توسعه ی فرهنگی استان

توسعه ی فرهنگی استان هرمزگان

در کنفرانس جهانی سیاست های فرهنگی که در سال ۱۹۸۲ توسط یونسکو در شهر مکزیکوسیتی برگزارشد، مفاهیم و تعاریف فرهنگ، توسعه و بعد فرهنگی توسعه به صورت ضابطه مند تعریف گردید. در اعلامیه نهایی این کنفرانس بر این موضوع تأکید شده است که سه قدرت بزرگی که واقعیت هستی بشر و روند تاریخ را تعیین کرده اند، عبارتند از: دین ، دولت و فرهنگ.

بدیهی است این سخن را زمانی می توان درست سنجید که بتوان از این قدرت ها تعریف مشخصی ارائه و بر اساس سرشت تاریخی در جامعه مورد تجزیه و تحلیل قرار داد. بدین صورت ما نه تنها سه مفهوم را در یک چهار چوب واقعی جامعه ای معین و توسعه در عرصه های مختلف فرهنگی، اقتصادی و بررسی می کنیم بلکه تنها بر اساس سرنوشت هر جامعه یعنی شکل گیری و تحول آن و به سنجش مشخص این سه مفهوم دست می یابیم.

مفهوم توسعه ی فرهنگی در اثر کوشش هایی که دردهه های ۸۰ و ۹۰ میلادی قرن بیستم صورت گرفت، از رواج

چشمگیر در مباحث فرهنگی بهره مند شد که پس از کنفرانس جهانی سیاست های فرهنگی به تدریج میان دو مفهوم سیاست فرهنگ و توسعه فرهنگی پیوندی عملی برقرار شد. مفهوم سیاست های توسعه فرهنگی نشان می دهد که سیاست فرهنگی می خواهد فرهنگ را توسعه و در اختیار مردمان بیشتری قرار دهد. براساس این دیدگاه توسعه را نمی توان به واقعیت در آورد؛ مگر آن که فرهنگ آن جامعه را ارج نهاد و امکاناتی فراهم کرد تا مردم بتوانند به یکسان از جلوه های فرهنگ موجود و فرهنگ تولید شده بهره مند شوند. آنچه مسلم است هر فرهنگی به طور مداوم تغییر می کند.

ممکن است این دگرگونی سریع یا کند باشد. نظر به این که فرهنگ از عوامل مختلفی تشکیل می شود و تغییر در یک قسمت بر قسمت های دیگر نیز اثر می گذارد؛ بعضی از دانشمندان علوم اجتماعی معتقدند که بسیاری از معضلات اجتماعی به این علت به وجود می آید که بعضی از قسمت های یک فرهنگ کمتر از سایر قسمت تغییر پیدا می کند.

ضرورت توسعه ی فرهنگی از دیرباز در کشورهای جهان سوم از آن جمله ایران امری اجتناب ناپذیر است. و خصیصه ی بارز جوامع در حال توسعه، همگامی عنصر توسعه در عرصه های مختلف فرهنگی، اقتصادی و اجتماعی است. به نظر می رسد در نظام جمهوری اسلامی ایران پس از سرنگونی رژیم دو هزار و پانصد ساله ی پادشاهی اولویت توسعه سیاسی، رویکرد ولایت فقیه به عنوان تز پذیرفته شده جهت رونق بخشی به نظام سیاسی توسط امام راحل (ره) بر دیگر ابعاد توسعه پیشی گرفت و با ۸ سال دفاع مقدس و ویرانی های به جا مانده از جنگ ما را به توسعه اقتصادی دعوت نمود. پس از گذشت دو دهه از انقلاب شعار توسعه ی سیاسی اوج گرفت اما اکنون مسئولان اذعان دارند که باید اولویت را به توسعه ی فرهنگی داد. در میان این افت و خیزها ظاهراً همان ناهماهنگی در عرصه های مختلف توسعه بهترین پاسخ در جهت توسعه نیافتگی های در حال توسعه است و گویا این قرار تاریخ است که جوامع با آزمون و خطاهای فراوان قالب های توسعه را تجربه کنند. توجه جدی به سه عامل توسعه یعنی دین و دولت و فرهنگ می تواند ما را به توسعه فرهنگی برساند. بدین معنا که با گسترش فرهنگ در جامعه، دین و دولت با هم تلفیق می شوند و روند توسعه شکل می گیرد اما چنان که در مقدمه ی بحث گذشت تعاریف روز آمد این سه مفهوم اولین گام در جهت ایجاد توسعه به مبنای مطلق کلمه است.

امروز واژه ی فرهنگ سازی و کاربرد آن در سخنرانی ها و محافل علمی و آکادمیک حکایت از ضرورت تحول در

عرصه های فرهنگ را بر همگان آشکار ساخته و انتخاب الگوی توسعه را از اهمیت دو چندانی برخوردار نموده است. با اذعان به این معنا که همه ی جوامع از یک الگوی خاص توسعه پیروی نمی کنند و در الگو سازی باید به تطبیق هنجارهای سنتی و فرهنگی تن داد. البته شکل گیری ارزش های فرهنگی جدید، بر مبنای ارزش های سنتی یا عامل تضاد بین سنت و تجدد نیست.

ما در استان هرمژگان پس از جنگ تحمیلی شاهد گسترش روز افزون اقتصادی و تجاری و نوعی ناهمخوانی در عرصه ی توسعه ی فرهنگی بوده و هستیم ، از این رو با افزایش درآمد، آحاد جامعه از فرهنگ، تلقی کالایی نموده و به موازات رشد اقتصادی، عرصه ی خدمات و کالاهای فرهنگی با تقاضای بیشتری مواجه شد و این چیزی جز اقتصادی نگاه کردن به فرهنگ و توجه به اقتصاد فرهنگ نیست، طبیعتاً با عدم ارضاء این خواسته، بخش وسیعی از درآمدهای به دست آمده در این استان در استان های دیگر هزینه خواهد شد. بنابراین ضرورت دارد که دست اندرکاران فرهنگی استان با وحدت رویه به سیاست های فرهنگی کلان توجه نموده و در پی ریزی آن تلاش نمایند. تاکنون هیچ سیاست فرهنگی در این استان شکل نگرفته است و لازم است به جبران فرصت های از دست رفته پرداخت و شورای سیاست گزاری فرهنگی در سه عرصه دینی و دولتی و فرهنگی تشکیل گردد.

متاسفانه هنوز دو واژه بومی و غیر بومی از حافظــه ی مــردم این استان پاک نشده است و بر اساس آمار اخیر، در

قشر تحصیلکرده این استان چالش بین بومی و غیر بومی گسترش یافته است. این در حالی است که فرهنگ، مرزها را در نوردیده و دیگر این واژگان کارساز نیست.

امروز ما در دنیایی زندگی می کنیم که علی رغم تعصبات قومی و زبانی و دینی وجوه اشتراک و جنبه های پلورالیستی حرف اول را می زند. در عرصه فرهنگ باید به نیازهای مشترک مردم پاسخ داد و با استفاده از تمثیل اقتصادی عرضه و تقاضا به نظریه پردازی در عرصه فرهنگ پرداخت و اقشار مختلف جامعه بر اساس سلایق و علایق از جنبه فرهنگی ارضاء نمود و ارگان ها و نهادهای دولتی و غیردولتی در این استان تقویت شوند و دست اندرکاران امور اقتصادی و تجاری استان بخشی از درآمدهای خود را مصروف فعالیت های فرهنگی و دینی نمایند.

مطبوعات استان علی رغم افزایش نشریات هنوز لنگان لنگان به مسیر خود ادامه می دهد. کتابخانه های عمومی این استان وضع تاسف باری دارند. دانشگاه های این استان با افزایش تعداد دانشجو با چالش های مختلف فرهنگی و هنجاری روبه روست. برنامه های صدا و سیمای استان در سطح متوسط و ابتدایی تنظیم می شود و ارشاد اسلامی استان با همه زحماتی که در عرصه های فرهنگی متقبل می شود هنوز گمنام است. برخی از مکان های عرضه ی مطبوعات در این استان تبدیل به نوشابه فروشی شده است. و در تنها کتابخانه ی عمومی این شهر، نمایش مارهای ایرانی و آفریقایی جلوه ی بیشتری پیدا کرده است. در طول سه ماه زمستان، همایش در این استان شکل می گیرد که متاسفانه نشریات استان فقط به تهیه ی خبر و گزارش از برپایی همایش ها اکتفا می کنند. حال آن که بخشی از این نشریات باید به مباحث محتوایی این همایش ها اختصاص یابد بنابراین ضرورت تشکیل شورای فرهنگی کارآمد و روز آمد برهمگان آشکار می گردد.

این مقاله در سمینار بررسی زمینه های موانع و راه کارهای توسعه استان توسط نگارنده در زمینه توسعه

فرهنگی استان قرائت شده است.

دکتر علی شریعتی از زبان خودش

دکتر علی شریعتی از زبان خودش

دكتر علی شریعتی از شخصیت هایی است که برداشت های متفاوتی از او شده است. وی را از احیاگران بزرگ دین دانسته اند و در مقابل عده ای او را به کفر و الحاد و مارکسیست تنزل داده اند. گویا سرنوشت همه ی انسان های برجسته ی تاریخ در هاله ای از ابهام زمانه ی خود می گذرد. ولی از آن جا که در میان برداشت ها، افراط و تفریط وجود دارد، بیان خود فرد، شاهدی است بر راه و رسم او که متاسفانه برحسب فرهنگ شفاهی حاکم بر ما کمتر مورد دقت و ارزیابی قرار گرفته است. در این مقاله نظر دکتر شریعتی پیرامون برخی از مسائل حادّ و مورد بحث از زبان خودش بیان می گردد و قضاوت و داوری را به عهده ی خوانندگان می گذارم.

با قلم و کتاب

من درست از ۱۸ سالگی به معلمی پرداخته ام و بلوغ عمرم را با تعلیم آغاز کرده ام و تمام زندگیم را توأمان معلم و شاگرد بودم و هم در حوزه علمیه قدیم درس خوانده ام و هم در فرهنگ جدید هم در ایران و هم در خارج، از کلاس اول دبستان روستایی تا آخرین مراحل دانشگاهی تدریس کرده ام و از کوچکی در متن حوادث و تحولات اجتماعی و نوسان های فکری محیط خود پرورده ام و همواره با موج های اعتقادی و احساسی و تصادم های ایدئولوژیک زمانه ی خود تماس مستقیم و آگاهانه داشته ام و شب و روزم را هم با قلم و کتاب به سر آورده ام و با نفوذ هجوم فرهنگ غربی و تسلیم عاجزانه شبه روشنفکرها و مقاومت متعصبانه شبه مذهبی در برابر آن آشنا بوده ام.(1)

متفکران بزرگی مانند هایدگر، مارتین، سارتر، یاسپرس و حتی بکت و اریش فروم از تنهایی انسان سخن می گویند و تنهایی، روح فلسفه و هنر و ادب انسان امروز شده است. این کلمه را من هم اشتباها انتخاب کردم به ویژه در سال های اخیر، سنگ بنای فکری من و بینش فلسفی من در جهان بینی فلسفی و انسان شناسی فلسفی، فلسفه ی زندگی من بود. چنان که در کتاب کویر نمونه هایی از این طرز تفکر و آثاری از نوشته های این دوره ی بحران فکری و روحی مرا می توانید ببینید که اکنون نیز برآنم اما به عنوان اصطلاحی که برای این احساس اصلی ام انتخاب کرده بودم یعنی تنهایی اشتباه کرده ام من برای بیان این احساس اساسی ام در فلسفه ی زندگی و انسان شناسی باید جدایی را برمی گزیدم.(فلسفه نیایش ص 17)

من هر وقت حرفی برای گفتن دارم سخن می گویم یعنی در اثر مطالعه، تفکر و کار، مسئله ای به ذهنم می آید طرحش می کنم و قاعدتا این حالت همیشه متناسب با آنچه که تقویم اقتضا می کند نیست بلکه همیشه به مناسبت فکر و اندیشه و حرفی برای گقتن دارم، حرف می زنم.(میعاد با ابراهیم ص 5)

نگاه جامعه شناختی به دین

من جامع معقول و منقول نیستم و فقط در یک رشته ی خاص چیزی بلدم و همه ی مسائل را از همان وجه که وجهی اجتماعی و جامعه شناسی است؛ مطرح می کنم. وجوه دیگر مسئله را متخصصین و کسانی که در این رشته ها کار کرده اند و آگاهی دارند؛ باید طرح کنند.(2) من در تحقیقات اسلامی به یک اصل معتقدم و این اصل را در تمام بحث هایی که راجع به مذهب و اسلام میشود صادق می دانم و آن این است که به جای این که مثل علمای قدیم یا علمای جدید، اعتقاد به یک اصل را از راه های علمی و منطقی و یا تئوری های فیزیک و شیمی و کلام و و فلسفه و اثبات حق و باطل آن را به این شکل ها و با این وسائل تحلیل کنیم، بیاییم یک ملاک مطمئن تر از نظر حقیقت یابی و مفیدتر از نظر زندگی اجتماعی بیابیم و به کار ببریم.(3)

