها مباحث فراوانی در مورد داستان خلقت آدم طرح شده است که نویسنده، ناچار از گزینش برخی از مطالب در توضیح خطبه‌ی اول از نهج البلاغه است. به ویژه مواردی که دانشمندان در مباحث انسان شناسی و تفاسیر معاصر هم به بحث و بررسی آنها همت گماشته اند. مقایسه‌ی بین نظر معظم له و دیگر اندیشمندان معاصر در تبیین جامعیت شرح نهج البلاغه قابل اعتناست. در این مقاله ابتداء از ضرورت طرح داستان آفرینش انسان و بیان چند دیدگاه در باره‌ی داستان پیامبران در قرآن بحث می‌شود. آنگاه در قالب پنج پرسش در حوزه‌ی نظری انسان شناسی دینی، بررسی تطبیقی روایت داستان آفرینش آدم از زبان حضرت آیت الله منتظری و مقایسه‌ی آن با برخی متون تفسیری مطمح نظر است.

ضرورت بحث از داستان آفرینش آدم

آیت الله منتظری در درس گفتار 19 شرح نهج البلاغه، ضرورت بحث از داستان آفرینش آدم را در چهار نکته‌ی کلامی و اخلاقی توضیح می دهد که عبارتند از:
1- اين كه خداوند خواسته است عظمت خلقت انسان را به ما يادآور شود كه اوقدرت دارد از خاك كه يك موجود جمادى و يك مادّه محض است و ادراك و حس و شعور و حركت ندارد، انسانى خلق كند كه داراى حس و حركت و قواى ظاهرى و باطنى و عقل كامل است. و در عقل ممكن است به قدرى ارتقاء پيدا كند كه مانند نبىّ‏اكرم(ص) عقل كلّ شود و به جايى رسد كه ملائكه‏اللّه هم در مقام ادراك ذات و صفات حق نتوانند به آن مقام برسند؛ اين عظمت قدرت حق‏تعالى را مى‏رساند. به اصطلاح فلاسفه، خداوند متعال در قوس نزول، خلقت را از عقل شروع مى‏كند:«أَوَّلُ ما خَلَقَ اللّهُ العَقلُ» اوّلين مخلوق خدا عقل است، كه به آن عالم «جبروت» مى‏گويند، و پس از عالم عقل عالم مثال قرار دارد كه عالم «ملكوت» نام دارد و متوسط بين عالم عقل و عالم مادّه است، و بعد از عالم ملكوت عالم «ناسوت» كه عالم مادّه است قرار دارد. در قوس نزول به اصطلاح فيض حق‏تعالى از عقل به ناسوت مى‏رسد. يك قوس صعودى هم هست كه در مقام تكامل، خاك كه پست‏ترين موجود عالم مادّه است تكامل پيدا مى‏كند تا به مرحله مثال مى‏رسد. همان قواى ظاهرى و باطنى كه ما داريم نمونه عالم مثال است، و سپس ارتقاء پيدا مى‏كند به عقل با همه مراتبى كه دارد. بنابراين فيض خدا هيچ گاه منقطع نمى‏شود؛ چنانچه قوس نزولى هست و به ناسوت مى‏رسد، ناسوت هم قابل ارتقاء و تكامل است تا به عقل برسد. اين حركت تكاملى هم دائما وجود دارد. اين عالم مادّه در اثر حركت جوهرى ذاتى كه دارد اين ارتقاء و تكامل را پيدا مى‏كند كه مادّه تبديل به عقل مى‏شود. پس يك منظور اين است كه خدا خواسته قدرت خود را به ما تفهيم كند.

2- نكته‌ی ديگر اين كه خدا مى‏خواسته تذكر دهد كه اى انسان تو با اين كه خاك بودى به قدرى تو را ارتقاء داديم كه ملائكه‏اللّه مأمور سجده بر تو شدند و تو بر ملائكه فضيلت دارى، پس قدر خود را بدان و خود را به دنيا و متاع آن نفروش. اگر انسان كامل شود و فريب شيطان را نخورد مانند پيغمبراكرم(ص) وجودى است كه در او نقص نيست و از ملائكه‏اللّه هم فضيلتش زيادتر است؛ زيرا خداهيچ گاه به مَلَك نمى‏گويد كه به يك موجود نازل‌تر از خود سجده كن؛ اين كه ملائكه مأمور شدند به آدم سجده كنند، اين سجده تواضع و كرنش بود و موجود پايين‏تر بايد نسبت به موجود بالاتر كرنش كند. هرچند سجده براى خدا عبادت است و عبادت غير خدا جايز نيست، اما تواضع براى غير خدا صحيح است و سجده ملائكه به آدم جنبه‌ی تواضع و اطاعت داشته است؛ بنابراين خدا مى‏خواسته با تكرار فراوان اين داستان در قرآن، نعمت بزرگى را كه به ما داده است به ما بفهماند؛ يعنى شرافت انسانى را كه از مرتبه‌ی حيوانيت فراتر رفته است به ما نشان دهد.

3- نكته‌ی سوّم اين است كه خداوند مى‏خواسته به ما تذكر دهد كه شما چنين دشمن بزرگى مانند شيطان داريد و او وعده داده است كه هميشه شما را گول بزند. انسان اگر دشمن خود را بشناسد اين خود يك پيروزى براى او در زندگى محسوب مى‏شود. پس خداوند با ذكر داستان و وعده شيطان براى فريب ما، دشمن را به ما معرفى كرده است. حال اگر با وجود شناختن دشمن كسى به دام او افتاد اين ديگر از سستى خود اوست، زيرا خدا حتى راه‌هاى وسوسه‌ی شيطان را به ما معرفى كرده است.

4- منظور ديگرى كه ممكن است از تكرار زياد اين داستان وجود داشته باشد اين است كه خدا خواسته است به ما تفهيم كند كه آدم، پدر شما، در يك مورد كه از شيطان اطاعت كرد مقامش از او گرفته شد و به او گفته شد: «اهْبِطُوا» برو پايين، پس ما كه دائما غرق در گناه هستيم وضعمان چه خواهد شد؟
راجع به اين موضوع شعراى عرب و عجم اشعارى دارند، در شعر فارسى، شيخ بهائى چنين سروده است:

جدّ تو آدم، بهشتش جاى بود قُدسيان كردند بهر وى سجود

يك گنه چون كرد، گفتندش تمام مُذنبى، مُذنب، برو بيرون خَرام

تو طمع دارى كه با چندين گناه داخل جنّت شوى اى رو سياه

آدم يك گناه كرد و گناه او هم ترك اولى بود، با این حال مبغوض شد و از بهشت برين و از مقام قرب حق و مرافقه ملائكه‏اللّه مطرود شد، پس ما با اين همه گناه و عصيان چه خواهيم كرد؟ اگر چنانچه هر شب چند دقيقه‏اى كارهاى روزانه خود را در نظر بياوريم، برخوردها، صحبت‏ها، جلسه‏هايى كه داشته‏ايم، معلوم مى‏شود كه ما خيلى گرفتاريم. مخصوصا هر كس هر اندازه مقامش بالاتر باشد مسئوليت و گرفتاريش زيادتر است؛ اگر يك عالم روحانى مورد توجّه مردم باشد و يك قدم كج بگذارد، چه بسا جامعه‏اى را از حق و حقيقت منحرف كند. شعر عربى هم به اين مضمون گفته‏اند:
يا ناظِرا يَرْنو بِعَينَي راقِدِ و مُشاهِد لِلأمرِ غَيرَ مُشاهِدِ
تَصِلُ الذُّنوبَ إلَى الذّنوبِ و تَرتَجي دَركَ الجِنانِ و فَوزَ ما للعابِد
و نَسِيتَ أنّ اللّهَ أخرَجَ آدما مِنها إلَى الدّنيا بِذَنبٍ واحِدِ
اى انسان فراموش كرده‏اى كه خدا آدم را با يك گناه از بهشت بيرون كرد؟! تو چطور با اين همه معصيت اميد دارى به بهشت بروى؟! پس حداقل توبه كن كه خدا وعده داده است و راه توبه باز است. البته اميد فقط بدون عمل و بدون جبران گذشته‏ها ظاهرا فايده‏اى ندارد، ما بايد زمينه عدل و بخشش خدا را فراهم كنيم. قرآن كتاب درس است، كتاب عبرت است، داستان‏سرايى و قصه‏گويى نمى‏كند.(1)

هر چند در عبارت پایانی، اشارتی به نمادین بودن داستان آفرینش آدم است اما در درس گفتار 21 پس از بیان پنج مقدمه(2) در تشریح نظریه‌ی سمبلیک بودن داستان حضرت آدم(ع) می‌گوید: با اين پنج مقدّمه اگر بخواهيم جنبه‌ی سمبليك بودن داستان حضرت آدم را بگوييم به اين صورت است: مراد از آدم در اين داستان نفس ناطقه انسانى يعنى قوّه عاقله‌ی اوست كه انسانيت انسان به آن وابسته است. پس آدم يعنى قوّه ی عاقله و قوّه ی تميز و آن كه ادراك كلّيات مى‏كند و مى‏تواند با خدا ارتباط داشته باشد و مى‏تواند به مرحله كمال برسد و فانى فى‏اللّه شود و به مرحله ی لقاءاللّه برسد؛ و مقصود از بهشت همان بهشت معنى است كه غرق شدن در درياى معرفت حق و موجودات غيبى است. پس مراد از آدم آن مرحله ی كامل انسانى است كه مرحله ی قوّه عاقله باشد، و مراد از بهشت، بهشت معنوى است كه بهشت لقاءاللّه باشد. مراد از ملائكه در اين داستان قوايى است كه در عالم و در انسان وجود دارد، ملائكه‏اللّه يعنى قواى اين عالم. خدا به همه‌ی نيروهاى اين عالم از جمله نيروهايى كه در وجود خود انسان هست دستور داده كه مطيع انسان باشند، و سجده ملائكه به معنى اطاعت كردن و رام بودن اين نيروها براى انسان است، از جمله نيروها همين نيروهايى است كه در خودمان مى‏باشد، مانند حواس ظاهرى و حواس باطنى و... قوّه ی مدركه، قوّه ی محرّكه و... اينها همه مأمورند كه مطيع قوّه‌ی عاقله باشند، يعنى خدا دستور داده كه عقل انسان بايستى فرمانده باشد، و چشم كه قوّه‌ی باصره است زير فرمان عقل باشد، گوش كه قوّه‌ی سامعه است زير فرمان عقل باشد و... همين طور كه قرآن مى‏گويد ملائكه همه سجده كردند، يعنى تمام قواى شما مطيع قوّه‌ی عاقله شما هستند و بايد باشند، نيروهايى هم كه در اين عالم هستند همه بايد مسخّر شما و مطيع شما باشند، و در كشور وجود هر انسانى و در جامعه عقل حاكم باشد و ساير قوا به فرمان او عمل كنند، فقط شيطان است كه تخلف كرده و مى‏كند.(3)

