وضعیت روحانیت
در دوران معاصر، اولین باری که طرح بازسازی نظام روحانیت در حوزهی علمیهی نجف مطرح شد، حضرت آیتالله سید ابوالحسن اصفهانی گفت: نظم حوزه در بینظمی است.
این نکته را جناب حجتالاسلام یوسفی دشتی(منهاج) در دیداری که در روز دوازدهم شهریور ماه ۱۴۰۵ به اتفاق جناب احمد خالدی با ایشان داشتیم، یادآور شد و بیان کرد که من هفتاد سال است که در دو حوزهی نجف و قم پیگیر تحول مسائل آموزشی و پژوهشی طلاب بودهام. ولی الان که نگاه میکنم درمییابم که حوزه و روحانیت قابل اصلاح نیست به این معنی که نمیتوان یک نسخهی واحد برای حوزویان پیچید و همه را در حول یک محور جمع کرد. البته من گفتم همین وضع بر دانشگاهها هم حاکم است و آنها را نمیشود به یک مسیر راند و گفت همه باید تحت یک تز قرار بگیرند و دیگران تابع آن شوند.
وی در ادامه افزود من پس از سالها تحصیل و مطالعه پیرامون نظام حوزهی نجف به قم آمدم. صدها کتاب را تورق کردم تا شاید بتوانم راه چارهای پیدا کنم. در قم چهار مدرسه با طرح جدید راهاندازی شده بود که عبارت بودند از: مدرسهی حقانی، مدرسهی گلپایگانی، مدرسهی کرمانی و مدرسهی باقر العلوم.
این مدارس به صورت مستقل عمل میکردند. من هم به اهتمام دوستانی، مدرسهی رسالت راهاندازی کردم. یک بار دکتر بهشتی به مدرسه آمد گفتم با طلاب صحبتی بکنید پاسخ داد نه هنوز زود است. در آن دوره شورای مدیریت حوزه هنوز راهاندازی نشده بود و مدارس زیر نظر جامعهی مدرسین بودند. هر چند اینها هم نتوانستند تغییر بنیادی در حوزهی علمیهی قم ایجاد کنند. در حوزهی نجف هم محمدرضا مظفر و سید محمد باقر صدر پیشتاز تحولات بودند اما آنها هم راه به جایی نبردند و با مقاومت روحانیت سنتی حوزهی نجف روبهرو شدند.
در هر صورت من اکنون امیدی به تغییر و تحول ندارم و چشماندازی را مشاهده نمیکنم.
مقاومت در ماندن
مقاومت در ماندن
کمتر نشریهی استانی سراغ دارم که میانسالی را تجربه کرده باشد. اما ندای هرمزگان این تجربه را با مدیریت جناب غلامحسین عطایی دریایی داراست. بر سر موضع بودن و چالشهای مدیریتی و سیاستی گوناگون و متنوع یک استان را تحمل کردن هنر میخواهد. باید روزنامهنگاران و سردبیران کارامد و باتدبیری هم داشته باشی که با تو همراهی کنند. و مقاومت در ماندن را برایت رقم بزنند.
حاصل تمام این همتها و تلاشها عبور از سنگلاخهایی است که آدمی را خسته و کوفته و فرسوده میکند.
اکنون که روزنامه را دنبال میکنم درمییابم که هنوز صفحهی سیاسی، اجتماعی و فرهنگی آن گشوده است و نویسندگان و پژوهشگران استانی صفحات آن را قلمی میکنند. و برای من که مدت سه سال است که استان را ترک کردهام یک ستون ماندگار شده است. چرا که بخش دوم کتاب "خاک غریب" با عنوان "بعد از خاک غریب" را هر از گاهی مینویسم و پاره ای از خاطرات دوران بازنشستگیام را یادآور میشوم.