من وقتی دانشجو بودم کتاب های قدیمی را زیاد می خواندم. کتاب هایی که ملاها هم نمی خواندند و می گفتند که کهنه است من می واندم و اینها به صورت مجموعه ای از خرافات و موهومات در اساطیرالاولین ذهن من بود. بعد رفتم شاگرد برگ(برگ یک جامعه شناس مذهبی بزرگ دنیاست. اصلا جامعه شناسی اسلامی را او در دنیا وضع کرده است) شدم و با متدی که در اروپا یاد گرفته بودم تمام این خرافات و موهومات که قبلا خوانده بودم در ذهن من تبدیل به عناصر آگاهی دهنده شده بود.(ایدئولوژی و تمدن ص 199)

اگر در میان تعابیری که در این بحث (امت و امامت) خواهید شنید یا تعبیراتی که همیشه در این اصل و مبحث اعتقادی شنویم اختلافی یافتید علت را در زبان و اصطلاحات خاص بجویید نه اختلاف در اصل اعتقاد. (ما از وجه اجتماعی و جامعه شناسی در آن گفتگو می کنیم).(4)

بیان دو پهلو

در کتاب کویر من یک جا می گویم تنهایی را دوست دارم و در جای دیگر به عنوان سنبل و و رمز موفقیت می گویم من از آن چه انسان بر روی زمین ساخته است، پنجره را، شمع را، مناره را، آیینه را و محراب را دوست دارم.(5) آقـــای... که در لباس روحانیت و سیادت دین اند و وابسته به بیت علم و مذهب و اخلاق در رساله ی «دکتر چه می گوید» جلد سوم که در ردّ کتاب کویر است و این مطلب را ردّ می فرمایند و چون متوجه نشده اند که در جمله ی اول، من از یک حالت روحی و وضع زندگی صحبت می کنم که تنهایی است و در جمله ی دوم درباره ی آن چه بشر بر روی زمین بنا کرد، حرف می زنم و از اشیای مادی ساخت انسان.(6)

من به یک اصل در کل تحقیقات اسلامی خود معتقدم و آن این که برای شناخت مسائل و نظریات دینی از راه های علمی و منطقی بلکه .. اگر دیدید که استباط من مثلا به اصل امامت و اعتقاد به آن با طرز تحلیلی که می کنم و جوری که می فهمم در زندگی شخصی معتقد به این اصل و جامعه ای که به این اصل اعتقاد دارد، تأثیر سازنده و مترقی دارد پس استنباط درست است و حقیقت دارد.(مجموعه آثار 11 ص 27)

روحانیت

من روحانیون را با علمای اسلامی یکی نمی گیرم بلکه متضاد می بینم. در اسلام ما دستگاهی، طبقه یا تیپی به نام روحانیت نداریم. این اصطلاح خیلی تازه است و مصداق آن هم نوظهور. در اسلام ما عالم داریم در برابر غیرعالم نه روحانی در برابر جسمانی. برخی گفته اند: چرا من گاه جدی ترین و عمیق ترین دفاع را نسبت به این جامعه ام کرده ام و قوی ترین ایمان ها و امیدها را بدان نشان داده ام و گاه شدیدترین جمله ها را علیه آنها کرده ام و این قضاوت زاده ی تضاد چرا؟ این تضاد در میان روحانیون و علماست که متأسفانه هر دو تیپ غالباً یک لباس دارند و یک پایگاه ظاهری در جامعه مذهبی هر چند نقششان متضاد است.(7)

ممکن است من با فلان عالم مذهبی روحانی که عالم جدی مذهبی است و روحانی واقعی دین است اختلافات فراوانی

داشته باشم او به شدت به من بتازد و من به شدت به او حمله کنم اما اختلاف من و او اختلاف پسر و پدری است در داخل خانواده و وقتی به همسایه و بیگانه می رسد ما یک خانواده هستیم. من که بزرگ ترین امیدم به همین حوزه های علمی است و چشم انتظارم به همین حجره های طلبگی و در عین حال بزرگترین رنجم از همین جا بر می خیزد.(8)

این اعتقاد من و اعتقاد حسینیه ی ارشاد که بزرگ ترین پایگاهی که می توان امیدوار به آن بود که توده ی ما را آگاه کند. اسلام راستین را به آنان ارائه دهد، در بیداری افکار عمومی و به خصوص متن توده، مؤثر و نجات بخشی را ایفا کند و در احیا روح اسلام و ایجاد نهضت آگاهی دهنده و حرکت بخشنده اسلامی عامل نیرومند و مقتدری باشد، همین پایگاه طلبه و حوزه و حجره های تنگ و تاریکی است که از درون آنها سید جمال الدین ها بیرون آمده است و می آید ... اما این مطلب را هم از من به عنوان کسی که تاریخ روابط استعماری دنیا به ویژه در جامعه های اسلامی از آغاز تاکنون دقيقاً و مرتباً و با حساسیتی خاص مطالعه کرده است و به عنوان یک مقلد و ارادتمند بسیار کوچک و ساده خودتان بپذیرید که تجربه سال ها و سال ها مبارزه استعمار و تبلیغات استعماری که امروز یک علم شده است به خصوص در مبارزه با اسلام این فرمول کلی را در عمل برایشان یک اصل علمی مسلم کرده است که برای خراب کردن یک حقیقت خوب به آن حمله نکنید بلکه از آن بد دفاع کنید.(9)

متهم به.....

از سی تا انتقادی که می شنوم ۲۵ تای آن این اعتقادی است که تو با تکیه بر مذهب به علم و روشنفکری خیانت می کنی و من به این ها اهمیت می دهم. یکی از دانشجویان سابقم که از روشنفکران نویسنده و هنرمند امروز است به دوستش که با من هم آشناست نوشته بود: حیف از شریعتی که افکارش مذهبی است، اگر نه بت روشنفکران می شد ...(10)

پارسال رفتم یک گنگره بین المللی اسلامی در مکه سخنرانی کنم متن سخنرانی ام را دادم رو کردند و گفتند: این شیعه غالی است! خدا را شکر کردم که مرا راهی رانده که در ایران متهم به تسنن هستم و در عربستان متهم به تشیع.(11)

حیثیت علمی و روشنفکری ام و آسایشم و خانواده و زندگی و کارم و آینده ام را همه به خاطر ایمانم از دست داده ام و می بینی در عوض مقداری تهمت و فحش و توطئه از اهل ایمان به دست آورده ام .(12)

این آرمی که در پشت جلد آن بخش از انتشارات ارشاد که آثار مرا در بردارد، می بینید از یک کتیبه گرفته اند در قونیه به خط کوفی بر سر آرامگاه مولوی ... اخیراً شنیدم که آن طایفه که مأمور نقد این جانب شده اند متوجه شده اند در این علامت یک ابو بکر و یک عمر و دو عدد عثمان پنهان شده است. وانگهی در اسلام چنین مذهبی وجود ندارد که دو تا عثمان داشته باشد و یک علی نداشته باشد. از آن گذشته من بیش از هر نویسنده ی شیعی از عثمان نفرت دارم و از بیست سال پیش مشهورم به عشق ابوذر و کینه ی عثمان قاتل ابوذر.(13)

--------------------------------

۱ - پدر، مادر ما متهميم ص ۸

۲ - انتظار مذهب اعتراض ص 25

۳ - پیشین ص 20

٤- امت و امامت ص ۲

ه - مجموعه آثار ۱۹ ص ۲۷

٦ ـ قاسطين، مارقین و ناکثین ص۳۰

7- ایدئولوژی و تمدن ص 79

8- اسلام شناسی ص 11

9- انسان و اسلام ص ۸

١٠ ـ قاسطين ٠٠٠ ص ٢٤٦

۱۱ - پدر مادر ما متهمیم ص ١٤

١٢ - پیشین ص ٦٢

۱۳ - قاسطين( پاورقی ) ص ٦٧ اولین بار شیخ قاسم اسلامی اعلام کرد که بر آرم کتب شریعتی دو عمر و یک عثمان حک شده است.(شریعتی و ساواک ص 101)

امامزاده پروری

امامزاده پروری

محدث بزرگوار شیخ حسین نوری صاحب مستدرک الوسائل در مقدمه ی کتاب «لؤلؤ و مرجان در آداب اهل منبر» درباره ی انگیزه ی نگارش کتاب می نویسد: سید محمد مرتضی جونیوری هندی ایده الله تعالی مکرر از آنجا(هندوستان) به حقیر شکایت از ذاکرین و روضه خوانان انصوب(۱) کرده که در گفتن دروغ حریص و بی باک و اصرار تام در نشر اکاذیب و مجعولات دارند. بلکه نزدیک به آن رسیده که آن را جایز دانند و مباح شمارند و چون سبب گریانیدن مؤمنین است از دائره ی عصیان و قبح آن را بیرون دانند و امر فرمود که چند کلمه در این باب به طریق موعظه و مجادله حسنه نوشته، شاید سبب تنبّه و دست برداشتن از این قبایح شود و ظاهرا جناب ایشان گمان دارند که در عتبات عالیه و بلاد مقدسه ی ایران این طایفه از این غائله آسوده و دامن عفت ایشان به لوث کذب و افتراء آلوده نیست و این خرابی دین منحصر است در همان بلاد. غافل از آن که نشر خرابی از سرچشمه و در هر جا منتشر شده منتهی به مرکز علم و حوزه و اصل شروع عتبات عالیه است.

حال حکایت امامزاده پروری در استان هرمزگان است که برخی تصور می کنند، این قضیه فقط در مناطقی از استان هرمزگان ریشه دوانده است. غافل از این که در استان های همجوار مانند بوشهر و کرمان بلکه در استان های مذهبی مانند خراسان و قم نیز در چند سال اخیر امامزاده پروری رایج شده و از رونقی بسیار برخوردار گشته است .

البته بحث پیرامون این موضوع که علت امامزاده پروری چیست؟ چه کسانی آن را باب می کنند؟ و چه افرادی در پی پیروی هستند؟ و چه کسانی به مخالفت با آن می پردازند؟ و یا چرا عده ای نسبت به این مسائل سکوت را ترجیح می دهند؟ آیا ناتوانی پزشکان در معالجه بیماران و دستپاچگی خانواده ها برای رهایی فرزند خود از بیماری و یا نابسامانی اقتصادی و یا فقر فرهنگی باعث این روی آوری می شود؟ اینها مجموعه سؤالاتی است که نیاز به یک تحقیق گسترده دارد و در صورتی که خلط انگیزه و انگیخته نشود یکی از مباحث ضروری است.

از اوائل سال جاری در بعضی از شهرهای استان هرمزگان خصوصاً در ایام محرم و صفر بازار امامزاده پروری بسیار داغ و پر رونق بود. از جمله این مکان ها روستایی است به نام پیرچوگان در حوالی شهرستان رودان که در آن امامزاده سید سلطان محمد وجود دارد. در صفحه ی دوم هفته نامه صبح ساحل گزارش مفصلی از وضعیت جغرافیایی روستا و اوضاع فرهنگی و اجتماعی آن آمده است. با این تیتر درشت که از اوائل ماه محرم الحرام تا اربعین حسینی(ع) بیش از 50 مورد شفا و کرامت از امامزاده سید سلطان محمد(ع) در نزدیکی رودان به ثبت رسیده است.

در یکی از روستاهای خوش آب و هوای این استان واقع در چهل کیلومتری شمال غربی شهرستان رودان و یک صد و چهل کیلومتری شهرستان بندرعباس، مرکز استان، به نام روستای پیرچوگان، امامزاده ای مدفون می باشد به نام سیدمحمد، ملقب به سیدسلطان محمد. این امامزاده بزرگوار از نوادگان امام موسی بن جعفر(ع) می باشد. مرقد مطهر این امامزاده بزرگوار از دیرباز مورد توجه مردم سرتاسر استان هرمزگان قرار داشته و دارد و در طول سال ارادتمندان بی شماری از نقاط دور و نزدیک استان و دیگر شهرها و روستاهای همجوار به زیارت مرقد مطهر امامزاده مشرّف می شوند.

تا اواخر سال ٧٦ راه روستای مذکور خاکی و صعب العبور بود که به همت اداره راه و ترابری و به خاطر وجود بقعه متبرکه امامزاده سید سلطان محمد(ع) راه عبور و مرور امامزاده، آسفالت و هم اکنون تردد در راه عبوری مذکور با سهولت هرچه بهتری انجام می پذیرد. تاکنون کرامات و مشاهدات زیادی از طرف این بزرگوار صورت پذیرفته و هر روز به شمار زوّار و ارادتمندان به امامزاده افزوده شده و می شود. ساختمان بقعه امامزاده سید سلطان محمد(ع) تا اواخر سال ۷۶ به صورت قدیمی و سنتی باقی بود که نمی توانست جوابگوی نیاز زوّار باشد. اخیراً به همت اداره کل اوقاف و امور خیریه هرمزگان و هیئت امناء امامزاده، ساختمان قدیمی امامزاده به طور کلی تخریب و با هماهنگی با سازمان مرکزی اوقاف و امور خیریه و به کارگیری معماران مجرّب و نقشه های مهندسی از پیش تعیین شده، ساختمان جدید با توجه به ازدیاد زوّار و علاقمندان به امامزاده با سرعت هرچه تمامتر در دست بازسازی کلی قرار گرفته و تا کنون سخت کاری ساختمان انجام و مراحل بعدی در شرف ساخت می باشد.