داستان پیامبران در قرآن
قرآن در آیات متعددی به داستان زندگی پیامبران و اقوام گذشته پرداخته است. در باره‌ی این که این داستان‌ها از واقعیت عینی و تاریخی خبر می‌دهند یا روایتی از گذشتگان را در معرض دید ما قرار می‌دهند، بحث‌های فراوانی صورت گرفته است. تفاسیر معاصر و تحقیقات جدید نشان می‌دهد که حکایت پیامبران پیشین و مردمان زمانه‌ی آنها در قالب یک روایت نقل شده است. شاید اولین بار، اقبال لاهوری در کتاب «احیای فکر دینی در اسلام» به این مهم پرداخت و گفت: در داستانی که به نام سقوط یا هبوط آدم معروف شده، راهنمایی بهتر برای فهم دشواری‌های ما وجود دارد. قرآن هنگام بیان این داستان، قسمتی از رموز قدیمی را محفوظ نگاه داشته، ولی ماده ی آن را چنان تغییر داده است که بتواند معنا و مفهوم کاملا تازه ای به آن بدهد. روش قرآن در تغییر صورت دادن کلی یا جزیی به داستان‌ها، بدان منظور که آنها را با اندیشه‌های جدید متناسب سازد و از این راه آنها را با روح زمان منطبق کند، نکته‌ی مهمی است که تقریبا پیوسته مسلمان و نامسلمان در باره‌ی اسلام از آن غافل مانده اند. قرآن به ندرت از آوردن داستان‌ها منظور تاریخی دارد تقریبا همیشه هدف قرآن این است که به داستان‌ها اهمیت کلی اخلاقی یا فلسفی بدهد. و این منظور را با حذف کردن نام اشخاص و امکنه، که با دادن رنگ خاصی به داستان، معنا و مفهوم آن را محدود می‌کند و نیز با حذف کردن جزئیاتی که به نوع دیگری از احساس بستگی دارد، عملی می‌کند. این شکل معامله‌ با داستان‌ها امر غیر رایجی نیست و در ادبیات غیر دینی رواج دارد. نمونه‌ای از آن داستان فاوست است که بیان سحرآمیز گوته به آن مفهوم کاملا تازه بخشیده است.(4)
دکترعلی شریعتی نیز متأثر از اندیشه‌های اقبال لاهوری داستان خلقت را نمادین می‌داند. و می‌گوید: داستان خلقت آدم، یعنی داستان خلقت انسان، مسلما باید به زبان سمبولیک گفته می‌شد تا امروز بعد از چهارده قرن و بعد از پیشرفت علوم انسانی و علوم طبیعی، برای ما در چنین محیط علمی، فابل مطالعه باشد.(5)
مرتضی مطهری در مقدمه‌ی کتاب «داستان راستان» تلویحا این نظر را پذیرفته است و می‌گوید: قرآن اولین کتابی است که داستان راستان را به منظور هدایت و راهنمایی و تربیت اجتماع بشری جزء تعلیمات اولیه خود قرار داده است.(6) ولی در کتاب «علل گرایش به مادیگری» صراحتا می‌گوید: ما اگر مخصوصا قرآن کریم را ملاک قرار دهیم می‌بینیم قرآن داستان آدم را به صورت به اصطلاح سمبولیک طرح کرده است. منظورم این نیست که آدم که در قرآن آمده نام شخص نیست. چون سمبل نوع انسان است-ابدا- قطعا (آدم اول) یک فرد و یک شخص است و وجود عینی داشته است. منظورم این است که قرآن داستان آدم را از نظر سکونت در بهشت، اغوای شیطان، طمع، حسد، رانده شدن از بهشت، توبه و... به صورت سمبولیک طرح کرده است. نتیجه ای که قرآن از این داستان می‌گیرد، از نظر خلقت حیرت انگیز آدم نیست و در باب خداشناسی از این داستان هیچ گونه نتیجه گیری نمی‌کند. بلکه قرآن تنها از نظر مقام معنوی انسان و از نظر یک سلسله مسائل اخلاقی، داستان آدم را طرح می‌کند.(7)
چنان که سید مرتضی جزایری نیز می‌گوید: شیوه‌ی پرداختن قرآن به حوادث بر خلاف عهدین همه جا به شیوه‌ی ارسال مثل و با مقصد تربیتی ملحوظ شده است.(8) محمد احمد خلف الله هم در کتاب «الفن القصصی فی القرآن الکریم» بر این باور است که قصه‌های قرآنی سمبلیک و برای بهره‌های اخلاقی و تربیتی است.(9) نصرحامد ابوزید نیز در این باره می‌نویسد: روش پرداختن قصص قرآن این است که به اهداف دینی پندآموز اهتمام دارد.(10)
سبک روایی در سوره‌هایی که حوادث تاریخی را نقل می‌کنند مشهور است .... روایت‌های قرآن گزینشی است به این معنا که قرآن تنها آن عناصری از قصه را ارائه می‌دهد که از منظر توضیح اخلاقی خاصی دارای اهمیت‌اند.(11)
مرحوم استاد مهرداد بهار در مصاحبه‌ای می‌گوید: امروز راجع به داستان ایلیاد هومر معتقدند که این یک روایت دینی قدیمی بوده که با روایات تاریخی درهم می‌آمیزد و کنه مسئله روایتی اسطوره بوده است.... چنان که شخصیت تاریخی یوسف وجود داشته است اما داستان‌هایی که به گردش ساخته می‌شود داستان‌های اسطوره ای‌اند.(12)
دکتر سروش هم در این باره می‌گوید: این که به پیامبران می‌گفتند شما دارید برای ما اسطوره می‌گویید.... به یک معنا دروغ نمی‌گفتند بله از یک جهت دروغ می‌گفتند چون می‌خواستند پیامبران را در کنار ساحران بنشانند یا اسطوره‌های شان را کاذب و بی معنا و بی تأویل بشمارند. اما این که وحی از جنس رؤیا، اسطوره و شعر است به نظر من حرف درستی است. وحی رؤیایی است که محصول تخیل خلّاق پیامبر است و آنچه در عالم خارج مجاز است در عالم خواب حقیقت است.(13)
یکی از مواردی که قصه‌گویی قرآن را تأیید می‌کند، تفسیر ابن عربی از جریان قربانی کردن فرزند حضرت ابراهیم است.ابراهیم علیه السلام آنچه را که در رؤیای خود دید صادق شمرد. ابن عربی می‌گوید: خدا خطاب به ابراهیم فرمود: «أنّ یا ابراهیم قد صدّقت الرؤیا» و آنچه را که در خواب دیدی صادق شمردی، و نفرمود: صدقت فی الرؤیا أنّه ابنک(صادق بودی در رؤیا و آنچه دیدی ذبح می‌کردی عین فرزند تو بود) زیرا ابراهیم علیه السلام ظاهر رؤیای خود را گرفت و آن را تعبیر نکرد، در حالی که رؤیا احتیاج به تعبیر دارد.(14)
دکتر محسن جهانگیری در توضیح این مطلب می‌نویسد: به نظر ابن عربی، بر خلاف مشهور[بلکه اجماع مسلمین] گوسفند در خواب ابراهیم(علیه السلام) به صورت اسحاق ظاهر شده، به این مناسبت که هر دو منقاد اوامر الهی هستند. یعنی درست است که ابراهیم(علیه السلام) در خواب دید پسرش اسحاق علیه السلام را ذبح می‌کند، ولی در واقع مقصود همان گوسفند بود. چون خواب، حضرتِ خیال و مثال مقید است و آنچه در این حضرت مشاهده می‌شود احتیاج به تعبیر دارد، تا مراد از صورت مرئیه معلوم آید. زیرا آن گاهی مطابق واقع باشد و گاهی نباشد. اما ابراهیم(علیه السلام) عنایت نفرمود و به تعبیر آن نپرداخت. زیرا چنین انگاشت که امر را در عالم مثال مطلق مشاهده کرده است که احتیاج به تعبیر ندارد، چون هر چه در این مشهد مشاهده شود همواره مطابق واقع باشد و نیازمند تعبیر نباشد.(15)
هرشل می‌نویسد: خدا برای آن که رسم قربانی فرزندان و یا هر گونه خونریزی دیگری به نام خود و برای خود را یکسره ریشه کن سازد، ابراهیم را می‌آزماید تا ببیند آیا او به قوانین اخلاقی فرود آمده از سوی او -حتی آن گاه که دستور الهی برای شکستن آنها در می‌رسد- پایبند خواهد ماند؟ ابراهیم نیز هرگز سر آن ندارد که خون اسحاق را بریزد. اما با ایمان به اخلاقی بودن خواست و دستور خدا منتظر می‌ماند تا خدا خود بگوید: باز ایست! دست نگهدار! من چنین منظوری نداشتم. درست همان گونه که خدا نیز منتظر است تا ابراهیم بگوید: من این کار را انجام نخواهم داد. ابراهیم در عزم خود برای نکشتن اسحاق و نیز امیدواری برای انجام دستور خدا -تا آنجا که او خود به باز ایستادن فرمان دهد- استوارترین نمونه‌ی شجاعت اخلاقی و پاک ترین گونه‌ی ایمان دینی را به نمایش می‌گذارد.(16)
بنابراین منظور خداوند این بود که تعلق خاطر خود را از فرزندت بردار نه این که آنچه در رؤیا شنیده ای یا دیده‌ای بدان عمل کن. چنان که در نهایت همین اتفاق هم افتاد. اصلا قربانی کردن گوسفند یعنی دوران قربانی شدن انسان برای خدایان به اتمام رسیده است. از طرفی حضرت ابراهیم(ع) پیش از این هم توسط خداوند آزمایش شده بود. وقتی او در آتش خشم قوم گرفتار آمده بود خدا او را نجات داد.
جالب است بدانید فرقه‌ی عجارده سوره‌ی یوسف را جزء قرآن نمی‌دانند.(17) آنها معتقدند که داستان پردازی عشقی در کتاب مقدس معنا ندارد و همین امر سبب شده است که در پی انکار آن بر آیند. این ایده دو چیز را ثابت می‌کند یکی این که روایت داستان یوسف عشقی است و دوم این که مخالفت با داستان پردازی و نگاه اسطوره‌ای به قرآن قدمت دیرینه دارد. ولی هر چه هست این سوره مشخص می‌کند که رؤیا و رابطه دو عنصر اصلی روایت شناسی است.
نه فقط قرآن بلکه تورات و انجیل هم از قصه گویی و اسطوره برای ماندگاری خود بهره گرفته اند. البته شیوه ی قرآن جدلی و دیالوگی است ولی در عهدین به بخشی از ماجرا با زبان خاص اشاره شده است. اریک فروم در کتاب «زبان از دست رفته» داستان آفرینش آدم و داستان حضرت یونس را سمبولیک می‌داند.(18) شاید یکی از علل عدم بقاء دیگر کتب آسمانی بی توجهی به این امر بوده است. شاهنامه، قابوسنامه، تذکرة الاولیا و.... همه مدیون به کارگیری این شیوه از ادبیات هستند. حدیقه سنایی و منطق الطیر عطار و مثنوی معنوی مولانا مصادیق بارزی از قصه گویی‌اند.