بارها گفتهام که تمرین نوشتن از نگارش در روزنامهها و نشریات شکل میگیرد و برای افرادی که شیفتهی مکتوب کردن آثار و خاطرات خود هستند، باید به این رسانهها وابسته شوند. نویسندگان بزرگی چون کازانتزاکیس یونانی و همینگوی آمریکایی و دیکنز بریتانیایی از طریق همین رسانههای جمعی به شهرت نویسندگی رسیدند. از نویسندگان داخلی هم شخصیتهایی چون هدایت، شاملو، گلشیری و.... حاصل همین مراودات مطبوعاتی هستند. جالب است بدانید شهرت استاد مرتضی مطهری پیش از انقلاب اسلامی، مرهون حضور در نشریهی زن روز بود که دو کتاب مساله حجاب و حقوق زن در اسلام او در ستونی از این ماهنامه به چاپ میرسید. بماند که شهادت آن بزرگوار در آغاز انقلاب بر این شهرت افزود و او را به عنوان روحانی خوشفکری معرفی کرد که درد دین داشت.
در هر صورت مقاومت برای حضور در صحنهی سیاسی و فرهنگی یک استان، هنری است که از مدیریت و دستاندرکاران روزنامهی ندای هرمزگان برمیآید. همواره برای آنان آرزوی ماندگاری میکنم.
20
بعد از خاک غریب(20)
مرگهای آشکار
خبر درگذشت آریا، پسر مهندس بردستانی و دوستش، مرا بسیار متألم و متأثر کرد. با شنیدن این حادثه، در تماسی به پدر و مادرش تسلیت گفتم. هر چند نای حرف زدن نداشتند، اما بر این باورم این نوع همدلیها تا حدودی قلب آنان را تسکین میدهد. چند روز بعد از واقعه، در تنهایی خودم یادداشت زیر را نوشتم و در فضای مجازی منتشر کردم.
در این ماه (اردیبهشت 1405) اخبار ناخوشایندی از شهر دیّر به گوش میرسد. گاه خبر مرگ یک یا چند جوان مخابره میشود. جوانانی که امید آیندهی خود و خانوادهها را با خودشان به گور میبرند و از آنها جز سنگ قبری باقی نمیماند. در نگاه اول شاید بتوان این مرگها را به بحران ناامیدی تفسیر کرد که با گسست نسلها بروز کرده است. یعنی شکاف بین نسلی گریبانگیر جامعه شده است.
با این مرگهای عریان و آشکار، راهی برای تلاش حقوقی و پلیسی به جا نمانده است. چرا که کارشناسان امر در مورد مرگهای مشکوک تحقیق میکنند، اما مرگهای چند ماه اخیر نیاز به بررسی جنایی و قضایی ندارند و آسان و آسوده رخ میدهند و خانوادههایی را غمبار و عزادار میکنند. تا آنجا که والدین نمیدانند چگونه خود را شماتت کنند و یا چطور در صدد توجیه حادثه برای اطرافیان بر آیند.
جوانان امروز چنان ساده با مرگ مواجهه میشوند که تفکر و تأملی را برنمیانگیزانند و دیگران مات و مبهوت فقط نظارهگر کار آنانند. سوار بر ماشین و یا موتورسیکلتی بودن و سرعت رفتن و در خون خود غلتیدن یا در نشستی دوستانه دیگری را کشتن، نیازمند چه توجیه و توبیخی است؟ آدمی در میماند که چه کسی را مقصّر بداند. موتورسیکلت، مشروبات الکلی، مواد مخدّر، دوست یا خانواده؟ ولی هر چه هست ناروا و ناگوار است و حاصلش مرگ عزیزی است که دیگر جایگزین ندارد. کسی چه میداند. شاید پارهای از این وسائل، خود ابزار خودکشی مدرن شدهاند!
فکری که مرا آزار میدهد این است که چرا این اتفاقات در شهر کوچکی اتفاق میافتد که توسعهنایافته و کمتر مهاجرپذیر است؟ چه کسی مقصّر است؟ جوان، خانواده، جامعه یا مسئولان شهر؟ نمیدانم. فقط این را میدانم که رویدادهایی رخ میدهند و ما هم به گونهای مقصّریم.