نکته ی قابل توجه این که از ابتدای سال جدید بخصوص از اوایل ماه محرم الحرام تا اربعین حسینی بالغ بر پنجاه مورد شفا و کرامت از امامزاده مذکور دیده و ثبت گردیده است که همگی نیز معتبر و مستدل هستند و نوع آن نیز مشخص و در دفتر کرامات امامزاده به ثبت رسیده است و همین امر باعث شده است که زوّار امامزاده به طور غیرمترقبه و غیرمنتظره ای نسبت به قبل بالغ بر یک صد برابر شود و در یک ماهه ی اخیر علاوه بر این که از تمام نقاط استان به زیارت امامزاده شتافته اند از استان های همجوار بخصوص کرمان، فارس، یزد، سیستان و بلوچستان، بوشهر و غیره نیز به زیارت امامزاده شتافته تا در مشاهدات و کرامات آن بزرگوار شریک شده و با توسل به خدا دردهای خود را التیام بخشند.

مشاهدات و شفا و کرامات اخیر امامزاده مورد توجه مسئولین محترم استان نیز قرار گرفته و موجب شد جهت بهبود و رفع مشکلات زوار و ازدیاد جمعیت مشتاق روز جمعه ۷۸/۷/۱٤ مهندس معین استاندار استان هرمزگان و معاونین، شفیعی مدیر کل اوقاف و امور خیریه، فرماندار و شهردار رودان و جمعی دیگر از مسئولین استان از محل امامزاده بازید و از نزدیک با مشکلات مردم و زوّار آشنا تا انشاء الله در آینده در صدد رفع موانع موجود برآیند. درآمد و نذورات امامزاده با توجه به کرامات نامبرده امامزاده در سه ماه اخیر یعنی از ابتدای سال ۷۸ لغایت ٣/١٦/۷۸ بالغ بر دو برابر سال قبل درست مبلغ ٣٦٣٩٣٦٢٤٠ ریال تاکنون شمارش و حاصل نذورات مردمی بوده است که با توجه به پروژه ساختمانی در دست اجرا امامزاده، جهت عمران و آبادانی آن به کار گرفته خواهد شد.(2)

قبل از بررسی گزارش، تذکر نکته ای ضروری است و آن این که سنت چهارده معصوم(ع) یعنی مجموعه ی گفتار، رفتار و تأیید رفتار دیگران(تقریر) مفّسر و مکمّل قرآن کریم است و پویایی دین مدیون تفکرات آن بزرگواران و زنده نگه داشتن یاد و خاطره آنهاست. اما تلقی و برداشت ناصحیح از کرامات امامزادگان به جهت انتساب آنها به ائمه اطهار(ع) زمینه سازی نوعی سست ایمانی و تزلزل دینی در اقشار مختلف جامعه است. از این رو هر گونه سوء استفاده و یا سوء تعبیر از مسأله شفا یافتن توسط امامزادگان و بزرگ جلوه دادن کارهای کوچک خلاف واقع و عقل است. حال آن که ائمه معصومین(ع) ما را به هماهنگی میان عقل و دین توصیه نموده اند. حضرت امیر(ع) می فرماید : ما أمن المؤمن حتى عقل(3) مؤمن تا هنگامی که تعقل نکند ایمان نیاورده است. یا در جای دیگر فرموده است: على قدر العقل يكون الدين(4) دین هر کس به مقدار عقل اوست بنابراین هر گونه مسأله دینی باید عقل پسند باشد و عقل سلیم به داوری صحیح نسبت به آن بپردازد. البته بین استدلال عقلی و ادله ی قلبی فاصله هاست. در گزارش مذکور پس از معرفی روستا، وضعیت امامزاده سید سلطان محمد را از گذشته تاکنون به بحث نشسته است. خود این تحول ناگهانی جای سؤال دارد که چه عاملی موجب این روی آوری شده است؟ سالخوردگان روستا درباره ی این تحول چه نظری می دهند؟ در گذشته چند مورد شفا از امامزاده سید سلطان محمد به ثبت رسیده است؟

این ادعا که از ابتدای سال جدید بخصوص از اوائل ماه محرم الحرام تا اربعین حسینی بالغ بر پنجاه مورد شفا و کرامت از امامزاده مذکور دیده و ثبت گردیده است که همگی نیز معتبر و مستدل هستند و نوع آن نیز مشخص و در دفتر کرامات امامزاده به ثبت رسیده است. اینجانب برای تحقیق پیرامون صحت و سقم این ادعا، پس از اعزام به روستای مورد نظر جهت تحقیق و بررسی موارد ادعایی به دفتر سرپرستی امامزاده مراجعه نمودم. در آنجا فردی را آوردند که مدعی شفا یافتن شده بود پس از گفتگو با وی زمینه ی شک در بنده تقویت شد، زیرا دلیل شفا یافتن را که پرسیدم ضمن وجود تعارض در گفتار علامت شفایافتگی را باز شدن طناب می دانست به دنبال آن به دفتر ثبت شفایافتگان مراجعه کردم با مشاهده ی دفتر متوجه شدم که در ٢٤ ساعت قبل(روز اربعین حسینی) رقم بسیار بالایی از اسامی شفایافتگان در دفتر ثبت شده است و عمدتا علت شفایافتگی خود را باز شدن طناب و یا وارفتگی آن ذکر کرده اند. با تذکر به مسئولین مربوطه مبنی بر پرهیز از دروغ پردازی، آنجا را ترک کردم. لازم به ذکر است که در ایام اربعین ابا عبدالله الحسین (ع) ازدحام جمعیت به حدی بوده است که هفت نفر بر اثر تصادفات کشته شده و عده ای نیز زخمی شده اند و چنان که در گزارش آمده تعداد زوّار به صد برابر افزایش یافته بود و با پخش شایعه ای مبنی بر این که یکی از مؤمنین مشتاق زیارت امام رضا(ع) حضرت را در خواب می بیند و امام به او می فرماید: اگر می خواهید مرا ببینید به زیارت سید سلطان محمد بروید چون من مدت هاست در آنجا هستم و مشهد را ترک کرده ام!!

با گسترش این شایعه ، شمار زائران بیشتر شده و مردم از استان های همجوار مانند کرمان، فارس، بوشهر و حتی یزد و سیستان و بلوچستان جهت زیارت امامزاده سید سلطان محمد به روستای پیرچوگان سفر می کنند. و در اندک مدتی تمام خانه های روستایی به اجاره ی یک شبه مسافران در می آید و تهیه ی امکانات غذایی و اسکان به یک معضل تبدیل می شود و تردد در مسیر با هزینه های گزاف صورت می گیرد. در تاریخ جمعه ۷۸/۳/۲۱ امام جمعه رودان حاج آقا تقوی و امام جمعه بندر عباس و نماینده ولی فقیه در استان هرمزگان، حجت الاسلام نعیم آبادی در اقدامی هماهنگ به محکوم کردن این حرکات و رد اشاعه ی خرافات می پردازند. امام جمعه بندر عباس با تأکید بر این که هیچکدام از پنجاه مورد شفایافتگی ثابت نشده است، مردم را به هشیاری در مقابل این تحرکات دعوت نموده و فرمود: برای ادعای شفایافتگی اولاً باید علائم بیماری در یک فرد توسط پزشک متخصص به اثبات رسیده باشد و پس از شفاگرفتگی همان پزشک متخصص با معاینه ی مجدد رأی به سلامتی فرد مذکور داده باشد تا حکم بر شفایافتن صادر شود و در غیر این صورت مورد قبول نیست.

پس از موضع گیری صریح امام جمعه بندرعباس و نماینده ولی فقیه در استان و امام جمعه رودان، شور و التهاب اولیه که در گزارش آمده است، فروکش کرد و ساختمان امامزاده همچنان نیمه تمام مانده و با آگاهی دادن نسبت به این حرکات و امامزاده پروری ها بار دیگر حرمت امامزادگان حفظ گردید. تو خود حدیث مفصل بخوان از این مجمل

----------------------------

۱- ظاهرا نام منطقه ای شیعه نشین در هند است.

۲- هفته نامه صبح ساحل سال چهارم - شماره ٧٥٩ شنبه ۲۲ خرداد ماه 13۷۸

3- غررالحکم و دررالکلم ج 6 ص 70

4- همان مصدر ج 4 ص 32

حکمت، گمشده ی مؤمن

حکمت، گمشده ی مؤمن*

1- طرح مساله

خداوند متعال خود را حکیم نامیده است(بقره /32) از ديدگاه قرآن لقمان حکیم است و بر اساس این حکمت توصیه های حکیمانه ای را به فرزندش تعليم کرده است.(سوره لقمان) فلسفه، طب، كيميا را نیز حکمت خوانده اند و صاحبان این علوم را حکیم نامیده اند.(المعجم الوسيط)

بر اساس اقوال مختلف حکمت مطرح شده در قرآن به معانی بسیار آمده که عبارت است از: علم به قرآن، رسیدن به واقع و حقیقت، علم دین، نبوت، شناخت خدا، فهم، ترس از خدا، قرآن و فقه، علم و دانش دارای منفعت فراوان.(ترجمه تفسير مجمع البيان 1613، التفسير المنير /3/ 62 به بعد و تفسير التبيان 349/2) مساله ی ما این است که معنای حکمت چیست؟ چرا خداوند حکیم نامیده شده است؟ آیا حکمت مفهومی دنیوی است؟ اگر حکمت مفهومی غیر دنیوی است آیا فقط در اختیار خداوند است؟ یا افراد بشر نیز بدان راه دارند؟ و در صورت دسترسی بشر به حکمت، کمیت و کیفیت دسترسی چگونه است؟

2- فرضیه

با مراجعه به منابع گوناگون به این فرضیه می رسیم که حکمت، کلام یا عملی است که دارای نوع خاصی دقت، اتفاق و استواری است که هیچ رخنه و سستی در آن راه ندارد و در واقع مبتنی بر گوهر یقین است. اگرچه حکمت از جنس متاع دنیوی نیست و امری الهی محسوب می شود. اما همانند وجود مفهومی ذو مراتب است و آدمیان به نسبت یقینی که در اختیار دارند، صاحب حکمت اند.

3- معناشناسی حکمت

حکمت در معنای مختلفی به کار رفته است که در اینجا به برخی از آن معانی اشاره می شود.

1-3- حکمت از فعل «حکم» به معنای «منع» است و برای اصلاح به کار می رود.(راغب و المعجم الوسيط)

بنابراین در تعریف حکمت دو معنای مهم نهفته است منع(بازداشتن) و اصلاح(سامان بخشی) پس حکمت منع است ولی نه هر منعی، بلکه منعی که در جهت اصلاح به کار رود و به تعبیر دیگر حکمت اصلاح یک چیز پس از منع است. به همین دلیل به لجام(افسار) اسب، «حکمه» گفته می شود. زیرا سوارکار به وسیله ی افسار، اسب را از این که به میل خود به هر سوی برود باز می دارد و آن را در مسیر درست هدایت می کند. همین گونه است در مورد کشتی که گفته می شود «حکمتُ السفينة» و «احكمتُ السفينة» یعنی کشتی را از این که به بیراهه برود بازداشتم و آن را در جهت درست هدایت کردم.(همان مصدر) و علت این که به «علم»، «حکمت» گفته می شود این است که علم انسان را به نیکی و خیر می خواند و از بدی باز می دارد.(ترجمه مجمع البيان 161/3)

2-3- حکمت یعنی شناخت برترین چیزها به برترين علوم(المعجم الوسيط) بر اساس این تعریف، حکیم کسی است که در پی برترین امور است و سعی دارد برترین امور را به بهترین روش بشناسد و به دست آورد. این بیان ضمن توجه دادن به زیرکی حکیم(چرا که او در پی بهترین هاست) به دقت حکیم نیز اشاره دارد. یعنی حکیم سعی برای به دست آوردن بهترین علوم به دنبال بهترین شیوه نیز هست.

3-3- حکمت، کلامی است که از نظر لفظ اندک ولی از نظر معنا بزرگ باشد.(المعجم الوسيط و ترجمه مجمع البيان 161/3) پر معنایی کلام حاکی از اتقان کلام و اندک بودن لفظ در عین معنای بلند نشانه ی دقت صاحب سخن است.

4-3- گاهی حکمت به معنای علت به کار می رود. به عنوان مثال گفته می شود حکمت فلان کار چیست؟ یعنی علت آن چیست؟(المعجم الوسیط) به نظر می رسد مراد از «علت» در اینجا «غایت» باشد. به عنوان نمونه تشریع روزه برای چیست؟ مراد این است که شارع از تشریع روزه چه هدف و غایتی را مدنظر داشته است؟ بنابراین کلام یا عمل حکیمانه کلام یا عملی است که غایتی در آن نهفته باشد و به عبث منجر نشود. به همین دلیل حکمت را در برابر «لهوالحديث»= كلام عبث(الميزان /3/2/ لقمان) و در برابر «سفاهت»= کم خردی(میزان الحکمة) قرار داده اند.

5-3- حکمت را به معنای علم و تفقه نیز به کار برده اند و گفته اند آنجا که خداوند از اعطای حکمت به لقمان سخن گفته منظور علم و تفقه است(المعجم الوسيط، الصحاح و فرهنگ معین) فقه و تفقه در لغت به معنای ادراک حس، فهم و فطانت(زيركی) به کار رفته است.(المعجم الوسيط) چون یکی از لوازم درک درست، دقت و تیزبینی است.