مباحث انسان شناسی

در میان انبوه مسائل و مباحث انسان شناسی، داستان آفرینش آدم از جایگاه مهم و ویژه‌ای برخوردار است. با توجه به تحولات فکری در سده‌های اخیر، گفتگو در مورد خلقت انسان یکی از بحث‌های محافل روشنفکری است. آیت الله منتظری با تکیه بر همین چالش‌ها، در تشریح مطالب خطبه‌ی اول نهج البلاغه، پرسش‌های زیادی را طرح و به پاسخ آنها پرداخته است. در این مجال، به پاره ای از این سؤال‌ها و جواب‌ها اشاره و با دیگر نظرات بزرگان، تطبیق یا مقایسه می‌شود.


پرسش اول: آيا آدم ابوالبشر اوّلين انسان بود؟

آیت الله منتظری در پاسخ به این پرسش با توجه به عبارتی از خطبه‌ی اول نهج البلاغه: «ثُمَّ جَمَعَ سُبْحانَهُ مِنْ حَزْنِ الْأَرْضِ وَ سَهْلِها، وَ عَذْبِها وَ سَبَخِها تُرْبَةً سَنَّها بِالْماءِ حَتَّى خَلَصَتْ، وَ لاطَها بِالْبَلَّةِ حَتَّى لَزَبَتْ، فَجَبَلَ مِنْها صُورَةً ذاتَ أَحْناءٍ وَ وُصُولٍ وَ أَعْضاءٍ وَفُصُولٍ؛ أَجْمَدَها حَتَّى اسْتَمْسَكَتْ، وَ أَصْلَدَها حَتَّى صَلْصَلَتْ لِوَقْتٍ مَعْدُودٍ، وَ أَمَدٍ مَعْلُومٍ، ثُمَّ نَفَخَ فيها مِنْ رُوحِهِ فَمَثُلَتْ إِنْسانا» در مورد صفت حضرت آدم(ع) می گوید: بحث ما در مورد خطبه اوّل نهج‏البلاغه بود. در اين خطبه حضرت نخست ذات و صفات خدا را ذكر فرمودند، سپس افعال خدا را كه عبارت است از مخلوقات خدا و تا اينجا خلقت آسمان‌ها و زمين و ملائكه را ذكر كردند، و در اينجا خلقت انسان را مى‏خواهند بيان كنند. البته در روى زمين موجودات زيادى هستند ليكن اشرف آنها انسان است.(19)
تصور نشود كه قبل از حضرت آدم انسان ديگرى نبوده است. در اينجا صحبت راجع به آدم ابوالبشر است كه نسل فعلى از آن است، وگرنه ما در روايات داريم كه خداوند زياد آدم خلق كرده است. در تفسير صافى در تفسير سوره «ق» در ذيل آيه شريفه: «بَل هُم فِى لَبْسٍ مِن خَلْقٍ جَدِيدٍ» يعنى مردم در اشتباه هستند از خلق جديد، از توحيد صدوق روايتى از امام باقر عليه‏السلام نقل مى‏كند كه من قسمتى از آن را مى‏آورم، مى‏فرمايد: «أَو تَرى أنَّ اللّهَ لَم يَخلُق بَشَرا غَيرَكُمْ» شما خيال مى‏كنيد كه خدا بشرى غير از شما يعنى نسل آدم ابوالبشر نياورده است؟ «بَلى وَاللّهِ لَقَد خَلَقَ أَلفَ أَلفِ عالَمٍ و أَلفَ أَلفِ آدَمٍ» بله به‏خدا قسم خدا هزار هزار عالم و هزار هزار آدم خلق كرده «أنتَ في آخِرِ تِلكَ العَوالِمِ و أُولئِكَ الآدَمِيِّينَ» كه تو و آباء و اجدادت يعنى اين نسل در آخر اين عالم‌ها و اين آدم‌ها هستيد. نمى‏گويد شما آدم آخر هستيد بلكه مى‏فرمايد جزء آدم‌هاى آخر هستيد؛ پس مطابق اين حديث و روايات ديگر، خدا هيچ وقت منع فيض نكرده و فيض خدا هميشه جارى بوده است؛ زيرا خدا اوّل ندارد، بلكه او هميشه بوده و در نتيجه فيض خدا هم هميشه بوده، منتها هر زمانى فيض خدا به ايجاد يك نسلى بوده است، و اين نسلى كه ما داريم مطابق فرمايش حضرت على عليه‏السلام منتهى مى‏شود به آدمى كه از خاك و آب خلق شده است.(20)

علامه طباطبایی در «تفسیر المیزان» در ذیل تفسیر آیه‌ی اول سوره‌ی نساء می نویسد: اما قرآن صریحا بیان نکرده است که آیا ظهور انسان منحصر به همین دوره است یا این که قبلا هم ادواری بر او گذشته که ما آخرین آنها هستیم. اگرچه بسا می‌توان از این آیه و آیه وَإِذْ قَالَ رَبُّكَ لِلْمَلَائِكَةِ إِنِّي جَاعِلٌ فِي الْأَرْضِ خَلِيفَةً قَالُوا أَتَجْعَلُ فِيهَا مَنْ يُفْسِدُ فِيهَا وَيَسْفِكُ الدِّمَاءَ
(بقره / 30) استشمام کرد که قبل از دوره‌ی کنونی ادوار دیگری نیز بر نوع انسان گذشته باشد همان طور که در تفسیر آیه‌ی فوق بدان اشاره کردیم.
آری از بعض روایات اهل بیت(ع) معلوم می‌شود که این نوع ادوار زیادی قبل از این دوره را به خود دیده است و به زودی در فصل روایات خواهد آمد.(21)
به نظر می آید علامه وجود انسان‌هایی قبل از آدم را از صریح آیات قرآن در نمی‌یابد. و با استمداد از روایات تا حدودی این مسئله را قبول می‌کند. ظاهرا آیت الله منتظری هم با ایشان هم رأی است و با توجه به متن منقول در شرح خطبه، مستند ایشان، تفسیر صافی فیض کاشانی و ذیل آیه بَلْ هُمْ فِي لَبْسٍ مِنْ خَلْقٍ جَدِيدٍ
است ولی علامه طباطبایی در بحث روایات، روایت مذکور را از کتاب توحید البته از قول حضرت صادق(ع) نقل می‌کند و بعد می‌گوید: ابن میثم در شرح نهج البلاغه از حضرت باقر روایتی نقل کرده که به همین مضمون است و صدوق در کتاب «خصال» نیز آن را نقل نموده است.(22)

حسن یوسفی اشکوری در کتاب «بازخوانی قصه خلقت» در مقام پاسخ به این سؤال که آيا آدم ابوالبشر اوّلين انسان بود؟ می نویسد: «در این مورد چهار نظریه است: پیش از آدم، آدم دیگری نبوده است. (خلقت دفعی)؛ پیش از آدم، مخلوقاتی همچون جن بوده اند؛ پیش از آدم، آدم‌های تکامل نایافته بوده‌اند و از بین رفته‌اند؛ پیش از آدم، آدم‌های تکامل نایافته بوده سپس تکامل یافته‌اند و در واقع آدم(تکامل نایافته) به آدم تکامل یافته(انسان) تبدیل شده است»(23)
آنگاه دو دلیل را طرح می‌کند. دلیل اول: فَإِذَا سَوَّيْتُهُ وَنَفَخْتُ فِيهِ مِنْ رُوحِي فَقَعُوا لَهُ سَاجِدِينَ (حجر/29) سه مرحله را بیان می کند. 1- آراستن مردم به لحاظ شکل و شمایل و کمال یافتن بعد مادی و حیوانی او یعنی تکامل زیستی(فاذا سویته). 2- دمیدن روح به لحاظ و تحول و انقلاب کیفی و درونی که همان تکامل اجتماعی و تبدیل آدم به انسان است.(و نفخت فیه من روحی) 3- رسیدن به مرحله‌ای که فرشتگان بر او سجده می کنند. اما دلیل دوم را به خطبه‌ی اول نهج البلاغه استناد می‌کند و می‌نویسد: امام علی(ع) در خطبه‌ی اول نهج البلاغه ابتدا چگونگی خلقت آدم را با واژگانی رمزآلود به تصویر می‌کشد و آنگاه بیان می‌کند که با دمیدن روح الهی آدم انسان شد. در مرحله‌ی اول سخن از گل نرم، گل سفت، گل رس و به تعبیری گل شیرین، گل شوره زار، آمیختن دو نوع گل با هم، آمیختن گل با آب، خشک شدن آب و گل آمیخته و... است. امام اشاره می‌کند که مدتی دراز طول کشید که این مرحله به پایان رسید. سپس روح خدا در این موجود دمیده شد. "ثم" تکامل تدریجی را نشان می‌دهد و صریحا اعلام می‌کند که آدم پیش از آن که از روح الهی برخوردار شود، انسان نبود و فقط آدم بود. پس انسانیت متأخر است. و دقیقا پس از دمیدن روح، احراز می‌گردد. به همین دلیل است که امام می فرماید که پس از دمیدن روح، ذهن در آدمی فعال می‌گردد. آنگاه فکر و اندیشه و سپس معرفت پدید می‌آید. پیش از دمیدن روح هیچ یک از این خصوصیات وجود نداشت. بنابراین انسان کنونی در دو مرحله آدمیت و انسانیت را در طول هم طی کرده است.(24)

به نظر می رسد جناب اشکوری با توجه به شرح آیت الله منتظری، این مباحث را در کتاب خود طرح کرده است. و یا این که در آن دوران، در جلسات درس شرح نهج البلاغه شرکت داشته است و یا آن مطالب را پس از پخش از رادیو شنیده است.

