شکیبایی

همین امروز(13/5/93) بر سر سفره که خبر از انجام بخشی از کار بانکی دادم برادر خانمم مرتضی به سخن آمد وگفت: من امروز از صبر و شکیبایی عباس درس گرفتم که علی رغم گذشت بیش از یک سال از وضعیتش هنوز مقاومت می کند وشادان است و به درس و مطالعه خود می پردازد و برخود و خانواده اش هم سخت نمی گیرد. این امر ناشی از ایمان و توجه اش به خدا و خواندن قرآن است.

لحظه ای با سکوت گفته هایش را دنبال کردم و متواضعانه گفتم: تاکنون که خدا به من و خانواده ام صبری داده است. روح الله پسرم هم گفت: آره بابام خیلی خونسرد است هر چه به او می گویم برو بندر کارت را پیگیری کن ولی توجه نمی کند. خانم هم گفت: ما هم در این مساله او را یاری کرده ایم.

من باز می خواستم سفره ی دلم را باز کنم واز وقایع نوشته شده و انجام گرفته سخنی برانم که افسار سخن را به دست گرفته و توسن خودخواهی را رام کردم و ترجیح دادم که سخنی بر زبان نیاورم و همین که روند کار را قلمی می کنم اکتفا کنم تا روزی این قلم دهان بگشاید و گفته و نا گفته های ایام سپری شده را بازگو نماید و من در سکوتی شاهد فریاد عملم برای عبرت دیگران باشم.

اما آنچه اجمالا مرا در این شکیبایی همدم بود به قرار زیر است:

۱- اندک ایمانی که در دل دارم.

۲- نو کردن ایمان با نماز و قران خوانی و دعا

۳- آموزه های پیشین در باره در حال زیستن

۴- دل به مطالعه سپردن و با اندیشه های جدید دست و پنجه نرم کردن

۵- اندک درکی که از مرگ و آینده مبهم آدمی دارم

۶- امیدوار بودن به لطف و عنایت الهی که در خاطرات خود نوشتم موج می زند

۷- خواندن و جستجو کردن پیرامون تز دکتری

۸- مطالعه در باره معنای زندگی از نگاه های مختلف

۹- همراهی همسر و فرزندان گلم در این صبوری و حوادث

۱۰- به رنج ایوب وار تن دادن وبرخی این حوادث را تاوان بدی های خود دانستن

۱۱- پالایش نفس در تحمل سختی ها

۱۲- و چیزهای دیگر که باید بعدها نوشت.