6-3- اهل لغت «عدل» را نیز حکمت گفته اند.(المعجم الوسيط) امام علی (ع) ضمن این که عدل را معادل انصاف گرفته است.(کلمات قصار/231) آن را به عنوان عاملی می داند که امور را در جای شایسته ی خود قرار می دهد.(کلمات قصار/437) قرار دادن هر چیز در جای خود و به کار بردن انصاف در کلام و عمل، به خصوص آنجا که منافع فردی انسان در میان باشد، هم از لحاظ عقلی نیاز به دقت دارد تا انسان بتواند مواضع و جایگاه های درست امور را تشخیص دهد و هم انسان باید آن چنان بر نفس خویش غالب باشد و در زندگی جهاد با نفس را پیشه کرده باشد تا بتواند از منافع زود گذر دنیوی بگذرد و در مسيرعدالت حرکت کند. بنابراین یکی از عناصر بنیادین حکمت، دقت و دشواری مجاهده با نفس است. بر همین اساس روایات ما ریشه ی حکمت را در قلب و میوه ی آن را بر زبان می دانند.(میزان الحكمة، احياء 83/1، لقمان/55)

7-3- گفته اند: سکوت، حکمت است.(المعجم الوسيط، راغب، میزان الحكمة، احياء 62/1) از احوال لقمان حکیم سکوت بود.(ترجمه تفسير الميزان سوره ی لقمان، و حکمت نامه ی لقمان/55) سکوت علامت عقل و ایمان و زینت خردمندان است و نادانان از ارزش سکوت بی بهره اند. حکمت از طریق کم گویی حاصل می شود و پرگویان به حکمت راهی ندارند. (غرر الحکم 1824و 1969 و نهج الفصاحه 1836و1879و 1881) بر این اساس بین خرد و سکوت رابطه ی مستقیم وجود دارد، یعنی هر چه قدر عقل کاملتر باشد؛ سکوت بیشتر می شود و چون سکوت علامت حکمت و بلکه خودِ حکمت است. بنابراین هر کس کمتر سخن بگوید حکیم تر است.

8-3- حکمت را اتقان و استواری در کار و رسیدن به حقیقت به وسیله ی علم و عقل دانسته اند. حکمت بر وزن «فعلة» وزنی است مخصوص افاده ی نوع، دلالت بر معنایی می کند که در این قالب آمده است. پس حکمت نوعی اِحکام و اِتقان و یا نوعی از امر محکم و متقن است که هیچ رخنه و سستی در آن نباشد. حکمت در مورد خداوند عبارت است از شناخت و ایجاد اشیاء در نهایت استوارى(على غاية الاِحکام) و در مورد انسان عبارت است از شناخت موجودات و انجام امور نیکو. واین همان معنایی است که خداوند در مورد لقمان به کار برده است و نیز به همین معنا قرآن، حکیم است(راغب)

این کلمه بیشتر در معلومات عقلی و حق و صدق استعمال می شود و معنایش در این موارد این است که بطلان و كذب به هیچ وجه در آن راه ندارد. پس حکمت عبارت است از قضایای حقه ای که مطابق با واقع باشد. یعنی به نحوی مشتمل بر سعادت بشر و معارف حقه ی الهیه درباره ی مبداء و معاد باشد و یا اگر مشتمل بر معارفی از حقایق عالم طبیعی است، معارفی باشد که باز با سعادت انسان مرتبط باشد. مانند حقایق فطری که اساس تشريعات دینی را تشکیل می دهد.(ترجمه تفسیر المیزان آیه ی 269 سوره ی بقره و احياء 17/1و32و راغب ماده ی حکمت)

در این بیان دو نکته حائز اهمیت است. نکته ی اول: در حکمت، فقط اتقان و احکام را نباید جستجو کرد بلکه باید به دنبال نوعی خاص از احکام و اتقان بود که در آن هیچ رخنه و سستی نباشد، بلکه مبتنی بر صدق و یقین باشد. نکته ی دوم: حاصل حکمت باید سعادت بشر باشد، یعنی کلام یا عمل به صرف محکم بودن و متقن بودن حکمت نیست و افراد به صرف دقت و استواری کلام و عملشان حکیم نامیده نمی شوند.

9-3- در تعریف حکمت گفته اند: حکمت مقیاس ارزش هاست به این معنا که همان گونه که در علوم دقیقه به دنبال معیارها و ملاک های اندازه گیری هستیم و می خواهیم با پیدا کردن آن معیارها بر دقت خویش در شناخت قوانین حاکم بر طبیعت بیفزاییم و بدین وسیله در بهتر کردن اصول عملی زندگی خود تلاش کنیم در خصوص ارزش های انسانی نیز می خواهیم به معیار و ملاک شناخت دست یابیم. به بیان دیگر انسان با اختراع ابزاری همچون دماسنج به عنوان یک دستگاه اندازه گیری موفق به تعیین دمای آب شده است و با ساخت دقیق ترین ترازوها می تواند کمترین اوزان را اندازه گیری نماید. اکنون سخن این است که آیا می توان ابزاری داشت که به وسیله ی آن فی المثل بالاترین و پایین ترین درجه ی راستگویی و درستکاری و دیگر ارزش های انسانی را اندازه گیری نمود؟ اگر چنین معیاری وجود داشته باشد؛ نام آن حکمت است.

4- از مجموع تعاریفی که از واژه ی حکمت بیان شد نکات زیر قابل توجه است.

1-4- حکمت عنصری از معرفت و شناخت را با خود به همراه دارد.

2-4- حکمت همانند ریاضیات معرفت محض نیست بلکه با زیستن عملی انسان نیز سروکار دارد.

3-4 احکام و اتقان در حکمت وجود دارد.

4-4 يقين و صدق از عناصر بنیادین است.

5-4- دقت و تیزبینی عنصری مهم در حکمت است.

6-4- در حکمت معنای منع(بازداشتن) وجود دارد.

7-4- در حکمت معنای اصلاح(سامان بخشی) لحاظ شده است.

8-4- غایت نگری و عاقبت اندیشی یکی از معانی نهفته در حکمت است.

9-4- مجاهده یا نفس از شرایط اساسی حصول حکمت است.

10-4- حکمت معیار سنجش و اندازه گیری ارزش هاست.

5- حکیم بر چه کسانی اطلاق می شود؟

بدون شک خداوند حکیم است و با وجود حکمت به بهترین و دقیق ترین شیوه ی ارزش ها را می شناسد و به کار می برد. اما آیا انسان ها نیز توان دسترسی به حکمت را دارند؟ قرآن کریم لقمان را حکیم نامیده است؛ در حالی که لقمان بشر است.(لقمان/12) فلاسفه اسلامی نیز با بیان تعاریف مختلفی از فلسفه و در نهایت اطلاق نام حکمت را عنصری در دسترس افراد بشری می دانند.(رحیق مختوم بخش یکم از جلد اول ص 115)

افلاطون با ارائه ی تقسیم بندی ارزش ها و قرار دادن حکمت در بالاترین مرتبه، قائل به توانایی انسان به رسیدن به حکمت است.(کتاب های هشتم و نهم جمهوری افلاطون) استیس معتقد است حکمت در اختیار انسان ها نیز هست و در تاریخ مردان حکیم وجود داشته اند.(مقالات استيس/85) بر اساس آیات قرآن می توان گفت: حکمت امری الهی(غیر دنیوی) است که انسان ها قادر به دست آوردن آن هستند. حکمت خیر کثیر است و خداوند این خیر کثیر را به هرکس بخواهد عطا می کند.(بقره/269)

از سوی دیگر خداوند متاع دنیا را قلیل دانسته است (نساء/77) بنابراین حکمت متاع دنیوی نیست.(تفسير كبير فخر رازى 27 / 165 آیه 33 شوری) به نظر می رسد حکمت، همانند وجود، امری ذومراتب و مشکّک است. بنابراین چنان که وجود به بالاترین مرتبه ی هستی یعنی خدا که مطلق وجود است، اطلاق می گردد و پایین ترین مرتبه ی هستی را نیز شامل می شود. حکمت نیز در بالاترین مرتبه اش در اختیار خداوند است و انسان ها نیز بنا به قابلیت ها و استعدادهای خود می توانند به درجه هایی از حکمت نائل آیند.

در روایات اسلامی آمده است که یقین کمترین چیزی است که بین انسان ها تقسیم شده و در اختیار آنان قرار گرفته است.(اصول کافی کتاب ایمان و کفر، باب فضل ایمان بر اسلام احادیث 4،2، 5 و 6) در هر حال اگر یقین را گواه حکمت بدانیم؛ انسان ها به نسبت درجه و مرتبه ای از یقین که در اختیار دارند، اهل حکمت می شوند. یعنی حکمت، به تبع یقین، ذومراتب است.

بر اساس آموزه ی قرآن، لقمان از جمله انسان هایی است که دارای حکمت است. در روایات ما نیز از جوانی یاد شده است که در ملاقات با پیامبر(ص) از یقین و آثار آن سخن گفت. یعنی اهل یقین بود.(اصول کافی کتاب ایمان و کفر، باب حقیقت ایمان و حقیقت 2) حاصل کلام این که عنصر بنیادین حکمت یقین است و انسان ها از آن بهره ی اندکی دارند. چرا که بنیاد این عالم مبتنی بر غفلت است.(مثنوی 2068/1-2066 و فيه ما فيه/ 82 و 109و 200 199) و پرده ی غفلت همواره در این جهان باقی است و این پرده به طور کامل در قیامت بر خواهد افتاد.(طارق/9) بنابراین در این دنیا انسان ها به تناسب درجه ای که از غفلت فاصله می گیرند، صاحب مرتبه ای از یقین می شوند.

قرآن کریم در سوره ی لقمان و نیز در سوره ی اسراء آیات 29-11 به نمونه هایی از حکمت اشاره کرده است که عاملین آنها کسانی هستند که از زندگی غافلانه فاصله گرفته و وارد وادی يقين و حکمت شده اند.

6- رابطه ی «حکمت» و «علم نافع»

امام علی(ع) یکی از خصوصیات متقین را گوش سپاری آنان به علم نافع می داند.(نهج البلاغه صبحی صالح، خ 193ص 303) پیامبر اکرم(ص) از علمِ غیرنافع به خداوند پناه برده است.(میزان الحکمه ماده ی علم) چنان که امام سجاد(ع) در دعای ابوحمزه ثمالی از علم غیرنافع به خداوند پناه می برد. با بررسی آیات و روایات به این نتیجه می رسیم که علم نافع آن علمی است که دارای ویژگی های زیر باشد.

1-6- موجد خشیت در برابر خداوند باشد.

2-6 صاحب آن، سکوت(صمت) و کم گویی را پیشه خود سازد.

3-6 باعث غرور و استغناء نشود.

4-6 موجب غفلت از خود شناسی نگردد.

5-6 ياد آور آخرت باشد.

6-6 منجر به عمل گردد.

7-6 باعث مجادله و تفاخر نگردد.

8-6 جهت گیری الهی داشته باشد.

9-6 از طریق مجاهدت با نفس به دست آید.

10-6 مقارن و همراه حلم باشد.

(قرآن کریم، فاطر/ 28-27، احقاف/11، سب/6 ، آل عمران 18 میزان الحکمه ماده علم راغب ماده ،حکمت ميزان الحكمة، نهج الفصاحه /7136، ترجمه تفسير الميزان حول آيه 269 بقره، و نیز حول سوره لقمان احياء 1 و 8 و 45 و 62 و 66 ، غرر الحکم 4883 و 4886)

7- حکمت نزد منافق و مُشرک

بر اساس برخی روایات حکمت حتی می تواند نزد منافق و مشرک نیز باشد. به همین دلیل توصیه شده است؛ حکمت را حتی اگر نزد منافق یا مُشرک باشد به دنبال آن بروید و آن را به دست آورید. بر اساس همین روایات منافق و مشرک اهلیت و شایستگی آن را ندارند که حکمت را در اختیار داشته باشند. بنابراین اگر حکمت در اختیار آنان باشد، حکمت آرام و قرار نمی گیرد، نتیجه ی آن جز خسران و زیان برای آنان نخواهد بود. فقط مؤمن است که اهلیت در اختیار داشتن حکمت را داراست. بنابراین با توجه به ذومراتب بودن حکمت و با عنایت به روایات مذکور می شود حکمت در اختیار غیر اهل آن حتی مشرک و منافق قرار گیرد، ولی آن حکمت، حکمت تام و کامل نیست بلکه درجه و مرتبه ای از حکمت آن هم فقط مرتبه ی نظری آن است و منافق و مشرک از مرتبه ی عملی حکمت بی بهره اند. بنابر این می توان گفت: منافق یا مشرک ممکن است از دقت و سنجش در امور بهره مند باشند و اگر این حکمت ناقص در دست آنان باقی بماند؛ به خود و محیط جامعه ی خود زیان خواهند رساند و انسان مؤمن می تواند این مرتبه از حکمت را از آنان گرفته و به بهترین وجه مورد استفاده قرار دهد.