پرسش دوم: منظور از روح دمیده شده در کالبد آدم چیست؟

آیت الله منتظری در پاسخ به رمز انتساب روح به خدا می گوید: خداوند در قرآن مى‏فرمايد: «وَ نَفَخْتُ فِيهِ مِن رُوحِى» از روح خودم در او دميدم. خدا روح نفخ شده را به خودش نسبت مى‏دهد. اين اِسناد روح به خدا با اين كه همه موجودات مال خداست در حقيقت يك نحوه اسناد تشريفى است. ارواح مختلف‏اند ولى آن ارواحى را كه بيشتر به مرحله تجرّد و كمال نزديك‏اند، مى‏شود به روح‏اللّه تعبير كرد؛ نظير: «بيت‏اللّه» كه به خانه‌ی كعبه مى‏گويند، خدا كه مكان ندارد امّا انتساب كعبه به خدا زيادتر از انتساب خانه ما به خداست، هرچند خانه ما هم ملك خداست و كعبه هم ملك خداست، امّا چون خدا احترامى براى آن خانه قائل است به «بيت‏اللّه» تعبير شده است. «روح» هم در اينجا به اين معنى نيست كه در خدا روحى هست و از آن روح قسمتى بيرون مى‏آورد و به آدم مى‏دَمد، بلكه چون روح از «عالم امر» يعنى از عالم مجرّدات است، به خداوند نزديك‏تر است و مورد عنايت خاص او مى‏باشد.(25)

علامه طباطبایی در تفسیر آیه ی وَيَسْأَلُونَكَ عَنِ الرُّوحِ قُلِ الرُّوحُ مِنْ أَمْرِ رَبِّي وَمَا أُوتِيتُمْ مِنَ الْعِلْمِ إِلَّا قَلِيلًا (اسراء/85) می‌نویسد: کلمه‌ی روح به طوری که در لغت معرفی شده به معنای مبداء حیات است که جاندار به وسیله‌ی آن قادر بر احساس و حرکت ارادی می‌شود و به لفظ روح هم ضمیر مذکر برمی‌گردد و هم مؤنث و چه بسا استعمال این کلمه تجوز شده مجازا در اموری که به وسیله‌ی آنها آثار نیک و مطلوبی ظاهر می‌شود، اطلاق کنند. چنان که علم را حیات نفس می‌گویند... و گفته‌اند که اگر خدا قرآن و وحی را روح نامیده از این باب بوده که نفوس مرده به وسیله‌ی آن حیات و زندگی می‌یابند. همچنان که روح معروف مایه‌ی حیات جسدهای مرده است.(26)
آیت الله منتظری در ادامه به کیفیت روح اشاره می‌کند و می‌گوید: در مسئله روح سابقا بحثى داشتيم كه عده‏اى از فلاسفه عقيده داشتند كه روح«روحانيةُ الحُدوث و روحانيةُ البَقاء» است، يعنى از همان اوّل كه ايجاد مى‏شود مجرّد است و تا آخر هم مجرّد باقى مى‏ماند؛ عده‏اى ديگر مى‏گفتند: روح «جِسمانيةُ الحُدوث و جسمانية البقاء» است، يعنى از آغاز ايجاد شدن جسم است و تا آخر هم جسم باقى مى‏ماند و مى‏گفتند: روح، جسم لطيفى است مثل روغن كه در كنجد است. ولى مرحوم صدرالمتألهين بر اين عقيده بود كه روح «جِسمانيةُ الحُدوث و روحانيةُ البَقاء» است، يعنى روح محصول عالى مادّه است منتها به مرحله تجرّد مى‏رسد و همين مادّه در اثر تكامل، اوّلين مرحله تجرّد را پيدا مى‏كند و بتدريج در تجرّد كامل‏تر مى‏شود تا وقتى كه مجرّد كامل شود و از بدن جدا گردد؛ مانند وقتى كه ميوه مى‏رسد و از درخت جدا مى‏گردد. مرگ طبيعى انسان به همين است كه روح كه ميوه رسيده بدن است از آن جدا مى‏شود. ايشان عقيده‏شان اين است كه همين مادّه در اثر تكامل تلطيف مى‏شود و بعد به صورت تجرّد درمى‏آيد، نظير آبى كه گل‏آلود است و پس از نشستن گل‌ها كاملاً صاف مى‏شود؛ بچه‏اى كه در شكم مادر است در اثر تكامل وقتى به چهار ماه رسيد، نخستين مرحله تجرّدى كه در او پيدا مى‏شود حس لامسه است و حالت انقباض و انبساط پيدا مى‏كند، كم‏كم ساير حواس ظاهرى در او پيدا مى‏شود، بعد نوبت به حواس باطنى مى‏رسد، و بعد از آن مرحله عقل كامل پيدا مى‏كند.
اين نظر صدرالمتألهين است، و همين جور هم بايد باشد، براى اين كه اگر روح يك موجود جداى از بدن و بدن يك موجود جداى از روح باشد، اينها دو تا مى‏شوند و هيچ گاه به يك حقيقت تبديل نخواهند شد؛ در صورتى كه ما هر كدام يك حقيقت هستيم، يعنى روح همين صورت كامله بدن است و در اثر تكامل به اين مرحله رسيده است، نظير سيب كه از جاى ديگرى نمى‏آيد به درخت بچسبد بلكه محصول خود درخت است، منتها محصول عالى آن است و پس از رسيدن از آن جدا مى‏شود.(27)
یوسفی اشکوری نیز ظاهرا ناظر بر این مباحث استاد خود، انها را در کتاب «بازخوانی قصه خلقت» انعکاس داده است.(28)
دکتر علی شریعتی در ترکیب به ظاهر نامتجانس روح و خاک می‌گوید: انسان، بنا به فلسفه‌ی خلقت آدم در قرآن، موجودی است که از جامع دو نقیض، دو اقصای متناقض و متضاد با هم ساخته شده، آدم از یک طرف از پلیدترین و پست‌ترین و متعفن‌ترین ماده(از حماء مسنون، از یک گل بدبو، از یک رسوب و از خاک) آفریده می‌شود و از طرف دیگر روح خداوند به عنوان مظهر عالی‌ترین، پاک‌ترین، لطیف‌ترین، مطلق‌ترین و مستعد تکامل تا مرحله‌ی مطلق(روح خدا به این معناست) در درون این آدم دمیده می‌شود. بنابراین آدم(انسان) در اسلام مساوی است با لجن به اضافه ی روح خداوند.(29) چنان که در جای دیگر می‌نویسد: انسان یک موجود نیمه خدا نیمه شیطان خودآگاه و آفریننده است. خویشاوندی و همانندی با خدا که در مذهب تصریح شده است از اینجاست. روح خدا که در او دمیده است یعنی همین. این روح یعنی خودآگاهی و جهان آگاهی و اراده‌ی تدبیر و خلق، در خدا مطلق و در انسان نسبی.(30)
شریعتی در متن فوق روح را همان اراده می‌داند چنان که مهندس مهدی بازرگان هم در کتاب «ذره‌ی بی انتها» به آن اشاره کرده است. آنجا که می‌نویسد: سرچشمه‌ی آرزو در انسان که چند صباحی در اختیار و استفاده‌ی اوست یا نفخه‌ی الهی بنا به تعبیر قرآن در حکم یک تزریق خارجی یا ودیعه و امانتی است که خدا از ملکوت ذات خود در وجود بی نهایت ما می‌دمد و بر دوش ما می‌گذارد. واژه‌های روح، امر، کلمه، نفخ، وحی، نفس، الهام، اراده‌ی کن فیکونی و... مترادفند. پس منظور از روح که خداوند در انسان دمیده است اراده است.(31)
لازم به ذکر است این نگاه در شرح نهج البلاغه آیت الله منتظری یافت نمی‌شود. و ایشان کمتر از این ادبیات برای تبیین مباحث بهره می‌گیرد.

پرسش سوم: نفخ روح در حضرت آدم تدريجى بود يا آنى؟

در مورد دفعی یا تدریجی بودن نفخ روح کمتر بحث شده است اما حکیم عالیقدر در ادامه به این مطلب در قالب پرسش و پاسخ می‌پردازد و می‌گوید: در هر صورت حضرت آدم هم شايد اين جور بوده است. يعنى بدنى كه از گل درست شده ممكن است در اثر عوامل طبيعى و جوّ محيط طورى شده باشد كه حركت تكاملى و مراحل نفس مجرّد در آن پيدا شده است. و ممكن هم هست كه اين جهشش آنى باشد، نظير آن پرندگانى كه حضرت عيسى بإذن اللّه ايجاد مى‏كرد، و اين اعجازى است كه قرآن از حضرت عيسى عليه‏السلام نقل مى‏كند و كسى از نظر دينى نمى‏تواند آن را منكر شود. ممكن است نسبت به حضرت آدم هم همين طور بوده است، يعنى يكدفعه يك نفس مجرّد كامل در او ايجاد شده به طورى كه قوّه عقل هم داشته باشد، و شايد عبارت حضرت اميرالمؤمنين عليه‏السلام اين جهت را بفهماند كه جهشش آنى بوده است و مثل خلقت ما نباشد كه بتدريج روحمان ايجاد مى‏شود؛ يعنى اوّل بچه در شكم مادر يك انسان كامل نيست و قوه عقل و تميز ندارد، ابتدا حس لامسه در او پيدا مى‏شود و بعد ساير حواس، تا آن وقت هم كه به‏دنيا مى‏آيد هنوز عقل و تميز ندارد، شايد از يك حيوان هم ادراكاتش كمتر باشد، بتدريج ادراكات او كامل مى‏شود، بعد عقل پيدا مى‏كند؛ و عقل كامل انسانى وقتى است كه به چهل سال برسد، قرآن مى‏فرمايد: «حَتَّى إِذا بَلَغَ أَشُدَّهُ وَ بَلَغَ أَربَعِينَ سَنَةً»(احقاف/15)(32)


پرسش چهارم: معنی سجده‌ی فرشتگان در برابرآدم چیست؟
مرجع عالیقدر در پاسخ پرسش فوق در ادامه‌ی شرح خطبه‌ی اول نهج البلاغه ذیل استناد حضرت علی(ع) به قرآن: «فَقالَ سُبْحانَهُ: «اسْجُدُوا لِآدَمَ فَسَجَدُوا إِلاَّ إِبْلِيسَ»(بقره/34) می‌فرماید: اين سجده كردن ملائكه به فرمان خداوند براى ايجاد روحيه انقياد و رام بودن در ملائكه بوده است، زيرا عمده عبادت و به طور كلّى روح عبادت همان رام بودن و خضوع در مقابل حق‏تعالى است. خدا مى‏خواست وقتى دستور سجده كردن براى حضرت آدم را داد بى‏چون و چرا سجده كنند، و روحيه استكبار اگر فرضا در ملائكه بوده از بين برود، ضمنا خداى متعال مى‏خواست به اين وسيله مقام حضرت آدم را به ملائكه نيز بفهماند «وَ لَقَدْ كَرَّمْنا بَنِى آدَمَ»)اسراء/70) ما به بنى‏آدم كرامت داديم. درست است كه انسان از خاك پيدا شده است، ولى از همين خاك موجوداتى پيدا مى‏شوند كه در سفر الى‏اللّه مثل پيغمبراكرم(ع) و حضرت على و حضرت فاطمه عليهماالسلام از ملائكه برترند، پس اين موجود و اين عنصر قابل ستايش است، ولى موجودى كه از آتش خلق شده نمونه اكملش شيطان بود كه در مقابل خدا عصيان و طغيان كرد و سقوط نمود. حالا كسى نگويد كه سجده براى غير خدا جايز نيست، چرا كه وقتى خداوند دستور مى‏دهد سرپيچى از دستور خدا جايز نيست، و حقيقت اين سجده تواضع نسبت به مقام و منزلت آدم است و اطاعت از دستور خداست بعضى گفته‏اند كه آدم به عنوان قبله بوده وگرنه سجده براى خداست.. اما اين خلاف ظاهر قرآن و روايات است، براى اين كه قرآن مى‏فرمايد: «اسْجُدُوا لاِدَمَ»(بقره/34) سجده كنيد براى آدم، و در قرآن نظير آن وارد شده در مورد خوابى كه حضرت يوسف ديد كه خورشيد و ماه و يازده ستاره به او سجده كردند و بعد تعبير اين خواب اين شد كه يازده برادر او و نيز پدرش حضرت يعقوب و مادرش يا زن پدرش به مصر آمدند «وَ خَرُّوا لَهُ سُجَّدا»(یوسف/100) و براى حضرت يوسف به سجده افتادند. در مورد آدم هم دارد: «فَإِذا سَوَّيْتُهُ وَ نَفَخْتُ فِيهِ مِن رُوحِى فَقَعُوا لَهُ ساجِدِينَ»(حجر/29) پس چون درست كردم او را و روح در او دميدم براى او سجده كنيد «فَسَجَدَ المَلائِكَةُ كُلُّهُمْ أَجْمَعُونَ، إِلاَّ إِبلِيسَ»(حجر/30و 31) پس همه ملائكه سجده كردند مگر ابليس. در رابطه با اين مطلب بعضى از دراويش مى‏گفتند كه حق با شيطان است و شيطان را شيخ‏الموحّدين مى‏گفتند و عقيده داشتند همان طور كه شيطان براى غير خدا سجده نكرد ما هم براى غير خدا سجده نمى‏كنيم ! اينها طرفدار شيطانند.(33)
تصور می شود حضرت آیت الله منتظری عطف عنانی به عبارات علامه طباطبایی داشته است چرا که علامه در تفسیر المیزان همین مطالب را به اختصار آورده است و می‌نویسد: سجده عبادت ذاتی نیست زیرا ذاتی مختلف نمی‌شود و تخلف نمی‌پذیرد در حالی که سجده گاهی به انگیزه‌ای غیر از انگیزه‌ی تعظیم و عبادت مانند سخریه و استهزاء انجام می‌شود البته معنی عبادت در سجده از جاهای دیگر اوضح است بنابراین از آیه ی اسجدوا لادم، جواز سجده برای غیر خدا فهمیده می شود اگر سجده تحیه و تکرمه للغیر باشد و آن سجده به منظور خضوع در برابر خدا و موافقت با فرمان خدا باشد مانند داستان حضرت یوسف(ع) که در آن پدر و برادران یوسف به فرمان خدا در برابر یوسف سجده کردند.(34)
برخی از مفسران دیگر قرآن، در مورد سجده‌ی فرشتگان بر آدم، نظرات مختلفی ارائه کرده اند که به برخی آنها اشاره می‌شود.

