35
بعد از خاک غریب(35)
مرگ بیهنگام جوان
با این که یک هفته در قائمشهر ماندیم و همراه با خانوادهی عزادار جمالزاده در مراسم مختلف شرکت کردیم و پس از آن به شیراز برگشتیم، اما مرگ بیهنگام دکتر محمدحسین هنوز در ذهن و زبانمان جاری است. چرایی و چگونگی رویداد سهمگین مرگ جوان، تحلیلهای متفاوتی را طلب میکند. گویا ذهن آدمی به دنبال مقصّر اصلی مرگ میگردد. پرسشهایی مانند این که چه امری سبب این واقعه شد؟ یا چرا یک جوان باید بمیرد و تمام آرزوهای پدر و مادرش را با خود به گور ببرد؟ والدینی که عمری بچه را بزرگ میکنند و هزینهی تحصیل و تفریحش را میپردازند و بعد یکباره او غزل خداحافطی میخواند و میرود، این چه معنا دارد؟
از آنجا که در فرهنگ ما ازدواج یک امر مهم و حیاتی تلقی میشود و جوانانی که به این خواسته تن ندادهاند و جهان فانی را وداع گفتهاند؛ آنها را ناکام مینامیم و حتی گاه بر روی سنگ قبرشان هم کلمهی «ناکامی» را حکّ میکنیم، این موضوع بیشتر قلب اعضای خانواده را به درد میآورد. خصوصاً در منطقهی شمال کشور، که در مراسم روز سوم میّت، مجلس نمادین عروسی بر پا میشود به خیال این که تا حدودی به جبران این نقیصه بپردازند.
فلسفهی مرگ بسیار پیچیده، پنهان و رازآلود است و آدمی از پاسخ صریح به برخی مسائل آن باز میماند. با این که دیگران با حضور در آیین تشییع و تدفین و عرض تعزیت و تسلیت به خانوادهی داغدار در صدد کاستن رنج حادثه برمیآیند، اما در پاسخدهی به پرسشهای فوق کم میآورند و در نهایت همه چیز را به مصلحت الهی حوالت میدهند. از طرفی، اگر خانوادهای مذهبی باشند، با یادآوری سیل رنجها و مصائبی که بر بزرگان دین، خصوصاً امام حسین(ع) و فرزندان و خواهر و برادرش در واقعهی عاشورا رفته است، تا حدودی دل غمگین خود را تسلّی میبخشند. در مقابل خانوادههای غیرمذهبی، به گونهای دیگر چون بنای یادبودی یا حفظ خاطرهای، از درد خود میکاهند.
در خاطرم مانده است که یکی از دعاهای همیشگی پدرم، سلامتی فرزندان و ندیدن داغ از دست دادن آنها بود. البته این خواسته، آرزوی هر پدر و مادری است. چون بار سفر بستن جوان طاقتفرساست و اگر پناه بردن به خدا و قدرت تحمّل فرد و دلداری دیگران نبود، تن و روح آدمی از هم میپاشید. شکیبایی ورزیدن و تن به شکایت ندادن، هنر کسانی است که دل به خدا میسپارند و با تلخی حادثه کنار میآیند. خدایا مددی.
آنچه امروز خاطر ما و خانوادهی مرحوم محمدحسین را آرامش میدهد این است که او جوانی مذهبی و بیآزار بود و زندگی پاکی را پشت سر نهاد. برای زیستنی نیکو و بامعنا تلاش کرد. لیسانس عمران گرفت؛ به آن هم قانع نشد و به اوکراین رفت و مدرک پزشکی عمومی گرفت و در پی گذراندن دوران تخصص بود، اما اجل مهلت نداد و او را با خود بُرد؛ به آن سوی ابرها و آرزوها.
با ما بودی بی ما رفتی چو بوی گل، به کجا رفتی؟