اگر ماشین و موتورسیکلتها مقصّرند که باید ادارهی راهنمایی و رانندگی فکر اساسی برای آنها کند. اگر نیاز به پیست موتورسواری است، ادارهی جوانان و ورزش باید کاری کند. اگر اسلحه به دست جوانان افتاده است، مسئولان امنیتی شهر باید چارهجویی کنند. اگر جوانان با مشکلات روحی و روانی دست و پنجه نرم میکنند از چند روانشناس برای آموزش آنها دعوت شود. اگر خانوادهها نیاز به آگاهی اجتماعی و آموزش دینی دارند، باید از کارشناسان مربوطه بهره گرفت.
برای جلوگیری از تکرار مرگهای آشکار تا دیر نشده باید چارهای اندیشید و دیگر خانوادهها را از مرگ عزیزانشان نجات داد.
19
بعد از خاک غریب(19)
طعم عشق(2)
صبح روز شنبه با چهار ماشین به دالین رفتیم. در آنجا بچهها با مشاهدهی درختان و سبزهها شروع به شادی کردند و فضای پرتحرّکی را به وجود آوردند. بزرگان هم با بازی والیبال بر این تجربه افزودند. ناهار مرسوم را با دلخوشی تمام صرف کردیم و پس از اندکی استراحت به پیادهروی بر روی تپهها پرداختیم. سید جواد موسوی حکایت مرگ همسایه را نقل کرد. مردی هفتاد ساله که به او میگوید: حالم مساعد نیست! مرا به درمانگاهی برسان. با ماشین حرکت میکنند و در مسیر احساس نفستنگی شدیدی به او دست میدهد و گردنش کج میشود. جواد با همسرش تماس میگیرد و ماجرا را توضیح میدهد. سفارش لازم صورت میگیرد. خود را به اولین ایستگاه هلال احمر میرسانند. هر چند 40 دقیقه عمل احیاء صورت میگیرد، اما سودی نمیبخشد و پیرمرد میمیرد. خانوادهاش را از ماجرا خبردار میسازد. میآیند و شیونکنان خود را روی جسد میاندازند. جواد میگفت: علت مرگش فشار بیش از حدّ کاری بود. یک خانهی دوطبقهای در باغش ساخته بود. آخرت و عاقبت آدمی را ببینید. در سفر قبلی برای ما از باغش انگور آورد. خدای او را رحمت کناد.
در موقع بازگشت از خرید اقلام شام، در جادهی فرعی، مردی جلوی ما را گرفت.
شما در اینجا پلاک دارید؟
محسن پاسخ داد: بله.
شمارهی پلاکتون چنده؟ 56
B. ؟A یاB
من تا حالا شما را اینجا ندیدهام. ما هم تا حالا شما را ندیدهایم.
خب بریم تا پلاک شما را ببینم. بفرمائید.
محسن به ما گفت: داره چراغ میده. بله چی شده؟
پلاک 56 را ردّ کردید. آها ببخشید دقیقاً شماره پلاک را نمیدانم. یه کم جلوتره. باز پشت سر ما آمد.
من میخواهم بدونم این فرد چه کاره است و چرا ما را تعقیب میکند. جواد در بیرون از باغ قدم میزد. محسن خطاب به او گفت: پلاک شما چنده؟ 128. خب به این مرد پشت سری جواب بده.
خندهکنان وارد باغ شدیم. جواد از راه رسید. گفتیم: چی شد؟ پاسخ داد: این مرد آقای مرادی، صاحب اصلی این زمینهاست. هر کسی میخواهد پلاکی خرید و فروش کند و یا بخواهد دیواری دور آن بکشد، از او باج میگیرد. از ما هم بابت دیوارکشی مبلغی گرفت.
عجب روزگاری است. تصور میکنم این باجگیری ناشی از طمع انسانی یا ضرری است که فرد پس از فروش زمینهای کشاورزی بدان دچار شده است. گویا قطعات زمین را به 200 میلیون فروخته است، ولی اکنون به یک میلیارد و دویست میلیون معامله میشود. بماند که همهی این امور غلط و ناشی از سیاستهای نادرست اقتصادی است.