شیخ طوسی در التبیان دو قول را بیان کرده است. قول مفسران و راویان شیعه که بر اساس آن امر به سجده به جهت تکریم و تعظیم شأن آدم بوده است و دلیل بر فضیلت انبیاء بر ملائکه است. و قول جبایی و بلخی و... که منظور از سجده را قبله قرار دادن آدم(ع) برای فرشتگان می‌دانند.(35) وهبه الزحیلی نیز معتقد است: سجده در برابر خداوند بر سبیل عبادت است و در برابر غیر خدا بر سبیل تکریم و تحیت مانند سجده ملائکه در برابر آدم و پدر و برادران یوسف در برابر یوسف. و در گذشته تحیت در برابر پادشاهان، و این در احوال و اوقات مختلف می‌شد. امر به سجده در برابر آدم نوعی تکریم آدم است. همانند خلافت، تعلیم اسماء اشیاء و اجناس و لغات که بیانگر تکریم نوع انسانی نیز هست. این سجده، سجده خضوع و تحیت و تعظیم است نه سجده عبادت و تألیه. این قصه بیانگر این است که عصیان اوامر خدا شایسته آدم و ذریه‌ی او نیست و بر آنان واجب است. فقط خداوند را عبادت کنند زیرا خداوند این آدم را کرامت بخشیده است و لقد کرمنا بنی آدم. او را خلیفه قرار داده است به وی تعظیم اسماء کرده است و علم آدم الاسماء کلها. خلاصه امت متفقند بر این که سجده در برابر آدم، سجده عبادت و تعظیم نبود بلکه بر دو نوع بود یا انحناء و تحیت و یا قبله قرار دادن او که این قول اقوی است نزد ابن عربی لقوله تعالی فقعوا له ساجدین.(36)
رشیدرضا هم می‌نویسد: به صفت این سجده آگاهی نداریم ولی اصول دین به ما می‌گویند این سجده سجده‌ی عبادت نیست... مانند سجده‌ی یعقوب به یوسف. سجده برای خداوند دو قسم است. سجده‌ی عقلای مکلف و سجده‌ی کل مخلوقات. وَلِلَّهِ يَسْجُدُ مَنْ فِي السَّمَاوَاتِ وَالْأَرْضِ طَوْعًا وَكَرْهًا(37)
آیت الله طالقانی در توضیح این مطلب آورده است: اگر ملائکه ارضی مقصود باشد، الف و لام ملائکه در این آیات برای عهد و اشاره به آن فرشتگانی است که بلاواسطه تدبیر و تنظیم قوای حیاتی را از سرحد ماده و اطوار آن از قوای جسمی و نفسانی تا آستانه‌ی عالم عقل و اختیار به عهده دارند. گویا در آستانه‌ی این تحول شگرف، فاصله(تحیر و وقفه) ای پیش آمد، تعلیم، نباء آدم و ابداء(ظهور) سرّ ذات و اعمال فرشتگان، همه‌ی طبقات متسلسل آنها را در برابر چنین تحول و قدرتی خاضع نمود تا همه در مسیر تکامل قرار گرفته و سر بر آستانه‌ی او نهادند. همین سرّ سجده‌ی ملائکه و امر بر آن است... پس این سجده یک وضع و حال موقتی مانند سجده بر پیکره‌ی ظاهر آدمی نیست و در این مورد جایی برای بحث آن که سجده برای غیر خدا جائز است یا نیست، باقی نمی‌ماند.(38)


پرسش پنجم: بهشتى كه حضرت آدم در آن سكنى داشت كجا بود؟

شارح نهج البلاغه به استناد قرآن و ظاهر کلام حضرت علی(ع)، معتقد است که جنت همان بهشت موعود است. آیت الله منتظری می‌گوید: بحث ديگرى كه هست اين است كه آيا بهشتى كه موقتا حضرت آدم در آنجا سكنى داشت همان بهشتى است كه خدا وعده داده است كه تمام مردم مؤمن به آنجا مى‏روند؟ يا اين بهشت باغى بوده است در همين دنيا؟ اصلاً «جَنّت» به معناى باغ است. «جَنَّاتُ عَدْنٍ» كه قرآن مى‏گويد يعنى باغ هاى محل اقامت دائمى، و باغ چون معمولاً از درخت پوشيده است به آن جنّت گفته شده است.
عده‏اى مى‏گويند محل سكونت حضرت آدم در دنيا و در آن باغ بوده است و بعد چون معصيت خدا را كرد خداى تبارك و تعالى به او گفت از اين باغ بيرون برو. البته ممكن است كسى اشكال كند كه چرا قرآن گفته است «اهْبِطُوا» پايين برويد، جواب اين است كه پايين رفتن معنايش اين نيست كه از آسمان پايين بيايد، مثل آيه ديگرى كه در قرآن هست: «اهْبِطُوا مِصْرا» خدا به بنى‏اسرائيل دستور داد كه برويد پايين به طرف مصر. خود ما نيز مى‏گوييم كه مثلاً برو پايين به فلان شهر مى‏رسى، پس پايين رفتن لازم نيست از آسمان باشد. در هر صورت يك قول اين است كه در همين دنيا يك باغ بوده است
قول ديگر اين است كه اين جنّت همان بهشت برين است كه همه اهل بهشت به آن خواهند رفت. ظاهر كلام حضرت على عليه‏السلام در اينجا چه بسا اين باشد كه محل سكونت آدم همان بهشت برين بوده است، براى اين كه حضرت فرمود: «فَاغْتَرَّهُ عَدُوُّهُ نَفاسَةً عَلَيْهِ بِدارِ الْمُقامِ وَ مُرافَقَةِ الْأَبْرارِ» شيطان فريب داد آدم را و به او بخل كرد به اين كه در خانه اقامتگاه است. خانه اقامتگاه همان «دار خلد» است و آن جايى است كه مؤمن هميشه در آن مى‏باشد و آن بهشت برين است، جايى كه نيكان در آن هستند. باز مى‏فرمايد: «وَ وَعَدَهُ المَرَدَّ إلى جَنَّتِهِ» خدا به حضرت آدم وعده داد كه او را دوباره به جنّت برگرداند. ظاهر عبارت اين است كه آدم را به جايى كه در ابتدا بوده برگرداند و جايى كه حضرت آدم بعدا خواهد رفت بهشت قيامت خواهد بود. نكته‏اى كه از روايات ائمه عليهم‏السلام و نظريات فلاسفه مانند مرحوم صدرالمتألهين استفاده مى‏شود اين است كه بهشت و جهنم براى هر كسى «ارض قَفْر» است؛ يعنى يك زمينى است كه ساختمان و درخت و چيز ديگرى ندارد و ما با اعمالمان آن زمين را پر مى‏كنيم. اعمال ماست كه يا به صورت حورالعين و درخت و غيره در بهشت در مى‏آيد، و يا روحيه گزندگى كه در اين عالم داريم به صورت مار و عقرب در جهنم ظاهر مى‏شود؛ و حضرت آدم جلوتر كارهايى نكرده بود كه براى خود بهشت بسازد. پس بهشتى كه جزاى اعمال است غير از آن بهشتى است كه حضرت آدم در آن بوده. وانگهى بهشت قيامت اصلاً از سنخ عالم مادّه نيست، اين بهشت از عالم مثال و عالم بالاترى است؛ اين كه حضرت آدم از خاك خلق شده بود و از همين عالم بوده و بدن مادّى در بهشت بود، سازگار نيست با اين كه آن بهشتى باشد كه فوق عالم مادّه است و ما در اثر تكامل و منتقل شدن از عالم طبيعت به عالم ديگر وارد آن بهشت مى‏شويم.
به هرحال بحثى است كه اين بهشت همان بهشت خلد است يا بهشتى در دنيا بوده است، هر دوى آنها اقوال و نظريات و شواهدى دارد. و كلام حضرت على عليه‏السلام و قرآن مى‏گويد كه آدم در بهشت بود و از بهشت بيرونش كردند و بعد هم خدا به او وعده داد كه او را به بهشت برگرداند.(39)
اما برخی مفسران قرآن نظر متفاوت داده‌اند و بیشتر آنها بهشت را دنیوی یا حالاتی از تکامل می‌دانند. شیخ طوسی فقط اقوال موافق و مخالف را ذکر کرده و خود نظری نمی‌دهد.(40)
وهبه الزحیلی می‌نویسد: جنت در لغت به معنی بستان است. دانشمندان در بهشت اختلاف کرده‌اند که در آسمان است یا زمین؟ اکثرا معتقدند در آسمان است و همان دارالخلد و الثواب است که خداوند آن را برای مؤمنین مهیا ساخته است.
معتزله و قدریه آن را در زمین می‌دانند که خداوند برای امتحان آدم آن را خلق کرد، در عدن یا فلسطین یا بین فارس و کرمان، دلیل آنان این است که اگر بهشت خلد باشد، ابلیس وارد آن نمی‌شد که خداوند فرمود لَا لَغْوٌ فِيهَا وَلَا تَأْثِيمٌ
(طور/23) لَا يَسْمَعُونَ فِيهَا لَغْوًا وَلَا كِذَّابًا (نباء/35) لَا يَسْمَعُونَ فِيهَا لَغْوًا وَلَا تَأْثِيمًا إِلَّا قِيلًا سَلَامًا سَلَامًا (واقعه/ 25 و 26) اهل بهشت از آن خارج نمی شوند: وَمَا هُمْ مِنْهَا بِمُخْرَجِينَ (حجر/48) قرطبی گفته است الجنة معرف به الف و لام است پس منظور همین بهشت است و عقلا محال نیست ورود ابلیس به بهشت برای فریب آدم اما اوصاف مذکور برای بهشت که در آیات آمده است پس از دخول اهل آن به آن در روز قیامت است. ممتنع نیست که بهشت دارخلد باشد برای کسی که خداوند خلد او را خواسته باشد و افرادی که خداوند فنا را برای آنها خواسته باشد از آن خارج شوند. چنان که فرشتگان به آن وارد و از آن خارج می شوند. یا پیامبر لیلة الاسراء به آن وارد و از آن خارج شد. تقدیس بهشت به دلیل منع معاصی در آن نبود. اجماع اهل سنت بر این است که این بهشت همان بهشت خاص است.(41)
رشید رضا می‌گوید: «اختلاف کرده اند که آیا منظور از جنت همان معنی لغوی آن به معنی بستان و مکانی است که درختان چنان بر آن سایه افکنده‌اند که درون آن دیده نمی‌شود و یا مراد همان بهشت موعود در آخرت است؟ محققین اهل سنت، قول اول را برگزیده اند.(قول سلف و قول ابومنصور ماتریدی) و گفته‌اند تعیین جای آن بر ما نیست با این قول اشکالات فراوانی برطرف می‌گردد: خلافت آدم در زمین، مقصود بالذات بوده و عقوبت عارضی نبوده است؛ ذکر نشده است که آدم پس از خلقت در زمین به آسمان عروج کرده باشد که اگر چنین بود به دلیل اهمیتش ذکر می شد؛ فقط مؤمنون و متقون به بهشت موعود وارد می‌شوند پس ابلیس چگونه وارد آن شده است؟ بهشت موعود، جایی است که هیچ تمتعی در آن ممنوع نیست در حالی که خداوند در مورد این بهشت، آدم را از خوردن میوه‌ی ممنوعه منع کرد؛ در بهشت موعود، عصیان واقع نمی‌شود در حالی که در این بهشت چنین شد» رشید رضا ضمن پذیرفتن این قول و دلایل آن، دو دلیل دیگر نیز اضافه کرده است: «فرمان خداوند به آدم که در بهشت سکن شود، اگر منظور بهشت موعود است پس نامگذاری الدارین صحیح نیست. و نیز منافات دارد با این که بهشت دار ثواب باشد که متقین در برابر اعمالشان به آن وارد می‌شوند در حالی که آدم بدون هیچ عملی وارد آن شده بود.»(42)
اقبال لاهوری بر این باور است که بهشت و دوزخ حالات هستند نه محل‌هایی. وی می‌گوید: جنت که در این داستان به آن اشاره شده نمی‌تواند جایگاه جاودانی پرهیزکاران بوده باشد. جنت در قرآن به صورت مکانی توصیف شده است که مؤمنان در آن جامی میان خود ردّ و بدل می‌کنند که نه لَغوی را سبب می شود و نه گناهی(طور/23) در جای دیگر همچون مکانی توصیف شده است که در آن نه بیهوشی و مستی{به مؤمنان} می‌رسد و نه ایشان را از آن بیرون می‌کنند(صافات/47) ولی در جنتی که در داستان سقوط آدم آمده، نخستین حادثه ای که صورت گرفته یک نافرمانی است که نتیجه‌ی بیرون رانده شدن آدم بوده است.
حقیقت این است که قرآن خود این کلمه را به آن صورت که در بیان داستان آمده، آشکار کرده است در قسمت دوم داستان جنت به صورت مکانی وصف شده که در آن نه گرسنگی و نه تشنگی است و نه آزار از گرما(طه/ 118) بنابراین من بر آنم که در آن انسان با آنچه وی را احاطه کرده ارتباطی ندارد و در نتیجه گزش و سوزش حاصل از خار نیازمندی‌های بشری را احساس نمی‌کند که تنها پیدا شدن آنها نشانه‌ی آغاز تمدن و فرهنگ بشری است.(43)
بنابراین تعلیم قرآن، خلق مجدد آدمی، دیده‌ی تیزبین(ق /22) به او می بخشد که با آن می بیند که بخت و سرنوشت به گردن خود او بسته است. بهشت و دوزخ حالات هستند نه محل‌هایی. اوصافی که از آنها در قرآن آمده، نمایش بصری یک واقعیت درونی یا سجیه و شخصیت است.(44)
یوسفی اشکوری هم می‌گوید: چنین می‌اندیشم که بهشت نه جایی بود و نه مکانی در آسمان و یا زمین. بلکه بهشت یک حالت یا مرحله‌ی زمانی بود در سیر شدن و تکامل نوعی آدمیان .. بهشت یعنی جا یا حالت و یا شرایطی که در آن رفاه، آسایش، آرامش، بی خیالی، امنیت، بی رنجی و صفا باشد. پیام بهشت این است. در ادبیات بشر و به ویژه در عرف محاوره‌ای جوامع انسانی، همواره بهشت بیانگر این خصوصیات و حالات است.(45)
علامه طباطبایی معتقد است که مراد از جنت بهشت دنیوی است و منظور روایات، بهشت برزخی است نه بهشت جاودان و این مطلب در بحث آسمان روشن می‌شود.(46)
به نظر می‌رسد که اگر ما قائل به نمادین بودن داستان آفرینش باشیم، نظر اقبال لاهوری و یوسفی اشکوری به صواب نزدیک‌تر است.


