انتظار فرج

يكى از نعمت هاى الهى براى بشريت، انتظار فرج امام زمان (عج) است. فلسفه ی وجودى هر نعمتى نياز انسان به آن نعمت است. از اين رو در تمام مكاتب آسمانى و زمينى به حسب نياز انتظار، تلقى و برداشتى هر چند متفاوت از ظهور حضرتش دارند. ترديدى نيست كه مذهب شيعه به علت ارتباط و اتصالى كه به سرچشمه وحى به صورت مستقيم دارد، برداشتى كاملتر و صحيح تر از اين انتظار در روح و روان خود پرورانده است.

ولى از آنجا كه شيعه در هر پانزده شعبان در سال روز تولد مولايش، مشتاقانه انتظار فرج او را از خداوند منان درخواست دارد طبيعتا طولانى شدن انتظار تحولاتى در رويكرد و نگرش او به وجود آورده است و حداقل از دو ديدگاه به فلسفه تاريخ نگريسته است كه يكى از آنها به صواب نيست، در اين مقاله با بهره گيرى از انديشه ی شهيد مطهرى در كتاب قيام و انقلاب مهدى(ع) از ديدگاه فلسفه ی تاريخ اين دو نظر را مورد ارزيابى قرار مى دهيم. انتظار فرج بر دو گونه است، انتظارى كه سازنده و نگهدارنده است به گونه اى كه مى تواند نوعى عبادت و حق پرستى شمرده شود و انتظارى كه گناه و ويرانگر است و نوعى اباحيگرى بايد محسوب گردد. اين دو نوع انتظار فرج، معلول دو نوع برداشت از ظهور عظيم مهدى موعود است و اين دو نوع برداشت به نوبه ى خود، از دو نوع بينش درباره تحولات و انقلابات تاريخى ناشى مى شود. سنت هاى حاكم بر سرنوشت ها در حقيقت يك سلسله عكس العمل ها و واكنش ها در برابر اعمال و كنش هاست. اعمال معيّن اجتماعى عكس العمل هاى معينى به دنبال خود دارد. از اين رو تاريخ در عين آن كه با يك سلسله نواميس قطعى اداره مى شود. نقش انسان و آزادى و اختيار او به هيچ وجه محو نمى گردد.

درباره ی تكامل تاريخ دو گونه بينش و طرز تفكر وجود دارد و برحسب هر يك از اين دو طرز تفكر، انتظار بزرگ، شكل و صورت و بلكه ماهيت خاص پيدا مى كند. برخى، تحولات تكاملى تاريخ را از زاويه انقلاب اضداد به يكديگر توجيه مى كنند. بينش ديالكتيكى طبيعت بر اين اساس است كه اولا طبيعت در حركت و تكاپوى دائم است، ثبات و يكسانى در طبيعت وجود ندارد. ثانيا هر جزء از اجزاء طبيعت تحت تأثير ساير اجزاء طبيعت است و به نوبه ى خود در همه ی آنها مؤثر است. يك همبستگى كامل ميان همه اجزاء وجود دارد. ثالثا حركت از تضاد ناشى مى شود. تضادها و كشمكش ها پايه ی حركت هاست. همانطور كه هراكليت يونانى در دو هزار و پانصد سال پيش گفته است: نزاع ما در پيشرفت هاست. رابعا جدال درونى اشياء رو به تزايد است و شدّت مى يابد تا به اوج خود يعنى آخرين حد اختلاف و كشمكش مى رسد، به نقطه اى مى رسد كه تغييرات كمى در يك حالت انقلابى و جهش دار تبديل به تغيير كيفى مى شود و كشمكش به سود نيروهاى نو و شكست نيروهاى كهن پايان مى يابد.

