عاشورا به مثابه ی اسطوره O&D
عاشورا به مثابهی اسطوره
جنبهی تاریخی قهرمانان حماسی مورد تردید نیست اما باید دانست که جنبهی تاریخی آنها در روند فرسایندهی اسطوره شدن، چندان دوام نمیآورد. رویداد تاریخی به خودی خود، هر چند مهم باشد، در خاطرهی عامه نمیماند و یادآوری آن نیز سبب پیدایش الهامات شاعرانه نمیشود./ میرچاه الیاده
مقدمه
رویکرد چرخش اسطوره شناختی در نقد گفتمان رسمی دینی را باید امری مطلوب دانست چرا که در مقام نقد اقتدارگرایانه و توتالیتر گروهی که خود را مبنای درک دقیق حق و صحیح حقیقت میدانند؛ بهترین و برترین سلاح این است که با به کارگیری شیوهای فلسفی و منطقی، دانش را به عنوان امری سیّال و فهم را پدیدهای سهل الوصول جلوه داد تا افراد فرهیختهی جامعه از یک نگاه بسته و منجمد و تعصب آمیز خارج شوند و چهرهی حقیقت را در تضارب افکار و تعامل گفتار جست و جو کنند. از طرفی این رویکرد سبب میشود در مقام پاسخ به پارهای پرسشهای جدید، با وجود نسبیتگرایی در معرفت، به دیگر نظریات توجه جدّی شود. چه که برآیند این التفات، ناتوانی چارچوب گذشته و عبور از گفتمان موجود است.
پرسشهای مطروحه
امروزه نه فقط طرح برخی مسائل در حوزهی روضه خوانی و مدّاحی مورد نقد جدّی قرار گرفته است بلکه با درآمدن پژوهشهای گوناگون و گاه متضاد در باره ی هدف نهایی نهضت امام حسین(ع) نگاه صرفاً احساسی نسبت به این پدیده را به چالش کشیده است. هر چند عدهای در این میان برای محو یا کم رنگ جلوه دادن نظریات معاصران بر شدت روضه خوانی و گسترش آن کوشیدهاند. اما داوری عمومی تقاضای این را دارد که حتی مدّاحان و روضه خوانان در اثبات نگرش و یا تثبیت رویکرد خود، گاه در مقام پاسخ به پرسشهای مطروحه برآیند و یا به دفع دخل مقدری بر اساس فهمی که خود از سؤالات دارند، بپردازند.
البته تردیدی نیست که در کنار دیدگاههای بسیاری که پیرامون نهضت حسینی تاکنون به منصهی ظهور رسیده است، طرح نظریهی "عاشورا به مثابهی اسطوره" معرکه آراء و دعواهای دیگری در این زمینه میشود و خود مبنایی برای بررسی مجدّد نهضت امام حسین(ع) و موجب بازتولید و زنده نگه داشتن جنبش کربلا به عنوان یک پدیدهی دینی و تاریخی میگردد.
از سوی دیگر نقد یک جریان فکری متصلب و منجمد، منجر به بازبینی و بازاندیشی نسبت به مؤلفههای همان نظریه هم خواهد شد. و دیگران را موظّف میکند درمقام پاسخ دهی به تردیدها و پرسشهای جدید برآیند. و همین امر موجبات گسترش عاشوراشناسی در جهان معاصر را فراهم میآورد.
رویش نظرات
بنابر این پیش و بیش از آن که کسی متهم به بی دینی و ارتداد شود، باید از رویش مباحث نظری در نقد و بررسی مسائل دینی استقبال کرد. چرا که این امر نه تنها منجر به تضعیف و تخریب دین میگردد بلکه راهگشای مطالب و مباحثی نو در پرتو شناختشناسی دین و دینشناسی خواهد بود. غیر از اتهام بی دینی و بی کفایتی در اظهار نظر پیرامون موضوعات مهم دین، حواله دادن این گونه نگرشها به تأثیرپذیری از اندیشههای غربی و استعماری، اتهام دیگری است که متوجه طرّاحان نظریههای نو در جهان معاصر است.