به همین دلیل است که آموزه های قرآن کریم که حکمت تام و کامل است برای انسان های مؤمن و شایسته موجب شفا و رحمت و برای افراد نااهل خودسران و زیان در بر دارد و نُنزل من القرآن ما هو شفاء و رحمة للمؤمنين و لا يزيد الظالمين الا خسارا(اسراء/82) به تعبیر مولانا

از خدا می خواه تا زین نکته ها/ در نلغزی و رسی در منتها

زآنک از قرآن بسی گم ره شدند/ زان رسن قومی درون چه شدند

مر رسن را نیست جرمی ای عنود/ چون تو را سودای سر بالا نبود(مثنوی 4209/3)

کلام امام علی(ع) به کُمیل نیز بیانگر این نکته است که هستند کسانی که به دانش اصیل دسترسی دارند و با تیزبینی و دقت آن دانش را دریافته اند ولی آن را علیه بندگان و اولیای خداوند و برای رسیدن به دنیا به کار می گیرند. آنجا که می فرماید: همانا دانش در سینه من گرد آمده ولی حاملانی برای آن نمی یابم بلی افراد تیزفهمی را می یابم که مورد اطمینان نیستند و دین را ابزار رسیدن به دنیا قرار می دهند و از نعمت های الهی علیه بندگان خدا و از حجت های او علیه اولیائش بهره می گیرند.(نهج البلاغه صبحی صالح، كلمات قصار/147)

بنابراین حکمت به صرف انتساب به خداوند باعث خیر کثیر نمی شود. چنان که علم و مال را خداوند به هارون داد ولی برای هارون خیر کثیر نبود اگر چه انتساب به خدا داشت. (ترجمه تفسير الميزان 269 بقره)

8- ویژگی حکیمان

برخی از ویژگی های افراد حکیم عبارت است از:

1-8 حکیم شادی خود را به غیر دوست نیز نثار می کند.(میزان الحکمه / ماده ی حکمت)

2-8 حکیم نیاز خود را به نزد غیر کریم نمی برد.(همان)

3-8 مدارای با دیگران حتی اگر معاشرت با آنان موجب آزار او باشد، برمی گزیند.(همان)

4-8 رابطه ی خود را با خود و با خدای خود سامان بخشیده است.(همان)

5-8 فقط به دنبال همان چیزی است که بدان نیاز دارد و عمر و وقت خود را برای به دست آوردن چیزهای غیر لازم صرف نمی کند.(همان)

6-8 اهل تواضع و فروتنی است و به این وسیله خیرات را به سوی خود جذب می کند. مانند زمین پست که به واسطه ی پستی اش از آب بهره مند می شود.(احیاء 4/1)

7-8- حکیم اهل تجربه و عبرت آموزی است.(میزان الحکمة)

8-8- حکیم اهل شکر است.(لقمان /14)

9-8 اهل سکوت و نگهداشت زبان و کم گویی است.(میزان الحکمه، راغب، غررالحکم 1824 و 1969، نهج الفصاحه 1836 و 1879 و 1881)

10-8 خود را برای چیزی که برایش ضمانت کرده اند(رزق و روزی دنیا) به زحمت نمی اندازد و آنچه را تحصیل آن به خودش واگذار کرده اند(سعادت آخرت) ضایع نمی کند.(میزان الحکمة)

11-8 اهل قناعت است و از طمع دور می کند.(همان)

نتیجه:

حکمت کلام و عملی است که دارای نوع خاصی دقت، اتقان و استواری است که هیچ رخنه و سستی در آن راه ندارد و در واقع مبتنی بر گوهر یقین است. حکمت امری الهی است و از جنس متاع دنیوی نیست ولی مانند وجود ذومراتب و مشکّک است. به همین دلیل انسان ها به نسبت درجه و مرتبه ای از یقین که در اختیار دارند، می توانند دارای مرتبه ای از حکمت باشند. این گوهر گرانبها(حکمت) حتی می تواند در اختیار افراد مشرک و منافق که اهلیت حکمت را دارا نیستند باشد ولی به دلیل همین اهلیت نداشتن، حکمت نزد آنان باقی نخواهد ماند و در نهایت به صاحب اصلی خود یعنی انسان مؤمن می رسد. از طرفی حکمتی که در اختیار نااهلان است، فقط حکمت نظری است. آن هم نه حکمت نظری تام و کامل و آنان از حکمت عملی بی خبرند و به همین دلیل حاصل آن حکمت نظری ناقص، خسران و زیان برای منافقان و مشركين صاحب آن حکمت خواهد بود.

-------------------------------------

* این مقاله به اتفاق جناب دکتر اسماعیل زارعی تنظیم شده است.

آثار انتظار امام زمان(ع)

آثار انتظار امام زمان(ع)

مقدمه

شناخت حجت خداوند و امام زمان(ع)، مهمترين وظیفه ی یک فرد منتظر و تلاش برای کسب معرفت نسبت به وجود مقدس آن امام است. چرا که انسان بدون شناخت امام و منزلت او نمی تواند وظیفه ی خود را و آثاری که بر آن مرتبت است، تشخیص دهد. همان طور که در روایت نبوی معروف است من مات و لم يعرف امام زمانه مات ميتة جاهلية. هركس بميرد و امام زمان خویش را نشناسد به مرگ جاهلیت مرده یعنی بی ایمان از دنیا رفته است.

معنای انتظار

برای آگاهی از اثرات واقعی انتظار ظهور حضرت مهدی(ع) باید معنای انتظار را دریافت. انتظار یعنی آماده باش کامل برای پذیرا بودن و همراه بودن با منتظر. انتظار آمدن یک امام مصلح و عدالت گستر، آمادگی خاصی را می طلبد. ما باید در تمام زمینه ها آمادگی کامل داشته باشیم و در درجه ی اول باید سطح اندیشه ی خود را بالا ببریم تا توان همکاری لازم در پیاده کردن آن برنامه ی عظیم را داشته باشیم. انتظار یک مصلح جهانی به معنای آماده باش کامل فکری و اخلاقی و مادی و معنوی برای اصلاح همه ی جهان است. برای تحقق بخشیدن به چنین انقلابی، مردان بسیار بزرگ و مصمم لازم است چون تا زمینه ی ظهور فراهم نگردد امکان ظهور امام زمان(ع) میسر نخواهد شد. چرا که آن حضرت پس از قیام به یارانی نیاز دارد که حداقل در یکی از عرصه ها بتواند مفید واقع گردد.

آثار انتظار

1-خودسازی

یکی از آثار انتظار خودسازی و تهذیب نفس و کسب فضائل اخلاقی و آراسته شدن به صفات خوب انسانی است. روایاتی که در این باره وارد شده روشنگر این واقعیت است که یک نوع رابطه و تشابه میان مسأله انتظار از یک سو و جهاد و مبارزه با دشمن از سوى دیگر وجود دارد. حضرت علی(ع) در این خصوص می فرماید: به برکت آن امام گروهی از مردم برای دفاع از دین و درهم کوبیدن فتنه ها آماده می شوند. چنان که شمشیر و تیر به دست آهنگر تیز می گردد، چشم آنها به واسطه ی قرآن روشن است. تفسیر و معانی قرآن در گوش شان گفته می شود و شب و روز از جام حکمت و علوم الهی سیرآب می شوند.(نهج البلاغه صبحی صالح خطبه 15)

در حدیثی از امام صادق(ع) درباره ی منتظران امام زمان چنین آمده است: من مات منکم و هو منتظر لهذا الامر كمن هو مع القائم في فسطاطه ثم قال بعد كمن قارع ثم مكث هنيئه ثم قال لا بل كمن قارع معه بسيفه ثم قال والله الا كمن استشهد مع رسول الله( بحار الانوار ج / ۵۲) يعنى منتظر همانند کسی است که با رهبر انقلاب در خیمه( سپاه ارتش او) است. سپس امام کمی سکوت کرد و فرمود مانند کسی است که با پیامبر اسلام در مبارزاتش همراه بوده است. سپس فرمود مانند کسی است که در رکاب پیامبر به شهادت رسیده است. یا در حدیث دیگر فرموده بمنزلة الضارب بسيفه سبیلا همانند شمشیر زنی در راه خدا.

۲ - اصلاح نهایی

اثر مهم دیگری که انتظار مهدی(ع) دارد، امید به اصلاح نهایی است. انتظار ظهور مصلح اثر فزاینده ی روانی در معتقدان دارد و آنها را در برابر امواج نیرومند فساد بیمه می کند و آنها نه تنها با گسترش دامنه فساد محيط مأیوس نمی شوند بلکه به مقتضای وعده ی وصل چون شود نزدیک آتش عشق تیزتر گردد وصول به هدف را در برابر خویش می بینند و کوشش برای مبارزه با فساد را با شوق و عشق زیادتری تعقیب می کنند. همان طور که در ذیل آیه ی وعد الله الذين آمنوا منکم و عملواالصالحات ليستخلفنهم فى الارض(نور/55) خداوند به آنها که ایمان دارند و عمل صالح انجام می دهند وعده داده است که حکومت روی زمین را در اختیارشان بگذارد. امام موسی بن جعفر(ع) می فرمایند طوبى لشيعتنا المتمسكين بحُبنا في غيبة قائمنا الثابتين على مولاتنا و البرائة من اعدائنا اولئک منا و نحن منهم قد رضوا بنا ائمة و رضينا بهم شيعة و طوبى لهم هم والله معنا في درجتنا يوم القيامة( بحار الانوار ج ۵۱ ص ۱۵۴) خوشا به حال آن دسته از شیعیان ما که در غیبت قائم ما به دوستی ما چنگ می زنند و بر محبت ما ثابت می مانند و از دشمنان ما بیزاری می جویند آنها از ما و ما از آنها هستیم. آنها به ما به عنوان امامان شان دلبسته اند و ما نیز از آنها خشنود می باشیم خوشا به حال آنان بخدا قسم آنان روز قیامت در درجه ما خواهند بود.

٣-دعا

یکی دیگر از آثار ظهور حضرت دعا برای سلامتی امام زمان و تعجیل فرج ایشان است منتظر واقعی در هر صبح و شام با خلوص نیت از پیشگاه خدای مهربان سلامتی و ظهور امام زمان(عج ) را درخواست می نماید. حضرت امام جواد(ع) فرمود: بهترین کارِ شیعیان ماه انتظار فرج امام زمان است.(بحار الانوار ج ۵۱ ص ۱۵۴)

۴- کمال عقل

اولین لطفی که به مردم در زمان ظهور می شود عقل های آنها کامل می گردد و با کامل شدن عقل تمام خوبی ها به ثمر می رسد و پرده از فطرت انسانی کنار زده می شود. علم لدنی که در درون فطرت است به کار برده می شود و ثمره ی آن اخلاق نیک است.

۵- عدالت محوری

یکی دیگر از آثار انتظار عدالت محوری است. بشر از دیر باز شاهد مبارزه ی بی امان و بی وقفه حق و باطل بوده است. در طول روزگاران حق طلبان و شیفتگان آزادی و عدالت در یک سو و زورمندان در صف مقابل قرار داشته اند. گاه در پی پیروزی طرفداران انسانیت و حقیقت مردمان از زلال گوارای عدالت آنان نوشیده اند و گاه دنیاپرستان و ستمگران بر کرسی ریاست تکیه زده و مردم را به اسارت کشیده اند این نبرد همواره وجود داشته است و خواهد داشت تا زمانی که زمینه ی ظهور آن حضرت مهیا شود. ظهور آن حضرت آخرین حلقه از این مبارزه بی امان خواهد بود که باطل را از بن بر می کند و ریشه ی آن را می خشکاند.

۶- آزمایش بندگان

یکی دیگر از آثار انتظار آزمایش بندگان است در این صورت است که صالحان و پاکان عالم از ناپاکان غربال می شوند و سپس انتخاب می شوند. صحنه ی زندگی همواره صحنه ی آزمایش است تا بندگان از این راه در پرتو ایمان صبر و تسلیم در برابر حق تربیت یافته و به کمال برسند. بنابراین یکی از مواردی که مردم به وسیله ی آن مورد آزمایش قرار می گیرند ماجرای غیبت امام زمان است در این میان گروهی که ایمان استوار ندارند دچار شک و تردید می شوند و گروهی که ایمان در سراسر وجودشان ریشه دوانده است به خاطر انتظار ظهور و ایستادگی در برابر ناملایمات پخته تر و شایسته تر می گردند و گوهر درون خود را که از استعدادهای آنان است ظاهر می نمایند. در حدیثی از ابن ابی یعفور از امام صادق(ع) سؤال کرد: كم القائم من العرب؟ قال نفر يثير قلت والله ان من يصف هذا الامر منکم لكثير قال(ع) لا بد للناس من ان يمحصوا و يميزوا و يغربلوا و يستخرجوا فى الغربال خلق كثير(اصول کافی ج ۲ ص ۱۴۳ حدیث ۲۷) یعنی چند نفر از عرب همراه حضرت قائم خواهند بود. حضرت فرمود افراد کمی عرض کردم به خدا کسانی که از ایشان سخن می گویند و اظهار عقيده به امام زمان می کنند بسیارند فرمود: ناچار باید بررسی شوند و جدا گردند و غربال شوند و بسیاری از مردم از غربال بیرون بریزند.