با فرا رسیدن غروبِ صحرا، اتشی بر افروخته شد و همگی در کنار آن به گفتوگو مشغول شدیم. احمد آرامی، داماد برادرم حاج محمد، پرسشهایی میکرد که توقع داشت پاسخهایش با ذهنیتش منطبق باشد. گویا میکوشید برای نظراتی که به آن رسیده است، از دیگران تأییدی بگیرد. از این رو، گفتوگوها به نتیجهی مطلوبی نرسید. هر چند نفس اینگونه نشستها نیکو و مبارک است. هوا رو به سردی رفت؛ لذا بعد از خوردن شام، درنگ نکردیم و با تشکر از سید جواد و هدیهی کتاب «زیباشناسی و معناشناسی تقابل در قرآن» نویسنده دکتر عباس جمعه، با او خداحافظی کردیم و ساعت ده شب راهی شیراز شدیم. صبح روز بعد هم مهمانها به خرمشهر و بندر دیّر بازگشتند. در ضمن من هم سه کتاب هدیه دادم. «برگی از دفتر عشق» رمانی از امیل زولا به مریم، «عادتهای اتمی» اثر جیمز کلیر به فاطمه و «پله پله تا ملاقات خدا» نوشتهی دکتر عبدالحسین زرینکوب به محدثه.
18
بعد از خاک غریب(18)
طعم عشق(1)
سرانجام پس از قریب دو ماه تنهایی و انتظار، برادرزادههایم تصمیم گرفتند از بندر دیّر و خرمشهر برای تجدید دیدار و فرار از فشارهای جنگ چهل روزه آمریکا و اسرائیل علیه ایران، به منزل ما بیایند.
در تماسی که داشتم دریافتم که مرتضی و همسرش به علت نداشتن مرخصی توفیق حضور ندارند، ولی محسن و مجتبی و خواهرشان، محدثه همراه با خانوادههایشان، روز پنجشنبه 27 فروردین 1405 عزم سفر کردند و بعد از غروب همان روز به شیراز رسیدند. البته پیش از رسیدن آنها با تماس جناب عبدالرضا خلیجی، قرار شد من به جمع گروهی که از بندر دیّر آمده بودند، بپیوندم و در فضایی صمیمی، دوستانی را زیارت کنم. برای صرف ناهار و تجدید دیدار به قلات رفتیم. در آنجا به چند پرسش معمول آنها پاسخی اجمالی دادم. یکی این که آیا پس از مرگ، برزخ و قیامتی هم وجود دارد؟ یا این پرسش که در بارهی امام زمان(ع) چه دیدگاههایی قابل طرح است؟ از این که تاکنون در فضای گفتمانی محدود به سر بردهاند، گلایه داشتند. هر چند جای گلایه نیست چرا که در جهان مک لوهانی، افراد قادرند خود را به روز کنند و با خواندن مقالات و کتب معتبر از تک منبعی نجات دهند. در نمییابم چرا ما با وجود فضای پرملاط مجازی خود را محدود به اینستا و واتساپ کردهایم. گویا تبلیغات پروپاگاندایی و اطلاعات خام هوش مصنوعی، ذهن همگان را تسخیر کرده است. جناب عباس فرجی به مناسبت بازنشستگی ناهار را تدارک دیده بود و با حضور برادرش علی فرجی و بحرینی، قاسمی، اسماعیل جهانگیری، مجید فرخزاد و عبدالرضا خلیجی ناهار صرف شد. بعد از ظهر هم در منطقهای که به شبشتری شهره است پیادهروی کردیم. هنگام غروب، راهی شیراز شدیم.
به خانه رسیدم. سینا با همکاری برادرش آرمان و همسرش الهام، برخی از اقلام مورد نیاز برای پذیرایی از مهمانان را فراهم کرده بودند. برادرزادهها هم شاد و خرّم از راه رسیدند و قصههای پرغصهی بمبارانهای مدام بندر دیّر را بازگو کردند. تقابل دو امر شادی و غم برای روایتگری ضروری است و اصلاً زیبایی روایت در پارادوکسیکالِ بودن آن بروز میکند.