ظاهرا رویهی نامطلوب و کلینگرانه در جلوگیری از طرح مباحث با بیان همین اتهامات واهی و تأکید بر توطئه انگاشتن آن جهت ساختارشکنی احساسات دینداران و دینورزان در دورهی معاصر، مانع بروز و اظهار نظرهای بی شماری شده است. گویا همهی این دغدغهها از همین رویه سرچشمه میگیرد تا موضوعات جدید را در نطفه خفه کند. اما امیدوارم بحث و نظر پیرامون عاشورا به مثابهی اسطوره به سرنوشت دیگر ایدهها دچار نشود و با داوریهای شتابزده روبه رو نگردد، بلکه فضایی مناسب و ملایم را تداعی نماید.
گفتمان دینی
نصر حامد ابوزید مینویسد: نقد میراث، شرط اساسی نوسازی گفتمان دینی است. در این نقد باید اولا به میراث و تاریخ مسلمانان به منزلهی تاریخی بشری بنگریم. تاریخی که همانند همهی تاریخهای دیگر عوامل اجتماعی و اقتصادی و سیاسی آن را به حرکت در آوردهاند. ثانیا باید از به کارگیری روش گزینشی غیر انتقادی اکیدا خودداری کنیم. در مسیر نوسازی گفتمان دینی، نوع رویکرد ما به دوگانهی اسلام-مسلمانان اهمیتی ویژه دارد. تفکیک اسلام و مسلمانان از یکدیگر از یک سو برای بازخوانی متون مقدس دینی و بازتأویل آنها متناسب با چالشهایی که مدرنیته اروپایی مطرح ساخته است، امری ضروری است. اما از سویی دیگردر نگاهی آسیب شناسانه، چنین رویکردی میتواند به تطهیر تصویر گذشته از هر نوع عیب و نقص و همچنین بزرگداشت مبالغه آمیز آن و متقابلا به تحقیر و نقد اکنون بینجامد و نوسازی گفتمان دینی را ممکن سازد.(1)
گذراز تاریخ
با این مقدمه، حال به اصل نظر میپردازم. از نگاه فلسفی، اگر آدمیان از قوهی عقل و احساس برخوردار نبودند و قدرت انتخاب نداشتند، جبههی حق و باطلی شکل نمیگیرد. همچنین اگر ارادهای برای انتخاب یکی از دو مسیر وجود نداشته باشد؛ هیچ حادثهی تاریخی پدید نمیآید. از سوی دیگر اگر دینی به نام اسلام توسط پیامبر اکرم(ص) تأسیس نشده بود و اگر مردمی به موافقت و مخالفت با او نمیپرداختند. و اگر پیامبر اسلام دختری به نام حضرت فاطمه نداشت که به همسری حضرت علی(ع) در آید و اگر فرزندی به نام امام حسین حاصل این ازدواج نبود و اگر معاویه فرزندی به نام یزید نمیداشت که پس از مرگ پدر ادعای سلطنت کند و امام حسین(ع) به مخالفت با او برخیزد و در صحرای کربلا به مبارزه و جنگ با او بپردازد، اصلا حادثهای به نام عاشورا محقق نمیشد. همهی این پدیدهها در یک بازهی زمانی از وجود یک حادثهی تاریخی خبر میدهند. به معنای دقیق کلمه حوادث در بستر زمان و مکان و با وجود و حضور افرادی شکل میگیرد.