تاريخ مانند خود طبيعت همواره از ميان اضداد عبور مى كند يعنى حلقات پيوسته تاريخ عبارتست از مجموعه اى از اضداد كه در مرحله ی قبلى، مرحله ی بعدى را در درون خود پرورانده است و پس از يك سلسله كشمكش ها جاى خود را به او داده است. اين است كه تاريخ ماهيت و طبيعت مادى دارد. برخى در مورد تفكر اسلامى دچار چنين اشتباهى شده اند صرفا ادعا كرده اند كه تفكر اسلامى تفكرى ديالكتيكى است حال آن كه لازمه ى تفكر ديالكتيكى اين است كه حتى حقايق را موقت و نسبى بدانيم و اين برخلاف ضرورت اسلام است كه به يك سلسله اصول و حقايق جاودان قائل است، به علاوه لازمه ى اين طرز تفكر اين است كه حركت طبيعت و تاريخ را لزوما به صورت مثلث تز، آنتى تز و سنتز يعنى به صورت عبور از ميان اضداد بدانيم. در اين تفكر نه تنها مبارزه نو با كهنه مشروع و مقدس است بلكه در جريان ديگر نيز كه مقدمات انقلاب را فراهم و تكامل را تسريع نمايد مشروع و مقدس است از قبيل ايجاد نابساماني ها براى ايجاد نارضايتي ها و توسعه ی شكاف ها و داغتر و پيگيرتر شدن مبارزه ها، متقابلا اصلاحات جزئى گام هاى التيام بخش و تسكين آلام اجتماع، خيانت و تخدير و نارواست. حال آن كه تكامل را با ابزار توليد نمى توان توجيه كرد و معلول را بجاى علت نبايد گرفت تكامل ابزار توليد به نوبه ى خود معلول حس نظرى كمال جويى و تنوع طلبى و گسترش خواهى و ناشى از نيروى ابتكار انسان است. اين حس و نيرو در همه جوانب زندگى انسانى به موازات با يكديگر در حال گسترش بوده و هستند.

قرآن آغاز نبرد ميان انسان به ايمان و آزادى معنوى رسيده با انسان منحط ماده پرست را در داستان دو فرزند آدم هابيل و قابيل منعكس كرده است. روشنفكرى به معنى ناخودآگاهى اجتماعى ريشه ى فطرى دارد. نه ريشه ى طبقاتى و در پرتو ايمان در انسان رشد مى كند و پرورش مى يابد.

واقعيات تاريخى گواهى مى دهد كه حتى بسيارى از نهضتها كه فقط براى تامين نيازمنديهاى مادى جامعه برپا شده است از طرف افرادى رهبرى و هدايت شده است كه به نوعى وارستگى آراسته بوده اند. نبردهاى تاريخى داراى شكل هاى مختلف و معلول علل متفاوتى بوده است ولى نبردهاى پيشبرنده كه تاريخ و انسانيت را به جلو برده و تكامل بخشيده است نبرد ميان انسان متعالى مسلكى وارسته از خودخواهى و منفعت پرستى و وابسته به عقيده و ايمان و ايدئولوژى با انسان بى مسلك خودخواه منحط حيوان صفت و فاقد حيات عقلانى و آرمانى بوده است.

هر چند در مجموع حركت تاريخ، تكاملى است ولى بر خلاف نظريه ابزارى، سير تكاملى تاريخ جبرى و لايتخلف نيست يعنى چنين نيست كه هر جامعه در هر مرحله ى تاريخى لزوما نسبت به مرحله ى قبل از خود كاملتر بوده باشد. سير تكاملى بشريت به سوى آزادى از اسارت مادى و شرايط اقتصادى و منافع فردى و گروهى، به سوى هدفى بودن و مسلكى بودن و حكومت و اصالت بيشتر ايمان و ايدئولوژى بوده و هست. جهاد و امر به معروف ماهيت انسانى دارد نه طبقاتى، نيروهاى اقناع فكرى، يعنى نيروى برهان و استدلال اصالت دارد.