راستی از آنها خواسته بودم بساط کشکنه و پلیل، دو غذای محلی منطقهی جنوب را با خود بیاورند. روز اول با حضور 18 نفر، پلیل مفصّلی برای ناهار تدارک دیدند و ما هم به یاد گذشتههای نه چندان دور، آن را نوش جان کردیم. کشکنه هم گذاشتیم تا بعدها خود آن را تجربه کنیم. گویا همراه با مزهی غذاها، خاطرات دورهمیهای گذشته هم در روح و روان ما مرور میشوند. به یاد مادرم افتادم که زمستانها برای ما و همسایهها پلیل درست میکرد. شاید مهر و محبتهای آدمی در زندگی، از طریق همین سنتهای غذایی تزریق و ماندگار میشود. هنوز به رابطهی تنگاتنگ فلسفی این دو پدیده، یکی بیرونی و دیگری درونی پی نبردهام، ولی تا حدودی بدان اعتراف دارم.
برای ناهار روز دوم، باغی در روستای دالین از توابع هماشهر به فاصلهی چهل کیلومتری شیراز به سوی اردکان هماهنگ کرده بودم. باغ متعلق به خانوادهی موسوی، باجناق بود که توسط فرزندش سید جواد اداره میشود. این بار به خانمها پیشنهاد تهیهی یک غذای محلی دیگر یعنی گمنه و برنج و خورش گوشت، با طعم عشق به امام حسین(ع) که معمولاً در نذورات و عمدتاً در ماه محرم مصرف میشود، داده بودم.
17
بعد از خاک غریب(17)
تجرّد بعد التأهّل
دخترم صدیقه که با همسر و فرزندانش در پرتلند آمریکا به سر میبرند، اصرار داشت که برای من و همسرم ویزای آمریکا بگیرد. در اولین فرصت برای مادرش اقدام کرد و در یک سفر پس از گرفتن ویزا از سفارت آمریکا در ابوظبی، او را با خود برد. در همان سفر موفّق شد برای او گریند کارت هم بگیرد که لازمهاش این شد که سالی شش ماه، به مدت پنج سال، در آمریکا بگذراند.
با روی کار آمدن ترامپ، ویزا گرفتن برای پدر و مادران شهروندان غیرآمریکایی به حالت تعلیق در آمد و قوانین گذشته لغو شد. از این رو همسرم به ناچار باید این سفر را بدون حضور من طی کند. اکنون که من این یادداشتها را مینویسم، او در سفر دوم قرار دارد. شرایط جنگی امان از او بریده است و گاه که اینترنت اجازه میدهد، با او در تماس هستیم.
من در این شش ماه، به قول عربها، دوران تجرّد بعد التأهّل را سپری میکنم. هر چند در ذهن اطرافیانم این است که او چگونه این دوران را میگذراند، اما من بیخیال حرف و حدیثهایی که در ذهن و زبان دیگران وجود دارد، خود را با خواندن و نوشتن و پیادهروی و گاه حضور در جمع دوستان و سرکشی به خویشان مشغول میکنم. گاه در ذهنم میگذرد که افرادی چون جلال آل احمد وقتی همسرش برای تحصیل به آمریکا رفته بود چه کار میکرد و یا نویسندگانی که به تنهایی در پی خلق آثار ماندگار خود بودهاند، به چه اموری دل میسپردند. خود را با آنان همراه و همراز میدانم. چنان که در دو کتاب «سفرنامه هند و خاک غریب» آوردهام، از اموری مانند زن دوم و صیغهای هم پرهیز دارم، هر چند برخی گمان میکنند که امثال بنده در این مسائل غرقیم، ولی من تکهمسری را پاس میدارم.