حال اگر حادثهای از این عناصر سه گانه فاصله بگیرد و به صورت یک آیین در آید و برای فرقهای جنبهی هویتی پیدا کند. یعنی افراد از طریق این حادثه و حضور در مراسم و آیینهای مذهبی، کسب هویت کنند، در این صورت آن واقعه تبدیل به اسطوره میشود. و وقتی به اسطوره تبدیل شد لازمان و لامکان میگردد. از این رو خیالات و خرافات هم حضور مییابند و در گذر زمان پیرایههایی را به حادثه تحمیل میکنند. جالب است بدانید اسطوره نه فقط زمان حادثه را طولانی میکند بلکه تمامی زمانهای قبل و بعد حادثه را هم در مینوردد. همین رویکرد در مکان هم قابل تسری است. یعنی حادثه در مکانهای بسیاری تکثیر میشود. که من از آن تعبیر به زایش میکنم. یعنی اسطوره زمان و مکان را میزاید. از طرفی نه فقط به تکثیر زمان و مکان منجر میشود بلکه بر تعداد افراد موجود در حادثه هم میافزاید. مجموع این تحولات سبب پرملات شدن رخداد تاریخی میگردد تا آنجا که تشخیص سقیم از صحیح را دچار مشکل میکند.
عاشورا به مثابهی اسطوره
آنچه که به اجمال در بارهی اسطوره و عناصر چهارگانهی آن بیان گردید در حوادث بسیاری از تاریخ از جمله عاشورا قابل اجراست. نگاه فراتاریخی و حتی پساتاریخی به این حادثه سبب شده است که عده ای به این باور برسند که حضرت آدم و حوا برای نجات از گناه، به امام حسین(ع) متوسل شدند. یا حضرت نوح در کشتی خود روضهی امام را خوانده است. و یا پیامبر اسلام همواره با یادکرد حادثهی عاشورا به گریه و زاری پرداخته است. بیان این داستانها چیزی جز این نیست که واقعهی عاشورا زمان و مکان پیش از خود را نیز در نوردیده است.
اما این اول ماجراست. خود حادثه نیز وقتی با زبان اسطورهای ذکر میشود در آن زمان و مکان و افراد تکثیر میشوند. برخی از مورّخان که زمان واقعه را 72 ساعت فرض کردهاند یا صحرای کربلا را به وسعت جهان گرفتهاند.(کل ارض کربلا) ناشی از همین نگرش است. یا این که تعداد لشکریان یزید را به عدد صد هزار رساندهاند با همان نگاه اسطورهای قابل پذیرش است. حتی اغراق در بیان ماجرا و عملکردهای طرفین خصوصا در هماوردی یاران امام، خبر از اسطوره شدن واقعه میدهد. حادثه وقتی فراتاریخی شد، در آن همه چیز روا میشود حتی دروغ. عمدهترین امری که به اسطوره شدن یک حادثه می انجامد، وجود خرافه گرایی و تکثیر و تسری آن بر دیگر پدیدههای مرتبط با آن حادثه است.
این که تعداد افراد امام حسین(ع) و سپاهیان عمربن سعد چقدر بوده است؟ و یا در شب عملیات چند نفر اعلام آمادگی و چند نفر فرار کردهاند؟ یا این که وسعت جغرافیایی جنگ چه اندازه بوده است و یا چه رویدادهایی در حین جنگ یا پیش و پس از واقعهی عاشورا رخ نموده است؟ پاسخ همهی این چراییها و چقدرها این است که حادثه را از نگاه زمینی و بشری مورد ارزیابی قرار دهیم.
بنده در یک نگاه اجمالی بر این باورم که نهضت عاشورا در یک فضای محدود به نام نینوا به مدت دو ساعت در نبردی میان 72 نفر از یاران امام حسین(ع) و 300 نفر از سپاهیان یزید صورت گرفته است. اگر افراد دیگری هم حضور داشتند، به عنوان تدارکچی و تماشاچی صحنه بودهاند. البته حوادثِ پیش از نبرد و پس از آن نیز باید ضمیمهی ماجرا کرد. اما وقتی از آن رویداد و این رویکرد فاصله میگیریم و حادثه به یک داستان فراتاریخی و اسطورهای تبدیل میشود، تمام آن اهداف و اغراض رنگ میبازد و رخداد به پهنای تاریخ انسانیت گسترش مییابد.
به قول میرچاه الیاده: جنبهی تاریخی قهرمانان حماسی مورد تردید نیست اما باید دانست که جنبهی تاریخی آنها در روند فرسایندهی اسطوره شدن، چندان دوام نمیآورد. رویداد تاریخی به خودی خود، هر چند مهم باشد، در خاطرهی عامه نمیماند و یادآوری آن نیز سبب پیدایش الهامات شاعرانه نمیشود.