ای غایب از نظر به خدا می سپارمت/ جانم بسوختی و به دل دوست دارمت

تا دامن کفن نکشم زیر پای خاک/ باور مکن که دست زدامن بردارمت

محراب ابرویت بنما تا سحرگهی/ دست دعا برآرم و در گردن آرمت

گر بایدم شدن سوی هاروت بابلی/ صد گونه جادویی بکنم تا بیارمت(حافظ)

پزشک مظهری از اسماء الهی

پزشک مظهری از اسماء الهی

در هنگام مواجه یک بیمار با پزشک در جهت معاینه و درمان همواره یک سؤال اساسی مطرح است که عامل اصلی نجات بیمار و بهبودی وی چیست؟ آیا خداوند او را بهبودی می بخشد؟ یا این که پزشک و دارو عامل اصلی نجات بیمار است؟ و یا عامل دیگری در رفع بیماری مؤثر است؟ در مقام پاسخ به سؤال اساسی و فرضیات مختلف آن، یک انسان معتقد و مسلمان دچار نوعی تناقض و پارادوکس ظاهری می شود. برای رهایی از این تنگنا، در این مقاله ابتداء جنبه ی تئوریک دینی مورد ارزیابی قرار می گیرد سپس با بیان مصادیق مختلفی از معنای تئوریک مسأله به تبیین نظریه اشاره می شود.

تبيين دینی پدیده ها

هر انسانی در جهان دنیوی با سه مسأله ی اساسی مواجه است خدا، انسان و پدیده یا حادثه ای که برای او پیش می آید. یکی از دغدغه های اصلی یک مسلمان، تأثیر پذیری هر یک از این سه مقوله در زندگی اوست. تاریخ از نظر دین عبارت است از صحنه هایی که در آن اوصاف خدا و اوصاف انسان به ظهور رسیده و هم خدا و هم انسان، هر دو خود را نشان داده اند و چون همواره خدا همان خداست و انسان هم همان انسان است، تاریخ مایه عبرت آموزی است. انسان ها در برابر نعمت و رحمت و لطف اولیه ی خداوند به گونه های مختلف واكنش نشان داده اند.

·

از سویی انسان، در برابر نعمت و رحمت خدا، یا کافر و ناسپاس بوده و یا سپاسگزار و شکر گزار. و خداوند نیز در برابر شکر و ناشکری آدمیان واکنش نشان داده است. و این قصه پیوسته تکرار شده و تا دنیا دنیاست تکرار خواهد شد. از نظر دینی تاریخ عبارت است از صحنه ی آزمایش انسان و واکنش خداوند در برابر نتایج این آزمایش. بنابراین معادله ای که در تبیین دینی برقرار می شود یک معادله سه پارامتری است. هر حادثه ای که اتفاق افتد یا نتیجه ی ظهور و دخالت اولیه ی خداوند در صحنه ی طبیعت برای فراهم کردن مقدمات امتحان و سنجیدن واکنش انسان است و یا عکس العمل و واکنش خداوند است نسبت به رفتار پیشین انسان ها. از این رو تبیین دینی پدیده ها سه طرف دارد. خدا، انسان و حادثه ای که قرار است تبیین شود. قرآن کریم پیوسته این الگوی تبیینی را در تحلیل حوادث طبیعی و تاریخی به کار می بندد و از ما می خواهد که به حوادث و پدیده ها این گونه نگاه کنیم و آنها را این گونه تحلیل و تفسیر کنیم....

یکی از عمده ترین مباحث قرآن عبارت است از شرح قصه ی کنش و واکنش خدا و انسان. در طول تاریخ، انسان ها یا کافرند یا مشرک اند یا موحّد. یا شاکرند یا ناسپاس، یا مستضعف اند یا مستکبر یا گناهکارند یا پرهیز کار. از سوی دیگر خدا یا مهربان است یا خشمگین یا سمیع است و بصیر یا خبير است و علیم، یا غفور است و رحیم یا جبار است و منتقم یا هادی است یا مضل. این که قرآن می فرماید: تعز من تشاء و تذل من تشاء و بيدك الخير(آل عمران/26) حكايت واکنش آدمی در مقابل پدیده ها ست که اگر مثبت باشد مصداق تعز من تشاء است و اگر منفی باشد مبین تفضل من تشاء است. و از آنجا که انسان موجود مستقل در هستی نیست پس بید ک الخیر یعنی همه چیز دست خداست. بنابراین تبیین توحیدی یعنی تبیین پدیده ها و حوادث عالم با ارجاع آنها به کنش و واکنش خداوند در برابر اوصاف و اعمال نیک و بد آدمی.

پیامدهای عملی

هر تبیینی مستلزم نوعی واکنش و موضع گیری در مقام عمل است. به تعبیر دیگر تبیین های نظری و تئوریک راهنمای عمل هستند و به ما می گویند که از چه راهی و با کمک چه چیزی و با فراهم کردن چه عمل و اسبابی می توانیم به مقاصد خود برسیم یکی از مباحث فلسفه اخلاق نیز رابطه ی متقابل اندیشه و رفتار است. هر رفتاری ناشی از اندیشه ای که در ذهن انسان می گذرد و تمام بازخوردهای آدمی در مواجه با دیگران حاصل اندیشه ای است که او را به یک عمل راغب یا متنفر می کند. رفتار خرافی نتیجه ی طبیعی تبیین خرافی است. رفتار عملی نتیجه ی طبیعی تبیین عملی است و رفتار دینی هم نتیجه ی طبیعی تبیین دینی است. چنان که رفتار شرک آلود نتیجه ی تبیین شرک آلود است و رفتار کفرآمیز نتیجه ی تبیین کفرآمیز است و رفتار توحیدی نتیجه ی تبیین توحیدى. عمل صالح يعنی رفتار بر اساس مقتضای تبیین توحیدی. برای این که تفاوت انواع مختلف تبیین دینی و غیردینی و تأثیرهای متفاوت آنها در مقام عمل را درک کنیم بهتر است به یک بررسی مقایسه ای بپردازیم.

مصادیق مختلف

نحوه ی برخورد شخص یا نحوه ی نگرش او به پدیده ی بیماری و درمان آن از نظر دینی از سه حالت بیرون نیست. یعنی از نظر دینی، شخص ممکن است سه طرز تلقی مختلف داشته باشد. یک طرز تلقی این است که شخص بگوید: دکتر و دارو مرا معالجه می کند و هیچ علت غیرمادی و ماورای طبیعی در بیماری و معالجه من نقش ندارد. در این نگرش هیچ اسمی از خداوند در میان نیست و شخص چنان رفتار می کند که گویا خدایی نیست. یا اگر هست هیچ نقشی در بیماری و معالجه او ندارد. این طرز تلقی و رفتار مبتنی بر آن کفر آمیز است. تلقی دوم شخص از این حادثه ممکن است به این صورت باشد که بگوید خدا و دکتر و دارو دست به دست هم دادند و به کمک هم مرا معالجه کردند. یعنی شخص ممکن است هم برای خدا نقش قائل شود و هم برای دکتر و دارو به این صورت که معتقد باشد که اگر دکتر و دارو نبود، نعوذ بالله خدا به تنهایی نمی توانست او را شفا دهد. رفتار شخص در این حالت رفتاری شرک آلود است که مبتنی بر تبیین شرک آلود از حادثه است. سومین نگرشی که شخص ممکن است نسبت به پدیده ی بیماری و درمان داشته باشد، این است که بگوید خدا مرا از طریق دکتر و دارو معالجه کرده است. این نگرش در حقیقت همان تبیین توحیدی است که حضرت ابراهیم به ما آموزش می دهد. آنجا که می گوید و اذا مرضت فهویشفین(شعراء/80) در تبیین توحیدی شخص برای دکتر و دارو حيثيت و شأنى مستقل از خداوند قائل نیست. یعنی دکتر و دارو را مظهر اسم یاشافی خداوند می داند و معتقد است که اگر خداوند شافی نبود و این اسم یا این صفت را نداشت و اگر خداوند به این اسم یا صفت در اینجا تجلی و ظهور نمی کرد نه تنها از دکتر و دارو هیچ کاری برنمی آمد که ممکن بود بیماری او تشدید شود. به قول مولوی

از قضا سر کنگبین صفرا فزود/ روغن بادام خشکی می نمود

در تبیین توحیدی شخص بر این باور است که اگر دکتر و دارو نبود خدا می توانست او را معالجه کند و این همان اعتقاد به امکان معجزه است. معجزه یعنی نقض قوانین علمی حاکم بر طبیعت و ایجاد پدیده ای بدون علل و اسباب طبیعی آن. معجزه یعنی دخالت مستقیم خداوند در یک حادثه. اعتقاد به امکان معجزه یعنی اعتقاد به این که خدا سبب سوز است و در برابر علل و اسباب طبیعی مقهور و دست بسته نیست. اعتقاد به معجزه یعنی اعتقاد به حضور زنده و فعّال خداوند در زندگی انسان انما امره اذا اراد شيئا ان يقول له كن فيكون سبحان الذي بيده ملكوت كل شئ و اليه ترجعون(يس/82) حال سؤال این است که اگر خدا همه کاره است، ما چرا سراغ دکتر و خوردن دارو برویم و چه نیازی داریم به تبيين علمی و رفتار علمی. به تعبیر دیگر، آیا مراجعه به دکتر و دارو نوعی شرک نیست؟ این سؤال بسیار مهم و سرنوشت سازی است که جواب نادرست آن بسیاری از دینداران را یا به خرافه کشانده و یا به شرک مبتلا کرده است. معمولا در پاسخ این سؤال گفته می شود که خدا دستور داده است که ما وقتی مریض می شویم به دکتر مراجعه کنیم و دارو مصرف کنیم. بنابراین، مراجعه به دکتر و خوردن دارو چون به دستور خود خداست، شرک نیست ولی این جواب ساده لوحانه است. زیرا اشکال این است که مراجعه به دکتر و خوردن دارو حتی اگر به دستور خدا انجام شود شرک است و چون چنین است خدا نمی تواند به ما دستور بدهد که شرک بورزیم. به تعبیر قرآن، شرک ظلم بزرگی است که دستور خدا ماهیت آن را عوض نمی کند و ظلم بودن آن را از میان نمی برد اشکال در اطاعت از خدا یا عدم اطاعت از او نیست، اشکال در این است که نگرش توحیدی و فعال مايشاء بودن خدا به ظاهر با مراجعه به دکتر و مصرف دارو ناسازگار است. پاسخ درست این سؤال این است که صرف مراجعه به دکتر و خوردن دارو شرک نیست. شرک بودن یا شرک نبودن این کار بستگی به طرز تلقی ما دارد . اگر ما وقتی که به پزشک مراجعه می کنیم معتقد باشیم که دکتر مظهر اسمی از اسماء خداوند است در حقیقت به غیر خدا مراجعه نکرده ایم. چون ظاهر و مظهر دو چیز نیستند. اگر ما معتقد باشیم که پزشک نمودی از رحمت و شفای خداوند است. هنگامی که به او مراجعه می کنیم به کسی غیر از خدا مراجعه نکرده ایم که شرک باشد. بنابراین همه چیز بر می گردد به این که ما رابطه ی عمل و اسباب طبیعی و خداوند را چگونه ببینیم و چگونه تبیین کنیم. در تبیین کفر آمیز در حقیقت پزشک جایگزین خدا می شود. در تبیین شرک آمیز پزشک می شود خدایی در عرض خدای متعال، اما در تبیین توحیدی، رابطه ی خدا و پزشک رابطه ی مُظهر و مَظهر و بود و نمود یا صاحب سایه و سایه است. پزشک می شود مظهری از اسماء الهی. بنابراین همواره باید پزشک را مظهر صفت شافی الهی دانست و از این جهت پزشکان باید به خود ببالند و افتخار کنند که این صفت خدایی در آنان جلوه گر شده است.

نسل زرد یا زد

نسل زرد یا زد

وقتی دهه ی هفتاد کتاب روان شناسی اجتماعی اثر اتو کلاین برگ با ترجمه ی علی محمد کاردان را می خواندم دریافتم که این کتاب 50 سال پیش نوشته و با گذشت 30 سال پس از آن به فارسی برگردانده شده است. با خود گفتم چه قدر دیر این کتاب ها به دست ما می رسد. دیشب هم وقتی «زندگی در تئاتر» نمایشنامه ای از دیوید ممت- با این که از سال 93 تاکنون چکش کاری شده- را مشاهده کردم، به این نتیجه رسیدم که گسست نسلی ای که در آن به نمایش در می آید چه قدر از تحولات نسلی ما فاصله دارد!!

اولا بر خلاف ایده ی ممت نه زندگی در تئاتر خلاصه می شود و نه تئاتر همه ی زندگی است. هر چند تلاش نمایشنامه نویسان در طول تاریخ از کلاسیک تا مدرن ارائه ی خوانشی از معنای زندگی با استفاده از داده های اسطوره ای و فلسفی بوده است ولی دیگر عناصر فرهنگی و فکری هم در پی این اندیشه هستند تا جهانی از معنا را برای ما بیافرینند. البته من با پل ریکور همدلم که زندگی در دنیای متن می گذرد. حال این متن می تواند نمایشنامه باشد یا یک طبیعت نقاشی شده.

ثانیا نسلی که در نمایش تصویر می شود، همان نسل زدی است که گذشته ی خود را انکار می کند و سنت های پیشین را به چالش می کشد و گاه بی ادبانه در قالب گزاره هایی چون خفه شو از اخلاق فاصله می گیرد. اما نسلی که ما با آن روبه رو هستیم نسل زردی است که نه فقط در پی انکار داده های گذشته است بلکه می خواهد در تقابلی ناموزون از نسل های پیشین انتقام بگیرد. به تصور این که روشنفکران آنها خیانت کرده و زندگی را در رؤیاهایی سپری کرده اند که غیرقابل تعبیر است. این نسل به دنبال درک معنای زندگی نیست بلکه خودِ زندگی را رصد می کند هر چند منجر به بی هویتی او شود.