بارها گفتهام و حتی نوشتهام که از امور جاری در میان برخی روحانیون خودداری میکنم تا رنگ آنها را به خود نگیرم. از بالای مجلسنشینی و کاربرد کلمات قلمبه و سلمبه عربی گرفته تا همراه کردن افرادی با خود برای دیدن دوستی و یا بازدید از مکانی. در هر صورت تنهایی را دوست دارم و الان در مییابم چرا پارهای از شخصیتها زندگی را در تنهاییها سپری کردهاند. چون بیشترین آسیبهای اخلاقی و اجتماعی در تبانی جمعی صورت میگیرد. شیطنتها و ستمها حاصل جمعگرایی انسانهاست. در این باب چند مقاله تنظیم کردهام که در کتابی با عنوان «تاب تنهایی» به چاپ خواهد رسید. ریچارد نیسبت، روانشناس شاغل در دانشگاه میشیگان که در بارهی تفاوتهای فرهنگی در نوع نگاه افراد به دنیا مطالعه میکند، متوجّه شده است که در چین باستان، دشتهای حاصلخیز و رودخانهها را در اختیار کشت برنجی قرار میدادند که نیازمند آبیاری بود و مردم را متقاعد میکردند که «زمینهایشان را هماهنگ با یکدیگر کشت کنند». در مقابل، یونیان باستان، که در میان کوهها و خطوط ساحلی زندگی میکردند، با گلهداری، تجارت و ماهیگیری روزگار میگذراندند و این باعث میشد آنها مستقلتر از هم بتوانند زندگی کنند. به این ترتیب، نیسبت دستاوردهای تفکّر یونانی در بارهی آزادی فردی، فردیت و تفکر عینی توانستند به منصهی ظهور برسند.(1)
در هر صورت، این هم موضوع خوبی برای پژوهش است. شاید علت این که راهبان مسیحی و عارفان اسلامی آدمیان را به تنهایی و تجارب شخصی دعوت میکنند، ریشه در همین آفات و آثار منفی جمعی دارد، هر چند بشر ناچار از حضور در جامعه و پیامدهای آن است.
--------------------------------
1- عصر جاهطلبی ص 60
16
بعد از خاک غریب(16)
در شهر جناح
راستش را بخواهید، من از رفتن دوباره به محیطِ کار سابق و دیدن همکاران را نوعی طلبکاری و پشیمانی تلقی میکنم. از این رو تمایل چندانی به حضور در دانشکدهی پزشکی و دیدار با کارکنان و اعضای هیئت علمی آن دانشکده را ندارم. نشان به این نشان که پس از بازنشستگی تاکنون به آنجا نرفتهام. البته آنان هم زحمت ارتباط و تماس را به خود نمیدهند؛ جز دکتر دیندارلو و دکتر فقیه و سرکار خانم دکتر لنجم که حسابشان با بقیه جداست. این سه بزرگوار در برخی نشستهای حضوری و آنلاینی من هم شرکت میکنند.
جناب دکتر فقیه یکبار مرا با دکتر ذاکری و دکتر رحمانی به شهر خودش، جناح از توابع بستک دعوت کرد و در آنجا روز و شب خوشی را سپری کردیم. اول به سمت کهتویه رفتیم و کباب را مهمان دکتر رحمانی بودیم. هنگام بازگشت، پدرخانم دکتر فقیه در منزل فرزندش آرش که برای کار پژوهشی به کشور چین رفته بود، از ما پذیرایی کرد. شب را در همان خانه سپری کردیم و صبحانه هم در شهر بستک خوردیم و از آنجا راهی بندر شدیم.
تجربهی حضور در جناح چندین بار نصیب من شده است. مردمانی فهیم و تحصیلکرده دارد. دو کتابخانهی شخصی که یکی متعلق به مرحوم شرفاوی است، نشانگر فرهنگی بودن این شهر و رونق کتاب و کتابخوانی در آن است. ساختمانهای شیک و مغازههای پر از اجناس خارجی و عربی، ذهن آدمی را به کشورهای حوزهی خلیج فارس حوالت میدهد. بچهها با دوچرخههای مدل بالا در کوچه پس کوچههای این دیار تردّد میکنند. بخشی از ورودی هر خانه را برای فضای سبز و کاشت درخت اختصاص دادهاند.
این تداعیها، برای اولین بار با معاون آموزشی دانشگاه پیام نور بستک، جناب دکتر حسننیا از اهالی خلوص، در ذهنم خطور کرد و ماندگار شد. چقدر از فضاهای فرهنگی به این سبک لذّت میبرم. ثروت آن گاه که هزینهی فرهنگ میشود و پول وقتی به کتاب تعلق میگیرد، مردمانی باادب و متین را به جامعه تحویل میدهد. شاعران بسیاری در این منطقه حضور دارند. احمد مدان هم یکی از فرهنگبانان این دیار بود که یکبار با جمعی از دوستان حضورش را درک کردیم و گزارش آن را در کتاب «خاک غریب» با عنوان «در کوچهی مدان» آوردهام. بماند که امروزه، به همت عباسیها شهر رنگ توسعهی جادهای و آبادانی هم به خود گرفته است.