به واسطهی ماندگاری حادثه و پایداری بر حفظ جوانب آن در گذر زمان، موجبات تبدیل شدن آن نهضت به یک اسطوره را فراهم کرده است و چنان که اشاره شد در اسطوره عناصر چهارگانه حضور فعال دارند. عامل دیگری که اسطوره بودن عاشورا را تقویت میکند، نفس نبرد است. در تمام افسانهها و اسطورههای ملل، بحث از جنگ و شکست و پیروزی است. به قول جوزف کمبل تمام اسطورهها به جنگ آری گفتهاند(2)
مفهوم دیگری که در این میان نقش جدی ایفا میکند؛ مفهوم قربانی است. داستان فرزندان آدم با قربانی همراه است. قصهی ابراهیم با قربانی کردن اسماعیل شروع میشود، حتی داستان پیامبر اسلام با قربانی کردن عبدالله آغاز میگردد. چنان که امام سجاد(ع) و حضرت زینب(ع) در توصیف شهادت اباعبدالله می گویند: خدایا این قربانی را از ما بپذیر.
نکتهی دیگری که یک واقعه را تبدیل به اسطوره میکند، وجود تناقضها و پارادوکسهای حادثه است. مانند آثار ویلیام شکسپیر. دوگانههای متضادی که به حسب ظاهر نمیتوانند در یک جریان تاریخی حضور همزمان را تجربه کنند. سوگ و سرور، عزا و شادی، مرگ و زندگی عناصر ناهمگرا و ناموزون هستند ولی در عاشورا یکسان جلوه می کنند. در تاریخ آمده است که شب عاشورا یاران امام از فرط شادی با هم به مزاح می پرداختند یا در بحبوحهی جنگ، مراسم عروسی حضرت قاسم برپا شده است. و چنان که می دانیم امام و یاران او شهادت را نوعی حیات تلقی میکردند و مرگ را تداوم زندگی. پینالت آمریکایی بر این باور است که اقتضای اسطوره بودن عاشورا ما را به پذیرش تناقض های گفتاری و رفتاری در صحنهی کربلا راهنمایی میکند.(3)
لازم به ذکر است که این تلقی از عاشورا در گذر زمان طرح شده است. نه این که نگارندهی سطور مبتکر آن باشد. از باب نمونه مرحوم حمید عنایت در کتاب «اندیشه سیاسی در اسلام معاصر مینویسد: امام حسین(ع) تنها امامی است که فاجعهی پایان عمرش میتواند نصب العین حماسی و اساطیری شیعیان مبارز اثنی عشری قرار گیرد. این فاجعه میتواند در متن خاص فرهنگ ایرانی، نه به خاطر رگههای ناسیونالیستی و ضد عرب و ضد ترک در روایتهای عامیانه، بلکه به خاطر آمیختگی در فرهنگ عامه با اسطورهی قبل از اسلامی خون سیاوش، آن چنان که در شاهنامهی فردوسی آمده، اهمیت و ابعاد بزرگتری به خود بگیرد. در سرودههای دینی اهل حق علوی بیان شده است که چگونه روح اعلای انسان کامل از طریق هابیل به جمشید و ایرج و از آنجا به حسین(ع) منتقل شده است. اسطوره سیاوش هر چند ویژگیهایی به کلی متفاوتی دارد، بر مفهومی مشابه و یکسان با شهادت امام حسین(ع) بنا شده است. خونی که بیگناه به زمین ریخته شد تا ابد خونخواهی میکند. ولی در حالی که ماجرای امام حسین(ع) اساسا آرزوی عدالتخواهی سیاسی را برمیانگیزد، افسانهی سیاوش ایمان به وجود یک الههی انتقام جهانی که داد ستمدیدگان را خواهد گرفت، القا میکند.(4)
دکتر مهرداد بهار در مصاحبهای با ماهنامه چاووش میگوید: روال سوگآور داستانهای آسیای غربی شامل وجود یک شخصیت معصوم در برابر یک شخصیت ستمگر است. از اول هم معلوم است که این شخصیت مظلوم، شهید میشود. تعزیههایی که ما به گرد شهادت سوگآور امام حسین(ع) برپا میکنیم همه دنبالهی همین است. البته شهادت امام حسین که واقعیتی تاریخی و مسلم است اما این شاخ و برگ نمایشی دادن به آن بعدها پرورده شد. ما شخصیت محبوبمان را در فرهنگ خود پیدا کردهایم. این همه قهرمان شهید شده داریم اما برای ما امام حسین محبوبیت دیگری دارد. مبارزهی امام حسین با یزید و شهادتش است که با نمونهی ازلی ما میخواند.(5)
