16
بعد از خاک غریب(16)
در شهر جناح
راستش را بخواهید، من از رفتن دوباره به محیطِ کار سابق و دیدن همکاران را نوعی طلبکاری و پشیمانی تلقی میکنم. از این رو تمایل چندانی به حضور در دانشکدهی پزشکی و دیدار با کارکنان و اعضای هیئت علمی آن دانشکده را ندارم. نشان به این نشان که پس از بازنشستگی تاکنون به آنجا نرفتهام. البته آنان هم زحمت ارتباط و تماس را به خود نمیدهند؛ جز دکتر دیندارلو و دکتر فقیه و سرکار خانم دکتر لنجم که حسابشان با بقیه جداست. این سه بزرگوار در برخی نشستهای حضوری و آنلاینی من هم شرکت میکنند.
جناب دکتر فقیه یکبار مرا با دکتر ذاکری و دکتر رحمانی به شهر خودش، جناح از توابع بستک دعوت کرد و در آنجا روز و شب خوشی را سپری کردیم. اول به سمت کهتویه رفتیم و کباب را مهمان دکتر رحمانی بودیم. هنگام بازگشت، پدرخانم دکتر فقیه در منزل فرزندش آرش که برای کار پژوهشی به کشور چین رفته بود، از ما پذیرایی کرد. شب را در همان خانه سپری کردیم و صبحانه هم در شهر بستک خوردیم و از آنجا راهی بندر شدیم.
تجربهی حضور در جناح چندین بار نصیب من شده است. مردمانی فهیم و تحصیلکرده دارد. دو کتابخانهی شخصی که یکی متعلق به مرحوم شرفاوی است، نشانگر فرهنگی بودن این شهر و رونق کتاب و کتابخوانی در آن است. ساختمانهای شیک و مغازههای پر از اجناس خارجی و عربی، ذهن آدمی را به کشورهای حوزهی خلیج فارس حوالت میدهد. بچهها با دوچرخههای مدل بالا در کوچه پس کوچههای این دیار تردّد میکنند. بخشی از ورودی هر خانه را برای فضای سبز و کاشت درخت اختصاص دادهاند.
این تداعیها، برای اولین بار با معاون آموزشی دانشگاه پیام نور بستک، جناب دکتر حسننیا از اهالی خلوص، در ذهنم خطور کرد و ماندگار شد. چقدر از فضاهای فرهنگی به این سبک لذّت میبرم. ثروت آن گاه که هزینهی فرهنگ میشود و پول وقتی به کتاب تعلق میگیرد، مردمانی باادب و متین را به جامعه تحویل میدهد. شاعران بسیاری در این منطقه حضور دارند. احمد مدان هم یکی از فرهنگبانان این دیار بود که یکبار با جمعی از دوستان حضورش را درک کردیم و گزارش آن را در کتاب «خاک غریب» با عنوان «در کوچهی مدان» آوردهام. بماند که امروزه، به همت عباسیها شهر رنگ توسعهی جادهای و آبادانی هم به خود گرفته است.