تولد ثانی در اندیشه ی مولوی

تولد ثانی در اندیشه ی مولوی

مقدمه

تولد اول تولدی است که همه ی انسان ها و موجودات در آن مشترک هستند اما در تولد ثانی آدمی باید خودش، خود را متولد کند. یعنی خود ظاهری او به خود عقلانی و ملکوتی تبدیل شود. به قول مولوی تولد دوم از مادر دنیاست.

آدمی از رحم صنع دوباره زاید/ این دوم بود که از مادر دنیا زادیم(دیوان شمس)

بازتولد فرایندی نیست که بتوان آن را مشاهده نمود. این فرایند کاملا فراتر از ادراک حسی است و تنها به صورت غیرمستقیم و توسط اظهارات شخصی به ما منتقل می شود. این پدیده صرفا روانی است و به همین دلیل نمی توان از طریق حواس آن را تجربه کرد. اما با این همه و مسلما پدیده ای واقعی است. بازتولد عقیده ای است که بایستی آن را جزو اعتقادات بسیار کهن بشر محسوب نمود(مقاله در باب بازتولد، کارل گوستاو یونگ ترجمه فرزین رضاعی، ارغنون شماره 3 ص 26)

موضوع شناسی

تولد ثانی یعنی نوعی زیستن که با زندگی عادی متفاوت است. اگر انسان متوجه باشد که امورش چگونه می گذرد. یعنی به اتکاء خداوند همه ی امورش را سامان دهد او زایش ثانی داشته است. در زیارت عاشورا می خوانیم اللهمّ محیای محیا محمد و آل محمد. یعنی نوع زیستن مرا مانند نوع زیستن آنها کن. به قول مولوی

زاده ی ثانی است احمد در جهان/ صدقیامت بود اندر او عیان(مثنوی 6/751)

تولد ثانی یعنی این که انسان احساس کند که در محیط تأثیر مثبت داشته و توانسته در حد و اندازه ی خودش به بسط فرهنگی که در آن زندگی کرده کمک کند و تأثیر گذارد. در حال حاضر احساس می کنم که یکی از تولدهای ثانی من صورت گرفته است اولین بار که کتابم چاپ شد و آن را از پشت ویترین مغازه نگریستم تولد ثانی خود را دیدم. چون دیدم که توانسته ام در جامعه تأثیری داشته باشم.(دکتر فتح الله مجتبایی در مراسم بزرگداشتش در تاریخ شش دی ماه 1389)

پیشینه ی بحث

حضرت عیسی به نیقودیموس فرمود: اگر کسی از سر نو مولود نشود ملکوت خداوند را نمی تواند دید.(یوحنا/3/3)

عبدالقادر گیلانی هم در کتاب سرالاسرار خود این سخن را آورده است(ص ۶۴)

این که سقراط گفته است من یک ماما هستم بدان معناست که انسان ها با علم و فرهنگ تولدی دوباره خواهند داشت. ارسطو هم می گوید: فیلسوف کسی است که تولد ثانی داشته باشد.

مسأله ی دوباره متولد شدن به ادبیات عرفانی مسلمانان نیز راه پیدا کرده است در دفتر ششم مثنوی مولوی معتقد است پیامبر اسلام دوبار متولد شده است.(اقتدا به مسیح، کمپیس ص 221)

تولد ثانی یعنی بریدن

مولوی تولد دوم را با لفظ فطام تعبیر کرده است و در اصطلاح صوفیه کنایه از زدودن عادات و اخلاق زشت و تجدید حیات روحانی که همان تولد دوم است.

پس حیات ماست موقوف فطام/ اندک اندک جهد کن تم الکلام
ون جنین بد آدمی بد خون غذا/ از نجس پاکی برد مؤمن کذا

از فطام خون غذااش شیر شد/ وز فطام شیر لقمه‌گیر شد

وز فطام لقمه لقمانی شود/ طالب اشکار پنهانی شود(مثنوی 3/49)

تولد دوم مزاج روحانی آدمی را تبدیل می کند. انسان وقتی به حیات برین می رسد، مزاج روحی و خُلقی او نیز ارتقاء می یابد به گونه ای که دیگر به طعام های جسمانی توجه نمی کند و گفتار و پندار تیره ی خود را در آب زلال صفا و یکرنگی می شوید و بدان جلوه ی جمیل می دهد.(میناگر عشق، کریم زمانی ص 83)

تولد ثانی یعنی تبدیل شدن

انسانی تولد ثانی پیدا می کند که در مواجهه با پدیده ها عین آنها شود. یعنی در موقع شادی تمام وجودش شاد باشد و هنگام غم تمام هستی اش غم شود. در عین حال که می زیید همان حیثیت تمام وجودش را فرا بگیرد. زندگی را در تلاطم هایش جستجو کند حیات را در همین دگرگونی ها ببیند به انتظار نتیجه ننشیند. خود همین امور مطلوب هستند. نه نتیجه ی آنها. چون ما به نتیجه ی امور آگاه نیستیم؛ باید تسلیم وضع موجود خود شویم.

مولوی با الهام از حدیث موتوا قبل ان تموتوا می گوید: شرط آگاهی از هر چیز تبدیل شدن به خود آن چیز است. اگر می خواهی از مرگ و حقایق پس از آن آگاه شوی باید به مرده بدل شوی و پیشاپیش قیامت را مشاهده کنی همین طور برای درک امور دیگری مانند عقل و عشق، نار و نور باید از جنس خود آنها شوی.

بهر این گفت آن رسول خوش پیام/ رمز موتوا قبل موت یا کرام

همچنان که مرده ام من قبل موت/ زان طرف آورده ام این صیت و صوت

پس قیامت شو قیامت را ببین/ دیدن هر چیز را شرط است این(مثنوی 6/956)

تولد ثانی یعنی میرایی

در سیر و سلوک معنوی، انسان تجربه هایی متوالی از فراق و وصال یا مرگ و زندگی از سر می گذراند. اما هر بار که می میرد و از نو زاده می شود به مقام نهایی بقاء انا الحق نزدیک تر می شود.(راه عرفان عشق ص 272)

عاشقان را هر زمانی مردنی ست/ مردن عُشّاق خود یک نوع نیست

او دوصد جان دارد از جان هُدی/ وان دوصد را می کند هر دَم فدا

هر یکی جان را ستاند ده بها/ از نُبی خوان عشرة امثالها(مثنوی 3/3834)

توجه به میرایی تن و مانایی جان فرد را به این راز متفطن می سازد که هر چه خست است باید در باب تن روا داشت و هر چه سخاست در حق جان به جا آورد. رابطه ی این دو این گونه است که اگر در باره ی یکی سخا یا بخل ورزیده شود در باب دیگری به عکس عمل نموده ایم. این بخل و سخا در حق جان و تن است که موقعیت ما را در عالم رقم می زند. اگر کسی بخل تن ورزید و در حق جان سخا ورزید او به مقام مرگ پیش از مرگ نائل شده و طریق برکشیدن را پیموده است به تعبیر مولانا

لب ببند و کف پرزر برگشا/ بخل تن بگذار و پیش آور سخا

ترک شهوت ها و لذت ها سخاست/ هر که در شهوت فرو شد برنخاست

عروة الوثقاست این ترک هوا/ برکشد این شاخ جان را بر سما(مرگ اندیشی، کمپانی زارع ص 46)

تولد ثانی در اندیشه ی حافظی به گونه ای دیگر شکل گرفته است وی در غزل بسیار زیبایی می گوید:

صبح است ساقیا قدحی پرشراب کن

دور فلک درنگ ندارد شتاب کن

زان پیشتر که عالم فانی شود خراب

ما را ز جام باده گلگون خراب کن

یعنی پیش از آن که من بمیرم و جهان نابود شود مرا با باده ی عشق دگرگون کن.

نتایج مناظره ها

نتایج مناظره ها

من با مناظره های تلویزیونی کاندیداهای ریاست جمهوری مخالف بودم و دوست داشتم برنامه ها به گونه ای دیگر نقد م شد. چرا که فکر می کنم نه جامعه ظرفیت پذیرش مناظره ها را دارد و نه کاندیداها به رعایت حقوق همدیگر واقفند. از طرفی با یک نابرابری تبلیغاتی و مدیریتی مواجه بودیم که نتایج حاصل از مناظره را خدشه دار می کرد اما امروز پس از برگزاری شش مناظره -به رغم وقوع برخی موارد ناخواسته و غیراخلاقی- مردم ما با نگرش و گرایش های مختلفِ کاندیداها آشنا شدند. در زیر به برخی از نتایج مناظره ها اشاره می شود.

1- جمهوری اسلامی را که حاصل رشادت ها و فداکاری های ملت به رهبری امام خمینی(ره) با اهداء هزاران شهید و جانباز است را نمی توان در یک مناظره زیر سؤال برد و تمام مسئولان و رؤسای جمهور پیشین را با جملاتِ غیراخلاقی به چالش کشید و اتحاد عمومی را خدشه دار کرد. این سیاه نمایی ها ناشی از خودمحوری و تکیر است.

2- همه ی انسان ها دارای خطاهای کوچک و بزرگ هستند و کسی قائل به عصمت مطلق آنها نیست ولی رئیس جمهور محترم خود را معصوم علی الاطلاق و دیگران را مقصر و خاطی می داند. این نکته و نتیجه هم از عجایب روزگار ماست. پس تعجبی ندارد که فاطمه رجبی ایشان را معجزه ی هزاره ی سوم بخواند و بر مظلومیتش اشک تمساح بریزد.

3- مردم مسلمان و فهیم ایران بهترین داور مناظره ها بودند. آنان به خوبی دریافتند که توانایی افراد چه قدر است. چه کسی با توسل به فریب و دروغ آمار می دهد. و چه کسی پایبند به مسائل اخلاقی است. و چه کسی متانت در سخن را بر غوغاسالاری و تصاحب قدرت ترجیح می دهد.

4- مناظره ها عمدتا حول محور اقتصادی بود و مردم با ادبیات اقتصادی و واژه هایی چون تورم، ضریب جینی و شاخص فلاکت بیشتر آشنا شدند. ولی بهتر بود که کاندیداها به مسائل مختلف اجتماعی و سیاسی و فرهنگی هم اندک توجهی نشان می دادند.

5- رئیس جمهور خود را عقل کل و کارشناس ارشد نظام معرفی می کند حال آن که در این مناظره ها معلوم شد که بسیاری از مسائل پیچیده ی جامعه حتی به ذهن ایشان هم خطور نمی کند تا چه رسد به این که به اظهار نظر کارشناسی آنها بپردازد البته این که یک متخصص حمل و نقل به مباحث اقتصادی می پردازد بیشتر ناشی از مواجهه با کارشناسان اقتصادی است که به گفته ی ایشان 1000 ساعت با آنان نشست داشته است!!

6- رئیس جمهور در عددسازی و راست نمایی استاد هستند و خیلی راحت با بازی کردن با اعداد و ارقام و معیارهای غلط توده ی مردم را فریب می دهند. نرخ تورم 25درصدی را با نگاه نقطه به نقطه 15درصد می رسانند و رکود اقتصادی داخلی را ناشی از رکود بین المللی فرض می کنند و کاهش تعرفه ها را به بحران های مالی متوجه می سازند و...

7- بالاخره رئیس جمهور به برخی اشتباهات و آمارهای غلط خود اعتراف کرد. به این که تورم 25 درصد است و دولت با رکود اقتصادی مواجه است. گرانی حقیقی است و ناامنی در سطح جامعه وجود دارد و برخی شاخص ها در ردیف بهترین ها نیستیم.

8- احمدی نژاد در مچ گیری از مناظره کنندگان و افراد مرتبط با آنان زبردست است به گونه ای که برای هر فردی پرونده ای توسط عواملش تهیه و تنظیم شده است و به عنوان نمونه می توان به نشان دادن مدارک همسر میرحسین موسوی اشاره کرد.

9- تصاحب قدرت شیرین ترین پدیده ای است که در طول تاریخ انسان ها ی زیادی را اسیر خود کرده است و برای رسیدن به آن باید به هر ترفندی متوسل شد که از جمله ی آنان دروغگویی، چاپلوسی و فریبکاری و مظلوم نمایی است و تمامی این عناصر غیراخلاقی هستند از این رو گفته اند ادب مرد به زدولت اوست.

10- با استفاده ی ابزاری از دین و احساسات دینی مردم می توان مظلوم نمایی کرد و با جریحه دار کردن احساسات آرای عمومی را به طرف خود جلب کرد. استفاده ی ابزاری از دین در قدرت ممنوع است لذا جدایی دین از سیاست به معنای گذر از این برداشت هاست.

در پایان به این نکته ی اخلاقی اشاره می کنم که در این مناظره ها آبروریزی و حرمت شکنی رایج بود. حال آن که پیامبر اسلام(ص) فرمود حرمت مؤمن از حرمت کعبه بالاتر است. دیرزمانی است که تحلیل گران سیاسی دریافته اند که بیش و پیش از سیاست باید اخلاق سیاسی را در جامعه نهادینه کرد و شیوه های مختلف بهره گیری از مبانی نظری اخلاق را به سیاستمداران دیکته کرد تا از دیکتاتوری اجتناب ورزند.