دکتر داریوش شایگان در کتاب «زیر آسمانهای جهان» میگوید: انسان حتی وقتی در جهان قدس زدوده زندگی میکند باز همچنان اساطیر را میسازد. به گمان من انگارههای بزرگ گذشته و شخصیتهای والای سنت حتی در کشورهای بی اسطوره، موقعیتی اساطیری یافتهاند. مثلا جهان ایرانی را در نظر بگیریم که جهانی است که اسطوره به معنای دقیق کلمه ندارد یا حداقل در گذشتهی اسلامیاش اسطوره ندارد. اما چنان درامهای عظیم تاریخی و مذهبی دارد که شأن اسطوره را یافتهاند. مانند فاجعهی کربلا و شهادت امام حسین و تمامی درد و رنجی که با آن همراه است.(6)
واقعهی کربلا دارای معنایی اساطیری است. مفهوم شهید در انگارهی امام حسین(ع) که در صحرای کربلا جنگید و در ماه محرم 61 هجری به شهادت رسید، تجلی مییابد. غالب روایاتی که این ماجرا را حکایت میکنند بر زاویهی عاطفی و تمثیلی این فاجعه تأکید دارند.(7)
دکتر مجید محمدی نیز در مقالهی چهار نوع دینداری در ایران معاصر مینویسد: دین آیینی بر اسطورهها و تمایل مذهبی اتکا دارد. اسطوره برای جامعهای که هنوز نهادهای اجتماعی مستقر ندارد و فرایندهای اجتماعی شدن در آن بسط نیافته، خود یک روند اجتماعی شدن است. اسطوره یکدست میکند. یگانگی میبخشد. متمایز میسازد. تفاوت در ارزشهای(متکی به اسطوره) را بیان میکند. الگوی روابط اقتدار را میگوید و وظایف متنوع اجتماعی را بیان میکند. درجات منزلت و توزیع حقوق، شؤون و قدرتها بر اساس نزدیکی و دوری از اسطوره است. کنترل اجتماعی در جوامع مذهبی عمدتا از طریق اسطورهها که قدرتمندند، صورت میگیرد. اسطورهها در جامعهی دینی ساختارهای نمادین و اثربخشی هستند که وظایف دائمی تأیید، مشروعیت آفرینی و تنظیم روابط را به منظور حفظ سیستم و بازتولید اجتماعی به انجام میرسانند. اسطورهی عاشورا، اسطورهی عدل علی و اسطورهی نوع تبلیغ دینی پیامبر کارکردهایی همانند کارکردهای فوق دارند.(8)
دکترعبدالکریم سروش هم در مقالهی اصناف دین ورزی به این نکته پرداخته است و مینویسد: شخصیتها در این دین ورزی(مصلحت اندیش) سخت اسطورهای میشوند. با تاریخ و جغرافیای بشری قطع رابطه میکنند. قرنها پدران و مادران ما بر حسینی میگریستند که در عاشورا جنیان به کمک او آمدند و روز شهادتش هر سنگی را که از زمین برمیداشتند زیر آن خون تازه مییافتند و یک بار از تحلیل عقلانی و تاریخی او سؤال نمیکردند. و حتی قرنها پس از زوال امویان و عباسیان باز هم در زیارت نامههاشان، به دنبال انتقام گرفتن از مسببان و جانیان بودند.(9)
مستشرقین هم در بیان و تحلیل حوادث کربلا گاه به اسطوره بودن آن اشارت کردهاند. از باب نمونه دیوید پینالت در کتاب «اسب کربلا» مینویسد: آنچه در روایتهای زنان کربلا ضبط شده تجربهای جمعی است؛ تجربهی غصب و تحت تعقیب قرار گرفتن، تجربهی جان به در بردن در عین اقلیت بودن. در این حالت است که داستان کربلا را میتوان اسطوره توصیف کرد. داستانی از تجربهی مشترک تاریخی که معقول هم هست، داستانی که به آدمها میگوید که هستند، داستانی که با اصرار بر لزوم رنج و ناگریزی آن و این که این رنج را همه در کنار هم بردهاند آدمها را تعریف میکند.