نتیجه
از مجموع مباحثی که پیرامون خلقت آدم طرح شد، می‌توان نتیجه گرفت که: بحث از داستان آفرینش آدم ضرورت کلامی و اخلاقی دارد و از طرفی نمادین بودن داستان آفرینش، که حضرت آیت الله منتظری هم روی آن تأکید داشتند و با صراحت تمام به سمبلیک بودن داستان و رفتار شخصیت‌ها پرداختند، کار را بر تفاسیر و توجیهات مفسران سخت می‌کند. بنابر نگاهی که اقبال لاهوری و دیگر اندیشمندان معاصر دارند، نظریه‌ی تکاملی بشر تقویت می‌شود و راه را بر اظهار نظرهای بعدی باز می‌گذارد. بنابراین حکیم عالیقدر با توجه به اشرافی که بر مبانی قرآنی و موضوعات نهج البلاغه داشته‌اند، در بهره‌وری کلامی و اخلاقی از داستان آفرینش حداکثر استفاده را برده‌اند. و در مقام پاسخ به پرسش‌های پنج گانه راه میانه را طی کرده‌اند و از طرح مباحث غیرعقلانی و غیرواقعی پرهیز کرده‌اند. یعنی هم عطف عنانی به مباحث جدید داشته‌اند و هم از دایره‌ی شرح نهج البلاغه خارج نشده‌اند.

---------------------------------------
* این مقاله پیش از این در کتاب «آیت الله منتظری و نهج البلاغه» ج 2 صص 213-235 به چاپ رسیده است.

1- منتظری، حسینعلی، درسهایی از نهج البلاغه ج 1 صص253-256
2- 2- منتظری، حسینعلی، درسهایی از نهج البلاغه ج 1 صص 381-383
3- 3- منتظری، حسینعلی، درسهایی از نهج البلاغه ج1 ص 384
4- اقبال لاهوری، محمد، احیای فکر دینی در اسلام ص 94
5- شریعتی، علی، فلسفه انسان ص 18
6- مطهری، مرتضی، داستان راستان ج 1 ص 6
7- مطهری، مرتضی، مجموعه آثار ج 1 ص 514 - علل گرایش به مادیگری ص 104
8- جزایری، مرتضی، مقدمه ای بر ترجمه قرآن ص 365
9- خلف الله، محمد احمد، الفن القصصی فی القرآن الکریم ص 205
10- ابوزید، نصر حامد، نوسازی، تحریم و تأویل ص 222
11- میر، مسنتصر، ادبیات قرآن(مجموعه مقالات) ص 52
12- ماهنامه چاووش، آذر 1371
13- سروش، عبدالکریم، کلام محمد، رؤیای محمد ص 365
14- ابن عربی، محی الدین، فصوص الحکم فصّ اسحاقی ص
۸۵
15- جهانگیری، محسن، محی الدین ابن عربی، چهره برجسته عرفان اسلامی ص۵۶۹
16- شنکس، هرشل، ترجمه روح الله شفیعی، خاندان ابراهیم ص 40
17- بغدادی، عبدالقاهر، الفرق بین الفرق ص 56
18- فروم، اریک، زبان از دست رفته ص 28 و 272
19- منتظری، حسینعلی، درسهایی از نهج البلاغه ج1 ص 395
20- منتظری، حسینعلی، درسهایی از نهج البلاغه ج1 ص 302
21- طباطبایی، محمدحسین، ترجمه المیزان ج 7 ص 237
22- طباطبایی، محمدحسین، ترجمه المیزان ج 7 ص 245
23- یوسفی اشکوری، حسن، بازخوانی قصه خلقت ص 43
24- منتظری، حسینعلی، درسهایی از نهج البلاغه ج1 ص 302
25- طباطبایی، محمدحسین، ترجمه المیزان ج 7 ص 237
26- طباطبایی، محمدحسین، ترجمه المیزان ج 7 ص 245
27- منتظری، حسینعلی، درسهایی از نهج البلاغه ج1 ص 314
28- یوسفی اشکوری، حسن، بازخوانی قصه خلقت ص 46 به بعد
29- شریعتی، علی، مجموعه آثار ج 25 ص 235
30- شریعتی، علی، مجموعه آثار ج 24 ص 282
31- بازرگان، مهدی، ذره بی انتها ص 25
32- منتظری، حسینعلی، درسهایی از نهج البلاغه ج1 ص 315
33- منتظری، حسینعلی، درسهایی از نهج البلاغه ج1 ص 331 و 332
34- طباطبایی، محمدحسین، ترجمه المیزان ج 1ص122
35- طوسی، محمد بن حسن، التبیان فی تفسیر القرآن ج 1ص150
36- الزحیلی، وهبه، التفسیر المنیر، ج 1ص132
37- رشیدرضا، محمد، المنار ج 1ص265
38- طالقانی، محمود، پرتوی از قرآن ج 1صص 122-123
39- طباطبایی، محمدحسین، ترجمه المیزان ج 1ص122
40- طوسی، محمد بن حسن، التبیان فی تفسیر القرآن ج 1ص150
41- الزحیلی، وهبه، التفسیر المنیر، ج 1ص133
42- رشیدرضا، محمد، المنار ج 1ص267
43- اقبال لاهوری، محمد، احیای فکر دینی در اسلام ص 98
44- اقبال لاهوری، محمد، احیای فکر دینی در اسلام ص 134
45- یوسفی اشکوری، حسن، بازخوانی قصه خلقت ص 80
46- طباطبایی، محمدحسین، ترجمه المیزان ج 1ص251