نتایج اخلاقی وحدت وجودی مولانا

نتایج اخلاقی وحدت وجودی مولانا

مقدمه

نظریه ی وحدت وجود فقط یک عنوان و موضوع فلسفی و عرفانی نیست بلکه تئوری ای است که منجر به رفتار متفاوت می شود. چنان که عارفان واصل به نتایج و پیامدهای اخلاقی وحدت وجود واقف بوده اند. زیرا آنچه از زندگی عارفان برای دیگران درس آموز و عبرت انگیز می نمایاند، جلوه هایی از ارزش های اخلاقی برآمده از نگرش وحدت وجودی آنان است. چه که قائلان به وحدت وجود، هستی را به گونه ای دیگر مشاهده و وارسی می کنند.

زوایای زندگی فردی و اجتماعیِ عارفان منبعث از درک متفاوت آنان از هستی است که در رفتارشان سرریز می شود. به تعبیر دقیق تر تا وقتی هستی شناسی کسی تغییر نکند تحولی در رفتار او ایجاد نمی شود. به عبارت دیگر انجام یک عمل در بیرون و حتی تحمل ناملایمات و کنترل نسبی رفتارهای خارجی، ناشی از تغییر نگرشی است که در درون آدمی رخ داده است. مطمئنا افرادی که در مناسبات خانوادگی و اجتماعی دچار آشفتگی و پریشان حالی هستند در درون خود خصوصا در حوزه ی باورها به آشوبی پنهان دچارند. یعنی پیش از آن که امری در خارج تحقّق یابد؛ این اراده ی درونی است که به کاری راغب یا نسبت به آن انزجار پیدا می کند. اما از آنجا که نمی توان منویّات درونی آدم ها را خواند؛ به ناچار رفتارهای آنهاست که مورد ارزیابی قرار می گیرد.

نکته ی قابل ذکر این که بزرگان دینی بیش و پیش از آن که بخواهند نقش الگویی در جامعه را ایفا نمایند؛ خود به نوعی زیستن شرافتمندانه و عاقلانه دلبسته بوده اند. یعنی آنان به قصد الگوشدن کاری انجام نداده اند بلکه شیوه ی زیست شان ناشی از نگرشی بوده که به هستی و خدای هستی داشته اند. هر چند پیامد این نوع زیستن برای دیگران نقش الگویی دارد.(این را از درس گفتارهای «خدا راز جهان» استاد شبستری آموخته ام) یعنی یک رفتار باید از جان آدمی نشئت بگیرد نه به صورت نمایشی و به خاطر دیگران صادر شود. چرا که رفتارهای تصنعی و ریاکارانه حکایت ناهمخوانی پندار و کردارند و قابلیت پایداری و ماندگاری ندارند که بتواند الگویی برای دیگران باشند. از این رو مولوی می گوید:

خویش را صافی کن از اوصاف خود/ تا ببینی ذات پاک و صاف خود(مثنوی 1/3460)

مولوی از جمله شخصیت هایی است که می توان در آثار مکتوب او چهره ی حقیقی اش را بازیافت. خصوصا سه کتاب «مکتوبات و مجالس سبعه و فیه ما فیه» که آثار منثور او هستند بیانگر رفتارهای آن بزرگوار در عرصه ی اجتماعی است و به جدّ می توان گفت: مثنوی معنوی و دیوان شمس انعکاس منظوم آن سه مکتوب و منثور هستند. حتی برخی شارحان معتقدند بدون مراجعه به مکتوبات مولوی نمی توان به مکنونات شعری در دیوان شمس و مثنوی او آگاهی یافت.

هدف غایی بشریّت بر طبق نظر مولوی به وحدت رسیدن با حق تعالی از راه عشق است. فضیلت، بدان گونه که وی درک می کند نه غایت بلکه وسیله ای برای نیل به آن غایت است. از این رو شعر او بر ایده ی استعلایی وحدت استوار است که آن را از موضع اخلاقی و نه متافیزیکی استنتاج می کند.(میراث مولوی ص 21)

زندگینامه هایی هم که از مولانا توسط فرزند و شاگردانش نگارش شده است در حقیقت تبلوری از گفته ها و نوشته های آن بزرگوار است. هر چند زبان اغراق در پاره ای پاراگراف ها کتاب «تذکرة الاولیاء» ی عطار نیشابوری را به ذهن تداعی می کند. در هر صورت این همخوانی و همسانی دلیل روشنی بر راستگویی و راست کرداری مولوی است.

نتایج اخلاقی

1- دلبستگی به حق: در وحدت وجود باید از کثرات و عشق های پراکنده نجات یافت و دل در گرو محبوب پایدار نهاد و از هر گونه امر نسبی متوجه امر مطلق شد. چون نسبیات و ممکنات زوال پذیرند. دل از همه بریدن و در گرو حق گذاردن سرانجام مطلوبی به همراه دارد. به قول مولوی اگر بر شاهدان خوارزم عاشق نشوند آخر بر خوارزم عاشق باید شدن که در او شاهدان بی حدّند و آن خوارزم فقر است که در او خوبان معنوی و صورت های روحانی بی حدّند. که به هر که فرود آیی و قرار گیری دیگری رو نماید که آن اول را فراموش کنی الامالانهایه. پس بر نفس فقر عاشق شدیم که در او چنین شاهدانند.(فیه ما فیه ص 159)

مولوی اغلب اصطلاح فقر را مترادف با فنا و نیستی به کار می برد. درویش کسی است که فقیر است زیرا چیزی از خودش ندارد. او تماما تهی از خودی است. فقیر حقیقی در واقع غنی ترین همه ی انسان ها است. زیرا از هستی خویش فراغت یافته و باقی در خود حقیقی است. این فرموده ی پیامبر نیز ناظر به همین معناست فقر فخر من است.(راه عرفانی عشق، ویلیام چیتک، برگردان شهاب الدین عباسی ص 215)

چون فناش از فقر پیرایه شود/ او محمدوار بی سایه شود

فقر فخری را فنا پیرایه شد/ چون زبانه ی شمع او بی سایه شد

شمع چون در نار شد کلی فنا/ نه اثر بینی زشمع و نه ضیا(مثنوی 5/ 672)

در داستان ایاز، شناختن خویش یعنی حالت رقت انگیز پیشین خود(چارق و پوستین) به معنای شناختن خداوندگار خویش است یعنی بخشش بی پایان خداوند که بدون آن آدمی هیچ است. این کاربرد استادانه مخالف عادت از حدیث مشهور هر کس خود را بشناسد خداوندگار خویش را می شناسد، نشان می دهد که مولوی این حدیث را به مفهوم وحدت وجود آن گونه که معمولا حقیقت امر است تفسیر نکرده است.(شکوه شمس، آنه ماری شیمل ص 267)

2- یکسانی و اتحاد: عقیده ی به وحدت وجود منجر به وحدت که گوهر ادیان است می شود. یعنی وجه اشتراک آنها که تسلیم شدن در مقابل خداست. به قول مولوی

منبسط بودیم و یک گوهر همه/ بی سر و بی پا بودیم آن سر همه

یک گوهر بودیم همچون آفتاب/ بی گره بودیم و صافی همچو آب(مثنوی 1/686)

در وحدت وجود مذهب و زبان و نژاد و جغرافیا یکی می شوند.

گه ترک و گه هندو گه رومی و گه زنگی/ از نقش تو است ای جان اقرارم و انکارم(دیوان شمس)

تفاوت میان ترک و هندو یا میان رومی و زنگی بخشی از دنیای مادی است؛ آن گاه که آنان در آیینه می نگرند. هر چند گاهی تشخیص نمی دهند، زیبایی و زشتی خویش را مشاهده می کنند. اما همان گونه که آنان پیش از تولد مانند هم بودند جمله در پس دیوار گور دوباره مانند هم به نظر خواهند آمد.(شکوه شمس ص 277)

اتحاد یار با یاران خوش است/ پای معنی گیر صورت سرکش است

صورت سرکش گدازان کن به رنج/ تا ببینی زیر او وحدت چو گنج(مثنوی 1/682)

3- تواضع: در باره ی تواضع منبعث از وحدت وجود مولوی در فیه مافیه گوید: آخر این انا الحق گفتن، مردم می پندارند که دیوی بزرگ است. اناالحق تواضع است زیرا آن که اناالحق گوید، خود را عدم کرد. به باد داد. می گوید اناالحق یعنی من نیستم همه اوست. جز خدا را هستی نیست. من به کلی عدم محضم و هیچم(فیه مافیه ص 44) همین عقیده در دفتر آخر مثنوی نیز بیان شده است.

در قلزم نیستی خود غوطی خورد/ آن گه پس از آن در اناالحق می سفت(مثنوی 6/2095)

غربت عارف از وطن، همان دوری از هویت امکانی است.. در اثر غربت بر او مکشوف می شود که وی حق است اما وطن حق را مکان نیست. لذت ممکن با این شهود از وطن امکانی خود دور می افتد... اما عرافان کامل هیچ غربتی ندارند. آنان اعیان ثابته در مقام خودند. کاشانه ی خود را هرگز رها نمی کنند لذا حق آیینه ی آنهاست.(طریق عرفانی معرفت، چیتک ص 578)

مولوی بر این باور است که حقیقت دانش در پرتو تواضع قابل دستیابی است آنجا که می گوید:

فقه فقه و نحو نحو و صرف صرف/ در کم آمد یابی ای یار شگرف(مثنوی 1/ 2847)

4- همسانی غم و شادی: از آنجا که عرفا غم جدایی را در دستیابی به مقصود و معشوق امری عادی و روا می دانند نسبت به آن احساس دلگیری و اضطراب ندارند. یعنی این غم را غم تنهایی نمی دانند بلکه غم جدایی و زمینه ساز رسیدن به مطلوب فرض می کنند. بنابراین برای وحدت وجودی به واسطه طلب همیشگی مسائل و پدیده ها فوق اخلاق و فقه است و درد فراق همان درد جاودانگی است.

مولانا در غزل 1484 دیوان شمس می گوید:

معشوق درختی است که ما از بر اوئیم/ از ما بر او دور شود هیچ نمانیم

چون هیچ نمانیم زغم هیچ نپیچیم/ چون هیچ نمائیم هم اینیم و هم آنیم

شادی شود آن غم که خوریمش چو شکر خوش/ ای غم بر ما آی که اکسیر غمانیم

در این ابیات اولا معشوق را به درختی تشبیه کرده است که ما میوه های او هستیم چنان که میوه بدون درخت امکان وجود ندارد و فانی و هیچ است آن گاه از نتایج عدم یکی این است که برای عارف غم و شادی وجود ندارد یعنی هر دو برایش یکسان است یا به تعبیر دیگر غم را نوعی شادی تلقی می کند. در جای دیگر فلسفه ی وجودی غم را منبعث از قاعده ی اضداد می داند و می گوید:

رنج و غم را حق پی آن آفرید/ تا بدین ضد خوش دلی آید پدید

بس نهانی ها زضد پیدا شود/ چون که حق را نیست ضد پنهان بود(مثنوی 1130/1)

5- قناعت ورزی: قناعت با آن که از مقامات و آداب صوفیانه نیست ولی اخلاق صوفیانه است در رساله ی قشیریه آمده است: جابربن عبدالله گوید: پیغامبر(ص) گفت: قناعت گنجی است که به آخر نرسد. گفته اند: قناعت آرام دل بود به وقت نایافتن آنچه در دست داری... ابوعبدالله خفیف گوید: قناعت طلب ناکردنست آن را که در دست تو نیست و بی نیاز شدن است بدانچه هست.(رساله قشیریه ص 239)

عرفان احساسات حریصانه را به سویی مشخص هدایت می کند. و دوست داشتن دیگران و ترجیح آنان بر خود را جایگزین حرص می کند. عرفان به انسان قناعت می آموزد. شکر و صبر را توصیه می کند. همه ی اینها آموزه های اخلاقی ای است که با درک جهان در حدود طبیعی و الهی امکان پذیر می شود. عرفان منبع چنین خلق و خویی است به عبارت دقیق تر ریشه ی تمام این مسائل را باید در آموزه ی وحدت وجود جستجو کرد.(عرفان و انسان قدسی، ارول قلیچ ص 150)

شنیدی که در روزگار قدیم/ شدی سنگ در دست ابدال سیم

نپنداری این قول معقول نیست/ چو قانع شدی سیم و سنگت یکی است(سعدی)

آن کیمیایی که سنگ را طلا می کند، قناعت است. آدم قانع سیم برایش مانند سنگ است. هزار طلا برای این که او را بفریبد مثل این که هزار آجر آورده ای اعتنا نمی کند. انسان غنی یعنی کسی که از پول سیر است اگر گرسنه ی پول است این غنی نیست حریص و بیچاره است!!(پیام عارفان برای انسان مدرن، دکتر سروش)

حافظ هم می گوید: سنگ و گل را کند از یمن نظر لعل و عتیق/ هر که قدر نفس باد یمانی دانست

اما مولوی چنین می گوید:

هر که را دامن درست است و معدّ/ آن نثار دل بر آن کس می رسد

دامن تو آن نیاز است و حضور/ هین منه در دامن آن سنگ فجور

تا ندرد دامنت زان سنگ ها/ تا بدانی نقد را از رنگ ها

سنگ پر کردی تو دامن از جهان/ هم زسنگ سیم و زر چون کودکان

از خیال سیم و زر چون زر نبود/ دامن صدقت درید و غم فزود(مثنوی 3/2274)