اگر تاريخ ضابطه داشته باشد ولى اراده ى انسانى نقش نداشته باشد تاريخ از جنبه ى نظرى آموزنده است نه از جنبه ى عملى، بنابراين فرض آموزش تاريخ نظير آموزش حوادث دورترين كهكشان هاست كه انسان در عين اطلاع كامل كوچكترين نقشى در تغيير و هدايت و تعيين جهت آنها نمى تواند داشته باشد و اگر ضابطه و قاعده داشته باشد و انسان نيز نقش موثر داشته باشد و عامل تعيين كننده را زور بازو بدانيم تاريخ آموزنده است، اما آموزنده بدى، اما اگر تاريخ را داراى قاعده و ضابطه و اراده انسان را مؤثر در تحولات تاريخ و نقش اصيل و نهايى را در سعادت و كمال جامعه براى ارزشيابى اخلاقى و انسانى بدانيم آن وقت است كه تاريخ هم آموزنده است و هم مفيد، قرآن با چنين ديدى به تاريخ نگاه مى كند.

بنابراين ما با دو نوع انتظار روبرو هستيم.

1 - انتظار ويرانگر:

برداشت قشرى مردم از مهدويت صرفا ماهيت انفجارى دارد فقط از گسترش و اشاعه و رواج ظلم ها و تبعيض ها و اختناق ها و حق كشي ها و تباهي ها ناشى مى شود. اين نوع برداشت از ظهور و قيام مهدى موعود(ع) و اين نوع انتظار فرج كه منجر به نوعى تعطيلى در حدود و مقررات اسلامى مى شود و نوعى اباحگيرى بايد شمرده شود به هيچ وجه با موازين اسلامى و قرآنى وفق نمى دهد.

2 - انتظار سازنده:

از جمله ى آيات و روايات استفاده مى شود كه ظهور مهدى موعود(ع) حلقه اى است از حلقات مبارزه ى اهل حق و اهل باطل كه به پيروزى نهايى اهل حق منتهى مى شود. چنان كه قرآن كريم مى فرمايد: وعدالله الذين امنوا و عملوا الصالحات ليستخلفنهم فى الارض كما استخلف الذين من قبلهم و ليمكنن لهم دينهم الذى ارتضى لهم ليبدلنهم من خوفهم امنا يعبدو ننى لا يشركون بى شيئا.(1)

حديث معروف كه مى فرمايد يملاالله به الارض قسطا و عدلا بعد ما ملئت ظلما وجورا، نيز شاهد مدعاى ماست نه بر مدعاى آن گروه در اين حديث نيز تكيه بر روى ظلم شده و سخن از گروه ظالم است اين مستلزم وجود گروه مظلوم است و مى رساند كه قيام مهدى(عج) براى حمايت از مظلومانى است كه استحقاق حمايت دارند. شيخ صدوق روايتى از امام صادق(ع) نقل مى كند مبنى بر اين كه اين امر تحقق نمى پذيرد مگر اين كه شقى و سعيد به نهايت كار خود برسد. در برخى روايات اسلامى سخن از دولتى است از اهل حق كه تا قيام مهدى(عج) ادامه پيدا مى كند. بعضى از علماى شيعه كه به برخى از دولت هاى شيعى معاصر خود ظن داشته اند احتمال داده اند كه دولت حق همان است. اين احتمال هر چند ناشى از ضعف اطلاعات اجتماعى و عدم بينش صحيح آنان نسبت به اوضاع سياسى زمان خود بوده، اما حكايتگر اين است كه استنباط اين اشخاص از مجموع آيات و اخبار اين نبوده كه جناح حق و عدل و ايمان بايد يكسره در هم بشكند و نابود شود. بنابراين از مجموع آيات و روايات استنباط مى شود كه قيام مهدى موعود آخرين حلقه از مجموع حلقات مبارزات حق و باطل و حضرتش تحقق بخش ايده آل همه انبياء و اولياء و مردان مبارزه راه حق است.