فهرست منابع

ابوزید، نصر حامد، نوسازی، تحریم و تأویل، ترجمه محسن آرمین، تهران، نشر نی، چاپ اول 1396
اقبال لاهوری، محمد، احیای فکر دینی در اسلام، مترجم احمد آرام، تهران، شرکت سهامی انتشار، چاپ سوم 1397
الزحیلی، وهبه، التفسیر المنیرفی العقیدة و الشریعة و المنهج، بیروت، دارالفکر المعاصر، 1418 ق
جزایری، مرتضی، مقدمه ای بر ترجمه قرآن، تهران، انتشارات رسانه مکتوب، 1395
جهانگیری، محسن، محی الدین ابن عربی، چهره برجسته عرفان اسلامی، تهران، انتشارات دانشگاه تهران، چاپ اول 1383
خلف الله، محمد احمد، الفن القصصی فی القرآن الکریم، لندن، موسسة الانتشار العربی، 1420 ق
رشیدرضا، محمد، تفسیر المنار، قاهره، مطبعة المنار، 1427 ق
سروش، عبدالکریم، کلام محمد، رؤیای محمد، انتشارات صقراط، چاپ اول 1397
شریعتی، علی، انسان بی خود، مجموعه آثار(25) تهران، انتشارات قلم، چاپ سوم 1378
شریعتی، علی، انسان، مجموعه آثار(24) تهران، انتشارات الهام، چاپ نهم 1381
طالقانی، محمود، پرتوی از قرآن جلد اول، تهران، شرکت سهامی انتشار، جاپ اول 1390
طباطبایی، محمدحسین، تفسیر المیزان، ترجمه سید محمدباقر موسوی همدانی، قم، انتشارات دارالفکر،چاپ هفتم 1397
طوسی، محمد بن حسن، التبیان فی تفسیر القرآن، قم، مؤسسة آل البیت، الطبع الاول، 1389
مطهری، مرتضی، داستان راستان جلد اول، قم، انتشارات صدرا، چاپ بیست و چهارم، 1376
مطهری، مرتضی، مجموعه آثار جلد اول، قم، انتشارات صدرا، چاپ چهارم 1372
منتظری، حسینعلی، درسهایی از نهج البلاغه، تهران، انتشارات سرایی، چاپ سوم، بهار 1395
یوسفی اشکوری، حسن، بازخوانی قصه خلقت، تهران، انتشارات قلم، چاپ اول 1376

فراموش سازی مرگ

فراموش سازی مرگ

در سال های اخیر دو موضوع سخت مرا به خود مشغول و معطوف ساخته است، یکی متن اندیشی و دیگر مرگ اندیشی. وجه اشتراک آن دو گذر از زندگی معمولی و درگیر شدن با دنیای دیگر است. اَولی ما را به دنیایی به نام دنیای کتاب سوق می دهد و دومی راه مواجهه با جهان برزخی را آسان می کند. ثمره ی متن اندیشی فهم بهتر متون و نشانه ها در راستای درک جهان اندیشه ها است. و نتیجه ی مرگ اندیشی پذیرش پدیده ی مرگ و جهان پس از آن است. به نظر می رسد ما با هر دو جهان بیگانه ایم و باید تلاش کنیم که با آن دو آشتی کنیم و رفاقتی برقرار نماییم.

یادآور می شوم گفتگو از مرگ به معنای ترس از آن نیست. بلکه برای درک بهتر زندگی است. خدا و مرگ دو مفهوم جاودانه ای هستند که آدمی به واسطه ی عدم درک دقیق به کسوف آنها رضایت می دهد. در جهان راززدایی شده ی قرن بیست و یکم، پروژه ی فراموشی مرگ طرح می گردد. چرا که بشر به خاطر ناتوانی در رازگشایی پاره ای پدیده ها از جمله خدا و مرگ ترجیح می دهد آن را به فراموشی بسپارد.

از غربت های مردن این است که با مرگ ما همه ی آدمیان و چیزهای پیرامون ما هم می میرند. یعنی مرگ، مرگ همه کس و همه چیز است. انسان وقتی می میرد با مردنش همه ی تصورها و تصویرهایش رنگ می بازند و با او می میرند. از این رو درک اندکی از آن موجبات تحول بسیاری در درون آدمی می شود. اما انسان ترجیح می دهد آن را به فراموشی بسپرد. و گویا بهترین راه مواجهه با آن، بی خبری از آن در طول دوران حیات است. این که آن را با مفهوم خدا قیاس کردم چون غفلت از مرگ چون فراموشی خدا موجب نسیان نفس می شود. وَلَا تَكُونُوا كَالَّذِينَ نَسُوا اللَّهَ فَأَنْسَاهُمْ أَنْفُسَهُمْ ۚ أُولَٰئِكَ هُمُ الْفَاسِقُونَ (حشر/19) که گفته اند عکس نقیض حدیث «من عرف نفسه فقد عرف ربه» است.

تشریح زندگی و بیان مراحل حیات در قرآن به معنای غفلت انسان از مرگ و مشغول شدن به همین مراتب و عناصر است. گویا تمام اینها برای سرگرمی و فراموشی تدارک دیده شده است. این همه که در آیات و روایات به مرگ تذکر داده می شود ناشی از این است که مرگ، به حسب ظاهر، امری است فراموش شدنی و باید همواره با توصیه و تذکار همراه باشد. هر چند میلان کوندرا معتقد است که در حالت فراموشی نیز ما مزه ی مرگ را حس می کنیم. از مرگ می ترسیم نه به خاطر از دست دادن آینده بلکه به خاطر از دست دادن گذشته. در حقیقت فراموشی شکلی از مرگ است که همیشه در زندگی حضور دارد.(یالوم،1394: 20)

این که در قرآن آمده است لَقَدْ كُنْتَ فِي غَفْلَةٍ مِنْ هَٰذَا فَكَشَفْنَا عَنْكَ غِطَاءَكَ فَبَصَرُكَ الْيَوْمَ حَدِيدٌ (ق /22) یعنی با مردن پرده های غفلت کنار می رود و انسان با حقایق جهان دیگر آشنا می شود. عموم آدمیان در مواجهه با مرگ چشمشان به جهان دیگر خیره می شود. برخی خنده ی پایان زندگی را به رویارویی با جهان برزخی معنا کرده اند. مرگ پرده های حیات دنیوی را پاره می کند. وقتی آدمی می فهمد چه خبر است که دیگر دیر شده است. وقتی نشئه ی حیات عوض می شود پریشانی و پشیمانی هویدا می شود به قول مولوی

نیم عمرت در پریشانی رود/ نیم دیگر در پشیمانی رود

در نگاه عرفانی، ما در هر لحظه ی زندگی با مرگ مواجه می شویم. یعنی در هر لحظه و زمان ما می میریم و زنده می شویم. این که در قرآن آمده است كُلُّ مَنۡ عَلَيۡهَا فَانٖ وَيَبۡقَىٰ وَجۡهُ رَبِّكَ ذُو ٱلۡجَلَٰل وَٱلۡإِكۡرَامِ (الرحمن/26) منظور این نیست که موجودات بعدا می میرند بلکه هر لحظه می میرند. خلق مدام در پی مرگ مدام صورت می گیرد.

یکی از آثار منفی تمدن جدید و مدرنیته فراموش سازی مرگ است. به گونه ای که این قدر مظاهر و مواهب هستی ما را به خود مشغول ساخته است که دیگر فکر مرگ از ذهن و زبان ما رخت بربسته است. شعار تا زنده ای زندگی کن و خوش باش در راستای زدودن عنصر مرگ است.

تقلیل گرایی یا ریداکشن در جهان مدرن در بسیاری از عرصه های زیستی قابل تعمیم است به گونه ای که با جزیی نگری در علوم تجربی نوعی شیفت تقلیل گرایانه به سوی علوم انسانی رخ داده است. البته گسترش رسانه ها در بروز این شیفت و گزارش معلولات به علل قریبه بی تأثیر نبوده است.

جهان جدید، آدمیان را آن گونه به سوی سطحی نگری پدیده ها کشانده است که گاه مفهوم حادثه را انکار می کنند. شاید این نگاه از این اندیشه ی بنیادین که خدا فقط خالق هستنده هاست، ناشی می شود. یعنی غایتی در کار نیست. حال آن که به تعبیر فروید مرگ یک ضرورت است نه رویداد تصادفی. این گفته ی فروید دقیقا به این معناست که انسان ها پیش از آن که به دنبال چرایی مرگ باشند به چگونگی آن فکر می کنند. چرا که چگونگی وقوع یک رویداد قابل هضم و سهل الوصول است. اما چرایی آن نیاز به اندیشه و تأمل دارد. نهایت کارکرد پی بردن به چگونگی یک حادثه دوری جستن موقتی از علت آن است ولی دریافت چرایی مفهوم مرگ درگیر شدن با آن پدیده است.

از طرفی شناخت سطحی مرگ بازخورد فردی است و بخشی از حیات آدمی را پوشش می دهد اما درک چرایی مرگ تمام زوایای زندگی را فرا می گیرد. به این که چگونه زندگی کنیم که با مرگی آسان روبرو شویم. چرا که درک مرگ به پهنای زیست آدمی قابل گسترش است. و به قول نیچه هر کس چرایی زندگی را درک کند با چگونگی آن کنار می آید. من بر این باورم هر کس با چرایی مرگ آشنا شود با هر چگونگی زندگی می سازد.

نکته ی دیگر این که فردیت گرایی یا اندیدوالیسم بیش از جمع گرایی موجب مواجهه با مرگ شده است. به گونه ای که شخصیت های بزرگی چون تولستوی و داستایفسکی در دو رمان «کلاسیک مرگ ایوان ایلیچ» و «برادران کارامازوف» با برجسته کردن فردیت گرایی خواستار توجه بیشتر به پدیده ی مرگ شده اند.

از سوی دیگر با توجه به پیشرفت روان شناسی تجربی و دانش پزشکی در کشف انواع مرگ و میرها، ذهن انسان امروزی به آسان ترین راه های مردن معطوف شده است. اوتانازی یا مرگ از روی ترحم یکی از آن مسیرهاست. بسامد خودکشی در جوامع امروز در عدم تحمل زندگی نیست بلکه بیشتر ناشی از دسترس بودن مرگ های آسان است.