اسطورهی کربلا همچنین جهان بینیای را نشان میدهد که در اساس خود ایدئالیستی و تراژیک است. ایدئالیستی است چون وجود نظمی محقق نشده را مسلم میانگارد که ارزشای را دارد تا فرد زندگیاش را وقف آن کند و تراژیک است، چون انسانها بدون کمک نمیتوانند و نخواهند توانست به این نظم دست پیدا کنند. جهان آن گونه که بنیادش گذاشته شده پر از عیب و ایراد است. عیب و ایرادهایی که ناشی از سرپیچی انسان از امر خدا و دست زدن به شرارتهایی است که با اختیاری که خداوند به ما داده میتوانیم انجامشان دهیم. در کربلا سربازان یزید انتخاب کردند که با کشتن حسین و خوار کردن و به اسارت بردن زنان او از نظم سیاسی مذهبیای که خداوند مقرر داشته سرپیچی کنند.(10)
بنابراین به رغم تمام تحلیلهای عرفانی، اجتماعی و سیاسی در دوران معاصر، ماندگاری حادثهی عاشورا را باید در جنبهی اسطورهای آن جستجو کرد. چون عامهی مردم با این رویکرد ارتباط برقرار میکنند. به تعبیر رولان بارت اسطورهها متضمن همسازهاندیشیاند. یعنی یک حادثه جذب فرهنگ اکثریت شده و به هیئت طبیعت درآمده و همچون امر طبیعی جلوه میکند.(11) یا به تعبیر سورن کی یرکگارد اسطوره میتواند زمینه ساز تأملاتی پربارتر شود.(12)
حتی در انجیل یوحنا به صورت کنایی به اسطوره اشاره شده است آنجا که میفرماید: آمین به شما میگویم اگر دانهی گندم که در زمین میافتد، نمیرد. تنها میماند لیکن اگر بمیرد ثمر بسیار آورد. کسی که جان خود را دوست دارد، آن را هلاک کند و هر که در این جهان جان خود را دشمن دارد، تا حیات جاودانی آن را نگاه خواهد داشت.(13)
------------------------------------
1- نوسازی، تحریم و تأویل ص 38
2- زندگی در سایه اساطیر ص 194
3- اسب کربلا ص 166
4- اندیشه سیاسی در اسلام معاصر، حمید عنایت، ترجمه بهاءالدین خرمشاهی، انتشارات خوارزمی، چاپ سوم 1372ص 309
5- ماهنامه چاووش، سال اول شماره 9 آذر1371
6- زیر آسمانهای جهان ص 98
7- همان ص 155
8- کتاب میعاد با علی- یادواره ی هفدهمین سالگرد شهادت دکتر علی شریعتی، مقاله چهار نوع دینداری در ایران معاصر، مجید محمدی ص 142
9- اخلاق خدایان، مقاله اصناف دین ورزی ص 146
10- اسب کربلا، دیوید پینالت، ترجمهی طاها ربانی، چاپ دوم، اصفهان، نشر آرما ص 165
11- پروست و من ص 148
12- مفهوم آیرونی، ترجمهی صالح نجفی ص 50
13- انجیل یوحنا۱۲/۲۴-۲۵