15
بعد از خاک غریب(15)
جزیرهی قشم
بارها به این جزیرهی دوست داشتنی رفتهام. هر چند سفرهای آغازین رؤیایی بود، اما کم کم با آن فضا خو گرفتم. شیرینترین سفر زمانی بود که همراه با همسر و دو فرزندم ریحانه و سینا در مجتمعهای تجاری به گشتزنی و خرید وسایل و عکس گرفتن از مناظر زیبای جزیره مشغول بودیم. سفری هم به روستای سلخ از توابع طبل به منزل سرکار خانم زینت دریایی رفتیم. او ما را دعوت به تماشای یک حجلهی عروسی کرد. استقبال کردیم. با مادرِ همسرش به خانهای وارد شدیم. داماد برای صید ماهی به دریا رفته بود. خانوادهی عروس به ما خوشآمد گفتند. دختر همسایه به توضیح چگونگی ساخت حجله پرداخت. مادر عروس سفرهی بزرگی انداخت و با انواع شیرینیجات و تنقّلات از ما پذیرایی کرد. سپس دختر همسایه، با روشن کردن ریسهی ال ای دی، لحظات خوشی را برایمان رقم زد.
سفرهای دیگر من آموزشی بود. به مدت دو سال، در جامعة المصطفی، در مقطع کارشناسی ارشد، علوم قرآن و تفسیر تدریس کردم. در یکی از ترمها با دعوت دانشجویی به نام شیخ احمد نیکزاد به یک جلسهی خصوصی رفتم. حضور هشت نفر از مشتاقان مطالعه، مرا به صحبت در مورد مولانا واداشت. یادی هم از مرحوم شیخ محمد اسلامی بکنم که در اولین گردهمایی چه متفکرانه و متواضعانه به طرح بحث همت میگماشت.
با استقبال و اهتمام دکتر حسین مشایخی و سید منصور هاشمی، این گردهمایی همچنان ادامه دارد و با طرح موضوعات جدید، عدهای از فرهنگیان و علاقهمندان به مباحث روشنفکری، دور هم گرد میآیند و به نقد و نظر میپردازند. من هم در فصل زمستان به جمع آنها میپیوندم. در دو سال گذشته با دو مبحث با دوستان وارد گفتوگو شدم. در سال نخست موضوع «مواجهه با متن» بود. که در این باره کتابی به همین نام تألیف کرده بودم. در سال دوم با فرزندم سینا در این نشست حضور یافتیم. دکتر مشایخی، اول ما را به جزیرهی ناز بُرد و در آنجا با میوههای استوایی که از دبی وارد میشود، از ما پذیرایی کرد. در ضمن، سینا پرواز تفریحی با پاراگلایدر، خاطرهی خوشی را در دل آسمان رقم زد. شترسواری هم نصیب من شد و خاطرهی سال 1356 که فیلم «لیلی و مجنون» را در سینمای صحرایی آبادان به تماشا نشسته بودم، در دلم زنده کرد. شبهنگام، بحث «اسطوره و دین» را پیش کشیدم و دوستان هم نظرات خود را بیان کردند. جلسه سه ساعت طول کشید. روز بعد، صبحانه را در قشم و ناهار را در روستای توریان صرف کردیم. هنگام بازگشت، در منزل جناب هاشمی، یک فیلم سینمایی را تماشا کردیم. در آخرین روز از سفر، صبح را در خانه گذراندیم و بعد از ظهر، به اتفاق دکتر مشایخی، ضمن بازدید از بافت قدیمی لافت، خورشید را در هنگام غروب به نظاره نشستیم. پس از اقامهی نماز مغرب و عشا در یک پارکی، با برادرِ آقای دکتر مشایخی به روستایی در همان حوالی به صرف شام رفتیم و در یک مراسم عروسی نیز شرکت کردیم و از طرف بندر پل، به سوی بندرعباس روانه شدیم.