آروین د. یالوم در کتاب «روان درمانی اگزیستانسیال» بر زیگموند فروید خرده می گیرد و می گوید: فروید- که به دلایلی که خواهم گفت کمتر به مرگ پرداخته است- معتقد بود ناپایداری زندگی به شور و شوق ما برای زیستن می افزاید. (یالوم،1395: 59) اگر از خوابگزاری سخن می گوید بخشی ازخواب، خواب مرگ است. اصلا خود خواب نوعی مرگ است. هر چند ما آن را این گونه دریافت نمی کنیم. دریک ضرب المثل عربی آمده است النوم اخوالموت اما من تصور می کنم خواب نه برادر مرگ است بلکه خود مرگ است. خواب مرگی کوتاه است و مرگ خوابی بلند. این درک و دریافت از خواب می تواند زندگی آدمیان را دگرگون کند. شاید خوابیدن تمرین مرگ است. به قول گاندی هر شب که می خوابم می میرم و صبح روز بعد وقتی بیدار می شوم دوباره متولد می شوم.(آلبوم،1398: 140)

بنابراین باید به یالوم حق داد که عنصر مرگ از روانشناسی بلکه روانکاوی فرویدی حذف شده است. شاید همین فراموشی و نفی مرگ سبب بیماری های روانی آدمی شده و کنترل فرمان زندگی را از دست آدمی خارج کرده است. جنایات بشری در بی خیالی از مرگ صورت می گیرد. و بی توجهی به مکافات هم عامل دیگر این بی مبالاتی ها و بی بندباری هاست. یاد مرگ، آدمیان را بر سر عقل می آورد و عاقبت اندیشی را در درونشان زنده نگه می دارد. مرگ اندیشی اگزیستانسیالیستی، یادآدوری زیستن اصیل و مطلوب است. دشمنی کردن با مرگ یعنی تجربه کردن زندگی ناروا و دوستی با آن یعنی ایجاد آرامش در حیات.

مدرنیته گاه انسان ها را به شی شدگی کشانده است. نقدی که هابرماس به جامعه ی سکولار وارد می کند این است که آدمی به صورت مکانیکی مشغول گذران زندگی است مانند آنچه در فیلم عصر جدید چارلی چاپلین آمده است. چنان که ویلیام گیبسن در فیلم نورمانسر(1984) مدرنیته ی به آخر خط رسیده ای را ترسیم می کند که دائما سعی دارد آن را به زور راه حل های موقتی، نوآوری های من درآوری، وصله پینه هایی سرپا نگه دارد که همگی در حقیقت برآمده از روند گسترش خود آن است.

عصیان زنان

عصیان زنان

هنریک ایبسِن، داستان نویس بزرگ نروژی، نمایشنامه ی مشهور خانه ی عروسک را در سال 1879 نوشت و به اجرا در آورد. در این نمایش، نورا زن جوانی برای نجات شوهر خود، هلمر، از یک بیماری سخت و خطرناک، برای گرفتن وام، امضای پدر را جعل می کند. وام دهنده، کروگستاد، کارمند بانکی است که مدیریت آن بعدها به هلمر می رسد. هلمر پس از پی بردن به خباثت کارمند خود یعنی کروگستاد، تصمیم به اخراج او می گیرد. اما کروگستاد به نورا هشدار می دهد که باید وساطت کند چرا که در صورت اخراج، قضیه ی وام جعلی را فاش خواهد ساخت. هلمر وساطت نورا را ردّ می کند.

نورا از بیم فاش شدن و رسوایی، تصمیم به خودکشی می گیرد. در همان حین نامه کروگستاد از راه می رسد و هلمر از حقایق ماجرا باخبر می شود. نورا توقع داشت در قبال جان فشانی های او، هلمر گناه را به گردن بگیرد ولی شوهر خودخواه زن خود را توبیخ و ملامت می کند. و حاضر می شود به کروگستاد حق السکوت بدهد. اما نامه ی دیگری از طرف او مبنی بر صرف نظر کردن از تهدید نورا می رسد و سند جعلی را به هلمر می دهد. او احساس آرامش می کند و می گوید: نجات یافتم. اما این بار نورا دلجویی شوهرش را نمی پذیرد و می گوید: خانه ی ما همیشه حالت یک اتاق بازی را داشته است. من عروسک تو بوده ام. موقعی هم که با پدرم زندگی می کردم عروسک او بودم. در نهایت، با وجود سه فرزند، از هلمر طلاق می گیرد و خانه را ترک می کند.

ایبسن در این نمایش، خارج از نگاه معمول اجتماعی و عرفی روزگار که زن را موجودی مطیع و گوش به فرمان می خواهد، حاکمیت مردسالارانه را به چالش می کشد و بر خلاف تصور عمومی، زن را موجودی نافرمان معرفی می کند. وی عروسک و خانه ی عروسکی را نمادی از اطاعت محض زن از مرد می داند و آن را برنمی تابد. نویسنده با دو نمایشنامه ی دیگر یعنی اشباح و دشمن مردم این ایده ی خود را به رغم مخالفت های ظاهری بسط می دهد. لازم به ذکر است که در ایران، داریوش مهرجویی با اقتباس از خانه ی عروسک، فیلم سارا را ساخت و دیگر آثار او چون بانو و پری و لیلا نمونه های دیگر نافرمانی زنان محسوب می شود.

مراد از ذکر این مقدمه ی مفصل این بود که زنان با نهضت های پیاپی فمینستی و افزایش آگاهی، درصدد تثبیت خود در جهان معاصر برآمدند و امروز نه فقط در غرب بلکه در کشورهای خاورمیانه نیز، عصیان زنان علیه قوانین حاکم بر جوامع، شکل خاصی به خود گرفته است. به گونه ای که آنان توانسته اند در سطح مدیریت سیاسی و کلان جامعه حضور فعال یابند و از حقوق و مطالبات خود دفاع کنند.

در ایران نیز پس از جنبش مشروطه و طرح مسائلی چون قانون و عدالت، مردم به حقوق و تکالیف خود آگاه شدند. هر چند زنان در دوران پیشین حضوری کم رنگ را تجربه کردند اما در انقلاب اسلامی ایران، زنان در راهپیمایی ها و تظاهرات حضوری فعال داشتند. تا آنجا که خبرنگاران خارجی انقلاب 57 را انقلاب چادرها لقب دادند. با شروع جنگ تحمیلی نیز پایداری و مقاومت زنان، جوانان را راغب به شرکت در جبهه های نبرد کرد. و حاصل آن همه تلاش، اعتماد به نفس بالای زنان و دختران و افزایش حضور در مراکز آموزشی و پژوهشی و آگاهی بیشتر به حقوق و ایجاد حس مطالبه گری بود.

امروز این نگاه به اوج خود رسیده است و زنان خواهان حقوق از دست رفته ی خود هستند. آنها خوب دریافته اند که برای وصول به خواست های خود باید به باور عمیق برسند و مردان را نیز به پذیرش آن باورها دعوت کنند. از این رو حاضر به هر گونه فداکاری و جان فشانی هستند. و این را پذیرفته اند که چاره ای جز این ندارند.

دیدار با مرد بزرگ جنوب

جناب حجت الاسلام محمدعلی کوشا در کتاب شیوه نامه ترجمه قرآن کریم می نویسد: سید مصطفی حسینی دشتی که یکی از فضلای مشهور بوشهر و صاحب آثار متعددی از جمله ترجمه ی قرآن کریم است، معادل بنی را ای پسرکم آورده است که این هم تحت اللفظی و مطابق با واژه ی متن است.(ص ۷۰)

دیدار با مرد بزرگ جنوب

ته تصورش این است که هنوز مأموریت و مسئولیت الهی او برای هدایت آحاد جامعه به دین و قرآن به اتمام نرسیده است. در آستانه ی نود سالگی، به حسب سال هجری قمری، خدا را شکر می کند که به زوال عقل دچار نشده است و می تواند خطاب به دوستان و مخاطبان خود، سخنی قرآنی به زبان آورد و یا حدیثی از پیامبر و معصومین قرائت کند. و یا گاه دست به قلم شده، کتابی را به نگارش در آورد. همت آن بزرگوار در توجه به مفاهیم و داده های قرآنی و بیان جنبه هایی از رسالت پیامبر اسلام(ص) ستودنی است. دائرة المعارف گونه چون کتاب «معارف و معاریف» اش صحبت می کند. اطلاعات تاریخی و تفسیری از دین اسلام، ذهن و زبانش را فعّال نگه داشته است.

در منزلی قدیمی و بسیار ساده و عادی سکنی گزیده است و دوستان و آشنایان جنوبی را به حضور می پذیرد. هنوز در رسمی سنتی و حوزوی از دیدارها استقبال می کند. با وجود این گاه صحبت اش رنگ و بوی اندیشه های مدرن را به خود می گیرد. البته تصور می رود با مفاهیم و مظاهر فکری جهان جدید آشنایی چندانی ندارد چون کمتر بر زبانش جاری می شود ولی با دغدغه های روشنفکران دینی معاصر همنوا و همراه است. یعنی اندیشه و افکارش در مرز میان سنت و مدرنیته دور می زند. و از واگویی و بازشناسی آنها هراسی به دل راه نمی دهد. می گفت: دو روز پیش در مراسم تشییع و تدفین بنده ی خدایی فرصت را مغتنم شمردم و صحبت کوتاهی در جمع حاضران ایراد کردم و گفتم: معترضین با شعارهایی چون زن، زندگی، آزادی یک خواسته را دنبال می کنند که آن خواسته ی همه ی ملت بلکه خواسته ی هر انسانی است و آن زندگی سالم است که شامل انسان دوستی، امنیت عمومی، عدالت اجتماعی و اقتصاد در سایه ی علم با رعایت حقوق و حرمت و کیان زن و مرد، پیر و جوان است. اگر آنها زندگی می خواهند، خدای ما نیز در قرآن در سوره ی انفال آیه ی 24 دین و کاربرد دین را زندگی بخشیدن به بشر خلاصه می کند. و اگر رعایت حرمت حریم انسان را خواستارند، خداوند نیز پیغمبرش را که عاقل ترین فرد جامعه است به رایزنی با مردم امر می کند(آل عمران/159) تا همگان اعم از زن و مرد، فقیر و غنی احساس شخصیت کنند و امور سیاسی و مسائل مهم اجتماعی، شفاف به آگاهی و تصمیم عمومی برگردد. وقتی خداوند خواست آدم را بیافریند، طرح خود را با فرشتگان در میان می گذارد وقتی با مخالفت آنها روبه رو می شود، استدلال می کند که خلقت آدم امری بایسته و شایسته است. در هر صورت با این جوانان باید صحبت کرد اینها فرزندان همین مرز و بوم هستند. به افکار و ایده هایشان باید اهمیت داد. و با آنها با مهربانی برخورد کرد.

سخنان فوق در دیداری که در تاریخ 29 مهرماه 1401 با حضرت آیت الله سید مصطفی حسینی بوشهری داشتیم، طرح شد. فرصتی بود تا به اتفاق جناب آقای محمد فولادی از شیراز به بوشهر جهت دیدار مرد بزرگ جنوب برویم. هر چند در موارد بسیار با تماس های تلفنی، احوال و افکارش را جویا می شدیم اما ملاقات حضوری و چهره به چهره صفای خاص خود را دارد. در این دیدار جناب دکترسید عادل موسوی و آقای علی احمدی مدیر مسئول هفته نامه ی خلیج فارس ما را همراهی کردند. پس از صحبت های آغازین، آقای فولادی، یادداشت هایی که در حاشیه ی کتاب «تفسیر انوار» نوشته بود با ایشان در میان گذاشت و بنا شد در بازنویسی کتاب مورد استفاده قرار گیرد. در ضمن کتاب «حکومت دینی و حقوق بشر» خود را به ایشان هدیه کرد. و گفت و گویی هم در این مورد صورت گرفت. من هم دو کتاب «زیستن در نوشتن» و «مغازله با مرگ» را تقدیم کردم.